اين دو حديث را ملاحظه كنيد:
1- پيامبر(ص): براي هر چيزي زكاتي است و زكات بدن ها روزه است.
2- امام صادق (ع) : هرچيزى زكاتى دارد و زكات دانش، آموختن آن است به اهلش.
3- امام علي: زكات قدرت، انصاف است.
از اين احاديث نتيجه مي گيرم كه زكات يك نوع ربط است كه دو طرف دارد. مثلا طبق حديث اول اگر يك طرف اين ربط، بدن انسان باشد، طرف ديگرش روزه است.
به غير از زكات در مورد مفاهيم ديگر نيز احاديثي داريم.
حضرت رسول اكرم مي فرمايد: هر چيزي را چهره اي است و چهره ي دين شما نماز است.
امام صادق: هر چيزي را بهاري است و بهار قرآن ماه رمضان است.
امام صادق: هر چيزي را پاك كننده اي و مسواك زدن پاك كننده دهان است.
امام صادق (ع(هر چيزي را زيوري است و زيور سفره سبزي است.
امام صادق(ع) فرمود: هر چيزي را كيل و وزني است، مگر گريه كه قطره اي از آن درياهاي آتش را خاموش مي كند.
بنده اين احاديث را تاييد كننده رويكرد علامه حسيني در مورد اصالت ربط تصور مي كنم.
در واقع تمام اصطلاحات قرآني به صورت ربط هستند.
تا اينجاي كار ممنون مي شوم نظرتان را بنويسيد تا بحث را ادامه دهيم.
بله
با شما موافق هستم
اساساً سخن گفتن
يا نوشتن
يعني «ايجاد ربط»
استاد حسيني دو نوع ربط را در ادبيات اشاره ميكنند
تركيبات وصفي
تركيبات اضافي
نوع اول مانند: سيب شيرين
و نوع دوم
مانند: شيريني سيب
ايشان معتقد است كه وقتي در حال سخن گفتن از واقعيت هستيم
با چيزي كه مواجه ميشويم
تركيبات وصفيست
اما
وقتي ميخواهيم تغيير ايجاد كنيم
در علوم
سراغ تركيبات اضافي ميرويم
زيرا
هدف ما تغيير اوصاف است
مثلاً ميخواهيم شيريني سيب را افزايش دهيم
وقتي فلسفهاي داشته باشيم
كه
واقعيات را چيزي جز ربط و نسبت نميداند
پس
طبيعيست كه تمام مفاهيم هم نسبتهايي خواهند بود ذهني
حاكي از واقعيتي
كه جز نسبتها نيست
حتي فراتر از آنچه فرموديد
وقتي
ميفرماييد «امام صادق ع فرمود»
در حال برقراري نسبت و ربط ميان «گفتن» و «امام صادق ع» هستيد
اين را كه منطقيهاي قديم هم ميگفتند
كه
گزارهها و قضايا
چيزي جز نسبتها نيستند
نسبت ميان موضوع و محمول
در ادبيات عرب هم ذكر شده
نسبت دو نوع است
نسبت تامه كه جمله است
مانند: زيد ايستاده است
و نسبت ناقصه
مانند: زيدِ شجاع
من سالهاست كه وقتي مطلبي مينويسم
وقتي كه بخواهم عنوان براي آن انتخاب كنم
دنبال نسبت آن ميگردم
نسبت اصلي در مطلب را پيدا ميكنم
و آن را
در قالب ربط بين دو كلمه بيان ميكنم
اين بر اساس اين فلسفه
بهترين شيوه توصيف مفهوم اصلي متن است
اين مطلبي كه فرموديد صحيح است
و
منحصر در قرآن يا روايات هم نيست
شما كافيست به زندگي روزمره خودمان بنگريد
به جملاتي كه در تمامي كتابها ميبينيد
در گفتار مردم با هم
همه در حال بيان ربطها و نسبتها هستند
چند مثال:
دير كردي: ايجاد نسبت ميان «تو» با «دير آمدن»
خريد كرد: ايجاد نسبت بين «او» با «خريد كردن»
گران شده: ايجاد نسبت ميان «گراني» با «آن كالا»
و...
ممنون از توجه شما
موفق باشيد و در پناه خدا
ممنون از توضيحات شما
قبلا در توضيح فرمايش علامه حسيني(ره) مثال رنگ بنفش را زده بوديد. اينكه بنفش از تركيب قرمز و آبي تشكيل شده است. ولي در اصل شامل يك طيف است. يك طرف آن قرمز و طرف ديگر آبي و بين آن قرمز و آبي است. آنچه از فرمايش شما فهميدم اين بود كه همين امر را مي توان براي قرمز تكرار كرد. يعني داخل قرمز يك سمتي دارد كه به قرمز نزديكتر است و سمتي كه به آبي نزديك تر است و نيز بين آن دو. اين فرآيندي كه انجام مي دهيد شبيه تجلي كردن(يا ظهور كردن) كل در اجزاء است. يعني كل تركيب اوليه كه شامل يك سمت قرمز و سمت ديگر آبي و نيز بين آن دو كه قرمز و آبي بود همين فرآيند هم براي قرمز و هم براي آبي مي توان تكرار كرد.
اين كار بنده را به ياد هولوگرافي مي اندازد كه كل در اجزاء تكرار مي شود.
از احاديث ايميل قبل نيز بنده چنين برداشتي كردم. اينكه هر چيزي را زكاتي است. گويا در هر چيزي زكات جلوه مي كند.
مثلا مي دانيم اسلام بر 5 پايه بنا شده است. نماز- روزه- زكات- حج- ولايت.
فرض بفرماييد كه هر كدام از اين 5 تا در هر كدامشان تجلي كند.
مثلا خود ولايت را شامل يك طيف بگيريد. طرف راست به ولايت نزديك تر است. و سمت چپ به حج نزديك تر است. وسط هر چه باشد را به نماز نظير كنيد.
تا اينجاي كار تصورم اين است آن سمتي كه به ولايت نزديك تر است مقام حضرت محمد(ص) باشد و سمتي كه به حج نزديك تر است را مقام امام علي(ع) و وسط يعني نماز را مقام حضرت فاطمه زهرا(س) نظير كنيم.
امام حسين (ع) كه به پيامبر شبيه تر بود را نظير روزه كنيم و آن را بين ولايت و نماز بياوريم. امام حسن(ع) را كه به امام علي (ع) نزديك تر بود را نظير زكات كنيم و بين حج و نماز بياوريم.
اگر دقت بفرماييد حوادث عاشورا براي امام حسين(ع) به روزه شبيه تر است و امام حسن(ع) نيز كريم اهل بيت بودند نظير كردنش به زكات مناسب تر است.
وقتي مبناي ما بر «تركيب» باشد
و نفي «بساطت»
در فلسفه
يعني در توصيف «هستي»
در تعريف «واقعيت»
خب طبيعيست كه اين مبنا همهجا تكرار ميشود
در هر موضوعي
هر جا كه با واقعيتي مواجه ميگرديم
همان تركيب جاريست
همان در هر فرورفتگي
همان طيفسازي
در پناه خدا
[ادامه دارد...]