به نام خدا

در پارسي‌بلاگدفتر زندگي

دوشنبه ۶ آذر ۹۶ - ۲:۵ عصر

مشغول درست كردن كتلت
دو تا ماهيتابه
من و مريم
هم‌زمان
براي چندمين بار گفت:
من بايد آشپزي را خيلي حرفه‌اي ياد بگيرم!
گفتم:
تا جايي‌كه بلد هستم يادت مي‌دهم
ولي بيشتر از آن را
بايد كلاس آشپزي بروي
حالا صبر كن كمي بزرگ‌تر بشوي
اصلاً شايد دوست داشتي بروي هنرستان فني و حرفه‌اي
ادامه داد:
«بابا تو بايد تمام چيزهايي كه در زندگي مهمه را يادم بدهي!»

معلوم بود سيداحمد شنيده است
پابرهنه در بحث دويد:
«بابا بايد به منم ياد بدي»
مريم: نه، شما نيازي نيست ياد بگيريد
شماها بزرگ كه بشيد فقط مي‌خوريد و مي‌خوابيد
و سر كار مي‌رويد
سيداحمد: خب، بايد اخلاق‌هاي اجتماعي رو به ما ياد بده بابا
مريم: اصلاً از همين امروز شروع مي‌كنيم
من ساعت يك ميام تو اتاقت و بايد قانون‌هاي زندگي رو يادم بدي!

قبول كردم
چاره ديگري نبود انگار
غذا آماده شد و بچه‌ها ناهار را كه مي‌خوردند
جرقه‌اي در ذهنم زده شد
«دفتر زندگي»!
مگر مدرسه دفتر حجاب پيشنهاد نكرده
من هم دفتر زندگي درست مي‌كنم
شامل پاسخ‌هايي به پرسش‌هاي اساسي
پرسش‌هايي كه خودشان بايد به آن بيانديشند
و خودشان بايد پاسخ دهند
پاسخ‌ها را بيابند
من فقط راهنمايي مي‌كنم تا به پاسخ برسند
اين شد كه اين دفتر را درست كردم
همين امروز



اولين سؤال را نوشتم
و اولين پاسخ را مريم نوشت
و همين‌جا بود كه دومين سؤال درست شد
سؤالاتي به هم پيوسته
سؤالاتي كه هويّت انسان را شكل مي‌دهد
سؤالاتي كه اگر پاسخ ندهيم
ديگراني آن بيرون منتظرند
مانند گرگ
تا پاسخي نادرست بدهند
و هويّت نسل آينده‌مان را از خود كنند
بي‌هويّت يعني!



حضرت امير (ع) [به فرزندش حسن (ع)]: «اِنَّما قَلْبُ الْحَدَثِ كَالاْرْضِ الْخالِيَةِ، ما اُلْقِىَ فيها مِنْ شَىْء قَبِلَتْهُ. فَبادَرْتُكَ بِالاْدَبِ قَبْلَ اَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ، وَ يَشْتَغِلَ لُبُّكَ، لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ الاْمْرِ ما قَدْكَفاكَ اَهْلُ التَّجارِبِ بُغْيَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ، فَتَكُونَ قَدْ كُفيتَ مَؤُونَةَ الطَّلَبِ، وَ عُوفيتَ مِنْ عِلاجِ التَّجْرِبَةِ، فَاَتاكَ مِنْ ذلِكَ ما قَدْ كُنّا نَأْتيهِ، وَ اسْتَبانَ لَكَ ما رُبَّما اَظْلَمَ عَلَيْنا مِنْهُ» (نامه 31 نهج‌البلاغه)
قطعاً دل جوان همانند زمين خالى است، هر بذرى در آن ريخته شود مى پذيرد. بنابراين پيش از آنكه دلت سخت شود و مغزت گرفتار گردد اقدام به ادب آموزى تو كردم، تا با عزمى جدّى به امورت روى آورى، امورى كه اهل تجربه مشقّت تجربه كردن آن را كشيده اند، و تو از زحمت طلب كفايت شده، و از تجربه دوباره آسوده گشته اى، و آنچه ما در صدد تجربه آن بوديم به دست تو رسيده، و قسمتى از آنچه بر ما پوشيده مانده براى تو روشن گرديده است. (ترجمه انصاريان)


مطلب بعدي: ناهارِ آبشار مطلب قبلي: كارآگاه فوم بر

نظرات

خانه ي خانواده: سلام عليكم
پرسشاي خوبي بود ، ما ...
اميدوارم فضولي نكرده باشم كه :
ما كجا مي رويم ؟
رو اگه بپرسم .
درضمن نا گفته نمونه ، كه حاج خانم مطلبو خوند ، يه پرسشم ايشون داره ! پرسش اينه :
ما يعني چي !؟
من نه ها ! كه منم ما هستم! يا حاج خانوم ، كه ايشونم ما هستن ! بلكه ما !؟
حالا چرا با علامت تعجب ؟ اينو ديگه نفرمودن . سه‌شنبه ۷ آذر ۹۶ - ۱:۰۲ صبح
پاسخ: و عليكم السلام. ما ضمير جمع اول شخص است، يا همان كه نحويّون مي‌گويند؛ متكلم مع الغير. تشكر از التفات و توجه شما به مطالب حقير. در پناه حق.
بازگشتنسخه محلّي از نوشته‌هاي وبلاگ شايد سخن حق سال نشر14نوشته‌هاي وبلاگ بر اساس سال برچسب‌ها33نوشته‌هاي وبلاگ بر اساس برچسب بيشترين نظر33نوشته‌هاي وبلاگ با بيشترين تعداد نظر
صفحه اصليبازگشت به صفحه نخست سايت نوشته‌ها776طرح‌ها، برنامه‌ها و نوشته‌ها مكان‌ها68براي چه جاهايي نوشتم زمان‌ها23همه سال‌هايي كه نوشتم جستجودستيابي به نوشته‌ها از طريق جستجو وبلاگبا استفاده از سامانه پارسي‌بلاگ نماها2چند فيلم كوتاه از فعاليت‌ها آواها9تعدادي فايل صوتي براي شنيدن سايت‌ها23معرفي سايت‌هاي طراحي شده نرم‌افزارها36سورس نرم‌افزارهاي خودم معرفي6معرفي طراح سايت و آثار و سوابق كاري او فونت‌هاي فارسي60تعدادي قلم فارسي كه معمولاً در نوشته‌هايم استفاده شده است بايگاني وبلاگ991نسخه محلّي از نوشته‌هاي وبلاگ
با اسكن باركد صفحه را باز كنيد
تماس پيامك ايميل ذخيره
®Movashah ©2018 - I.R.IRAN