به نام خدا

در پارسي‌بلاگو اما آن CD!

چهارشنبه ۲۱ تير ۹۱ - ۶:۰ صبح

درون CD قصه خانوادگي
همه داستان را در 60 صفحه نوشته بود
كه هر صفحه يك عنوان مستقل داشته
نام صفحات را «تابلو» گذاشته بود
به تشبيه يك نمايشگاه
كه از در وقتي وارد مي‌شوي
و تابلوها را كه مي‌بيني
تا آخر
هزار جور اتفاق مي‌افتد در ذهنت
و با بسياري از وقايع از نزديك آشنا مي‌شوي
فهرست آن را داد كه در وبلاگ بگذارم
به قرار ذيل:
 
   فهرست تابلوهاي نمايشگاه

كلام اول: ورودي نمايشگاه
 تابلوي يك: گفتگوي عجيب پدر و دختر
سرفصل يك: طلاق سه سال پيش چگونه اتفاق افتاد؟
 تابلوي دو: چرا سر زايمان دعوا شد؟
 تابلوي سه: وقتي اولين فرزند از دست رفت چه كردم؟
 تابلوي چهار: در بيمارستان چه گذشت؟
 تابلوي پنج: از بيمارستان خارج شديم.
 تابلوي شش: بالاخره چه شد كه رفت؟
 تابلوي هفت: كدام درست مي‌گويد؟
 تابلوي هشت: براي چه طلاق؟
 تابلوي نه: گفتگو با دايي‌ها، آبروداري براي چه؟
 تابلوي ده: گفتگو با مادر زن و توبيخ!
 تابلوي يازده: چه شد كه بازگشت؟ ادعاها چه بود؟
 تابلوي دوازده: اين سه ساعت نوار، پس كو آن حرف‌ها؟
 تابلوي سيزده: شرط استخراج روايت و جمع‌آوري تفسير
سرفصل دو: اصلاً اين ازدواج چرا سر گرفت؟
 تابلوي چهارده: پيشنهاد اوليه
 تابلوي پانزده: گريه عروس عجيب نيست؟
 تابلوي شانزده: قهرهاي هر روز، مؤيدي بر احتمال!
 تابلوي هفده: چرا ماجراي [...] را گفتم؟
 تابلوي هجده: [...] از كجا پيدا شد؟
 تابلوي نوزده: اين [...] بود!
 تابلوي بيست: در خانه [...] چه گذشت؟
 تابلوي بيست و يك: ملاقات با [...]، خطاهاي خطرناك!
 تابلوي بيست و دو: اعتراف به گناه!
 تابلوي بيست و سه: چرا [...] ازدواج نكرد؟
 تابلوي بيست و چهار: روش تربيت فرزندان اين است؟
 تابلوي بيست و پنج: چرا از پرديسان رفتم؟
سرفصل سه: اختلافات از كجا شروع شد؟
 تابلوي بيست و شش: اعتراف به اشتباه در پيشنهاد ازدواج!
 تابلوي بيست و هفت: بياييد در منزل من، او زن من است!
 تابلوي بيست و هشت: تو با من مبارزه منفي كردي!
 تابلوي بيست و نه: مشورت‌هاي من ناهنجاري ايجاد مي‌كند!
 تابلوي سي: چرا با ايشان مشورت نكردم؟
 تابلوي سي و يك: واقعاً روزي [...]؟
 تابلوي سي و دو: در جستجوي [...]!
 تابلوي سي و سه: بيست و هفت روز زندگي [...]!
 تابلوي سي و چهار: آيا ما واقعاً هم‌كفو بوديم؟
 تابلوي سي و پنج: سفر به اصفهان، شيراز چه شد؟
 تابلوي سي و شش: بچه، بچه، بچه، آخه چرا؟
 تابلوي سي و هفت: فرزند اول چرا مرد؟
 تابلوي سي و هشت: چرا به كرمانشاه رفتم؟
 تابلوي سي و نه: رها كردن شغل پيشنهاد او بود!
 تابلوي چهل: پيشنهاد رها كردن زندگي و فعاليت بخش خواهران
 تابلوي چهل و يك: وعده‌هاي پرطمطراق!
 تابلوي چهل و دو: دختر واسطه ازدواج دوم پدر!
 تابلوي چهل و سه: استدلالي بر حرف‌هاي گذشته‌ام
سرفصل چهار: تتمه حرف‌ها و سخن‌ها
 تابلوي چهل و چهار: در مقابل چه كردم؟
 تابلوي چهل و پنج: پيچك انحراف!
 تابلوي چهل و شش: آخرين حرف‌ها
سرفصل پنج: درخواست طلاق در شب عيد غدير!
 تابلوي چهل و هفت: خبر ازدواج دوم پدر چه كرد؟
 تابلوي چهل و هشت: اختلاف در تربيت بچه‌ها؛ دختر آري، پسر نه!
 تابلوي چهل و نه: زايمان سوم؛ پروانه گرد شمع!
 تابلوي پنجاه: بازي با قهر؛ اين هم يك روش است!
 تابلوي پنجاه و يك: نامه پوزش و همه اشعار [...]!
 تابلوي پنجاه و دو: شب عيد غدير؛ پيامك يخ و تماس داغ!
 تابلوي پنجاه و سه: نيرنگ فرزندجاگذاري؛ مگر من برادر تو هستم؟!
 تابلوي پنجاه و چهار: ملاقات بزرگان و راهنمايي پدر: كتكش خواهيم زد!
 آخرين تابلو: اين بار براي چه رفت؟
[بعضي كلمات حذف شد!]

- خيلي طولاني و مفصل نيست؟!
«هر چه هست، درد زندگي است
قصه‌اي است كه شايد روزي اگر بشود
اگر مشكل ارشاد پيدا نكند
دوست دارم چاپ بشود
مثل يك رمّان
ولي از نوع مبتني بر واقعيتش»

و ناشزه هنوز همه تابلوها را نديده
به تابلوي 30 كه رسيده:
«به تابلوي سي ام رسيدم! نميتونم ولش كنم!سرم داره سوت ميكشه ازعمق فاجعه!»
ناشزه تازه دارد درد را مي‌فهمد:
«تازه دارم مطالبي رودقت ميكنم كه شايد تا به حال دقت نكرده بودم!»

و در نهايت
زوجه مطلقه متوجه مي‌شود زوج او را چهار سال در بدترين شرايط زندگي تحمّل كرده است:
«قبلا وقتي از مادرت ميشنيدم كه از قول تو ميگفت:من چهار سال زنم رو تحمل كردم!ميخنديدم! ولي حالا گريه ميكنم!!!»

«اما حيف!»
- حيف از چه؟
«كه براي فهم خود ارزش قائل نيست
دقيق فهميده كه چه كرده
ولي نمي‌تواند از راهي كه رفته باز گردد»
- به خاطر خودشيفتگي، درسته؟!
او هم با من موافق بود
اگر چه زوجه كاملاً متوجه شده است
البته از اول هم بوده
ولي با ملاحظه اين اطلاعات
كاملاً يقين كرده به ماجرا
و تمام خطاهايي كه خودش و پدرش مرتكب شده‌اند را دريافته
اما؛
انساني كه شيفته خود است
حاضر است بميرد
ولي به اشتباهاتش اعتراف نكند
و از گناهش توبه نكند
كه توبه به جبران مافات است
و اذعان به تهمت و دروغ
و اقرار
در حضور همان مخاطبين سابق

عجب گرفتاري‌اي است تكبر
نخوت
و خودخواهي
كه انسان را به تباهي مي‌كشاند!
«قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» (اعراف:13)
«خدا گفت: اكنون كه گردنفرازي مي كني، از اين جايگاهي كه در آن قرار داري فرود آي. تو را نسزد كه در آنجا خودبزرگ‌بيني كني. بيرون شو كه تو از خوارشدگاني.» (ترجمه الميزان)

مطلب اصلي:
  اين همه پيامك!؟


مطلب بعدي: هدف حوزه علميه خواهران: مبلّغات عالمه، فاضله و البته باتقوا مطلب قبلي: فتح بابي جديد

نظرات

صبر:
چند روزي نبودم برادر در اين اينترنت كذايي
الان آمدم
اول سلام
دوم بازي اين جماعت نا نجيب با فرزندان رسول خدا
اما از تو در عجبم
چرا وكيل نمي گيري سيد خدا ؟
چرا يك وكيل حرام زاده را مثل سگ هار به جانشان نمي اندازي
عموي هرزه مطلقه من كه در جرياني وكيلش بود
من آنجا فهميدم كه حرام زادگي برخي وكلا يعني چه
چرا اين حرام زاده ها را به جانشان نمي اندازي تا سر جايشان بنشينند آخر اخوي؟
چرا اين بازي را تمامش نمي كني؟
به خدا دختراني هستند كه افتخار مي كنند زن تو شوند
من اين را با همه وجودم مي گويم
رها كن اين نسناس جماعت را با سگ ترين وكيل هاي اين آب و خاك
لعل الله يحدث بعد ذلك امراشنبه ۲۴ تير ۹۱ - ۱۱:۰۸ صبح
پاسخ: مي‌گويي چه كنم؟ بروم وكيل بگيرم كه چه؟ مبارزه كنم كه فرزندان را از مادرشان جدا كنم؟ حالا كه او خودش رها كرده بچه‌ها را... گناهي گردن من نيست. ولي اگر حضانت را بگيرم و به هزار زور و تزوير و نيرنگ وكلا، بعد هم شكايت پشت شكايت، فردا از خدا هم نترسم، از وجدان خودم شرم نمي‌كنم؟! بگذار هر چه مي‌خواهند بكنند. من امروز به بچه‌داري خود دلشادم و از اين‌كه به تكليف عمل شود بايد راضي بود. اگر بتوانم چون گذشته، همان يك‌سالي كه فرزندان را نگهداري كردم، صبح‌ها يك پرستار پيدا كنم، كمي كار آسان‌تر مي‌شود. البته اين را حدس مي‌زنم كه دوباره بچه‌ها را بگيرد و بخواهد اذيت كند. جز صبر چه چاره؟! اگر بايد بين لامروّتي و صبر يكي را برگزيد، ترجيح مي‌دهم دومي را انتخاب كنم. بگذار مسعود هر چه مي‌خواهد در اين دنيا مبارزه كند. گمان مي‌كني به چه برسد؟! تمام اين دنيا را خداوند به فرعون و نمرود و جبابره عالم داد، چيزي نبود! اين يك‌لاقبا براي به دست آوردن چه مبارزه مي‌كند؟ چيزي در اين دنيا يافته كه ارزش دعوا داشته باشد؟ تمام اين دنيا چند مي‌ارزد؟ دختر را آن‌چنان فريب داده كه از خورشيد و ماه در دست داشتن سخن مي‌راند كه راه پدر را رها نكند، عجيب اين‌كه اصلاً سخني از راه پدر نگفته بودم! آدمي كه بحث‌هاي خانوادگي را به پدرش ربط مي‌دهد، معلوم است كه از كجا خط مي‌گيرد! بدبخت مسعود، خودش هم فريب خورده است، فريب نفس خود را، و نمي‌فهمد چه مي‌كند! بگذار همه تلاش خود را بكند. لذت من از تماشا كردن تلاش‌هاي بيهوده اين بيچارگان است اخوي كه راه به جايي نمي‌برد! اين‌كه هي حركات تكراري انجام مي‌دهند، نشان از ناتواني‌شان دارد، بچه‌ها را مي‌دهند و بازپس مي‌گيرند و دوباره روز از نو! :)
بازگشتنسخه محلّي از نوشته‌هاي وبلاگ شايد سخن حق سال نشر13نوشته‌هاي وبلاگ بر اساس سال برچسب‌ها33نوشته‌هاي وبلاگ بر اساس برچسب بيشترين نظر32نوشته‌هاي وبلاگ با بيشترين تعداد نظر
صفحه اصليبازگشت به صفحه نخست سايت نوشته‌ها721طرح‌ها، برنامه‌ها و نوشته‌ها مكان‌ها65براي چه جاهايي نوشتم زمان‌ها22همه سال‌هايي كه نوشتم جستجودستيابي به نوشته‌ها از طريق جستجو وبلاگ921با استفاده از سامانه پارسي‌بلاگ نماها1چند فيلم كوتاه از فعاليت‌ها آواها7تعدادي فايل صوتي براي شنيدن سايت‌ها23معرفي سايت‌هاي طراحي شده نرم‌افزارها36سورس نرم‌افزارهاي خودم معرفي6معرفي طراح سايت و آثار و سوابق كاري او فونت‌هاي فارسي60تعدادي قلم فارسي كه معمولاً در نوشته‌هايم استفاده شده است بايگاني وبلاگ862نسخه محلّي از نوشته‌هاي وبلاگ
با اسكن باركد صفحه را باز كنيد
تماس پيامك ايميل ذخيره
®Movashah ©2018 - I.R.IRAN