نظردهنده: ....

سلام
وااااااااااااي خيلي برام جالب بود اين پست و اين همه كامنت!!!!
از تعجب دهانم باز مانده
شما حسابي وكيل شديد
چه راهنمايي هاي دقيقي
چه جواب هايي
يه جاهايي كلي خنديدم
مثلا اونجايي كه براي مليسا نوشتيد لازم نبود اينقدر اسم تغيير بديد!!
يا اونجايي كه نوشتيد اينجا دفتر كاري نيست:))
خدا شما رو حفظ كند
چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۸:۰۶ عصر
پاسخ: سلام... ممنون. حالا چطور سراغ اين پست قديمي رو گرفتيد؟! خدا كنه هيچ وقت ديگه سراغ اين طور پستها نرويد! چه كنم؟! انگار اين صفحه در گوگل امتياز بالايي پيدا كرده و مردمان زيادي سر ميزنند! نه اينكه وكيل شده باشم، ولي خب، در حدّي كه تجربه كردهام... اگر بتوانم خدمتي ميكنم. اميدوارم هر روز زندگي شادتر و شادابتري داشته باشيد. هميشه موفق باشيد. ياعلي

سلام
خوبيد انشالله؟
چه جالب بعد از اين همه مدت اين پست برام نمايش داده شد
اولش فكر كردم جديده
بعد متوجه شدم نه
چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۰ - ۴:۵۲ عصر
پاسخ: سلام. جديد هم داريم، ولي روي وبلاگ نگذاشتم. به نظرم توصيه شما بود، يك روزي، فرموديد ديگر پرونده را ادامه نده، تا آن زن هم ادامه ندهد و دست بردارد. درست است؟ شما فرموده بوديد؟ من هم پرونده را بستم و ديگر درباره آن ننوشتم. ولي پيامكهاي مطلقه تمام نشد. هر از چندگاهي هست. من البته جواب نميدهم، رها كردهام. آخرين پيامك ايشان همين هفته پيش بود. با بچهها رفته بوديم بهشت معصومه، قبر برادر بزرگشان. ناگهان پيامك زد، من هم حين رانندگي، گوشي را دادم دست بچهها، گفتم اگر دوست داريد شما پاسخ دهيد. آنها هم هر كدام يك پاسخي برايش فرستادند، البته گفتم اول اسم خودتان را بنويسيد. بعد كه پاسخهايشان را خواندم، ديدم بيشتر له و لورده كرده بودند، تا پاسخ بدهند! د: حالا، الآن، اكنون، نظر شما چيست؟ آيا باقي پيامكها را هم بگذارم در وبلاگ؟ در پستهاي جديد؟ (راستي، كنجكاو شدم بدانم چه چيزي را در اينترنت جستجو كرديد كه اين صفحه براي شما آمد؟)

سلاممجدد. بله من گفتم
بنظرم قرار دادن پيامك ها فقط ممكن است او را بيشتر به توهم و سوتفاهم بياندازد و بي فايده...
بذاريد اين وبلاگ از روزمرگي هاي شما و فرزندانتون باشه
راستش مثل هميشه شايد سخن حق سرچ كردم
ولي چندتا ازپست ها رو هم زير وبلاگ نماييش داد كه يكيش همين بود
الهي روزگار به كام خودتون و فرزندانتون باشه
پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۰ - ۵:۵۸ عصر
پاسخ: سلام. ممنون از اينكه هنوز به اين وبلاگ توجه داريد. اميدوارم هر روز بهتر از روز قبل باشيد، همراه با خانوادهتان. د:

سلام
دلم يه دنيا گرفته
از ادماي اطرافم
آدماي خودخواه اطرافم:((((((
چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲:۰۰ عصر
پاسخ: سلام. اگر اين دلگيري مربوط به مشكلات و مصائب ازدواج ميشود، موانعي كه سر راه جوانان معمولاً ميگذارند، به شما حق ميدهم. طبيعيست كه رنجيدهخاطر شويد. ظاهراً راهي هم ندارد. بزرگترها تمايل شديدي به حفظ سنتهايشان دارند و از اين بابت سبب آسيب جوانان ميگردند. فراموش نكنيم كه چرا «هستيم»، اگر يادمان بيايد، اگر «علّت بودنمان» را مدام تذكّر نفسمان قرار دهيم، رنجها تحمّلپذيرتر ميگردند و گاهي آدم ميتواند به خودخواهي ديگران بخندد، در دلش! خدا پناهتان.

نه هنوز به اين قسمت از زندگي فعلا نرسيدم
قصه قصه ي همان خانواده اي هست كه گفتيد اگر خانواده من نوخ دار و نتيجه دار هم بشوند اين خانواده دست بردار ما نيستن!!!!
من رو مريض حرفهاشون كردن:(
پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲:۴۱ صبح
پاسخ: وقتي نگاه ميكنيم و ميبينيم تقريباً تمام پيران به سنّتها ميچسبند و تمام جوانها سنّتشكن و نوآور بار ميآيند، اينكه جوانها ريسكپذير و اهل خطرند و با بالا رفتن سن، معمولاً همه مردم محافظهكار ميگردند، آدم به شك ميافتند كه نكند رازي در پس اين خصلتها نهفته و چيزي ار غريزه و فطرت در آن تأثير دارد. آري، به نظر ميرسد چنين است. خداوند جوانان را مأمور پيشرفت تمدن نموده است و پيران را محافظ باورها و سنّتها. وقتي در روايات ميبينيم كه پيران را «رهبران» خانواده مينامند، انگار ميفهميم كه در كشاكش «حفظ» از سوي پيران و «تغيير» از سوي جوانان، بايستي كه جايي در اين ميانه يافت كه جامعه با ميانهروي پيش رود. البته كه بهتر است پيرانمان عاقل باشند و بر باورهاي ناروا پاي نفشارند و جوانانمان نيز، تا هر تغيير نابهجايي را طلب ننمايند. اما تا وقتي انسان انسان است و مقهور نفسانيّات، تا هواي نفس هست و مانع تعقّل و تفكّر سره ميگردد، طبيعيست كه اين جنجال بيهوده كش پيدا ميكند و رنجآور ميگردد. چاره چيست؟! جز اينكه پير ياد بگيرد «متقاعد» سازد به جاي اينكه «تحميل» نمايد و جوان نيز بياموزد تا «ادب» نمايد و حرف دل خود را بگويد، به جاي اينكه «برآشوبد» و با قهر كردن و نگفتن حرف دلش، غصهها را درون بريزد و بر بار خود بيافزايد. آن طايفه از اينكه دخترشان را به جواني دادهاند كه موافق سنّتهاي خود نميدانستند هنوز در كينهاند و براي بازگرداندن امور به مسيري كه موافق خرافاتشان است تقلا ميكنند و اصرار بيهوده ميورزند. جوانشان نيز به جاي اينكه چالش را «حل» نمايد، چند دهه است راه دشوار پشت كردن و دفاع نكردن را برگزيده است و امروز شما وارث آن تناقضيد. در حاليكه راه «ميانه» از وسط پارادوكسها ميگذرد، نه دو سر آن. :)

از خوندن اين پست، در همين ساعت از شب قدرت گرفتم
قدرت نه گفتن به....
سپاس
سهشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵ - ۱۱:۵۲ عصر
پاسخ: شهيد مطهري ره كتاب معروفي دارند در توصيف جاذبه و دافعه حضرت امير ع. دافعه همانقدر مهم است كه جاذبه. «نه گفتن» اصطلاح امروزين همان دافعه است. آدمهاي بد «بايد» از آدمهاي خوب فاصله بگيرند... بايد بفهمند كه منافعشان در كنار انسانهاي نيك تأمين نميشود. موفق باشيد.

سلام عليكم. ضمن تشكر از مباحث تان، اگر امكانش هست ضميمه هايي كه براي اين بزرگوار ارسال كرديد براي بنده هم ايميل كنيد.
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۵ عصر
پاسخ: سلام. ايميل شد. موفق باشيد.

:)
خوشمان آمد
:)
چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ - ۵:۳۵ عصر
پاسخ: تشكر!

عزييييييزم
اگر اين روزنامه ديواري را پوستر كنيم و در سطح شهر بيلبورد كنيم مطمئنم بي جواب نخواهد ماند!!!!!!:)
چقدر جذاب نوشته!!!
واقعا طوري كه من خواننده به وجد اومدم
بعد هم، چنان حالم را نويسنده ميگرد، در آنجايي كه ميگويد؛ الان وقت ندارم به شما بگم!!!:)))
خدا حفظ كند فرزندان شما را و علي الخصوص مرتضي آبيني را؛)
پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۹۵ - ۲:۲۳ عصر
پاسخ: إنشاءالله. تشكر. :)

بسيار عالي و زيبا به تصوير كشيده
دقتش قابل تحسين است
رنگ ها را درست بكار برده
به ريزه كاري ها دقت كرده
مثلا به دمپايي كه كشيده اگر دقت كرده باشيد، متوجه خواهيد شد كه چه ظرافتي را دقت كرده.
پنجره هاي هوايي دمپايي را لحاظ كرده و اين دقت رو داشته كه دوباره با رنگ زرد پاي شما را رنگ كرده.
خلاصه كه بسيار جذاب و رنگ آميزي پر انرژي نقاشي كشيده.
بسيار عالي
يكشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ - ۹:۴۳ عصر
پاسخ: صحيح ميفرماييد. همين نيز اسباب شگفتي شد و تحسين. اين احساس را به بيننده ميدهد كه «بابا» مفهوم قدرتمند و تأثيرگذاري در ذهن اوست. اين را هم در تركيب كل نقاشي، هم در شادي چهره و هم در اسمي كه درشت بالاي تصوير كشيده ميتوان ديد. تشكر از عنايت شما. :)

سلام
به نظر من كه دل سوزي ندارد.
تا وقتي كه مادر و پدرهاي امروزي روش تربيت صحيح را بلد نيستن همان بهتر كه به يك فرزند اكتفا كنند، تا يك نسل سوخته به بار بياورند.
هرمادر و پدري توانست مسئوليت بي چون و چرا بيش از يك فرزند را بپذيرد،بسم الله
وگرنه خواهشا همون به يكي اكتفا كنن و به فكر بعدي نباشن
يه نفرم كمتر بافقر تربيتي مواجه بشه حداقل يه نفره:)
اما براي شما كه براي تربيت فرزندانتون وقت ميگذاريد، آرزو ميكنم ديوارهايي را پر كنيد از فرزند و نوه و نتيجه!!!!:)
اين مورد ارزشمنده
پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۹ عصر
پاسخ: مسائل فرهنگي موضوعات پيچيدهاي هستند. چرا پيچيده؟ چون با انسان ارتباط دارند. چرا مسائل مرتبط با انسان پيچيده است؟ زيرا انسان «اختيار» دارد. چون ربات نيست و رفتارش تابع فرمولهاي ساده نميباشد. يك سنگ را رها كني ميافتد. ولي انسانها به كثرت عددشان ميتوانند نسبت به هر محرّكي رفتار متفاوتي را اتخاذ نمايند. خانواده هم كانون فرهنگ است؛ حفظ و انتقال آن. از اين رو مباحث جمعيتي و تربيتي بسيار پيچيده و بحث و قضاوت و حكم دادن درباره آن نياز به مطالعات و بررسيها و ارائه و آزمون نظريّات گوناگوني دارد. بنابراين نميتوان مطمئن بود عدم وجود فرزند يا كاهش تعداد آن در خانوادههاي دچار فقر تربيتي، به معناي كاهش فقر تربيتي در جامعه خواهد بود. چه بسا اساساً با افزايش فرزند در همين خانوادهها، جبران فقر تربيتي شده و در كنش و واكنش ميان تعداد زياد فرزندان با والدين، آنها ملزم به تغيير و اصلاح شيوههاي تربيتي خويش گردند. چه اينكه ميبينيم در گذشته با وجود كثرت اولاد، وضع تربيتي بهتر از دوره كنوني بوده است. ممكن است اصلاً يكي از اسباب بروز فقر تربيتي همين كم بودن اولاد در خانوادهها باشد و كثرت اولاد يكي از عوامل كاهش فقر تربيتي محسوب گردد. در هر صورت از نظر ارزشمند شما سپاسگزارم. ديوارمان را خالي نگه ميداريم تا ببينيم فضل و كرم خداوند چگونه در اين خصوص نصيب ما خواهد شد. :)

سلام
بالاخره شما يه پست جديد گذاشتيد بعد از مدتهااااا:)
يعني واقعا براي هر پست شما يه متن جدا نوشتيد ،براي كامنت گذاشتن مخاطب،؟؟؟!!!
سهشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۵ - ۱:۲۳ عصر
پاسخ: سلام. تشكر. نوشتن متنهاي متفاوت و متنوّع براي نظر دادن، حاكي از اهتمام نگارنده به دريافت نظرات خوانندگان است. موفق باشيد.

سلام
چقدر خوب و عالي. انسان وقتي ثمره فعاليتش را نيكو ميبينيد واقعا خستگي از تنش دور ميشود.
فرزندان شما هم حق زحمات شما و خودشان را ادا كردن و جزو ممتازين هستن.
خياط ماهري هم هستيد:) به قدري هم حرفه اي خط اتو انداختيد كه در اگر نميگفتيد كار خودتان هست، گمان ميبردم شلوارها آماده تهيه شدن.
خدا شما را حفظ كند و فرزندانتان را براي شما.
اميدوارم در مراتب عالي هم كسب رتبه الف نمايند.
يكشنبه ۱۲ دي ۱۳۹۵ - ۱۲:۳۴ عصر
پاسخ: سلام. صحيح ميفرماييد. ثمره كار و فعاليت... محصول تلاش... ديدن آثار نيك، خصوصاً اگر از باقيات صالحات باشد، انسان را مسرور ميكند. تشكر از التفات شما به وبلاگ حقير. در پناه حق.

سلام
خوشحالم كه وبلاگ شما آشنا شدم
مطالبي را در اين مدت ياد گرفتم از شما كه در هيچ كتاب و جزوه اي نخواهم يافت.
برايم دعا كنيد.
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۴ صبح
پاسخ: سلام بر شما. بنده نيز خوشحالم از داشتن خوانندگان خوبي چون شما براي وبلاگم. كاش روزي برسد كه شما بنويسيد و ما بياييم بخوانيم. شما نيز داشتههاي فراواني داريد كه اگر بنويسيد به ديگران سود ميرساند. اميدوارم هر روز بهتر و خوبتر از روز قبل باشيد و گامهاي رشد و تعالي را پيوسته و پرشتاب طي نماييد. بسيار مسرور گشتم. در پناه حق.

دلم گاهي سسسسسسسخت تنگ ميشود:(
اميدوارم حالتون خوب باشه، مخصوصا بچه هاي گلتون
سهشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ - ۱:۴۱ عصر
پاسخ: ميفهمم، ميفهمم. تا حدّي البته. :) إنشاءالله هميشه خوب و شاد باشيد.

يه وقت فكر نكنيد براي گذشته دلتنگم
به هيچ وجه
براي همين چندماه اخير كه خوش گذشت،دلتنگم
سهشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ - ۲:۴۹ عصر
پاسخ: ممنون. :)

خوشحالم از اينكه تند تند پستاي جديد ميذاريد:)
چه وقفه ايي ايجاد كرده بودم:(
عذرخواهم
چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۷ عصر
پاسخ: لطفاً اينطور فكر نكنيد. حوادث وقتي رخ ميدهند، پست ميشوند. اتفاقات اين روزها بيشتر شدند. و گرنه ارتباطي شايد با گذشته نداشته باشد. :)

سلام
بنظر من هم اين شيوه ي توصيفي بچه ها را از واقعيت خيلي دور مي كند.
چرا كه در خودشان نياز به تلاش براي بهتر شدن را حس نميكنن
تعداد كمي از بچه ها هستن كه خود جوش به ارتقاء خودشان فكر ميكنن.
از همه بدتر در دوره متوسطه ي اول كه دانش آموز وارد ميشه، بنظرم ضربه ي جدي تري وارد ميشه و افت زيادي بعضا ايجاد ميشه
چرا كه ارزيابي از توصيفي به سمت نمره تغيير پيدا ميكنه!!
معلم اذيت ميشه
چرا؟!!
به اين علت كه دانش آموز رو با نمره بسيار خوب داره ميسنجه، اما دانش آموز در حد نياز به تلاشه و از پايه ضعيف هستش
از طرف ديگه خود دانش آموز اذيت ميشه و به روحيه ش لطمه ميخوره
چرا كه با نمره هاي خيلي عجيب روبه رو ميشه:(
خلاصه نظام آموزشي ما كلا تصميم گرفته نسل به نسل پسرفت داشته باشه و جالبه كه تو اين زمينه ها پيشرفت هم داشته:)
خدا رو شكر كه فرزندان شما پدري دارند كه در تمامي زمينه ها از مادري گرفته تا استادي درجه تمام را كسب كرده ايد.
انشاالله بچه هايي كه در يكي از اين شاخه ها ضعفي دارند، خودشان بتوانن به فرياد خودشان برسن.
چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ - ۳:۰۸ عصر
پاسخ: سلام. اصلاً اصل سازماني به نام آموزش عمومي، يعني همان آموزش و پرورش خودمان، جاي بحث و بررسي دارد. اينكه آيا بايد كودك در سنين بحراني، زماني كه بيشترين تأثير را از محيط دارد، خانه را هر روز ترك نمايد و در يك محيط كنترل نشده حاضر شده و آموزش ببيند. آن هم توسط افرادي كه ويژگيهاي مناسب را معلوم نيست داشته باشند! معلّمهاي امروز ما، همهشان از بهترين نيروهاي انساني جامعه ما نيستند متأسفانه. من وقتي وقت فرزندان خود را در مدرسه بررسي ميكنم، بيشتر ساعات را بيكار و بيمصرف هستند. معلمها زمان كمي را صرف آموزش و تمرين مينمايند و ميزان بيشتري الكي تلف ميگردد. :(

شك ندارم كه خوشمزه شدن غذا بخاطرِ شستشوي برنج بوده??
در جريان كه حتما هستيد؟؟!؛) :)
دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۵ - ۹:۵۰ عصر
پاسخ: بـــ.....ـــله... كاملاً... :)

:)
جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵ - ۲:۰۶ عصر
پاسخ: سپاس!

سلام
وبلاگ رو به روووووووووووووووووز كنيد
دلمون تنگ شد
فاصله زيادي افتاده
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۱ عصر
پاسخ: سلام. چشم. فكر نميكردم ديگه بازديدكننده جدّياي داشته باشه وبلاگ. تقريباً گفتم ديگه بيخيالش شم! :)

نكنيد يه وقت اينكارو!!!!!!!!
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵ - ۱:۵۸ عصر
پاسخ: :)

سلام
ممنونم از توجهتون نسبت به نظر مخاطب
كاش اين درس هاي خداشناسي در مدارس و دانشگاه هاي ما هم بود
خيلي راه دور نريم، همونطور كه خودتون در جريان آسيب فكري ... بوديد، كه پرورش يافته ي همين اساتيد بزرگوار كشور خودمان بود!!!!!
به حدي كه از مرحله اي به بعد براي دور شدن از تمسخر توسط استادت، سوالهايت را قورت ميدهي و جرات بيانش را حتي ديگر براي ديگراني هم از دست ميدهي!!:(
خوب است
بسيار خوب است
كه در چنين سني وارد اين مشغله ي فكري بچه ها شديد
شايد قدرت شما در برابر جامعه آموزشي بيشتر بود و انشالله قلب هايي پر از ايمان و يقيين متولد كرديد
كه مطمئنم همينطور هست و خواهد بود.
التماس دعاي خير
پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۹:۴۴ صبح
پاسخ: سلام. ديروز داشتم به اين فكر مي:كردم كه وقتي به بچهها خداشناسي درس ميدهي، چه شيون و نالهاي از حلقوم ابليس در ميآيد!؟ زيرا تأثيري كه پدر و مادر بر كودك دارند، هزاران برابر بيش از تأثير شياطين است. آنها بعدها، خيلي بعدها، بايد روي خرابههاي پدر و مادر، فساد مورد نظر خود را بنا كنند. اگر پدر و مادر عمارتهاي سالم و صحيح بسازند، شيطان كجا ميتواند خرابه خود را بسازد؟! يعني وقتي والدين تخم شك را از دل فرزند برداشتند، او ديگر چرا در بزرگسالي فريب خنّاسان را بخورد؟! راه ابليس اصلاً بسته ميشود. به گمانم اگر اين را مادران امروز ما ميدانستند، جامعه و هويت اجتماعي را رها ميكردند و ميچسبيدند به تربيت فرزند. با خود ميگفتم: كساني كه صبح از خواب پا ميشوند و از خود ميپرسند: امروز چه بپزم؟! بايد قبل از آن از خود بپرسند: امروز به فرزندم چه ياد بدهم؟! تربيت اين طور چيزيست؛ هر روز بايد دغدغه داشته باشي كه چه به آنها بياموزي. تا پيش از آغاز سيطره ابليس، سن بلوغ يعني، قلبشان را مسخّر اسلام كني. ديگر مسخّر ابليس نخواهند شد. خيلي جالب است كه خداوند هم ملاحظه حال ما را كرده و تا سن بلوغ دست ابليس را از ما كوتاه نموده! حيف كه مردم ارزش اين دوران پيش از بلوغ را نميدانند، دوراني كه مانند ماه مبارك رمضان، ابليس در زنجير است. كودك از تولد تا سن بلوغش، فارغ از واجب و حرام است، يعني دور از دسترسي ابليس. اين يك معجزه است. يك لطف بزرگ از طرف خدا. ابليس از ارتكاب حرام بندگان است كه روزي ميخورد و عصيانش فزوني ميگيرد. پس هيچ بهرهاي از دوران كودكي ندارد. اين فرصتيست تا كودك را ضدشيطان بار آورد. تشكر از نظر لطفتان. محتاج دعا.

سلام
به به
آفرين به خانوم خانوماي باسليقه
واقعا من به شخصه حظ بردم
واقعا لذت بخش است وقتي ثمره ي تلاش و عمل خود را اينگونه امروز ميبينيد
چقدر هم رنگ روسري اين مريم خانوم خوشگل زيبا و خوشرنگ است
خداوند شما پدر و فرزندان را براي هم نگه بدارد. التماس دعا
دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۱:۵۹ عصر
پاسخ: سلام بر شما. تشكر از اظهار محبّت و لطفي كه هميشه به ما داشتهايد. إنشاءالله خبرهاي خوبي از موفقيتهاي فرزندان شما بشنويم به زودي.

سپاس:)
دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۲:۳۲ عصر
پاسخ: :)

والله:))
پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵ - ۲:۵۹ عصر
پاسخ: بله دقيقاً. :)

وااااااااااااااااااااااي خداي من
چقدر شما به فرزندانتان انرژي و استقلال ميدهيد
واقعا دمتان گرم:)
من حس و حال بچه هايتان را خوب ميتونم درك كنم
چون اين روزهاي شيرين براي من هم قم خورده
خوش بسعادتشان
نذرشان قبول
با اين دستان كوچك و قلب هاي بزرگ بهترين رو تجربه كردن
سهشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۳ صبح
پاسخ: ممنون از نظر خوبتان و قوّت قلبي كه ميبخشيد، با هيجاني كه در نوشتهتان ابراز مينماييد. سپاس.

واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!:))))
جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ - ۴:۱۱ عصر
پاسخ: ظاهراً كه اين طور ميگويند.

سلام
نتيجه اين مسابقه مشخص نشد؟
پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ - ۹:۰۸ صبح
پاسخ: سلام. خير. سال تحصيلي تمام شد و هيچ خبري ندادند!!! اصلاً ديگر نميدانيم از كجا بايد پيگيري كنيم! شهرداري يا مدرسه؟! :)

سلام
سال نو بر شما و خانواده محترم مبارك
ديگر نا اميد شده بودم از اومدنتان
گفتم وبلاگ را جمع كرديد??
دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ - ۱:۳۴ صبح
پاسخ: به اصرار فرزندان، رفتيم براي ديدن اقوام در تهران. آنجا بالكل از فضاي مجازي و اينترنت دور بودم. ميدانيد كه معتقد به اينترنت همراه نيستم! اينترنت بايد سيم داشته باشد تا نتواند همه جا ما را تعقيب نمايد، درست مثل جاروبرقي! :)

سلام
امكانش هست نام چند فيلم از تخيلي تا طنز برايم معرفي كنيد؟
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۵:۳۱ عصر
پاسخ: سلام. فيلم؟ من؟ تخصص اين كار را ندارم كه. شما خودتان استاديد. :) ولي به نظر من تمام فيلمهاي جيمكري و آدامسندلر و ويلفرل و وينسواگن و ستروگن خندهدار هستند و تمام فيلمهاي تامكروز و متديمون و بروسويليس و نيكلاسكيج پرهيجان بوده و ارزش ديدن دارند. امتحان كنيد! :)

از تخصصي كه نداشتيد سپاس گزارم??
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۸ عصر
پاسخ: :) ممنون. بنده نيز از توجه شما به وبلاگم سپاسگزارم.

سلام
چرا ادامه پست رو برداشتيد؟؟؟!!!
من هنوز كامل نخونده بودم:(
يكشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۳ صبح
پاسخ: سلام. ادامه پست؟! برداشتم؟! كي و كجا؟ كدام پست؟ اين پست؟ خير. از ابتدا كه نوشتم همين بود كه الآنم هست. چيزي از آن نكاستم و ويرايش نكردم. چطور؟! يعني شما نسخه كاملتري از اين پست را در اختيار داريد؟! چيزي بيشتر از آنچه كه من نوشتهام؟! o-:

احساس ميكنم پينوشت داشت
شايد من اشتباه ديدم قبلا
يكشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۸ عصر
پاسخ: پينوشت كه دارد البته. سه چهار مورد كه پس از ايميل اول آمده است. ايميل دوم ديگر بدون پينوشت بوده تا كنون. ممنون از دقتي كه داريد. در پناه حق. :)

سلام
بسيار عالي.
فرزندان شما همگي جزو استعدادهاي درخشان هستن.
جالب است. تنوع در بين فرزندان شما برق ميزند، هركدامشان در زمينه هاي متفاوتي استعداد دارند.
خداوند فرزندانتان را براي شما حفظ كند
بسيار لذت بردم از انشاي نويسنده ي توانمند،سيد احمد موشح
دوشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۳ صبح
پاسخ: سلام. خودم نيز به شگفت آمدهام. ماندهام با اين استعدادها چه كنم؟! داشتم فكر ميكردم تابستان سيداحمد را بگذارم كلاس داستاننويسي و سيدمرتضي را بگذارم نقاشي و طراحي. مريم هم كه چند ماهي هست كلاس خياطي دارد. ولي بعد فكر كردم پس علاقه خودشان چه؟! نميتوان با قطعيت گفت كه هميشه علاقه و استعداد در آدمها همسو و همجهت هستند. به نظرم ميآيد هنوز زود است برايشان چارچوب بگذارم، با محدود كردنشان به يك موضوع و يك فن و هنر خاص. فعلاً بايد بيشتر دنيا را تجربه نمايند و چيزهاي بيشتري ببينند. بعد كمكشان كنم تا بين مجموعه علاقهها و مجموعه استعدادهايشان اشتراك بگيرند و بااولويتترين را برگزينند. ممنون از بذل توجه شما. اميد كه فرزندان شما از بهترينهاي دنيا بشوند.

سلام
روزگارتون الهي كه مثل هميشه خوش باشه
از ديدن هر روز بچه ها واقعا خوشحال ميشم
سيده مريم هم عينكي شده؟!
دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۵۲ عصر
پاسخ: سلام. خير. عاشق عينك شده. عينك بدون شيشهاي را برداشته و بر چشم گذاشته. نميدانم چرا دخترها اين طور هستند؛ دوستدار عينك. خواهر من هم در كودكي عاشق عينك بود، ولي عينكي نبود! :)

به قول يه كوچولويي؛لخبند!!!
حالا پليز لخبند:)
پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۳:۲۲ عصر
پاسخ: هاهاهاها... اين هم از قهقهه... بيشتر از لبخند! :) تشكر.

همينه:))))*??????
پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۸:۵۳ عصر
پاسخ: ممنون. إنشاءالله زندگي شما نيز هميشه سرشار از شادي و خنده باشد.

سلام
بسيااااااااار عالي
واقعا وسوسه شدم درست كنم
ممنون كه دستورش را هم در وبلاگ گداشتيد
چه ساندويچ هاي خوشگلي هم تهيه كرديد!!!!!!
من هنوز برام سواله كه ساندويچ هم 3تا!!!!!!!!!
چهارتا
شما چهارنفرهستيييييييييييييييييد:)
يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲:۰۸ عصر
پاسخ: سلام. هاهاها... بله سه تا... اصلاً يه جورايي به عدد سه عادت كردهام در برنامه غذايي. امروز صبح كه رفته بودم سوپري، سه تا خامه و سه تا شير خريدم! ديگر غيرارادي شده انگار. من معمولاً خود را در آمار غذا حساب نميكنم، تا پرخوري نشود. زيرا ميدانم در نهايت هر چه اضافه بيايد را بايد خودم بخورم! اسراف ميشود اگر دور بريزم خب! :) ممنون از اينكه تشريف ميآوريد و هنوز هم نظر خود را بيان ميفرماييد.

سلام
اينهههههههههههه
من عاشق كاراي جديدم
و همچنين خوشحال بابت تعداد كه بالاخره شده چهارتا:)))
شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ - ۹:۳۷ صبح
پاسخ: سلام. هاهاهاها... ممنون. من خودم در تعجبم كه چرا اين كار جديد است. يعني فكر ميكنم آيا تا به حال كسي به فكرش نرسيده بوده كه داخل تخممرغ چيزي بيافزايد؟! البته اخيراً يك قالب ژله ديدم كه شكل تخممرغ است. خريدم و دو سه باري در آن ژله درست كردم. ژلهها شكل تخممرغ ميشوند. شايد بتوان به جاي پوسته تخممرغ از اين قالبها استفاده كرد براي اين غذا هم. سپاس.

سلام چقدر خوب شدن:)
آفرين به اين همت
خوشمان آمد
تازه ميشه تركيبي هم كار كرد از رنگ هاي ديگه هم استفاده كرد و با يه سمت خونه يكي كرد
مثلا رنگ مبل ها:)
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ - ۲:۰۵ عصر
پاسخ: سلام. بله، البته. وقتي كار دست خودمان باشد، خلاقيت و سليقه حرف بيشتري براي گفتن دارد! ممنون. :)

سلام
به دعايتان خيلي محتاجم
خيلي:(
چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ - ۸:۰۵ عصر
پاسخ: سلام. اميدوارم مشكلات سابقه دوباره روي نكرده باشد و گذشتهها گريبانگير نشود. در پناه خداوند باشيد و إنشاءالله بتوانيد مانند هميشه بهترين تصميمات را در بهترين زمانها اخذ بفرماييد. خدا يارتان.

سلام
قبول باشه طاعات و عبادات
من هم براي خونه تقريبا يه سه باري برنامه غذايي آماده كردم و استفاده ميكرديم
اما ديروز از برنامه شما خيلي خوشم اومد با برنامه خودم تركيب كردم (چون يه سري غذاها رو من داشتم كه تو برنامه شما نبود، البته يه سري رو هم شما داشتيد كه من...)و درست مثل همين برنامه ترسيم كردم و تحويل آشپزخانه خونه دادم:)
در هرصورت بسيار ممنونم
شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ - ۸:۲۶ عصر
پاسخ: سلام. طاعات شما نيز قبول درگاه حق. قطعاً برنامه شما نيز عالي بوده است. خصوصاً با اطلاعات و دانش بالا و تخصصي كه در اين زمينه داريد. بنده بايد از شما برنامه غذايي بگيرم. ممنون از لطفي كه داريد. در پناه حق.

سلام
دلم عجيب براي شور و شعف خانه ي شما تنگ شده بود
شاد باشيد مثل هميشه
يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۳ صبح
پاسخ: سلام. ممنونم. إنشاءالله شما هم به زودي چنين شور و شعفي را تجربه خواهيد فرمود؛ فرزندان زياد، پر سر و صدا و با شور و هيجان. :)

سلام
چه جذاب تعريف كرديد از جوجه هايتان
اگر بدانند تا اين حد معروف شدند، چقدر خوشحال ميشن؛)
من خودم ميخواستم جوياي در قيد حيات بودنشان بشوم
كه شما خودتان زحمت كشيديد و برايشان يك پست اختصاص داديد:)
خوشحالم از آرامش و خنده هاي هر روزتان
شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ - ۹:۱۱ صبح
پاسخ: سلام. بيشتر دوست داشتم كودكهاي تازهاي ميداشتم؛ نوزادهايي كه ونگونگ كنند و دوباره مرا از لذّت رشدشان بهرهمند سازند. تپلي و شلي كودكانه زيباست، روي پا خواباندن بچهها، در آغوش گرفتن و روي شانه آروغ زدنشان. خدا اينطور ما را خلق كرده اصلاً كه ناخودآگاه با كودكان احساس مهرباني كنيم. شايد همين حسّ است كه نسبت به جوجهها هم محبّت ميآورد. آنها نيز رفتارهاي كودكواري دارند. تشكر از توجه شما. :)

سلام
خيلي عالي بود
آينده فرزندان شما انشالله درخشان است
اينطور كه از زندگي پر از خلاقيت شما نمايان است،فرزندانتون به هيچ وجه تك بعدي بزرگ نشدن و خوشا بحالشان
يكشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۲ عصر
پاسخ: سلام. تشكر. من شخصاً خيلي كار خاصي نكردهام، فقط سرنخ را ميدهم دستشان، خودشان ميروند تا انتها. فرصت برايشان فراهم ميكنم. اميدوارم از فرصتهاي اجتماعي نيز بتوانند در آينده استفاده كنند. إنشاءالله شما نيز همواره زندگي پر از موفقيتي را تجربه بفرماييد.

سلام
عجب متني بود!!!!
مگه داريم؟؟؟!
مگه ميشه؟؟؟؟!
اصلا تو مخيله نميگنجه
مگر اينكه از عوام نبوده باشند و از خواص ياشند
لطفا و خواهشا اگر امكانش هست نام كتاب رو بگيد و اگر خودتون صلاح دونستيد بعد از خوندن من پاكش كنيد
خوااااااااااااااهش
مشتاق خوندن اين افسانه شدم
چهارشنبه ۱ شهريور ۱۳۹۶ - ۱:۳۵ صبح
پاسخ: سلام. كتاب مفصليست و شايد خواندن تمام آن خيلي مفيد نباشد. من فقط اين بخش آن به نظرم جالب رسيد كه در متن بالا آوردم. شايد ارزش وقت گذاشتن براي مطالعه نداشته باشد. اصل كتاب در ايران منتشر نشده است ظاهراً. آنگونه كه در تاريخ آمده است نويسنده فوق سرنوشت خيلي خوبي نداشته است. موفق باشيد.

سلام
يه سوال؟
تا الان متوجه شديد جوجه هاتون مرغ هستن يا خروس؟!:)
يكشنبه ۵ شهريور ۱۳۹۶ - ۹:۳۷ صبح
پاسخ: سلام. موقع خريد پرسيدم، فروشنده گفت: فعلاً نميتوان تشخيص داد! الآن نسل اول آنها دو تايشان تاج درآوردهاند و دو تا نياورده، ولي نميدانم اين نشانه خروس بودن آن دو و مرغ بودن دو تاي ديگر است، يا همهشان خروس هستند و فقط دو تا زودتر تاج درآوردهاند! :) يك نفري ميگفت معمولاً جوجههايي كه از بيرون ميخريم خروس هستند و كمتر مرغ براي فروش ميآورند!

وبلاگ خشك شد كه!!!!!:)
پنجشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۹۶ - ۱:۰۹ عصر
پاسخ: رفتيم سه مدرسه سه حواله گرفتيم، رفتيم سه مكان مختلف صف ايستاديم و سه دست لباس با سه رنگ و طرح متفاوت... پاچه شلوارها باز، دوخته نشده، آمديم خانه و همه را اندازه كرديم. خلاصه، مدرسهها رو به باز شدن، درگير اين اموراتيم همگي! فرصت براي نوشتن كم. تشكر از پيگيري شما. :)

خداقوت:)
پنجشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۹۶ - ۳:۳۹ عصر
پاسخ: تشكر. إنشاءالله شما نيز درگير چنين فعاليتهايي بشويد به زودي! :)

:((((((
دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۸ عصر
پاسخ: :)))

اينطور كه پيداست، وبلاگ ديگه كم كم جمع شد:(
من كه واقعا ناراحتم
شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۲ عصر
پاسخ: جمع كه نشد. منتظر هستم. راستش يك تأثيراتي وبلاگ در جايي داشت كه نگرانم كرده بود. گفتم مدتي ننويسم تا مطمئن شوم آن تأثيرات ديگر ادامه نخواهد يافت. ممنون.

انشالله كه خير است.
التماس دعاي زيااااد برادر
يكشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ - ۹:۲۸ عصر
پاسخ: محتاجيم به دعا. تشكر!

چه جالب:)
خوشمان آمد
من هم امسال تقريبا معلم شدم و سر اين قضييه كه كاغذهايي كه به بچه ها ميداديم و كلي نامنظم و تا خورده تحويل ميدادن، مشكل اساسي داشتم
تا اينكه تصميم گرفتم وجود پوشه در كيف بچه ها را الزامي كردم تا ديگه به اين مشكل نخورم:)
فكر شما كجا و فكر من كجا!!!
البته من در مقام والدين دانش آموزانم نبودم و در حد يك معلم همين به ذهنم رسيد؛)
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۱ عصر
پاسخ: بله خب، وقتي يك فرهنگ غلط رواج پيدا كند، آنوقت همه مجبور ميشوند هزينهها را افزايش دهند؛ پوشههاي پلاستيكي دگمهدار و از اين قبيل وسايل اضافه. تصوّر بفرماييد چقدر از همين فرهنگهاي نادرست در سبك زندگي ما وارد شده، مثلاً در خصوص ازدواج، چقدر از مراسمات آن نابهجا و بيفايده و بيثمر است، ولي همه مردم كشور ما؛ از ثروتمند تا فقير، خود را ملزم ميدانند به آن وفادار بمانند، به فرهنگي كه پايه و اساسي ندارد، فقط براي اينكه عادت داريم به عادات گذشتگان خود پايبند باشيم! معلم شدنتان را هم تبريك عرض ميكنم. خيلي خوب است. موفق باشيد. :)

ممنونم:)
جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۶ صبح
پاسخ: :)

واااي چه كار جالب و قشنگي
چه فعاليت قشنگ و جذابي
خوشم اومد
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶ - ۳:۲۹ عصر
پاسخ: معلم زحمتكشيست. علاقه دارد به خدمت. اگر چه دولتيست مدرسه، ولي بيش از آنچه موظف است خدمت ميكند. پنجشنبهها را گذاشته براي نظافت كلاس. وارد كلاسش كه بشوي هميشه تميز و مرتّب. آقاي شوكتي. دبستان آزادي. حقش است كه نامش برده شود. قبلاً مدير مدرسه بوده، ولي معلمي را ترجيح داده.

اگر توضيح كاملتر بدهيد ماهم دريت ميكنيم و خانواده را خوشحال ميكنيم:)
يكشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۴ عصر
پاسخ: دستور نان درست كردن در اينترنت زياد است. من هم چند سال پيش چند جستجوي ساده كردم و دستوري را برگزيدم كه به نظرم راحت ميآمد. اما آنچه به تجربه يافتم اينكه هر چقدر از روغن كم كني و به آب اضافه كني، نان نرمتر ميشود و اگر به جاي آب، روغن را بيشتر كني، تردتر ميشود، شبيه به بيسكوييت. من اين بار به جاي آب شير ريختم و طعم نان بهتر شد. من ياد گرفتم كه ابتدا روغن و آب را در همزن بريزم و سپس آرد مخلوط شده با بكينگپودر را اضافه كنم. اين كار را ادامه ميدهم تا خمير به حدي برسد كه به ديوارههاي ظرف نچسبد و خود را بگيرد. بعد با دست ورز ميدهم. نسبت آب و روغن است كه تعيين ميكند ميزان نرمي يا ترد بودن نان چقدر باشد. نانواييها اصلاً روغن نميريزند و نانشان خيلي نرم ميشود. يكبار روغن را زياد كردم و دقيقاً چيزي شبيه به بيسكوييت تحويل گرفتم كه اتفاقاً بچهها خيلي دوست داشتند. در نان كمي شكر و اندكي نمك، طعم بهتري ايجاد ميكند. شما هم خودتان استادتر از بنده هستيد و نيازي به توضيح حقير نداريد. موفق باشيد و در پناه حق! :)

دلم عجيب براي محتواي و قصه اي جديد در وبلاگ تنگ شده بود
ممنونم:)
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶ - ۹:۲۱ عصر
پاسخ: بزرگواريد و نسبت به وبلاگ حقير لطف داريد. ممنون از توجه شما. هميشه در پناه حق، موفق و مؤيد باشيد.

برام جالبه محبوبيت شما تابحال نزد اين خانواده كه هنوزم كه هنوز است پيگيرتان هستن!!!!
سهشنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ - ۲:۰۱ عصر
پاسخ: پيگير كه هستند. بله. خب پسر خوب كم پيدا ميشود در اين دوره و زمانه. نه؟! :) تشكر از اظهار نظر خوبتان. كلّي شاد شديم و خوشحال. خنده بر لبانمان نشانديد. خداوند شما را من حيث لايحتسب شاد گرداند. الآن مريم در كنار من است و با هم اين كامنت شما را خوانديم. او هم كلّي خنديد! كامنتهاي قبلي را هم با هم خوانده بوديم. الآن هم يك جملهاي درباره آن خانواده گفت، خواستم بنويسم همينجا، گفت: ننويس! من هم ننوشتم! ولي حرف خندهداري بود. :) ممنون از لطفتان.

زنده باشيد و هماره لبخند بر لبانتان جاري:)
سهشنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ - ۲:۴۶ عصر
پاسخ: تشكر. و همچنين شما. :)

فقط برايم جاي تعجب بود!!!
همين!!!
البته همچنان نيز...
خنده اي در كار نبود:)
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۰ صبح
پاسخ: بله، صحيح ميفرماييد. من نيز روزهاي اول فقط تعجب ميكردم. رفتارهاي شگفتي ميديدم كه در عمرم نديده بودم. يك شب به ما زنگ زدند كه عروس خانواده فرار كرده! همه بسيج شدند و چند ساعت بعد پيدايش كردند، در حرم! از چه فرار كرده بود فكر ميكنيد؟ شگفتآور است! پسر فيلم ناجور در خانه ديده، زنش هم خواسته ببيند، اجازه نداده، دعوا و در نهايت قهر شبانه! يا مثلاً عروس خانواده برگشته به خواهرشوهر خود گفته: «مريم عين باباش زيرچشمي به آدم نگاه ميكنه!» دقت فرموديد خواهرم؟! يا بچه ششماهه را در خانه پدرزن روي پايت بخواباني، [اين روال هميشه بود، كارهاي بچهها از كودكي با خودم بود، حتي وقتي در خانه پدرزن مهمان بوديم!!!] و بچه زود بخوابد، عروس خانواده به مادر بچه بگويد: «آقاي ... چه خوب ميخوابونه!» ازين شگفتيها ابتدا تعجب ميكردم. بعد وقتي از بيماريهاي روحي تكتك آنها با خبر شدم، ديگر تعجب نكردم. خيلي زياد است... زياد، بخواهم اگر از اين دست قصهها عرض كنم، عجايبي كه در خانواده آنها ديدم. ولي طبيعي بود، وقتي بفهمي يكي شيزوفرني دارد، ديگري هيستريك است، آنيكي دوقطبي، بعدي پارانوئيدي، قسمت ما هم يك نارسيستشان شد! :) [پ.ن. تكه طالبي نرم دست پسرش داده، ميچلاند و ميخورد و راه ميرود، به باباي بچه ميگويم: آب طالبي دارد ميريزد روي فرش! با خونسردي يا به قول خودش «دلگندگي» ميگويد: «ميبينم!» و هيچ حركتي به بخش تحتاني بدن خود نميدهد! هم پدر بچه ميبيند و هم مادر بچه! بعد ميخواهيد بچهشان آدم بار بيايد؟! اينها از تربيت چيزي نميدانند! تكثير رذائل خود را ميكنند و آينده را كپي امروز ميسازند، بلكه زشتتر! :( ]

خداوند ما را از اين بيماري ها حفظ نمايد و تمام مريضان اسلام را شفا عنايت فرمايد
آمين
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ - ۷:۰۱ صبح
پاسخ: آمين...! ممنون از دعاي خوبتان.

جايي مانند كجا دقيقا؟؟!!:) ؛)
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ - ۷:۰۸ صبح
پاسخ: دقيقاً يك جايي كه به آن ميگويند آبشار. يعني اسمش آبشار هست ها... نزديك يكي از شهرهاي استان اصفهان! :) نميگويم تا اسرارآميز جلوه كند! چون واقعاً حال و هواي مهآلود و اسرارآميزي دارد اول صبحها كه بروي! :)

خداي من چه كيكي:))
به به!!!
از طرف من به سيده مريم بفرماييد؛دست مريزاد
عالي ست
دلم براي پخت كيك تنگ شد
چنر وقتي هست كه به اين امر نپرداختم
نميدونم حلوا شعريه نيز خورديد يا نه؟
پيشنهاد ميكنم به مريم اگر تابحال درست نكرده، اين يكي را نيز امتحان كند كه بسيار لذيذ است
تركيباتش رشته شعريه و شيرعسل است
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ - ۷:۱۸ صبح
پاسخ: كودك كه بودم عاشقش بودم. خودمان در خانه درست نميكرديم و اصلاً بلد هم نبوديم. مگر معلّمها ميتوانند از اين كارها در خانه بكنند؟! (مادر من معلّم و گاهي مدير بود و هميشه صبحها سر كار!) ولي... بندرانزلي كه ميرفتيم از اينها استوانهاي خوابيدهاش را ميفروختند در مغازهها و من چندبار خوردم! فوقالعاده خوشمزه! هميشه هم مترصّد بودم تا يك روز بفهمم اين رشتهها چيست كه در آن ميريزند. يكبار در همين شهر قم ديدم جايي رشتههايي ميفروختند كه به نظرم آمد مربوط به همين شيريني باشد. ممنون كه يادآوري كرديد. مثل باقلوا سوخت جت است! اين نوع خوردنيها را فقط در كشورهاي عربي ميتوان مصرف كرد، براي ايران و فرهنگ ايراني مناسب نيست به گمانم! با توجه به ساختار ازدواج در فرهنگ آن كشورها عرض ميكنم.

من درست ميكنم
تازه غداهاي جديد رو هم درست ميكنم
البته ناگفته نماد كه فعلا در منزل پدري به سر ميبرم و مسئوليت زيادي برعهده م نيست
اميدوارم در آينده هم بتوانم زندگي خودم را مديريت كنم
من به آموزش خيلي علاقه دارم، اميدوارم بتونم تو هر دو موقعيت مديريت خوبي داشته باشم
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ - ۱:۴۴ عصر
پاسخ: :) موفق باشيد! :) بنده نيز يك دختردايي دارم كه معلّم هستند و ايشان نيز اصرار دارند عليرغم اشتغال، خيلي در مديريت غذايي منزل موفق هستند و اصلاً يك وبلاگ داشتند فقط در معرفي غذاهايي كه تهيه ميكردند! نميدانم، شايد ممكن باشد! در پناه خدا.

دل منم گرفت ولله!!!!
پنجشنبه ۷ دي ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۹ عصر
پاسخ: به قول قديميا: دلي كه نگيره دل نيست! :)

سلام. ممنونم از توصيحااتتون
اتفاقا امروز در جلسه معلمان مبحث ايجاد انگيزه در دانش آپوزان بود
واقعا نياز كلاس هاي ما هست كه ايجاد انگيزه را جدي بگيريم و حتي خيلي از اين تكاليف را كه به دانش آموز داده ميشود كه در منزل انجام دهند، در خود تايم كلاسي اجرايي شود و با همكاري همكلاسي خود به محصول برسند و از كلاس و درس هايي كه از آن هراس دارند، به مرور لدت ببرند
شنبه ۹ دي ۱۳۹۶ - ۹:۱۶ عصر
پاسخ: راستش را بخواهيد، مدتيست يك طرح شگفتآور در ذهنم هست كه سرفصلهاي آن را هم نوشتهام. «طرح مكتبخانه پستمدرن». باغي در خارج از شهر، سولهاي بزرگ، اصلاً اتاق و كلاس ندارد. بچهها با سرويس كه وارد مدرسه ميشوند كاملاً رها هستند. تعدادي مربّي، تبلت در دست، اطلاعات تمام دانشآموزان را در اختيار دارند و آموزشي كه هر دانشآموز گرفته است. دانشآموزان هم در گرفتن آموزشها آزاد هستند. مثلاً يك مربي شروع ميكند چند نفر را صدا كرده و بحث كسر در رياضي را آموزش ميدهد. دو تاي ديگر هم به ميل خود ميپيوندند. تا خسته ميشوند ميروند سر گروه علوم مينشينند و بحث گياهان را فرا ميگيرند. مربي گرفتن درس توسط دانشآموز را روي تبلت علامت ميزند، با گفتگوهايي كه در آخر درس با وي انجام ميدهد. به معناي اينكه اين فرد كسر را مثلاً ياد گرفت. دستمزد هر مربي چون از روي تعداد درسهايي كه به هر دانشآموز ياد بدهد محاسبه ميگردد، پس مربي دنبال آموزشيست كه جذاب باشد و دانشآموز را سر ذوق بياورد. مثلاً نگاه ميكند در تبلت، فلاني ضرب را ياد نگرفته، ميرود كنار او، شروع ميكند با او درباره كاربردهاي ضرب صحبت كردن، تا اهميت ضرب را متوجهش سازد. حالا همين وسط ممكن است دو سه نفر ديگر هم اضافه شوند به اين گفتگو. در حقيقت بچهها در اين ساختمان «رها» هستند، ول به قول خودمان. هر روز صبح ميآيند، تا عصر. نهار را هم دور هم ميخورند. زندگي ميكنند. آداب اجتماعي را هم ميآموزند. در تهيه نهار و نظافت هم همكاري دارند. در كنار اين زندگي، علم ميآموزند. مربيها هم در نهايت گزارشهاي كاملي از علايق و سلايق دانشآموزان در اختيار دارند. چون دانشآموز با اختيار خود سر هر درس ميرود و معلوم ميشود چه علاقههايي دارد. همين ميشود راهبرد آموزشهاي سال بعد و گروهها جدا شده و تخصصي شده و آماده ورود به جامعه و بازار كار ميگردند. در گواهي پايان تحصيلشان هم آمده كه براي چه شغلهاي مناسب ميباشند! چند وقت است اين تخيّلات ذهنم را مشغول كرده است. ممنون از لطف شما. :)

چقدر جداب توصيف كرديد
ممنونم از اينكه فكر مرا هر از چند گاهي باز ميكنيد:)
يكشنبه ۱۰ دي ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۵ صبح
پاسخ: براي خودم خيلي جذّاب بوده است. اگر دقت بفرماييد، اين نظام آموزشي كه هماكنون ما در كشور خود داريم، كاملاً مدرن است. يعني يك نظام آموزش سنّتي داشتيم كه همان مكتبخانهها بودند. بعد كه «فورديسم» عرصههاي جهان را درنورديد، آموزش را نيز ماشيني كرد. نيمكتهايي مثل هم، رو به تخته سياه، همه ساكت، معلّم در حال آموزش... برنامه خشك و بيروح صبحگاه، همه و همه نمادهاي مدرنيته هستند. امروز خود ِ غرب در حال گذر از مدرنيته است و عناصر پستمدرن را جايگزين مينمايد. نظام آموزش فنلاند را در مستندي كه مايكل مور ساخته است ميشود ديد. نوع چينش ميز و صندلي را تغيير دادهاند. رفتار معلّم عوض شده است. نوع تدريس و محتواي آن و همچنين تكاليف و مشقها. اما يك چيزهايي هنوز باقي مانده است؛ كلاس! يك اتاق بسته كه قرار است آموزش در آن اتفاق بيافتد. تلقّي من اين است كه بايد اين فضا را بشكنيم. كلاس را برداريم و ورود و خروج دانشآموز به محيط آموزش را اختياري كنيم. دانشآموز بتواند به راحتي دستشويي برود، تغذيه مصرف كند، قدم بزند و در يك كلام «زندگي» كند. اين مربّي است كه بايد او را مجاب نمايد و متقاعد، جذب كند تا چيزي ياد بگيرد. چرا؟! زيرا خانوادهها ديگر فرصت ندارند كودك را «جامعهپذير» نمايند. زنها از خانهها فرارياند و محيط كار جاذبه بيشتري براي آنها دارد. خانواده مدرن و پستمدرن ديگر جايي براي پرورش فرزند ندارد. پس آموزشگاه بايد اين پرورش را بر عهده بگيرد. آموزشگاههاي فعلي نميتواند. كودكان را ماشيني بار ميآورد، مدرن! امروز كودكان حتي در حياط مدرسهها نيز حق دويدن و بازي ندارند! مديرها ميترسند آسيبي به خودشان بزنند و بعد مسئول باشند! مدرسه ناگزير است «خانه» كودك شود. ماداميكه «خانه» تماموقت در اختيار كودك نيست. در پناه خدا.

يك مشكل اساسي دارد
و آن اينكه نظام آموزش ما اين را از ما نمي پذيرد
يعني معلم بايد تا آخر سال فقط و فقط تمامي فصول هر كتاب را تدريس كرده باشد و به اصطلاح و البته در كاغذ بازي دانش آموزش را ارزيابي كند!!!
وگرنه اگر اين سيستم تغيير ميكرد و هر دانش آموز طبق علايقش پيش مرفت بسيار بسيار كلاس همبراي معلم و هم دانش آموز جذاب ميشد.
من معلم حنجره م ورم ميكند بسكه بايد يك درسي را ميدانم دانش آموزم هيچ علاقه اي به آن ندارد و مثلا به جاي آن به فارسي علاقه دارد، به اجبار در مغزش جا بدهم
و كم نيستن از اين دانش آموزان چرا كه همه بچه هاي كلاس متفاوت هستن و متاسفانه بخاطر فصاي درس و كلاسي معلم مجبور است باهمه يكسان رفتار كندو زمان براي فضاي انگيزشي براي معلم بسيار محدود است
چرا كه از 17 دانش آموز من 7 نفر از آنها به درس علاقه دارند و وظيفه ي من معلم هست كه فضاي انگيزشي براي دانش آموزم مهيا كنم تا مشتاق به درس شود، اما چه كنم كه.....
يكشنبه ۱۰ دي ۱۳۹۶ - ۱:۲۳ عصر
پاسخ: بله. امروز نميپذيرد. ولي يك روز ناگزير خواهد شد. امروز كه داشتم اين توضيحات را مينوشتم مريم بالاي سرم آمد و خواند. بعد درباره با مدرسه صحبت كرديم. خيلي از اين طرح استقبال كرد و خيلي از وضعيت فعلي آموزش اعلام نارضايتي. وسط كار سيدمرتضي هم آمد و حرفهاي ما را شنيد. در انتها، به هر دوي آنها گفتم: «يادتان باشد وقتي بزرگ شديد، نظام آموزشي را تغيير دهيد. اين وضع را شما بايد عوض كنيد، ما كه نتوانستيم!» آيندگان آينده را خواهند ساخت. كافيست ما ذهنشان را درگير كنيم و در آنها نياز و عطش بيافرينيم. إنشاءالله. :)

سلام
ميدونم كه استاديد تو اين زمينه ها
ولي دلم خواست بفرستم:)
http://www.sooran.com/fa/recipes/1699/
http://www.sooran.com/fa/recipes/search/q-%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C+%D9%87%D8%A7%DB%8C+%D8%B3%D8%B1%D8%AF/
ببينيد. جذابه و خيلي هاشونم خوشمزه س
من امتحان كردم
شنبه ۱۶ دي ۱۳۹۶ - ۷:۴۵ عصر
پاسخ: سلام. ممنون. لينكها خيلي جالب بود. ولي سؤال من اين است: تركيب اين مواد از نظر سلامتي چطور است؟! ميدانيد كه ماست اسيد لاكتيك دارد و كيوي نيز سرشار از اسيد است. سؤال اين است كه مخلوط كردن آنها با هم آيا ميتواند تعادل PH خون را به هم بزند و آن را اسيدي كند؟! چيزي كه ما معمولاً با واژه «سردي» از آن ياد ميكنيم. يكي از دوستان ميگفت اگر ميخواهي گوشت را كباب كني، چند دقيقه در كيوي قرار بده، كاملاً نرم ميشود! و تأكيد ميكرد اگر بيشتر بماند، گوشت بافت خود را از دست داده و له ميگردد! يعني قدرت اسيدي كيوي اينقدر زياد است! چنين اسيد قدرتمندي با معده بيچاره ما چه ميكند؟! با دندانهايمان چه؟! شايد مطلع باشيد كه سالهاي اخير خوردن آبهاي قليايي در كشورهاي غربي زياد شده است. طوري كه اصلاً آب معدنيهاييهايي با عنوان «آلكالاين» توليد و عرضه ميكنند و به مردم توصيه ميكنند در آب خوراكي اندكي جوششيرين بريزند! زيرا مدعي هستند اسيدي شدن خون براي اندامهاي داخلي بدن انسان مضرّ است!
http://www.healthline.com/health/food-nutrition/alkaline-water-benefits-risks#risk-factors تشكر.

چقدر زيبا و چه جلوه اي دارد
و
به به عجب بويي:)
من هم چنين پويشي در كلاسم راه انداختم
اينكه دانش آموزانم بايد در هفته 2 مرتبه حمام كنن و هركسي هر روز كه من سر كلاس وارد ميشم، بوي خوش بدهد، يك امتياز بهداشتي ميگيره.
البته چند روز اول كمي مصيبت بود:(
ميدونيد چرا؟؟!!
چون بوهاي مختلف در كلاس ميپيچيد
بعضي هاي عطرهايي با بوي بسيار خوب و بعضي هم.....به قول من(عطر حرمي)فاجعه بود!!!
نه ميشد بگويم چرا عطر زدي؟ چون خودم گفتم
نه ميشد بگم لطفا ديگه اين عطر رو نزن، چون بخاطر من اين كار را كرده بود!
تصميم گرفتم چند شيشه عطر تهيه كنم و به اين بهانه كه در نماز جماعت تو بهترين توجه رو داشتي، اين عطر رو به تو هديه ميدم.
خلاصه كه هر روز از كلاسم بوي خوشي متصاعد ميشود
من معلم واقعا گناه داشتم:(
دوشنبه ۱۸ دي ۱۳۹۶ - ۵:۲۳ عصر
پاسخ: :) عجب... چه جالب! بله، درسته. عطرها با بوهاي متفاوت وقتي قاطي ميشوند... خصوصاً اينكه ميگويند هر عطري سه جور بو توليد ميكند؛ يك بوي اوليه، يك بوي مياني و يكي هم ميگويند نت پاياني! عطارها ميگويند عطر با بوي بدن مخلوط ميشود. بعضي عطرها بوي «پياز» ميگيرند، وقتي با بوي خود فرد سازگار نباشند! خلاصه وضع اسفباري ميشود وقتي با هم نسازند! من خودم معمولاً اگر ادوكلن بخرم دنبال رنگهاي آبي هستم. هر طيف بو را با يك رنگ نشان ميدهند. رنگهاي مشكي طيف متفاوتي دارند. زرد و نارنجي و قرمز هم. ولي ادوكلنهايي كه رنگ آبي دارد شيشهشان، معمولاً بوي تازگي و تميزي و سرحالي ميدهند كه طراوت يك صبح بهاري را ياد انسان مياندازد. من همهجور عطري خريدهام تا به حال. بيست سال است كه شخصاً عطر ميخرم. از عطر دم حرمي خريدهام، همين مغازه عطر نجفي معروف كنار حرم، تا عطرهاي شارابوت، همان روزهاي اولي كه در صفائيه باز شد مغازهاش! يكبار عطري خريدم كه چند بار در تاكسي، نام آن را نفر بغلي پرسيد! يكي دو بار هم در خيابان پرسيدند. آن را از دكه كوچكي در فروشگاه جانبازان خيابان دورشهر خريده بودم كه بعد هم جمع شد و ديگر نتوانستم از آن عطر گير بياورم. اگر چه خيلي دنبالش گشتم. مشكل اين بود كه اسم عطرها قلابيست. هر مغازهاي انگار اسمهاي خاص خود را دارد كه در ساير مغازهها متفاوت است! غير از ادوكلن كه اسمهاي منحصر دارند. خيلي خوب است كه كلاس شادي داريد. قطعاً معلّم خوبي هستيد. بهتر از معلّمهاي دوران كودكي ما. موفق باشيد. :)

چه زيبا يك كافه رستوران را نقاشي كشيده
از طرف من بهش پيشنهاد بديد با برادرش وقتي بزرگ شد، يك كافه رستوران شيك برپا كنن:)
جمعه ۲۲ دي ۱۳۹۶ - ۴:۵۲ عصر
پاسخ: عجيبتر، آدمهايي هستند كه نشستهاند آنجا؛ مردعنكبوتي، ددپول، مرد گرگي و...! شخصيتهاي كارتونهاي هاليوودي! پرسيدم اينها را از كجا ميشناسي؟! چون من كه هرگز سيدي كارتون خريداري نكردهام! گفت از دوستانش در مدرسه شنيده است. تصوير آنها را روي دفترها و كيفهاي بچهها ديده و قصه دلاوريها و شجاعتها و قهرمانيهاي آنها را از همكلاسها فرا گرفته! اين شد كه يك ساعت برايش تاريخ هاليوود گفتم، با زباني كودكانه و اينكه چطور قهرمانهايي درست ميكنند تا با فروش بليط سينما و كالاهايي با تصوير آنها پول در بياورند! فكرش را بكنيد... من در خانه چنين اطلاعاتي را در اختيارشان نگذاشتم، ولي جامعه... همه پدرها و مادرها كه اين طور نيستند اهميت بدهند. سيديهاي كارتون ميخرند، كارتونهاي هاليوودي را در اختيار فرزندانشان ميگذارند و فرهنگ... فرهنگ در خانه من نيز رسوخ ميكند. وقتي ميگويند تهاجم فرهنگي خزنده است و به درون خانهها هم نفوذ ميكند همين است! البته من پاتك ميزنم. من به حول و قوه خداوند با انديشههاي گمراهكننده ميجنگم و ميدانم كه خداوند ياري مينمايد. تشكر. (ولي من نفهميدم كافه رستوران چيست! كافه تريا رفته بودم، كافيشاپ هم، رستوران نيز، ولي تا به حال كافه رستوران نه شنيدهام و نه ديده!)

سلام
اين كش لقمه ها رو كه هر بار ميگذاريد ما را بدجور به هوس مي اندازيد!!!
انشالله كه هميشه در كنار فررندانتان شاد باشيد و در بهشت در كنار هم كش لقمه بهشتي نوش جان كنيد. البته به اضافه يه .... كه كنارتون نشته:)
پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶ - ۳:۴۹ عصر
پاسخ: سلام و درود خداوند بر شما. ممنون از دعاي خيرتان. همهاش سه تا تصوير داشتيم از يكبار كشلقمهخوري خياباني! :) گفتم اندكاندك بگذارم تا فشار زيادي نياورد به معده مخاطبين! :) و گرنه ما كشلقمههاي دو هفته يكبار برنامه نهار جمعههايمان را خودمان طبخ مينماييم، در فر خانگي! اتفاقاً هفته پيش هم نموديم. لذا تا دو هفته، يعني فردا و جمعه بعد كشلقمه نداريم. ممنون كه با گذاشتن پيام خوشحالم كرديد. حقيقت را بگويم هر نظر كه ثبت ميشود يك توپ انرژي مثبت براي نويسنده وبلاگ است. خداوند بر انرژيهاي مثبتتان بيافزايد و هميشه در پناه خود حفظ فرمايد. :)

راستش ما هم خيلي انرژي مثبت ميگيريم وقتي صاحب وبلاگ تند تند پست ميذاره:)
جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶ - ۶:۲۳ عصر
پاسخ: انصافاً شما هم خيلي لطف داريد كه در اين عصر تلگرام هنوز براي خواندن وبلاگ به اينترنت سر ميزنيد! مثل اين ميماند كه آدم شهر را ترك كند و چند ساعتي برود در روستا قدم بزند! :)

سلام. وقتتون بخير
يه كليپ ديدم امروز و برايم جالب بود
گفتم مطرح كنم كه اگر شما نديديد، ببينيد.
برنامه حسن عطايي در حالا خورشيد
برايم جالب بود:)
سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ - ۴:۴۲ عصر
پاسخ: سلام. كليپ آن را نديدم. بلكه پخش زنده آن را ديدم. نه فقط من، كه همه با هم. صبح كه بچهها مدرسه ميروند، روال زندگيمان اينطور است كه يك ربع به هفت بيدارشان ميكنم. شبكه يك را روشن ميكنيم و آقاي نظاماسلامي را ميبينيم. هفت كه ميشود، ميرويم شبكه سه و آقاي رشيدپور را. هفت و نيم كه به مدرسه ميروند، تلويزيون ما تا نه و نيم روي شبكه سه هست. بنابراين تا امروز اين طور بوده كه هميشه حالاخورشيد را ديدهايم. قبل از حالاخورشيد هم باطراوت ميداد كه بچهها عاشق آهنگ آغازين آن بودند. دو تا مجري طنز هم داشت كه از برنامه خندهبازار آمده بودند. حالا در فكر هستم كه از فردا صبح چه كنيم. حالاخورشيد تمام شد، بچهها چه تماشا كنند شاد شوند. ممنون از مطلب خوبي كه اشاره فرموديد. در پناه خدا.

سلام
چقدر روز به روز پسرها دارند كپي برابر اصل پدرشان مي شوند:)
چقدر زود بزرگ ميشويم و چقدر زود فرزندان شما دارند روز به روز بزرگ ميشوند و قد ميكشند و عاقل تر ميشوند.
خوشحالم
خداوند شما خانواده ي گرم را نگهدارد
راستي يكسال قم نفس كشيد از نبود...
يكشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۰ صبح
پاسخ: سلام. ممنون از نظر لطف شما. سپاس از دعاي خيرتان. إنشاءالله شما نيز هميشه در صحّت و سلامت و نعمت پروردگار باشيد. خدا همراهتان.

چقدر با استعداد است در نقاشي
خيلي خوب ترسيم كرده
هم شما را
و هم درخت را
عالي
عالي
عالي
دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ - ۴:۳۴ عصر
پاسخ: موافقم. معلمش هم متعجب بوده. تمام همكلاسيهايش. خودم هم چند وقت پيش در فكر آيندهاش بودم. اينكه چه پيشنهادي برايش داشته باشم. آيا نقاشي ميتواند يك آينده درخشان براي انسان باشد، انساني كه براي امتحان به دنيا آمده؟! گفتم نقاشي و طراحي يك ابزار است، ميتواند در كنار هر فن و دانشي به كار آيد. ميتواني مانند لئوناردو داوينچي يك دانشمند باشي و اين توانايي را براي ترسيم ايدههايت استفاده كني. ولي هنوز نميدانم آيا تابستان به كلاسهاي هنري بفرستمش يا نه. ترديد دارم. خودش بايد انتخاب كند. نميخواهم مجبورش نمايم. ولي اين را ميدانم كه انسان براي «هنر» خلق نشده است. هنر انسان عبادت است و عبادت در علوم پايه و نقاشي و موسيقي و مانند آن نيست. تكليف انسان در علوم انسانيست. آنچه علم واقعيست در اين حيطه است و ما رواياتي داريم از رسول خدا (ص) در اينكه به چه علمي بپردازيد تا زيانكار نباشيد. ممنون از توجهي كه داشتيد. چقدر تربيت كودكان سخت است. انسان لحظهاي فكرش خلاص نميشود. آيندهشان وقتي دست توست، سنگيني ميكند و رهايت نميسازد. اين فكر كه چه كنم تا بهترين باشند؛ در دستيابي به هدف و غايت. در پناه خدا.

سلام
واقعا كه پست از اين جذاب تر نميشد:)!!!!!
نيمه رها شد....:) :)
چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۷ - ۱:۳۷ عصر
پاسخ: سلام. هاهاها... ممنون از اينكه هنوز هستيد. خواننده هم از اين ماندگارتر نميشود! :) خدا پايدارتان بدارد. سپاس!

يعني شما نميدانستيد كه من هستم!!!!!!!!!!!!!!!!:):)0
چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۷ - ۴:۰۸ عصر
پاسخ: اقرار ميكنم كه ميدانستم. براي همين متعجب بودم!!! :)

شما به فكر ما منتظران باشيد؛)
چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۷ - ۷:۴۸ عصر
پاسخ: لطف داريد. ممنونم از امعان نظرتان به وبلاگ حقير. :)

خدا را حس كردن خييييييلي لذت بخش است
خدا را حس كردم
عجيب است
عجيب
پنجشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۷ - ۷:۵۶ عصر
پاسخ: حضرت امير المؤمنين ع وقتي باران ميآمد در روايات آمده كه در زير باران ميرفتند و قدم ميزدند، طوري كه خيس ميشدند و توصيه هم ميفرمودند. توضيح مفصلي هم دادهاند درباره اين كه باران نعمت خداوند است و با ويژگيهاي خاصي فروفرستاده ميشود. حس جالبي دارد زير باران بيرون بودن، در خانه نماندن و از اين نعمت بهره بردن. اصلاً زير آسمان آهسته راه رفتن يا آهسته رانندگي كردن حال خاصي به انسان ميدهد، به شرط دوري از جامعه پرهياهوي شهري، جايي كه همه دنبال دنياي خود ميگردند و فرصتي براي تفكر ندارند. ممنونم.

:)))))))
خيلي جذاب بود و به واقعيت لمس كردم اين رقابت خطرناك رو
در كلاس يكي از دانش آموزان تخته بزرگي رو به نام يا اباالصالح المهدي آماده كرده بود و ريسه هاي زيبايي بسته بود و به اندازه ياران امام زمان امتياز داديم313!!!!
عجيب شد
كار به والدين كشيده شده و بود اجبار دانش آموزان پيگيييييير كه بايد چنين تابلويي از اين يكي بزرگتر درست كنيم....
خلاصه كه خدا نكند رقابت به جون انسان ها بيوفتد!
علاوه بر اينكه موجب تحرك و هيجان ميشود، آسيب زا هم ميشود:(
چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۳ صبح
پاسخ: بله. دقيقاً. صحيح ميفرماييد. رقابت كه براي دنيا باشد ته ندارد. آزار ميرساند و خطرساز ميگردد. در مدرسه هم شديدتر! :)

اي جاااااااااانم:)
طاعات و عبادات قبول
سلام
پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۳:۵۲ عصر
پاسخ: سلام بر شما و خانواده گرامي. نماز و روزههاي شما هم مقبول درگاه پرودگار عالميان باشد إنشاءالله. ممنون.

سلام.موافقم
زيااااااد
از چندسال پيش تصميم بر اين كار گرفتم ولي از پدرم جرات نميكردم
چون مخالف هستش و دوست نداره
چندبار به اين فكر افتادم كه ثبت نامش رو انجام بدم و رفتم سايتش انجام هم دادم اما در آخرين مرحله ديدم كه آدرس ميخواد براي ارسال كارتش و اين شد كه.....
ولي انشالله بعد از مستقل شدن حتما
چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۷ - ۴:۵۳ عصر
پاسخ: سلام. آري، جامعه ما هنوز متوجه آثار اين مطلب نيست. البته شايد حوزويان هم مقصّر، اينكه نتوانستهاند جواز آن را تبيين نمايند و چه بسا ضرورت آن را. ولي براي شخص من مسأله حل شده است و ترديدي ندارم. موفق باشيد. الاعمال بالنيات. إنشاءالله همين كه قصد داريد، خداوند ميپذيرد. در پناه خدا.

سلام
چه قشنگ و جالب هم ترسيم شده و هم متن هايش نرم و لطيف است
مرد را كمتر دچار واكنش و جبهه ميكند
سپاس بيكران:)
سهشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۱:۲۵ صبح
پاسخ: سلام. ممنون. بله، تلاش كردم دستوري نباشد و بيشتر بر مبناي لطف و محبّت و در راستاي افزايش روابط خانواده. راستي، كسي فكر نكند اين حرفها خيالبافيست، اينها را من خودم شخصاً تجربه كردهام. نه همه را، ولي خيليهايش را قبلاً. همان چهار سالي كه زن داشتم بر اين مبنا عمل ميكردم، بر مبناي مشاركت و همكاري. تقريباً بيشتر اوقات بچهها را خودم ميخواباندم، آروغشان را ميگرفتم. بارها و بارها شب خودم پا ميشدم و شيرخشك بچهها را درست ميكردم و ميدادم. زيرا خوابم سبك بود و با اولين گريه بيدار ميشدم. در ساير كارهاي خانه هم همينطور. ريا نشود، براي اين گفتم تا فكر نكنيد بياساس نوشته شده و توصيه بيمبناست. بنده نيز سپاسگزارم. :)

اي بابا
نفرماييد:)
ما تا حدودي زيادي از طريق همين وبلاگ از الطافتان نسبت به زندگي گذشته تان مطالعاتي داشتيم:)
تازه چيزي كه عيان است، چه حاجت به بيان است
راستي اين عكس ها رو چطور ميشه ذخيره كرد؟
يعني ذخيره كردم، اما وقتي ميخوام ارسال كنم، متن هاش نا مفهومه
سهشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۱۱ عصر
پاسخ: همهاش يك عكس بزرگ است. در گوشي موبايل و شبكههاي اجتماعي كه برود كوچك ميشود و طبيعتاً ناخوانا. بيست عدد است و به هم چسباندم. اگر تك به تك ميخواهيد، اولين فرصت در همينجا قرار ميدهم تا استفاده بفرماييد. إنشاءالله.

سپاس بيكران:)
خواهنيم:))
سهشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۳۹ عصر

اي جااااااان
پسرمون چه خوشتيپ شده
چه يقه اي بسته؛)
خيلي نمكه سيدمرتضي
خداحفظش كنه
چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۷ - ۵:۴۳ عصر
پاسخ: هاهاها... الآن مريم در كنارم بود و وقتي اين كامنت را خواند، با تعجب پرسيد: «اين كيه كه ميگه پسرمون؟!» گفتم: يكي از خوانندگان وبلاگ هستند. - پس چرا نوشته: پسرمون؟! * دخترم، اين يك اصطلاح رايج است در جامعه ما. وقتي ميخواهند با محبّت درباره يك كودك صحبت كنند معمولاً اينطور ميگويند. :) آري، سيدمرتضي خيلي به تيپ و ظاهرش اهميت ميدهد. به نظرم وقتي بزرگ شد از آن جنتلمنهاي ژيگولوي خوشتيپ بشود كه هميشه لباس اتوكرده و فوكولي ميپوشند! فعلاً كه اينطور است. د: در پناه خدا.

:))))
عذرخواهم از سيده مريم عزيز، تعصبش روي برادرش قابل ستايش بود؛)
يك سوالي برام ايجاد شد؟؟؟!!!
اين عكس نگاري ها زماني كه شما در جلسه هستيد، چطور رقم ميخورد؟
چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۷ - ۸:۰۸ عصر
پاسخ: :) خب من در جلسه با گوشي تلفن همراه حاضر ميشوم خب! دوستان هم شرايط من را درك ميكنند. گاهي ناگهان يك عكس ميگيرم. اشكالي كه ندارد. دارد؟! :) امروز هم دوباره جلسهاي داشتيم. چهارنفري رفته بوديم. نماينده كارفرما - كه ديگر دوست شدهايم با هم - اصرار ميكرد: براي بچههاي شما پرستار بگيريم و شما حضوري اينجا باشيد و كار را انجام دهيد. بنده هم گفتم: نيازي نيست. بچهها شب كه خواب هستند كار را انجام ميدهم! يكي ديگر گفت: ميخواهيد واسطه شوم زن سابق شما برگردد بچهها را نگهداري كند؟! گفتم: نه بابا، تازه رها شدهايم و احساس آزادي و امنيت ميكنيم. دوباره ما را به دردسر و بلا گرفتار نكنيد! خلاصه ميگوييم و ميخنديم. زيرا من خيلي باز با موضوع برخورد كردهام تا به حال و همه ميدانند كه ميتوانند نظر خود را بيان نمايند، بدون اينكه من ناراحت شوم يا حساسيت به خرج دهم. خلاصه حضور بنده در جلسات اداري و مؤسسات رسمي همراه با سه فرزندم، اسباب شادي و خنده همه دوستان است و البته خودم. بنابراين گرفتن چند تا عكس كه ديگر رقم خوردن نميخواهد! بچهها هم با همكاران من آشنا شدهاند و حتي به اسم ميشناسندشان ديگر. :) سؤال حل شد؟!

اصلاح ميكنم عكسبرداري:)
چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۷ عصر
پاسخ: من از بچهها زياد عكس و فيلم ميگيرم. يك آرشيو بيش از صد گيگابايتي عكس و فيلم داريم در خانه! تقريباً هر روز يكي دو عكس را ميگيرم. از روند رشدشان، مطمئناً در بزرگسالي برايشان جالب خواهد بود. كه همين الآن هم هست البته. وقتي عكسهاي سالهاي گذشته را نگاه ميكنند. هر سه تايشان را از لحظه تولد تا همين امروزشان را عكس دارم. :)

اون كه خيلي جذابه كه از لحظه به لحظه فرزندانتان عكس داريد
جالب تر و تعجب برانگيزتر از اون اينكه در ميان جلسه باشيد و ناگهان مثلا بگيد آقا يه لحظه، ببخشيد من يه دوتا عكس بگيرم اومدم:))
از اين تعجب كردم و سوالم شد
زندگي خاص داشتن همين است ديگر
بدرخشيد تا دنيا نياست
چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۱ عصر
پاسخ: ممنون و سپاس. :) إنشاءالله شاهد موفقيتهاي آتي شما نيز باشيم و درخشندگيتان در دنيا. پايدار باشيد و در پناه حق.

سلام
واااااي خداي من چه دختري بزرگ كرديد
خدا حفظش كند
اين همه هنر و علاقه، عشق ميخواهد
عشق به خانواده
تا بتوني ادامه ش بدي، وگرنه بنظر من متوقف ميشي
مريم هم عاشقانه براي خانواده ش هنرنمايي ميكنه
خداوند شما را براي فرزندانتان و فرزندانتان را براي شما حفظ كند.
پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۲ صبح
پاسخ: سلام. ممنون از لطف شما. اصلاً ولش كنم همهش در آشپزخانه است. ديروز اصرار كه فرني درست كنم. درست كرد براي افطار ديشب. از جلسه كه ميآمديم، وقتي اصرار همكاران را ديد كه پرستار بگيريم تا شما بتواني بيشتر براي ما كار كني، خانه كه رسيديم گفت: «غذا پختن رو هم يادم بده، خودم هر روز غذا درست ميكنم» اينكه مدير خانه بشود و همه كارها را خودش انجام دهد. گفتم: غذا را درست كني، سيداحمد و سيدمرتضي را چه ميكني؟! اگر اينها دعوايشان بشود كه حريفشان نميشوي! فعلاً صبر كن بزرگتر بشوي، بعد! :) واقعاً هم پسر داشتن نگراني دارد. تا ولشان كني به جان هم ميافتند. عاشق كشتي گرفتن! تا چشم مرا دور ببينند، بازيهاي پسرانه راه مياندازند، معمولاً هم زد و خورد تويش دارد؛ مثلاً دزد و پليس ميشوند و دنبال هم ميكنند و... باقياش را خودتان ميتوانيد تصور بفرماييد. ولي مريم آنقدر اعتماد بالايي به توانمندي خود دارد الحمدلله كه گمان ميكند ميتواند تمام امور خانه را در دست بگيرد، تا نيازي به بنده ديگر نباشد! :) :) من كار مهمي نكردم، همه اينها الطاف خداست. من فقط اعتماد كردم و فرصت دادم تا بيازمايد. حالا قول دادم بعد ماه مبارك چند تا خورش هم يادش بدهم بپزد. سپاس.

قشنگ از حرفهايي كه ميزنيد ميتونم درك كنم كه دخترتان شده يه دختر كامل
يادتونه خيلي وقتي هاي پيش، خيلي هايي ديگه در همين وبلاگ احساس نگراني ميكردن كه چطور ميخواهيد عواطف و احساس را از به سيده مريم آموزش دهيد
چطور لطافت را
چطور روحيه ي دخترانه را....!!
ولي حالا انقدر قشنگ تربيت شده و روحيه دخترانه اش تقويت شده و رشد كرده كه درست مثل يه دختر روي پدرش و حتي روي برادرنش و از همه مهمتر روي خانواده و زندگي 4نفره خودشان تعصب دخترانه دارد.
چه لذتي دارد ديدن ماحصل سالها تنهايي مادر و پدر بودن را:)
پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۲ عصر
پاسخ: آري، لذّت دارد. همينجاست كه انسان نگران ميشود. همين كه احساس خوشحالي ميكند، از چيزي كه خداوند آن را «وسيله امتحان» خوانده است، در قرآن. بله، فرزند وسيله امتحان انسان است. اگر وابستگي زياد باشد، مردن سخت ميشود. لحظه مرگ، تمام وابستگيها انسان را ميكِشَد و مانع آسايش و آرامش، آسوده رفتن ميگردد. من اما از خدا ميخواهم اينها را جزو وظايف و تكاليفم حساب كند و از وابستگيهاي دنياييام بكاهد. فرزند خوب خيلي خوب است، فرزند صالح گلي از گلهاي بهشت، ولي هر لحظه بايد به ياد آورد كه «لدوا للموت»؛ ما ميرويم و آنها هم ميروند، پس از ما و يا قبل از ما. ممنون از نكته زيبايي كه اشاره فرموديد. خدا را شكر ميكنم كه فرزندان مرا از صلحا قرار داده است و از او ميخواهم ثواب آن را براي آخرتم ذخيره نمايد، بلكه همين خدمت براي كثرت نسل امت پيامبر (ص)، اگر چه در حدّ سه فقره، بهانهاي حساب شود تا حساب و كتاب آسان گردد. :) سپاس :)

:)))
عزييييييزم
آنچه را كاشتيد قرار است برداشت كنيد ديگه
ايشالله كه خوشبخت بشه (نه ديگه نميگم دخترمون) ميگم دختر آقاي موشح
پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۱:۰۵ عصر
پاسخ: هاهاها... ممنون از لطف شما. إنشاءالله كه همينطور شود، سعادتمند در دنيا و آخرت. چشم به راه ثمرات و ماحصل زحمات شما هم خواهيم ماند. د:

سلام
همه ي اين تجويزها فقط و فقط واسه ي پول هست
تشخيص ها گاها درست است اما تجويزها......!!!
يكي از نزديكترين هايم مشكل پرانتزي پا داشت
با يكبار مراجعه به طب اسلامي و اعمال فشار در نقاط مختلف پا را درست كرد
و گفت روي سراميك راه نرويد به هيچ وجه
طرز نشستن رو اصلاح كنيد
و گفت پاي ايكسي هم به همين راحتي قابل درمان است.
معجزه ميكند اين طب
شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۰ صبح
پاسخ: سلام. ممنون. وقتي به درمانگاهها و بيمارستانها سر ميزنم خيلي غصهام ميگيرد. جمعيت فراواني در صف، نوبت از شب قبل، اينهمه ميايستند، در نهايت دكتر ده دقيقه هم وقت نميگذارد، ولي پولي كه ميگيرد و تجويزي كه ميكند... من كه ديگر براي خيلي از بيماريهاي خانگي نسخه دكترها را فهميدهام، نيازي به مراجعه نيست گاهي اصلاً. جالب اينكه وقتي هيچ مشكلي هم نباشد، الكي يك نسخه مينويسند، تا بتوانند تعرفه بيمه را دريافت كنند؛ مثلاً يك شربت تقويتي! بارها براي خودم پيش آمده است! متأسفم. اين آسيب همان دورانيست كه وقتي كنكور شركت ميكردند، همه ميگفتند: پزشكي بزن، پول تو پزشكيه! خب حالا اين آدمها همانهايي هستند كه به همين دليل زدند پزشكي! حالا آمدهاند كه به پولشان برسند. مردم بيچاره هم چاره ندارند، براي سلامتيشان حاضرند تمام زندگي خود را هم بدهند! تشكر. پ.ن. الآن يادم افتاد كه زن سابق هم به من گفته بود كه ميخواستم شوهر دكتر داشته باشم كه پولدار باشد و من و همكلاسيام با هم عهد بسته بوديم كه با طلبه ازدواج نكنيم! اين فرهنگ بر جامعه ما حاكم شده و طبيعيست كه اين آثار از آن پديد آيد.

سلام
بازي را كه ارائه ميدهيد، رمزش را ارائه دعيد ديگر
يكشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۳۰ عصر
پاسخ: سلام. رمزش كه كاري ندارد. آها... احتمالاً شما وقتي كودك بوديد با اين بازي آشنا نبودهايد! خب، رمزش اين است: وقتي مخاطب به شما عددهاي ستونهايي را كه نام ميوهاش در آنها هست به شما ميگويد، آنها را با هم جمع ميكنيد و اين عدد جديد را در ستون پاسخها نگاه ميكنيد تا نام ميوه به دست آيد. در حقيقت من ابتدا يك فهرست از ميوهها تهيه كردم و كنار هر كدام يك عدد نوشتم. سپس با قرار دادن نام آن ميوه در ستون عددهاي 1، 2، 4، 8 آن عدد را توليد كردم. مثلاً اگر طالبي 14 است، ابتدا در 8 قرار دادم، 14-8=6. براي ساختن 6 هم يك بار ديگر طالبي را در ستون 4 و ستون 2 قرار دادم. 14=8+4+2. با توجه به اينكه ستونها را بر اساس الگوي دوبرابري اعداد تنظيم كردهام، هيچ تكراري در اين نظم اتفاق نميافتد. اگر هم بخواهيد ميوههاي بيشتري در اين بازي قرار دهيد و سختتر شود، ستون بعدي 16 خواهد بود كه در آن صورت 31 ميوه را پوشش ميدهد. البته به جاي ميوه ميشود نام هر شيء ديگري را هم قرار داد. موفق باشيد.

اوكي:)
چه جالب
نه تابحال بازي نكرده بودم
از اينطور بازي ها اگر داريد بيشتر در وبلاگ بذاريد تا استفاده كنيم
يكشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱:۴۲ عصر
پاسخ: چشم. اگر دوباره چيزي به خاطرم رسيد ميگذارم. ممنون از توجه شما. :)

سلام. اتفاقا چند روزي بود دنبال كارنامه توصيفي يه سري از دانش آموزان با معلمان متفاوت ميگشتم. ميخواستم از نظر توصيفي و نگارشي آشنا بشم
اگر براتون ممكن بود، ممنون ميشم عكس اين چندسال كارنامه بچه ها رو براميه لينك كنيد و بفرستيد
البته در صورت امكان
دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷ - ۱:۲۶ عصر
پاسخ: سلام. جالب اين است كه كارنامه توصيفي را تحويل پدر و مادر نميدهند! نميدانم چرا. يعني فقط ميگويند بخوان و امضا كن. در آن شلوغي، ميان همه اوليا هم كه فرصت خواندن آن همه متن توصيفي نيست. هست؟! بنابراين من از همان اول بنا را گذاشتم بر عكس گرفتن. اوايل تا معلّم سرش را بر ميگرداند يواشكي ميگرفتم با موبايل. بعد ديدم معلّمها حسّاس نيستند، رسماً تا كارنامه را ميدهند دستم اول عكس ميگيرم و بعد امضا ميكنم. اجالتاً دو مورد در اين نشانيها هست:
http://rastan.parsiblog.com/Posts/516 و
http://rastan.parsiblog.com/Posts/353 . آنچه من ديدم اين بوده تا به حال كه معلّم يك متن واحدي را در تمام كارنامهها عين هم تكرار ميكند، براي تمام دانشآموزان كلاس! خيلي مسخره است. يعني دستهجمعي همهمان با هم ميدانيم سر كاري است! اين خيلي بد است. تشكر.

عكس برداري از كارنامه مشكلي ندارد
اما توصيف دانش آموز بايد در پرونده ي مدرسه باقي بماند و بعد از فارغ التحصيلي از مقطع دبستان، كامل همه را در اختيارتان ميگذارند.
اين تصويرهاي قبلي رو اگر دقت كنيد، دست نويس هستن
اما از امسال تاكيد براين شد كه معلمان گرامي بايد تايپ كنن
معلم هم كه معمولا خسته از توصيف دانش آموز و اينكه اين توصيف را كاري بيهوده ميداند و از همه مهمتر اينكه من براي هر دانش آموز متني جدا توصيف كنم؟؟؟؟؟!!! وا مصيبتا!!!! سخت است
مگر يكي دوتا هستن
اينجاست كه معلم سه متن آماده ميكند
به صورت تايپ شده
يكي براي دانش آموزان خيلي خوب
و ديگر دانش آموزان خوب
و ديگري غ ق و ن ت
ممنونم از لينك هايي كه در اختيارم گذاشتيد
اگر اين كارنامه آخر رو هم كاملش رو بذاريد ممنون ميشم
دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷ - ۱:۵۳ عصر
پاسخ: عجب! واقعاً عجيب است. يك معلّمي داشتيم اوايل سال ميگفت: من آخر سال تك به تك با هر دانشآموز در حضور ولي او مينشينم و كارنامه توصيفياش را همراه با توضيح تكميل ميكنم. جلسه اول سال گفت اين را. كه مثلاً پدر و مادر بدانند ضعفهاي دانشآموزشان را. همين معلّم تا سال تمام شد يهو كارنامه را داد تا امضا كنيم! :) چشم، فايلها را پيدا كنم و آپلود نمايم و لينك را بدهم خدمتتان. اولين فرصت إنشاءالله. پ.ن. كارنامههاي توصيفي را ميتوانيد از نشاني
http://movashah.id.ir/o/kt.rar برداريد.

سپاسگزارم:)
سهشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۳۵ صبح
پاسخ: در پناه خدا.

نميدونم مشكل فايل چي هست كه باز نميكنه!!!
سهشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷ - ۱:۳۵ صبح
پاسخ: مشكلش اين است كه با آخرين نگارش winrar فشرده شده است. به تازگي تغييراتي در اين نرمافزار رخ داده كه نسخههاي قديميتر نميتوانند فايلي را كه با نگارش جديد فشرده شده را باز نمايند. كار سختي نيست، ميتوانيد آخرين نگارش را از
http://p30download.com/fa/entry/268 دانلود نماييد. موفق باشيد.

سپاس بيكران
حل شد:)
سهشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷ - ۱:۰۰ عصر
پاسخ: الحمدلله. در پناه خدا.

سلام. چه جالب
به نكته طريفي اشاره كرديد
واقعا انگار گرسنگي باعث پويايي و حركت ذوق ميشود
مدام دوست داري چيزي نو خلق كني
مزه اي جديد
عجيب به هنر سيده مريم در آشپزي يقيين پيدا كردم
مشتاقم تا دوره اي رو پيش ايشون بگذرونم
خيلي خوب شيريني درست ميكند
واقعا آفرين
من جرات نميكنم از دوسه مدلي كه بلدم فراتر بروم
ولي سيده مريم ركود داره ميزنه تو انواع پخت شيريني
چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۷ - ۳:۵۵ عصر
پاسخ: سلام. بله، همينطور است. هر روز ميآيد و نام يك شيريني را ميگويد. فيلم آن را از اينترنت ميگيرم و روي فلش تحويلش ميدهم. ميبرد در رايانه و خوب ميبيند و يادداشتهايي برميدارد و ... همين الآن هم مشغول پخت شيريني گردوييست! دقيقاً همين الآن! :) خدا را شكر ميكنم و برايش عاقبت به خيري آرزو مينمايم. اميدوارم شما نيز هميشه موفق و پاينده باشيد. ممنون از توجهتان.

چشمم سفيد شد:(
چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۵:۲۶ عصر
پاسخ: واي چرااااا؟! خدا نكنه! إنشاءالله هميشه سلامت و شاد. موفق باشيد.

بخاطر اين هر روز چندبار سرميزدم و خبري نبود:(
جمعه ۱ تير ۱۳۹۷ - ۷:۱۲ عصر
پاسخ: اميد كه هميشه خبري باشد! :) به شادي و خوشحالي. در پناه خدا.

سلام. خيلي جالب بود
منم از اين تجربه ها داشتم
ولي نميدونم چرا هر وقت اينكارو ميكردم، بابام سريع تا متو ميديد اخطار ميداد كه نكن اين كارو:(!؟
يه سوال
چرا عكس بچه ها رو به صورت سياه سقيد از كودكي شون ميذلريد؟
هدف چيه؟
پنجشنبه ۷ تير ۱۳۹۷ - ۱:۵۸ عصر
پاسخ: سلام. تقريباً تمام كودكان علاقه به چنين تجربياتي دارند. و تقريباً تمام پدر و مادرها هم جلويشان را ميگيرند. اصلاً پدر و مادر بودن يعني «محافظهكاري» و فرزند بودن يعني «ماجراجويي و خطرپذيري». پدر و مادر «هستند» تا جلوي نوآوريهاي فرزند را بگيرند انگار! براي من هم همينطور بود. آنوقت كودك در مييابد كه براي تجربه كارهاي نو بايد «مخفيكاري» كند! پدر و مادر از هر تجربه نويي ميترسند، بدون اينكه دليلي براي آن داشته باشند. بر عكس، تا دليلي بر درستي چيزي نداشته باشند، آن را اجازه نميدهند. همين برعكس بودن، واقعاً دليلي وجود دارد كه خطرناك است؟! من خيلي برايم جالب بود كه چيزي بخورم و برعكس بشوم و تجربه كنم آيا به معدهام ميرسد يا نه! مثلاً آب را در دهانم نگه ميداشتم و سپس وارونه ميشدم و در آن وضعيت قورت ميدادم و با شگفتي مييافتم كه بله، به معدهام ميرسد، يعني بر خلاف جاذبه زمين حركت ميكند!!! خب اين تجربه بد است؟! البته شايد خطرناك باشد! :) ولي من محافظهكاري نميكنم در اين زمينه. من قصد دارم اجازه دهم كودكانم خطر كنند، در پيشگاه خودم، تا نياز نشود مخفيانه تجربه نمايند. اما در رابطه با عكسهاي سياه و سفيد، صرفاً جهت تنوّع است. تعدادي تصوير كوچك از هر كدام درست كردهام تا جهت تزيين، مثل روزنامهها و سايتهاي خبرگزاري، در كنار ساير تصاوير قرار دهم. منظور خاصي ندارم. ولي خب، چون خيلي وقت پيش اين تصاوير نمادين را طراحي كردهام، كمي قديمي شايد باشند. بايد از تصاوير جديدشان دوباره از اينها بسازم. ممنون از لطف شما. سپاس.

سلام
گشته دختر بر زمين همچو پري
چون نگيني هست بر انگشتري
لطف ايزد شامل حالش شود
هركسي دارد به خانه دختري
" روز دختر پيشاپيش مبارك "
اين پيام صرفا مخصوص سيده مريم عزيز، دختر گل شماست
??
???????????
شنبه ۲۳ تير ۱۳۹۷ - ۸:۵۸ عصر
پاسخ: روز دختر؟! جدّي؟! ما كه اصلاً از اين چيزها نداريم و اهل اين بازيها هم نيستيم؛ روز زن، روز مرد، روز دختر، روز...! سرگرميهاي دوران مدرن. تقويم را كه باز ميكني هر روز را يك روز جهاني اعلام كردهاند. حالا روز قدس و پيروزي انقلاب و چند تا اتفاق تاريخي، هويت امروز ما را شكل ميدهند و به آن اهتمام داريم براي فراموش نكردن آرمانهايمان. ولي من نميفهمم كه اين اسمگذاريها چه آرمانهايي را در بشر زنده ميكند، جز اينكه توقّع انسانها را از هم بالا ببرد و آنها را روبهروي هم قرار دهد. اين نظر من است. قصد بيادبي به نظر و آراء ديگران ندارم! :) ممنون از توجه شما. :) بچههايم وقتي يكبار به اصرار عمهشان هديهاي براي من خريدند به عنوان روز پدر، خيلي منطقي صحبت كردم كه اين كار هيچ معنايي ندارد! و ياد گرفتند ديگر به اين چيزها اهميت ندهند! اميدوارم بر اين مسير باقي بمانند و در فرهنگ جامعه ذوب نشوند. سپاس.

سخت ميگيريدااااا
كلي دوق درون اين روزها نهفته
البته شما خود اصولي داريد
ولي به طر من كه اين روزا خييييلي جذابه
علي الخصكص روز دخترش:))))
شنبه ۲۳ تير ۱۳۹۷ - ۹:۴۵ عصر
پاسخ: اگر فقط ذوق ملاك باشد، بله خب، انسان از خيلي اتفاقات ذوق ميكند و شاد ميشود. بعضي هم با روشن كردن آتش و جشن چهارشنبه آخر سال ذوق ميكنند. ولي اگر توجه به فرهنگ و آثار تمدني آن داشته باشيم، ناگزير ميشويم دقت كنيم كه چه ذوقهايي چه سنّتهايي ايجاد ميكنند و چه تأثيراتي در جامعه ما خواهند داشت. آنوقت كار سخت ميشود و نياز به تأمل و بررسي بيشتر دارند. ممنون از لطف شما. سپاس. :)) پ.ن. وقتي ما جامعه را قشربندي ميكنيم، طبقاتي؛ زنان، مردان، دختران، پسران، مجردان، متأهلان، كارگران، كارمندان، آتشنشانان، خلبانان و... و براي هر كدام يك روز و ساعت و زمان و وقت و مكان و جشني در نظر ميگيريم، در حقيقت در حال تكهتكه كردن جامعه هستيم. جامعهاي كه قبلاً با قبايل و اقوام تكهتكه ميشد، در دنياي مدرن به اين شكل ميبُريم، انسان را تنها ميكنيم. فردگرايي را رواج ميدهيم. آنگاه دختر در خانه خود احساس جدايي ميكند، زن در خانواده، شوهر نيز، هر كدام خود را متعلّق و وابسته به قشري ميداند كه جايي در بيرون از خانه پايگاه دارد. خانه و خانواده تبديل ميشود به معركه درگيري و مواجه قدرتهاي اقشار اجتماعي. زن مسئول احقاق حقوق از دست رفته قشر بانوان جامعه، مرد مسئول انتقام گرفتن از قيام اجتماعي و اقتصادي زنان عليه مردان و ... خلاصه اينها ديگر در كنار هم «يك» نميشوند. تمام اينها ابزارهاييست تا انسان را از تعلّقات حقيقي خود جدا كنند. مثلاً وقتي ما جشن نوروز ميگيريم، خود را از امّت اسلام كندهايم. وقتي جشن اصفهاني بودن مثلاً بگيريم، از كشور ايران، وقتي جشن دختران ميگيريم، آنها را از درون خانوادههايشان ربودهايم و هويّتي خارج از محيط خانواده به آنها بخشيدهايم كه اين هويّت پشتوانه اجتماعي ندارد. خانواده پشتيبان تمام اعضاي خود است، ولي وقتي اين شكافها ايجاد شود، منيّتها شكل ميگيرد، در قالب «ما زنان»، «ما دختران»، «ما مردان» و نتيجه: گفتمان درون خانه متفاوت ميگردد. آثار آن را امروز تا حدودي و در آينده با شدّت بيشتري مشاهده خواهيم كرد. تأسيس هر قشر جديدي، يعني يك شكاف در جامعه متحد و يكپارچه. ما چرا روز جهاني «انسان» نداريم؟! روز جهاني «موجودات زنده» اگر داشته باشيم، حتي گياهان و حيوانات هم داخل ميشوند و با آنها هم حسّ وحدت ميكنيم. پيشرفت جامعه در وحدت است، نه گسست.

ديگه يه جورايي احساس خطر ميكنم و حس خوبي ندارم!!!:)
يكشنبه ۲۴ تير ۱۳۹۷ - ۱:۱۲ صبح
پاسخ: احساس خطر؟! :)) بشر با احساس خطر است كه توانسته قرنها خود را حفظ نمايد. اگر احساس خطر نباشد زندگيمان به سادگي دچار مخاطرات ميشود و خيلي زود از زمين برچيده ميشويم. د:

بابت احساس خطر كه شوخي عرض كردم
و اما بابت روز دختر و اين حرفها، حرف هاتون رو كمي تا قسمتي قبول دارم
البته نه 100در100 ولي قبول دارم
كشور ما براي شاد بودن مردمانش هيچ تلاشي نميكند و نكرده
مرد ما هم دل خوش كرده ايم به همين اعياد و اين رسم و رسومات به قول شما اشتباه اندر اشتباه!!
ولي من نتيجه اين صحبت هاي شما رو به عين ديدم
دانش آموزي داشتم فوق العاده باهوش و هميشه شاكي از اين بود كه چرا تبعيض قائل شده خدا!!!
دقت بفرماييد، ميگفت خدا
بهش ميگفتم چرا؟
ميگفت مگه خدا نگفته از همه چيز جفت آفريدم؟
پس چرا روز دختر آفريده ولي روز پسر نه
براش اول از همه توصئح دادم كه اين ها هم نام گذاري است و نه آفرينش خدا
و همانطور كه ما روز ولادت حضرت معصومه رو داريم، ولادت علي اكبر رو هم داريم
و مجدد گفت خانم اون روزم روز جوان هستش و هيچ ربطي به ما پسرا نداره
خلاصه كه شديد دنبال روز پسر بود و شاكي از تقويم بود اينبار:)
يكشنبه ۲۴ تير ۱۳۹۷ - ۶:۱۹ صبح
پاسخ: هاهاها... روز پسر!!! بله، صحيح ميفرماييد. اما اينكه چرا تمدن امروز نيازمند اين است تا افراد را از خانواده جدا كند، دليل اقتصادي دارد. نظام صنعتي دو قرن گذشته در اروپا نياز به نيروي كار «پرتلاش» و «ارزان» داشت. انسانها اما به خاطر منافع خود، معمولاً «كمتلاش» و «گران» هستند. چه كرد؟! نظام بانكداري ربوي را پشتوانه قرار داد. مردم براي زيادهخواهيها وام ميگيرند. وقتي وام ميگيرند، براي بازپرداخت آن مجبور هستند مبلغ بيشتري فراهم كنند. اين مبلغ را بايستي از كار بيشتر تأمين نمايند. پس ناچار به «تلاش» ميشوند و چون كار كم است و بيكارهاي بدهكار به بانك زياد، حاضر ميشوند «ارزان» كار كنند. اما خانواده مزاحم بود. زيرا خانواده به عنوان پشتيبان واقعي انسانها، ضررهاي آنها را جبران ميكرد. دايي يا عمو بدهي فرد جوان سبكسر را ميداد و او را ميرهاند. اينجا بود كه اقتصاد نياز به «فرهنگ» پيدا كرد. كارخانهدارها هزينه فرهنگسازي را تأمين كردند و كانونها و نهادهاي آموزشي و فرهنگي تأسيس كردند و مدام و پيوسته تلاش كردند با ايجاد قشرهاي اجتماعي، كانون خانواده را تضعيف كنند. حالا ديگر اين فرد ارتباطي با عمويش نداشت، يا اگر داشت رويش نميشد رو بياندازد، يا اگر هم ميانداخت، عمو به خاطر رفتار قبلي او حاضر نبود ضررش را جبران نمايد! انسانها وقتي «تك» بيافتند، راحت غارت ميشوند. اين همان اينديويژواليسميست كه «صنعت» و تكنولوژي بدان سخت محتاج است. در پناه خدا. (به قول يك بنده خدايي: علت اينكه كشورهاي جهان سوم به اندازه كشورهاي صنعتي پيشرفت نميكنند اين است كه به اندازهكافي فردمحور نيستند و هنوز وابستگيهاي خانوادگي دارند!)

چند بار تا حالا اين پست رو ديدم
ولي الان يهو دلم خواست:)
به سيده مريم بگيد يه قنادي توپ ميتونه بزنه هاااااا
اين همه هنر......
يقينا به باباش رفته
دوشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۷ - ۱۲:۱۲ عصر
پاسخ: ممنووووون! من اولين بار يادم هست دبيرستان بودم كه شيريني درست كردم. زمان ما تازه شيوه آموزش دبيرستان عوض شده بود و به آن «نظام جديد» ميگفتند. ما مثل دانشگاه دو ترم در يك سال تحصيلي داشتيم و ابتداي هر ترم بايد انتخاب واحد ميكرديم؛ 18 واحد درسي. ما كه تا قبل از آن تمام وقت در مدرسه بوديم، با اين روش ترمي، ناگهان يكي دو ساعت در هفته درس نداشتيم و ميتوانستيم از مدرسه خارج شويم. مشق در خانه هم ديگر از بين رفته بود. از طرف ديگر يك تحوّل بزرگي در صداوسيما هم پديد آمده و به جاي انحصار برنامهها در ساعات پنج تا ده شب و خالي بودن باقي وقت تلويزيون، تصميم گرفته بودند برنامهها را روز بعد تكرار كنند. يعني روزها هم تلويزيون برنامه داشته باشد!!! خيلي براي ما عجيب بود اين اتفاق. همان زمان بود كه برنامه خانواده راه افتاد كه ظهرها پخش ميكرد و هر روز هم يك شيريني را آموزش ميدادند. بيكاري ناشي از نظام جديد و پخش اين برنامه سبب شد كه راديوضبط را بردارم و كاست (يك وسيله داراي دو سوراخ براي چرخش نوار مغناطيسي) گذاشته و با گذاشتن در كنار تلويزيون صدا را ضبط نمايم. بعد با پخش مجدد نوار، شيرينيها را ميپختم و امتحان ميكردم. وقتم پر ميشد. :) ممنون از اينكه سبب شديد اين خاطرهها در ذهنم زنده شود. فرزندان شما نيز بهترين خواهند شد إنشاءالله. :))

:))))))
چرا فكر كرديد من راديو ضبط نميدونم چيه؟؟؟؟!!!
كلي خنديدم
دوشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۷ - ۲:۰۶ عصر
پاسخ: هاهاها... خب گمان كردم شما نسل جديد اين جامعهايد و خود را در زمره پيران جامعه محسوب كردم. :)) يعني واقعاً شما تا به حال راديوضبط ديدهايد؟! كار چي؟ با اين دستگاه شگفت و پيچيده كار هم كردهايد؟ من تمام كودكيام درگير همين وسيله بودم! خيلي جالب بود. د: (اما درباره اينكه فرموديد كلي خنديديد، دو روز پيش خوابي ديدم كه از خنده شديد بيدار شدم و تا چند دقيقه پس از بيداري قهقههوار ميخنديدم و نميتوانستم خنده خود را متوقف سازم! اگر چه موضوع آن خيلي هم خندهدار نبود! مدتها بود اينقدر شديد نخنديده بودم. تعريف ميكنم، بلكه شما بفهميد چرا اينقدر خنديدم. چون من هنوز نفهميدهام چرا اينقدر خندهام گرفت! خلاصهاش اين بود كه رفته بودم قبرستان، ناگه پيرمردي جلويم را گرفت و خواهش كرد لطفاً براي تازه درگذشته ما سخنراني كنيد. سؤالهاي مهم را پرسيدم. گفت خانمي بوده كه بچه هم نداشته و از دنيا رفته. ميكروفون را گرفتم و شروع كردم به خطبه خواندن ابتداي كلام كه آقايي آمد و پرسيد: شما براي كي صحبت ميكنيد؟ ديدم: بله، هيشكي كه نيست. با دستم اشاره كردم و تا آمدم بگويم: آن پيرمرد از من خواست كه صحبت كنم... ديدم پيرمرد دارد با سرعت ميدود و فرار ميكند! ياد بچههايي افتادم كه زنگ خانه مردم را ميزدند و فرار ميكردند. خندهام گرفت از ديدن اين صحنه و از خنده شديد چرتم پاره شده و بيدار شدم! چقدر خنديدم... :)

اولا كه با راديو ضبط كار هم كرده ام. حتي براي خودم واكمن هم داشتم
جوري صحبت ميكنيد كه ادم فكر پيكنه شما 60الي 70سال رو راحت داريد
و اما خوابتون من رو هم خنداند
شايد براي استنداپ كمدي موضع جالبي باشه هاااا
آدم در خواب ببيند كه دارد خواب ميبيند بايد خيلي جذاب و خنده دار باشه:()))
دوشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۷ - ۷:۳۱ عصر
پاسخ: عجب... پس خيلي از زمان منسوخ شدن راديوضبط و واكمن نگذشته است؟! صحيح ميفرماييد. تا همين ده سال پيش همه راديوضبط و واكمن داشتند! :) ولي من در خواب خواب نديدم ها... بلكه واقعاً خواب بودم. وقتي از خواب بيدار شدم تازه فهميدم كه داشتم خواب ميديدم. وگرنه در خواب كه فكر ميكردم واقعاً يكي سر كارم گذاشته است! :)) خواب وقتي شاد باشد، حال خيلي خوشي به آدم ميدهد. ممنون. پ.ن. فرموديد استندآپ، ياد مطلبي افتادم. پنج سال پيش به صورت تصادفي با فردي آشنا شدم كه ايراني بوده و در آمريكا زندگي ميكند و فيلمهاي جالبي در يوتوب قرار ميدهد. يك سايت ازدواج براي مسلمانان داشت و حقيقتاً خيلي زيبا و در قالب طنز مسائل و مشكلات مسلمانان را در آمريكا بيان مينمود. آداب مسجد را ياد ميداد و اخلاق اسلامي را ترويج ميكرد. خيلي لذّت بردم از شيوه تأثيرگذارش در كار. ولي آن زمان نميدانستم كه به اين كار ميگويند استندآپ! بعدتر كه خندوانه اين قضيه را در ايران باب كرد متوجه شدم. يك پست از وبلاگم را همان پنج سال پيش به معرفي اين شخص اختصاص دادم. در اينجا:
http://rastan.parsiblog.com/posts/267

بله بله
قبلا اين پست رو ديده بودم
برايم جالب است كه به مخاطب وبلاگتان اهميت ميدهيد!!!:)
سهشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۷ - ۱:۴۴ صبح
پاسخ: پايدار باشيد. د:

بيخود نيست من هيچوقت به بانك ها اعتماد نداشتم
و از بچگي همه به من ميخنديدن ميگفتن من مال دوستم كه پول تو بانك نميذارم!!!!
حالا برم اين پست رو بهشون نشون بدم بگم بيا از همون اول اينا مشكل داشتن
والله
پنجشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۷ - ۵:۴۰ عصر
پاسخ: هاهاها... درست عين سيدمرتضاي من! او نيز به بانك شديد بياعتماد است. :)) يك فيلمي آمريكاييها ساخته بودند چند سال پيش، به نظرم اسمش والاستريت بود، يا شايد گرگ والاستريت. كمي اسرار بورس و فساد مالي بانكدارهاي دنيا را نشان ميداد. إنشاءالله بتوانيم از فساد مالي بانكها به زودي خلاص گرديم. سپاس.

اصلا من و سيد مرتضي رو مثل هم خدا آفريده:)))
شباهت تا اين حد:)))
پنجشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۷ - ۹:۰۷ عصر
پاسخ: والا... :)) دو بدن در يك روح اصلاً، دوقلوطوري! فقط حيف زمان وفا نكرد و چند دهه فاصله انداخت! د:

پست جديييييييييييييييييييييييييييد بذاريد!!!!!!!!!!!!:(
چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۲ صبح
پاسخ: دنيا زير و بالا داره، آزادي و اسارت... داشتم زندگيمو ميكردم... چهارشنبه قبلي از يك جايي تماس گرفتند كه بيا ببينيمت، چهارتايي رفتيم، سه تا پروژه عجلهاي دادند كه زود ميخواهيم. بعد، پنجشنبه از يك جاي ديگري زنگ زدند، آنها يك مطلب خواستند كه بنويسم، پژوهشي. مشغول نوشتن آن شدم كه ناگهان دو روز بعد تماس گرفتند كه: «يك كار مهمتر داريم يكي دو روزه ميخواهيم، بگذار قبل از آن». ناگهان ديدم پنج پروژه پژوهشي در دست دارم كه حداقل چهارتاي از آنها عجلهايست! خودم هم از سه هفته پيش مشغول يك برنامهنويسي شخصي بودم! كار خودم را گذاشتم كنار و به كوب مشغول اين پروژهها شدم. خوشبختانه با كمتر خوابيدن توانستم سه تا را انجام داده و ايميل كنم. حالا من ماندهام و دو تاي ديگر! واااااي، چقدر خوابم ميآيد. چشمانم ميسوزد! :) آدم كه قدرت «نه» گفتن نداشته باشد، حال و روزش اين ميشود ديگر! قبلاً سرِ زن گرفتن، حالا هم سرِ پروژه و كار قبول كردن! ؛) چند موضوع براي وبلاگ در نظرم هست ولي وقت نشده بنويسم. عناوينشان را در فهرستي روي ميزكارم گذاشتهام، منتظر فرصت. دعا كنيد موفق شوم زود تمامشان كنم. :))

واااااااااااااي چقدر كار
ولي كار خوب است
بيكاري بد است، خيلي بد
خوشحالم كه انقدر سرتون شلوغه كه فرصت پست گذاشتن هم نداريد
ولي
پست جديييييييييييييييييد بذاريد
چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۱:۲۳ صبح
پاسخ: هاهاها... قطعاً همينطور است. بيكاري خيلي بد است. به همين خاطر بيشتر از ده سال است كه يك فولدر به نام IDLE روي ميزكارم دارم. تمام كارهايي كه هوس ميكنم انجام دهم، داخل آن مياندازم. بعضي از آنها هفت هشت سال است داخل آن پوشه مانده و هنوز در انتظار انجاماند. منتظر روزي كه آنقدر بيكار شوم كه بتوانم بهشان رسيدگي كنم. ميشود گفت در حقيقت پوشه آرزوهاي من است. هر از چند گاهي هم يك كار جديد به ذهنم خطور ميكند، از آن كارهايي كه خيلي اولويت بالايي ندارند، فوراً مياندازم در اين پوشه. بعد، وقتي شركت و مؤسسهاي كاري پيشنهاد نكند، تا احساس كنم دارم بيكار ميشوم، پوشه IDLE را ميگشايم و يكي از كارهاي درون آن را انتخاب كرده و انجام ميدهم. گاهي فكر ميكنم وقتي پير شدم چه ميشود، بيكار؟! اينطور به خودم پاسخ ميگويم، اگر نابينا نشوم و امكان استفاده از رايانه را داشته باشم، مگر ميشود بيكار شوم؟! تازه وقت آن است كه حجم زيادي از كارهاي مانده را به انجام رسانم! سالهاست منتظرم بار كارهاي سفارشي تمام شود تا به كارهاي آرزويي برسم! :)) اميدوارم شما نيز هميشه مثل گذشته پرتلاش و پركار باقي بمانيد. گاهي از خود ميپرسم آيا هنوز هم كارهاي هنري شما عرضه ميشوند به بازار يا خير. ولي نپرسيدم تا فضولي نكرده باشم. ^_^

به قول خودتون
هاهاهاها....
خير نميشود
كارهايم را جمع كردم و هرازگاهي براي خودم وخانواده م نمايان ميكنم
ولي چه بي هنرهايي دست به كارو فعاليت ميزنند و از بي هنري هايشان درآمد كسب نيكنن
اما من....!!!
ميشود از شما بخواهم برايم دعا كنيد
چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۱:۴۱ عصر
پاسخ: چشم. من دعا ميكنم. ولي شما هم دلسرد نشويد. همانطور كه فرموديد بيهنرهايش دست به كار شدهاند، شما كه جاي خود داريد. پيشنهاد ميكنم از سيستمهاي پرداخت مالي جديد و راحت استفاده كنيد و هنر دست خود را با پست ارسال بفرماييد. يكي از سيستمهاي جديد و راحت idpay.ir است. يك فضاي شخصي به شما ميدهد براي تمامي دريافتهاي مالي. بعد در كانال خودتان كالاها را معرفي كرده و لينك اين فضاي پرداخت را ميگذاريد. هر مشتري كه پول را پرداخت كند، بلافاصله براي شما ايميل و پيامك ميآيد. شما هم كالا را براي وي پست ميفرماييد يا در داخل شهر با پيك ارسال ميكنيد. به نظرم خيلي روش ساده و روانيست. حالا البته صلاح را خود شما بهتر ميدانيد و هر طور كه تصميم بگيريد، حتماً شرايط خاصي را در نظر داريد. در هر صورت من براي شما دعا ميكنم و از شما نيز التماس دعا دارم. در پناه خدا. :)

رشته ها رو خيلي بيشتر بايد ريز ميكرديد
بعد در تابه كمي تفت بديد و بعد يك قالب كره و سپس شيرعسل و از حرارت برداريد و در ديسي صاف كنيد
بسيييييييييار خوش طعم هستش
آخيش بالاخره پست گذاشتيد:)
چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۸:۴۷ عصر
پاسخ: در دستور اينترنتي هم تقريباً همينها را نوشته بود. نوشته بود در ابعاد 3 سانتيمتري. مريم كره هم در آن ريخت. اين قوطي كنسرو را هم معرفي كرده بود، تحت عنوان شيرعسل. وقتي خريدم و نوشتههايش را خواندم، ديدم شيرعسل نيست، بلكه شير غليظ شده است. يعني اينطور روي آن نوشته بود. البته كه خوش طعععععععععععم بود. ولي مزه آن شعيريههايي را كه من در كودكي خورده بودم نميداد. آنها به نظرم با عسل درست ميشد. يادم هست در سيني ميگذاشتند جلوي در مغازه. به شكل استوانهاي كه وسطش گردو و پسته بود لوله كرده و برش مورّب ميزدند. هميشه هم دور و برش پر از زنبور بود و روي آنها هم مينشست! رشتههايش را هم آنطور كه خاطرم هست اصلاً خرد نميكردند و دراز بود، ولي دور استوانه پيچيده و خم شده. ممنون از توضيحات شما. شايد يكبار ديگر هم درست كرديم. :))

از اونا اگر ميخوايد تا بخوريد و ياد قديما بيوفتيد
مغازه اي هست پايين پل 75متري عمار ياسر
كه هميشه زولبيا و باميه و اينطور چيزا داره
وااااااااااااااااااي اصلا يه چيزيه اونايي رو كه ميگيد
اونجا داره
خيلييييييييم خوشمزه س
چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۱۴ عصر
پاسخ: عجب... همون پلي كه تازه ساختهاند؟! كه از روي يك ميدان بزرگ رد ميشه و زيرگذر هم داره؟ سمت راستش هم يك فروشگاه بزرگ گل و گياه است؟ پس هنوز هم پيدا ميشه از اون قديميا... ممنون. اگه مسيرمون خورد يه سراغي ميگيريم. لطف فرموديد. :)

بله دقيقا همونجا
كنار گلخونه يه بستني فروشي هست و كنارش همين مغازه كه خدمتتون عرض كردم!!!
همچين ميگيد قديما كه آدم خيال ميكنه90ساله تون هست
پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷ - ۹:۵۱ صبح
پاسخ: يعني نيست؟! باورم نميشه! راستش حس آدمهاي 90 ساله را دارم، نه امروز، از سالها پيش، بدجور! چرا؟! شايد چون زود وارد كار شدم، 18 سالم بود كه سر كار رفتم. 20 سالم كه شد، معاون يك مؤسسه. در زمان كوتاهي در چند مجموعه مختلف و يهو بعد از هفت هشت سال، حس آدمي رو پيدا كردم كه پيمانه عمر كاريش پر شده! راه رفتنم، حرف زدنم، نگاه كردنم، حتي حسّ درونيم كاملاً حالت يك انسان 90 ساله را دارد! وقتي ميفرماييد اينطور نيست، متعجّب ميگردم! :)) سپاس كه هي يادم مياندازيد هنوز پير نشدهام.

اصلا اينطور كه باشد به گفته شما يه چند روز ديگه هم بيشتر زنده كنيستيد!!!!!!
ديگه از اين حرفا نزنيدااااا
قديما و 90سالمه و اينطور حرفا
به جاش بگيد قبلنا
تجربه ي زيادي دارم
بجاش از اين جمله ها بكار ببريد
پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷ - ۲:۰۱ عصر
پاسخ: هاهاها... چند روز ديگر... آري... بعيد نيست. به روي چشم! :) قبلنا يه شعري بود ميخونديم كه آخرش همينطور پر از «نا» بود. موشانا، بيابانا، هراسانا، گناهانا، مستانا، گريانا، بريانا، خرمانا، خلاصه خيلي نا داشت. بنده هم زين پس به جاي واژه ناسره «قديما» از واژه سره «قبلنا» استفاده ميكنم. :)) تشكر.

واي كه چقدر ماه شده
پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۲:۲۶ عصر
پاسخ: آري، چنين است. به خداوند ميسپارمش. :)

والله:)))))
همش تقصير شماست
دكتر خوب انتخاب نميكنيد كه همه را آستيگماتيسم ببيند
دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۳ صبح
پاسخ: هاهاها... دكتر خوب يعني اگه انتخاب ميكردم... خدا دكتر خوب نصيب همه ما بكند! :)) ما كه سراغ نداريم متأسفانه! ؛)

نياز به اثبات نداريد
وقتي در صفحه ي وبلاگ گذشته شما پنهان است، پنهان است
من اگر بودم نياز نميديدم به اثبات خود، چرا كه براي خودم و بچه هايم و وجدانم اثبات شده هستم
نميدونم به من چه ربطي داره
ولي ناراحتم
سهشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷ - ۲:۰۳ صبح
پاسخ: ممنونم از شما. ولي ناراحت نباشيد. گذشته گذشته است و آينده هنوز نيامده. امروز را بايد زندگي كنيم و سعي كنيم بهترين را انجام دهيم. خب براي ايشان سؤال پيش آمده بود و نقدي داشتند كه به نظرشان منطقي و درست ميرسيد. من هم احساس كردم بهترين كار اين است كه با واقعيتها بيشتر آشنا شوند، تا گمان نكنند همه زنها ميتوانند مادر باشند يا همه مردها پدر! بدانند داريم بعضي مادرها را كه نامادري ميشوند و بعضي پدرها كه از ناپدري هم بدترند! انسان موجود عجيبيست. يعني خيلي عجيب خلق شده است. تفاوتش با سنگ و چوب، گياهان و حيوانات و حتي با فرشتهها و ملائكه در همين است؛ انسان ميتواند «خيلي خوب» و يا «خيلي بد» باشد. اين توانايي در بشر، شگفتانگيز است. واقعاً شگفتانگيز. ما نبايد تعجب كنيم كه بعضي چنگيز و يزيد شدند و بعضي پيامبر و امام. انسان انعطاف عجيبي در رفتار و اخلاق دارد. اين را بايد بفهميم، تا خيال نكنيم «هر مادري بالاخره مادره!» خير. اينطور نيست. حقيقتاً اينطور نيست. كافيست خاطرات جداشدهها از گروهك مجاهدين خلق را بخوانيم. جايي در اينجا بخشهايي را آورده بودم يك زماني
http://rastan.parsiblog.com/posts/96 . حيلي عجيب است. اينها فرزندان خود را و همسر خود را رها ميكردند تا بلكه بتوانند بهتر به آرمانهاي فرقهاي خود عمل نمايند! موفق باشيد و در پناه خدا. ولي ناراحت نباشيد. :) پ.ن. اين مطلب هم درباره تغيير ذائقه مادري در فشار ايدئولوژيك است:
http://rastan.parsiblog.com/posts/95

واااااااي
آفرين. من هنوز كه هنوز است اولين ها را كه ميخوام تو روغن ماهيتابه بندازم كلي ميترسم و اكثرا هم نوك انگشتم سوخته
تقريبا نوك انگشتم ديگه نسبت به اين مسئله بي حس شده:)))))
آفرين مريم
درود برتو و پدرت
چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۷:۳۷ صبح
پاسخ: نكات امنيتي را فرا گرفته است. خيلي وقت پيشتر امنيت آشپزخانه را يادشان دادهام، همهشان. دو سه ساله كه بودند روشن كردن گاز را آموختند. بوي گاز را گذاشتم حس كنند. شير را باز كردم و گفتم بو كنيد. بو كردند و گفتم اگر اين بو آمد چه معنايي دارد و كليد برق چطور ميتواند باعث انفجار شود. اينكه اول فندك و بعد چرخاندن شير گاز و اطمينان از روشن شدن. درباره با روغن داغ و اثري كه قطرات آب در آن دارند اگر از دست بچكند. اينكه شيشه فر وقتي داغ است نبايد قطرهاي آب به آن بخورد. اينكه از گاز فاصله داشته باشند و آماده براي عقب پريدن در صورت افتادن ماهيتابه يا قابلمه. امنيت را خيلي جدي كردم از كودكيشان. اين بود كه هميشه خيالم راحت بود كه بلدند از آسيب در امان بمانند. كبريت روشن ميكردم و ميدادم دستشان. همان دو سه سالگي كبريت ميدادم تا روشن كنند، تا مبادا حرص روشن كردن كبريت سبب شود يواشكي بدون اطلاع من بروند و آتشبازي كنند، كاري كه خودم در كودكي ميكردم و دوست داشتم با كبريت بازي كنم! خدا را شكر تا به حال نوك انگشتش نسوخته است و إنشاءالله نخواهد سوخت. البته دو روز پيش داشت شيريني لطيفه درست ميكرد، موقع بيرون آوردن سيني از فر كمي پشت دستش به در فر خورد. فوري پماد سوختگي زدم و بعد از چند دقيقه كاملاً خوب شد. حتي تاول هم نزد. معلوم بود زياد نسوخته. از وقتي بچهدار شدم، هميشه وسايل كمكهاي اوليه را در خانه فراهم نگه ميداشتم. به نظرم هر خانهاي كه بچه در آن هست چيزهايي لازم دارد، چيزهايي كه ما هميشه در خانه داريم؛ تبسنج، پماد سوختگي، پماد ضد خارش براي نيش پشه و حشرات، پماد نيتروفورازون كه اگر خراشي از زمين خوردن پديد آمد زير پانسمان بزنم تا زخم به پانسمان نچسبد (اين را وقتي كودك بودم و يك بار زانويم زمين خورد و آسيب ديد، تزريقاتي محلمان زد و اسمش را پرسيدم و ياد گرفتم!)، اسپري آب نمك بيني براي رفع گرفتگيهاي اول صبح كه كودكان از خواب بيدار ميشوند و گاهي احساس ميكنند نميتوانند نفس بكشند، به دليل كيپ شدن بيني، شربت استامينوفن، شربت ديفنهيدرامن، شربت كتوتيفن، شياف بيزاكوديل، شياف استامينوفن، پودر اوآراس و مقدار زيادي چسب زخم! اينها هميشه در منزل ما موجود است. چسب زخم كه اصلاً جلوي دست، سيداحمد هر وقت احساس ميكند دستش دارد زخم ميشود فوري بر ميدارد و ميزند! :))

عالي بود
عالي
محتاج دعام
شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ - ۵:۳۶ عصر
پاسخ: إنشاءالله خداوند همه مشكلات امروز و فردايمان را همانطور و به همان سرعت و خوبي حل نمايد كه مشكلات گذشته ما را حل كرده است. ما همه مديون لطفهايي هستيم كه پروردگارمان در بطن مشكلات به ما ميكند. يك جايي تعبير شاعرانه و قشنگي ديده بودم با چنين مضموني: به گذشته كه مينگرم هميشه دو رد پا ميبينم، يعني در كنارم بودي، جز زماني كه در سختي بودم، آنجا فقط يك ردّ پا ديده ميشود. چرا در سختي مرا تنها گذاشتي؟ - آن ردّپاي من است بنده من، آنجا تو بر دوش من سوار بودي! :))

سلام
جالبه برام پايه ثابت كامنت هاي اخير رفت!!!
دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۱ صبح
پاسخ: سلام. دنيا پر است از آمدنها و رفتنها. آمدند و رفتند، ميآيند و ميروند، خواهند آمد و خواهند رفت! هميشه همينطور بوده و هميشه همينطور خواهد بود! :)) پ.ن. جالب اينكه چندي پيش باجناق يكي از دوستان قديمي غيرمترقّبه تماس گرفت. گفت تصادفاً «سايبان ارزان كولر آبي» را جستجو كرده و به وبلاگ من رسيده و تعجب از اينكه ديده هنوز مينويسم و تاريخ آخرين نوشتهام مربوط به چند روز اخير. چرا؟! ميگفت همه رفتهاند از وبلاگ و با اين شبكههاي مجازي روي موبايل چرا تو هنوز وبلاگ مينويسي؟! اصرار كه بيا و كانال بزن و اينحرفها. گفتم: نوشتن در شبكههاي مجازي مانند ريختن اطلاعات درون چاه است. فقط كساني ميبينند كه مرتبطند و آنهم مدت كوتاهي. حرفها نابود ميشود و دفن ميگردد. اينجا اما ميماند و سالها توسط همگان قابل جستجو و استفاده. پس همينجا ميمانم و خود را درگير فضايي نميكنم كه «انحصار» دارد. اين با فلسفه پيدايش و اختراع اينترنت منافات دارد و در تضاد است. اينترنت آمد تا تمركز را بشكند و شگفتا كه شبكههاي موبايلي تمركز را دوباره برپا كردند تا ما را از دنياي آزاد اطلاعات دور نمايند. در اينترنت من با تمام مردم جهان ارتباط دارم. بارها با افرادي از كشورهاي ديگر گفتگو كردهام و تعامل داشتهام، ولي كانال و گروه در شبكههاي مجازي، آدم را محدود به كساني ميكنند كه در دنياي واقعي بشناسد و اين يعني ايزوله شدن. اينترنت آمد تا اين حدّ و مرزها را بشكند!

سلام
وااااااي بي نظير است
بسيار حس قشنگيست
چنين حسي را چندين سال پيش ماهم تجربه كرديم
از طرف دفتر آقا براي خواهرم يك جعبه مدادرنگي 24رنگه فرستاده شد
بسيار دلنشين است
بسيار
پنجشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۳ صبح
پاسخ: سلام. بله همينطور است. ممنون. :)

چه عاقل
چه زيبا
چه خوش سليقه!!
دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷ - ۲:۵۷ عصر
پاسخ: ممنون. :))

درب اتاق يا كمد هست، نميدانم
هرچه كه هست مرا ياد خانه ي سبز مي اندازد
تصوير از خانه شما:)
دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷ - ۳:۰۲ عصر
پاسخ: در ِ كمد است. كمد اتاق من. نصف كمد انبار لوازم تحرير و نيمي ديگر لباسهايم. معمولاً وقتي مداد يا پاككن يا دفتر نو بخواهند در اين كمد را باز ميكنند. روبهروي محل كارم. سيداحمد آمد تا لباس را نشانم بدهد، تصويرش را آني گرفتم. البته كه خانه ما سبز است. خدا را شكر. سبز ِ سبز. :)) إنشاءالله مال شما هم باشد.

شما هميشه با انگيزه بنويسيد
چه خاموش باشيم
چه روشن
بستگي به حالمان دارد
چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۷ - ۵:۲۳ عصر
پاسخ: تشكر.

واي فوق العاده س:)
شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۷ - ۵:۱۹ عصر
پاسخ: آري، چنين است. :))

گاهي انقدر زندگي فشار به آدم مياره كه دلت ميخواد براي حداقل يك هفته تنها باشي و واسه خودت تنهايي عزاداري كني:((((
دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷ - ۲:۰۳ عصر
پاسخ: بله همينطور است. ولي تنهايي عمق فشار را بيشتر ميكند. به جمع كه ملحق شويم، كمكم حسّ فشار كمتر ميشود.

دقيقا
چه خوب متوجه شديد حرفم را!!!
كاش نسبت هيچ چيز و هيچ كس وابستگي و مسئوليتي نبود
دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷ - ۲:۱۴ عصر
پاسخ: مسئوليت يكي از الطاف خداوند به بشر است. اختيار با مسئوليت همراه است. وقتي ميتوانيم آنچه «ميخواهيم» انجام دهيم، نسبت به آن مسئوليت پيدا ميكنيم و نسبت به تمام كساني كه نسبت به آنها اختيار و قدرت داريم. از اين منظر ميتوانيم از داشتن مسئوليت و وابستگي لذّت ببريم. :)

حال آدم كه خوب نباشه، زمان ميبره تا يه تغييري بكنه
ولي همين كه جواباي شما رو ميخونم باعث ميشه بيشتر فكراي مثبت بكنم و يه جوره ديگه نگاه كنم
پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۷ صبح
پاسخ: زندگي خيلي ساده است. وارد ميشويم، امتحان ميدهيم، خارج ميشويم. خيلي هم طول نميكشد، فوقش هفتاد هشتاد سال. چيزي نيست. ارزش فكرهاي منفي را ندارد. زود تمام ميشود و همهمان همين روزها در محشر كبرا جمع ميشويم، دور هم، تا حال هم را بگيريم. هر چه بدي به هم كرديم صاف كنيم. اين است كه حال و روز خوبي دارم و از همين رو تلاش ميكنم خوانندگان وبلاگم هم حال و روزشان خوب باشد.

باورتان ميشود، كه انتظار چك كردن وبلاگتان را ميكشم
جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ - ۱۰:۳۱ عصر
پاسخ: از لطفتان سپاسگزارم.

:)
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ - ۵:۱۲ عصر
پاسخ: ممنون.

بهتر از قبل هستم
ولي خب......
دنبال يه محتواي خوب و غني در رابطه با پدافند غير عامل هستم كه مناسب دوره ابتدايي باشه
جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷ - ۳:۱۵ عصر
پاسخ: اميد كه هر روز بهتر از قبل باشيد. موضوع بسيار ناب و تازهايست. اگر دستاوردي داشت، براي بنده هم ارسال بفرماييد تا كودكانم را بياموزم. سپاس. :)

دنبال يه كانون هستم كه بچه ها رو ببريم اونجا
به احتمال قوي كانون ها بايد برنامه داشته باشن
اون سايت رو مشاهده كردم، وليكن ترجمه ش سخته
خيلي تخصصيه من خييييلي كم متوجه ميشدم
جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷ - ۳:۳۷ عصر
پاسخ: كانون پرورش فكري ظاهراً برنامههايي داشته است. تصاوير فعاليتهايشان را در اينترنت گذاشتهاند!

خيلي ممنونم از شما
يه جوراي خوبي خط رو از اون سايت گرفتم
ممنونم بابت ترجمه
ايشالله بشه برنامه خوبي داشته باشيم و بچه ها يه چيزايي رو ياد بگيرن
جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷ - ۳:۵۱ عصر
پاسخ: إنشاءالله هميشه موفق باشيد. در پناه خدا.

سلام. يه محتواي خيلي خوبي رو براي پدافند غيرعامل پيدا كردم
با مطالعه ش بنظرم اطلاعات خوبي رو ميشه در اختيار بچه ها گذاشت
براتون آپلود كردم
http://s9.picofile.com/file/8341089534/4_5956473706535453931.pdf.html
اميدوارم مفيد باشه
شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۸ عصر
پاسخ: سلام. بسيار عالي. خلاصه و موجز، ولي كامل و روان تمام مطالب مهم را به نظر ميرسد كه بيان كرده. لطف كرديد. سپاس.

بله. من خيلي سرچ كردم، اين تنها محتوايي بود كه نه حجم زيادي داشت و نه بيان مطالبش سنگين بود
بكار من كه خيلي اومد:)
يكشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ - ۶:۵۸ صبح
پاسخ: جالب بود. به نظرم آمد ميشود بسياري از بخشهاي اين جزوه را با تصاوير و جملات كوتاه، براي كودكان قابل فهم كرد. از روي آن ميشود يعني يك كتاب كودك بيرون آورد. سپاس از لطف شما. :))

بله خيلي جالب بود
و جالب تر اينكه ذوق من را براي آموزش به بچه ها كور كردن رفت پي كارش
خواهر مدير مدرسه كلا به من ايراد گرفت كه وقتم رو براي چنين موضوعي گذاشتم و براي بردم محتوا تهيه كردم و تازه خبر نداشت كه براي صحبت با بچه ها هم محتوا آماده كرده بودم كه كلا پشيمانم كرد از ارائه ش
كلا كارم رو بيهود خطاب كرد و موضوعِ به اين مهمي رو، بيهوده تر
واقعا اول براي خودم متاسفم كه اينقدر با ذوق و علاقه وقتم رو گذاشتم تا براي بچه ها محتوايي آماده كنم و اينطور تحويل گرفتن، به جاي شاكر بود، و دوم متاسفم بابت نظام آموزشي مملكتمان با اين مدير و روسا
يكشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۵ عصر
پاسخ: خدا به شما صبر دهد. مملكت خودمان است، هر بد و خوبي دارد سر خودمان ميآيد. كاش بتوانيم درستش كنيم. :(

پيشنهاد خوبي فرموديد
اما الان يعني در حال حاضر حس تايري رو دارم كه پنجر شده اونم حسابي
چون با حرفايي كه ديروز بهم زده شد، حس ميكنم از اول سال تا بحال فقط داشتم خودم رو اذيت ميكردم و بس
براي مدير و خانواده ي مدير هيچ فرقي ندارد كه كارمندش با ذوق و علاقه و خلاقيت باشد يا نباشد
فقط صرفا كسي را ميخواهند كه هيچ كاري روي زمين برايشان نماند
همين
كاش يك نفر پيدا ميشد و واقعا به من نياز داشت
به هنر، خلاقيت، استعداد و دلسوزي هايم براي بچه ه
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ - ۶:۲۴ صبح
پاسخ: خيلي اشتباه است. اين طور رفتار با انسان. روش صحيحي در مديريت نيست و متأسفانه زياد هم هست. :(

يه پيشنهاد به مريم جان
من معمولا قلقلي هاي گوشتام رو سايزش رو كوچك ميگيرم تو خورشت قشنگ نشون ميده
و يه تجربه ديگه فسننجان رو با مرغ جايي خوردم خيييييييلي خوشمزه تر بود
با اردك كه بي نظير بود؛)
موفق باشي دختر گل
كم پيش مياد دختري به سن شما، اينقدر هنرمند باشد
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ - ۶:۳۷ صبح
پاسخ: مريم خودش پيام شما را خواند و گفت: «درباره اينكه قلقليها را كوچك كنم موافقم، چون داخل قلقليها كمي خام بود!» ممنون از لطفتان.

همان چون شما زياد از آن دو نوع خورده ايد، مزه ش برايتان تكراري ست و اين مزه برايتان جذاب تر است
واقعا چرا؟!
هميشه سر قلقلي دعواست:))
باعث شديد بخندم
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ - ۶:۴۶ صبح
پاسخ: پيوسته شاد باشيد إنشاءالله. :)

سلام. از ظهر كه اين پست رو خوندم خيلي ذهنم رو درگير كرد
راستش ناراحت شدم از اين طرز فكر
خيلي هاي ديگه اي هم هستن كه براي ديدار تازه كردن دوستانه به كافه ميرن و صرفا قرار نيست، اينقدر و تا به اين اندازه بهش بد نگاه كنيم و در برابر دعوتش اينطور مطلقا نه بياريم:(
دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۷ - ۷:۴۰ عصر
پاسخ: سلام. خب تجربيات متفاوت است و ديدگاهها هم. آنچه عرض شد ديدگاه شخصي بنده است. چون هر چه ديدم اين طور بوده. اصراري نداشتم تا به ديگران تحميل كنم. به فرزندانم نيز تجربهاي كه در جامعه ديدهام و شنيده را آموزش ميدهم، اين وظيفه من است. ممنون از اينكه نظر خود را بيان فرموديد. ولي اتفاقاً بنده از قهوهخانهاي كه ساده و بيآلايش باشد و اينطوري كه امروز هست نباشد خيلي استقبال ميكنم و شديد دنبال آن هستم. چرا؟! زيرا در دنيا، همينطور در گذشته كشور ما، مردم ميتوانستند هم را در جايي راحت ملاقات كنند و ساعتها حرف بزنند. امروز فقط در خانه هم ميتوانند مهماني بروند و هم را ببينند و اين خوب نيست. خيلي فضاي ارتباطي تنگ شده است. اين طور كافهها هم واقعاً هر چه ديدهام و شنيدهام فضاي مناسبي نداشتهاند. از يكطرف غربزدگي و فضاي غير ايراني و از سوي ديگر در بعضي هم كه ظاهر ايراني دارند، آنقدر متفاوت رفتار ميكنند كه راحتي را از مشتريان ميگيرد و زياد قيد و بند پيدا ميكند. مردمي هم كه ميآيند... اصلاً به نورپردازي آنها بنگريد، زياد كمنور نيستند؟! يا همينجايي كه ما رفتيم، چرا تابلو گذاشته براي يادگاري نوشتن؟! اين عاديست؟! بنده اين طور يافتم، اساساً براي كار ديگري طراحي گشتهاند، باور بفرماييد. دليل اينكه سالهاي اخير بر تعدادشان افزوده شده هم همين، مشتريهاي خاصّي پيدا كردهاند كه برايشان هزينه ميكنند. تشكر از صبوري شما. پ.ن. كافه زماني واقعيست كه مردم استفاده روزمرهشان بشود، صبح قبل از رفتن سر كار يك چايي يا قهوه آنجا بخورد، غروب موقع برگشتن، برود در ايام فراغت ساعتها بنشيند و تلويزيون آنجا ببيند و با مردمي كه ميآيند بحثهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي بكند. داخل در زندگي هر روز مردم عادي كوچه و خيابان بشود. اكنون اينطور نيست. يعني من نيافتم كه باشد.

دنبال اون كامنتي هستم كه درباره كارم ازتون چندتا سوال پرسيدم
سهشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۶ صبح
پاسخ: خاطرم نيست. كدام كار بود؟ اگر توضيح بيشتري بفرماييد شايد خاطرم بيايد.

همين اواخر درباره اينكه چطور با مديرم ارتباط بگيرم پرسيدم
احساس ميكنم تو همين پست بوده و شما خصوصيش كرديد
سهشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۸ - ۷:۱۲ صبح

سلام. نميدانم چرا
ولي چند وقتي هست كه نام وبلاگ رو سرچ ميكنم، اصلا وبلاگ را نمي آورد!!!!
چرا؟!
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - ۵:۰۰ عصر
پاسخ: سلام. بله، صحيح ميفرماييد. احتمالاً فهميدهاند ديگر سخن حق نيست، حذف كردهاند از منابع گوگل! :) :)

واقعا مشكل از گوشي من نيست؟
چرا اينطور شده
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - ۵:۰۷ عصر
پاسخ: خير. گوشي شما هيچ مشكلي ندارد. من هم جستجو كردم در گوگل وبلاگ خودم را نيافتم! حداقل در صفحه اول نبود! چرا؟! نميدانم. شايد ديگر دوستم ندارند! :))

هاهاهاهاها:))
چقدرم براي شما مهم است كه دوستتان ندارند!!!!
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - ۶:۳۷ عصر
پاسخ: :)) ولي خب، واقعاً چرا؟! چرا اين كار را كردهاند؟! يعني من كار بدي كردهام كه حذفم كردند؟! شايد فهميدهاند سيستمهاي امنيتي وبلاگم زياد است، نگران شدهاند! :)

يعني شما نميدونستيد؟
من مطلعتون كردم؟!
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - ۶:۴۱ عصر
پاسخ: ديده بودم كه بازديد وبلاگم خيلي زياد شده است، ولي نميدانستم چرا. قبلاً روزي 1500 تا تقريباً بازديد داشتم، ديروز شد 3000. يعني دو برابر. خب، تعجب كرده بودم ولي دليلش را نميدانستم. امروز كه فرموديد سرچ كردم و ديدم... بعله، گوگل مرا فيلتر كرده است! يعني از صفحه اول جستجو حذف كرده! يعني اين باعث شده بازديدم بالاتر برود؟! واقعاً؟!

الان ديگه كلا فيلترشديد و من وبلاگتون رو با فيلترشكن باز كردم
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - ۶:۴۶ عصر
پاسخ: هاهاها... :)) خب، اين روزها كمي منتقدانهتر نوشتهام. نه؟! حقم است. وقتش شده بود ديگر! :)

عالي بود
عالي
شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷ - ۱۰:۱۵ عصر
پاسخ: سپاسگزارم. :))

گوگل هم با شما آشتي كرد
دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۴ عصر
پاسخ: عجب...! :) حالا چرا، سر ِ چي؟! نه قهرش معلومه، نه آشتيش! به آدميزاد نرفته! :))

سلام
نميدونم چرا اين سريال عشق و فقه رو دوست ندارم حتي مطالعه كنم:(
محتواش جالبه؟
ميخوام بدونم
شنبه ۲۲ دي ۱۳۹۷ - ۸:۱۳ عصر
پاسخ: سلام. نه، اصلاً جالب نيست! :( قصه يك درد تاريخيست!

عالي بود
براي همكارانم خواندم:)
چهارشنبه ۵ دي ۱۳۹۷ - ۱۱:۳۶ عصر
پاسخ: جدي؟! چه خوب! سپاسگزارم. :)) نظرشان چه بود؟ مخالف بودند يا موافق؟

تقريبا همگي در فكر فرو رفتن و گفتن چه جالب تابحال اينطور به قضييه فكر نكرديم!!
و يك نفر هم كه كلا هميشه به همين ترتيب است كفت وا چه حرفا
اون چه ربطي به اين داره!!!!
جمعه ۷ دي ۱۳۹۷ - ۱۱:۳۷ عصر
پاسخ: عجب... واااا چه حرفا... هاهاها... ممنون از لطف شما. مريم هم فوقالعاده خودش شگفتزده بود از اينكه معلّمش خواسته توي دفتر مدرسه انشاشو بخونه. چقدر اين تشويقها در آدمها اثر دارد! سيداحمد هم وقتي ماجراي مريم را شنيد، شبيه همون انشارو با ادبيات خودش نوشت و برد مدرسه! خيلي ممنونم كه هنوز به وبلاگم سر ميزنيد. د: در پناه خدا باشيد.

سلام. چه واره جالبي وليكن بنظرم اون كسي كه امتياز پايين كسب ميكنه، خيلي از نظر روحي ممكنه اذيت بشه!!!
يه سوال عكس هاي بالاي تابلو كه به اين طريق چاپ شدن، كه دورشون لبه ي سفيد داره، كجا برديد چاپ كرديد؟
جمعه ۲۱ دي ۱۳۹۷ - ۷:۱۰ صبح
پاسخ: سلام. عكسها حدوداً 30 سال پيش چاپ شدهاند. توسط يك دوربين كتابي كه نگاتيو 110 ميخورده گرفته شدهاند. آن زمان بيشتر عكسها اينطور چاپ ميشدند ظاهراً. بعضي موارد هم كه دور سفيد نبودند، خودم يك كاغذ سفيد زير آنها چسباندهام، كمي بزرگتر. :) درباره با ناراحتي، بله، موافقم، كسي كه امتياز كمتري بگيرد ناراحت ميشود. به خاطر همين پس از اين بررسي، با آنهايي كه امتياز كمتري داشتند صحبت كردم. گفتم اين واقعيتيست كه شما با آن رو به رو هستيد و خواهيد بود. جامعه هميشه نسبت به شما قضاوت ميكند و اين قضاوت نسبت مستقيمي با رفتار شما دارد. اين رفتار متقابل جامعه نسبت به شماست. حالا در يك خانه، خيلي حساس نيست. اما در جامعه، اعتبار شما را كم و زياد ميكند. گفتم بايد خوشحال باشيد كه امروز ميفهميد، وقت داريد رفتارهاي نادرست خود را با ديگران بفهميد و اصلاح كنيد. هر چه ديرتر بدتر. انسان تا خود را در آينه نبيند، خرابيهاي خود را نمييابد. البته خودم هم فهميدم كه در رفتارهاي بعدي، بايد نسبت به دادن اعتماد به نفس به كدامهايشان بيشتر دقت كنم. يعني پدر و مادر ميفهمند كه كدام كودك نياز به تشويق بيشتري دارد. و به گمانم اين خيلي خوب است. تا اينكه يكهو برسند به سن جواني و رفتارهاي ناهنجار خود را بروز بدهند. حالا كه كودكند آدم بايد متوجه ايرادهاي شخصيتي بشود. وقتي يك نفر مثلاً به خودش بيشتر از ديگران نمره ميدهد اين معنادار است. كسي هم كه كمتر معنادار. ممنون از لطف شما.

سپاس
دوشنبه ۲۴ دي ۱۳۹۷ - ۲:۱۰ عصر
پاسخ: سپاس از بندهست! :)

سلام
شيرينه؟
نه؟
آدم ثمره تلاشش رو ببينه شيرينه و خستگيش در ميره:)
خوشحالم براتون
جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۷:۴۷ صبح
پاسخ: سلام. خيلي سالها پيش، وقتي مادرم قصد نفرينم را ميكرد، ميگفت: ايشالا بچهت مثل خودت بشه! من نيز هر بار ميگفتم: «آمين!» :)) بله، هميشه خوشحال ميشدم اگر بتوانم فرزندانم را مانند خود تربيت نمايم. زيرا به آنچه اعتقاد و باور دارم، حقيقتاً يقين هم دارم. يعني سر خودم را كلاه نگذاشتهام و هر جاي زندگيام كه احساس كردم اشتباه است، صريح و روشن ايستادم و تمام قد اشتباهم را پذيرفتم. من آدمي نيستم كه اگر زمين بخورد تا خانه سينهخيز برود تا مبادا آبرويش جلوي مردم برود! به همين خاطر بود كه وقت سر ازدواجم چنان كلاهي سرم رفت، به خاطرش همه عمرم را تباه نكردم و بدون ترس از حرف مردم، از راه اشتباه باز گشتم. خيلي آدمهايي را ميشناسم كه به تفكري ايمان ميآورند و وقتي ميفهمند اشتباه است، به خاطر اينكه براي دستيابي به آن تفكر هزينه كردهاند، حاضر ميشوند با دروغ ادامه دهند، ولي اقرار نكنند كه اشتباه كردهاند. من هفت سال از عمرم را شاگردي پدر زنم را كردم كه باور داشتم افكارش در مسير اسلام است. اما وقتي فهميدم از هواي نفس پر شده و دروغ و فريب به كار بسته و انديشههايش در مسير اسلام و انقلاب نيست، بلكه فقط براي بزرگ كردن خودش تلاش ميكند، راحت كنار كشيدم و از هيچ فحش و بياحترامي نترسيدم. هر جا هم كه صحبت شد، صريح گفتم كه هفت سال از عمرم را حرام كردم به خاطر دروغهاي اين مرد. بنابراين، از اينكه فرزندانم مثل خودم محكم باشند و به خاطر خوشآمد مردمشان خود را به هلاكت و رنج نياندازند خوشحال ميشوم. چه حماقتيست كه انسان 12 سال درس بخواند چون مردم دوست دارند او را تحصيلكرده ببينند و 4 سال دانشگاه برود، چون مردم دوست دارند او ليسانس داشته باشد، حتي اگر اين مردم پدر و مادر خودش باشند! خداوند به انسان عقل داده است و او را نسبت به تصميماتش بازخواست ميكند. اگر تشخيص داد دبيرستان و دانشگاه اتلاف وقت و عمر است، حرام است اگر عمر خود را حرام آنها كند! حداقل صد تا آدم خودم ديدهام كه ليسانس يا فوقليسانس رشته الف را گرفتهاند، ولي در رشته ب كار ميكنند! ممنون از لطف شما. سپاس. د:

سلام. بچه ها رو نمايشگاه دهه فجر حرم برديد؟
خيلي جدابه
تو سالن اردوها برگزار ميشه
شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۱:۵۲ عصر
پاسخ: سلام. اگر منظور شما نمايشگاه «فجر فاطمي» است، نوشته ويژه بانوان!!! نمايشگاه «بچههاي انقلاب» هم به صورت مجزّا براي دختران و پسران برگزار ميشود، ولي ما مجزّا نيستيم كه، همه باهميم. :)

نميدونم بعيد ميدونم مجزا باشه
ما مدرسه مون رو برديم مهدن ن دختر و پسر بودن
يكشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۷ - ۲:۴۴ عصر
پاسخ: توي خبر كه اينطور نوشته بود. ولي خب، إنشاءالله يه سري ميزنيم حضوري تا ببينيم راه ميدن با هم بريم يا نه. تابستان كه يك بار رفته بوديم و يك نمايشگاهي داشتند مجزّا بود، حتي پدر و مادرها را هم راه نميدادند. :)) سپاس.

خب يه بارم سلفي عكس بگذاريد
چه مي شود؟!
سلام
دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۳:۰۰ عصر
پاسخ: سلام. خوب نميشود! زشت ميشود. سلفيشي ميآورد (Selfish) به گمانم اصلاً. :))

اصلا بچه ها سلفي ميگيريد؟
دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۶:۳۸ عصر
پاسخ: كم... خيلي كم... بيشتر پشت دوربين هستم و آنها هستند كه سوژه تصوير! وقتي دوربين را سمت خودم ميگيرم، حس بدي پيدا ميكنم، حس اينكه ميخواهم باقي بمانم... در حاليكه ميدانم دنيا جايي براي ماندن و بقا نيست. دار فناست.

:)
دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۸:۰۵ عصر
پاسخ: موفق باشيد و در پناه خدا. د:

سلام.سال نو مبارك
امكانش هست دستور درست كردن نونش رو كامل براي من بزاريد؟
پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۲۰ صبح
پاسخ: سلام. من خودم هم دستورش رو نميدونم. ولي مريم نوشته كامل، بهش ميگم اينجا بنويسه براي شما. به زودي. ممنون.

بي صبرانه منتظرم
حرارت و تايم و اينجور چيزا رو بفرماييد برام بنويسن
پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۱:۰۳ صبح
پاسخ: من دستورها را معمولاً وقتي سفارش ميدهد به صورت فيلم از اينترنت ميگيرم. خودش از روي فيلم پياده ميكند. در پست بعدي وبلاگ دستور خودش را قرار دادم. در پناه خدا.

بينهايت سپاسمندم سرآشپز كوچولو
خدا كنه مال منم مثل براي شما عالي بشه
پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۱:۲۵ صبح
پاسخ: سيده مريم: «اگر در كارها و مقدار مواد لازم دقت داشته باشيد حتماً شيريني شما خوب ميشود. البته به تجربه نيز نياز دارد.» باباي مريم: «به نظر من بيش از همه بايد لِمِ فر را ياد گرفت. هر فري يك دماي مختلف دارد، يعني درجهها دقيق مثل هم نيست. من كه اينطور تجربه كردم. يعني به نظرم بهترين قناد را هم اگر يك فر جديد بهش بدهند چند كار اولش خراب در ميآيد. تازه فِرهاي غيراستانداردي مثل مال ِ ما كه اصلاً گرما را يكنواخت هم توزيع نميكند، بايد جاي قرار گيري شيريني را هم در فر تجربه كنيم و ياد بگيريم!» موفق باشيد و در پناه خدا. :)

خب منم درست كردم
خوب شد
فقط احساس كردم خامه م آب داره
علتش رو نميدونم
ولي خيلي تجربه خوبي شد
ممنونم مريم جان
بنظرم يه قنادي خاص و متفاوت ميتوني بزني
پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۳:۱۹ عصر
پاسخ: سيده مريم: «احتمالاً بايد بيشتر خامه را با همزن هم بزنيد. من خودم گلاب را كمتر از مقداري كه گفته بود ريختم» موفق باشيد و در پناه خدا.

چه عججججججججب!!!
پدر خانواده بالاخره اومد تو لنز دوربين
شاد باشيد
شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۴ صبح
پاسخ: ممنون از لطف شما. در پناه خدا، موفق و مؤيد باشيد. :)

سلام. قبول باشه طاعات و عبادات
كم پست ميذلريد از بچه ها:(
گاهي از فرط خستگي به وبلاگ شما سري ميزنم تا خستگي كم شود
اما همش هويت بورس..........
تمومم نميشه
مثل اين سريالاي خارجي شده
جمعه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۲:۰۸ عصر
پاسخ: سلام. هاهاها... ديگه تموم شد. آخريش بود. راستش همچين كه نوروز شد، دو تا پروژه سنگين افتاد رو شونههام. از تهران كه برگشتيم، بعد از عيد هم، يهويي سه جا تماس گرفتند و سه تا پروژه ديگر! تا همين دو سه روز پيش درگير بودم. يعني وقتي كه مشغول آشپزي و بچهداري بودم كه بودم، وقتي كه نبودم، مشغول مطالعه و نوشتن! نرسيدم براي وبلاگ مطلب بنويسم. ولي كلي مطلب هست كه كمكم مينويسم. چند روزه كارهام سبك شده، همه پروژهها رو تموم كردم و تحويل دادم. فقط ديروز يكي تماس گرفت و يه كار يه روزه سفارش داد. اون رو هم بنويسم ديگه فعلاً تمومه. اگر دوباره تماسي نداشته باشم. نميدونم قصه زندگي چه جوريه. شايد هم به بودجهريزي مملكت مربوط باشه. آخر سال ماليشون كه ميشه، مؤسسات، ناگهان تصميم ميگيرند فوري هر چي كار دارند به انجام برسونند! منم ته خطم ديگه. ته خط يعني چي؟ يعني دستور از بالا ميآد براي فلان نهاد، رئيس دستور ميده به مديركل كه بايد فلان تحقيق انجام بشه. مديركل دستور ميده به اداره فلان، اداره فلان به واحد پژوهش. مدير واحد هم ميبينه نيروي لازم براي اين كار رو داخل مؤسسه نداره، زنگ ميزنه به رفيقش، ميگه يكي رو ميشناسي با مختصر مبلغي اين پژوهش رو انجام بده؟ رفيقش هم فوري ميگه: آره، فلاني! بعد گوشي من زنگ ميخوره كه يك شماره ناشناس روشه! :) من هم بدون چون و چرا ميگم: بعله! به اين ميگن: ته خط بودن! حالا بعدش هم جالبه. كار رو تحويل ميدم. اسم پژوهشگر رو حذف ميكنند و ميزنند واحد فلان. بعد ميره دست مدير كل و او هم به عنوان گزارش كار ميده به رئيس نهاد! خيلي از اين روند لذّت ميبرم. سالهاست! :) وقتي كارهام زياد ميشه، زندگي بيشتر بهم خوش ميگذره. ممنون از اينكه حواستون به وبلاگم هست. سپاس.

شنيدم م. ط در يك سمت دولتي مهم منصوب شده!!!!
شما هم شنيديد؟
ايشالله هرجا هستيد تنتون سالم و دلتون با فرزندانتون خوش باشه
براي منم دعا كنيد
هرچند كه شما قبول دعا نميكنيد:)
جمعه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۴:۳۳ عصر
پاسخ: دعا ميكنم. چرا نكنم. چشم. من براي شما دعا ميكنم و شما هم براي من دعا كنيد. دعا كنيد حبّ الرياسة از دلم بروم. اين دعاييست كه مدتيست خودم دارم براي خودم ميكنم. من هم دعا ميكنم خداوند عزّت دنيا و آخرت به شما بدهد. درباره با آن فرد هم اطلاعي ندارم. خيلي وقت است. از من هم نااميد شده است انگار. :) ياعلي

خوبه يك نقطه كمتر از من گذاشتن
حواسشون بوده:)))
باورتان ميشود، دليل مريم رو ميتونستم حدس بزنم:)
من هم سري قبل به اين فكر ميكردم كه اين چه كاريست شما انجام ميدهيد و ميتواند اثر منفي روي بچه ها داشته باشد، اصلا در ندرسه اينطور كه من ديدم بچه ها بهم برچسب ميزنن.
ولي خب حتما دليل قانع كننده اي براي خودتون داريد
يكشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۶ صبح
پاسخ: ما ايراني هستيم. بوديم از اول. فرهنگ ما از عصر قاجار به اين طرف مملوّ از تعارفات دروغين است. البته كه اسم آن را هم گذاشتهايم احترام. قبلاً درباره با آن اينجا
http://rastan.parsiblog.com/posts/635 نوشته بودم. نوعي انباشتگي فرهنگي. روي هم تلانبار شده، ادات عبارات و تعارفات و احترامات. خب ديگر آدمها با هم صاف و صادق نيستند. ديگر آينه هم نيستند. مؤمني كه قرار بود مرآة مؤمن باشد. اگر بچهها ياد نگيرند ناراحتيهايي كه از هم دارند را به هم بگويند، اول اينكه قادر نخواهند بود ناراحتيهاي يكديگر را رفع كنند. دوم اينكه بزرگ هم بشوند فقط عادت ميكنند از ديگران كينه به دل داشته و پشت سرشان غيبت كنند. ريشه غيبت عدم صداقت است. همين احترامات غيرمفيد. قطعاً بچهها از هم دلگير ميشوند. نميشود كه نشوند. حالا اگر من ارزيابي نكنم و وادار نشوند رو به هم ناراحتيهايشان را بگويند، رسوب ميكند كف دلشان و تبديل به كينه ميشود. ديگري هم نميفهمد طرف مقابل چرا از او ناراحت است. ته رفتارش ميفهمد كه او را دوست ندارد، ولي نميداند چرا. چون او در ظاهر ابراز نميكند ناراحتياش را كه. حرفي هم نميزند. مدام احترام و تعارف و ادب. اين ميشود فاصله بين آدمها. هي زياد ميشود. آنوقت غيبت ميكنند. ميآيند پيش من: فلاني خيلي خسيسه! خبرچين هم ميشوند، زيرا كينهها بايد يكجايي بروز پيدا كند ديگر: فلاني فلان كار را كرد! يك جامعه اگر بخواهد بر آرامش بيافزايد، بايد از احترام غيرمتعارف بكاهد و ادب را بهانه نگفتن حقايق نكند. صداقت آرامش ميآورد. النجاة في الصدق. اما وقتي ما پشت چهرههاي خندانمان پنهان ميشويم، خودمان با تمام اعتراضاتمان نسبت به رفتار فرد مقابل، تبديل به انسانهاي ترسناكي ميگرديم. حالا وقتي فاميلت را ميبيني، در حالي كه دارد احوالپرسي تو را ميكند، ...

آقاي موشح من هم يه جورايي امسال چوب اين طاقت نياوردن در برابر اشتباها را خوردم و خيلي جاها تند شدم و در آخر احساس ميكنم تو مسئله كارم به مشكل خوردم. چون از كار قبلي اومدم بيرون و جاي جديد كه رفتم همه مراحل را رد شدم و در آخر با محيط كار قبلي تماس گرفته شد، نميدانم چه گفته شده كه فعلا خبري ازشان نشدع:(
البته من توكلم به خداست
ولي خيلي تلخ است كه چوب روراست بودنت رو بخوري
پس بنظرم كه چه بهتر پشت پرده ها قايم باشي، هميشه و صدايت در نياد
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۲:۵۴ صبح
پاسخ: بله خب. درستكار بودن هزينه دارد. زيرا بهشت بهايي دارد كه بايد در دنيا پرداخت شود. رايگان كه نيست. اگر بود همه ميرفتند. :) اميدوارم مشكل شما هم حل شود. قطعاً ميشود. همه چيز زمان ميخواهد. صبر ميخواهد. دنيا اصلاً با صبر طيّ ميشود. آدم توكلش كه به خدا باشد، خدا عمل صالح ميخواهد و صبر، تا مشكلات را از سر راه بردارد. امتحان ميكند تا پاداش بدهد. چون دنيا را «دار امتحان» خلق كرده است. عين اين است كه سر جلسه كنكور بروي و از اينكه مدام مجبوري پاسخ سؤالات را بدهي خسته شوي. خب نميشود. ولي وقتي به نتيجه كار فكر ميكني و به قبولي، البته كه اميد پيدا ميكني تا استقامت كني. بماني و در نروي. تا تهش. آخرش هميشه شيرين است. إنّ مع العسر يسري. موفق باشيد خواهرم. مطمئن هستم پيروز ميشويد. مثل هميشه. التماس دعا.

يه سوال دارم ازتون
بالاخره شما سابقه تون تو اين مسير اداري بيشتره
بنظر شما اگر تماس بگيرم و پيگير روند پذيرشم بشم، كاره بي ارزشي انجام دادم؟
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۱:۵۶ عصر
پاسخ: هرگز. پيگري هرگز بيارزش نيست. بلكه ضروريست. يادم هست در حوزه علميه خواهران كه كار ميكردم يك همكاري داشتم. مدير يك واحدي بود. در حال صحبت بوديم كه نامهرسان نامهاي آورد. گذاشت در كازيو. گفتم: باز نميكني ببيني چيه؟ پاسخ داد: اگر مطلب مهمي توش باشه صاحبش تلفن ميكنه و پيگير ميشه، اونوقت بازش ميكنم! باور ميكنيد؟! نظام كارمندي در كشور ما اينطور است. البته نه اينكه همه اينطور باشند. ولي روش اين است. نامه تا زماني كه پيگيري نشود در بايگاني روي ميز مديران ميماند! حتماً هر روز تماس بگيريد و پيگير شويد تا يادشان باشد دنبال كنند. اين تجربه بنده است. إنشاءالله كار شما هم درست شود، به نحوي كه خير شما در آن باشد. در پناه خدا.

خب پيگير بشم چي بپرسم؟
من كه نامه اي يا چيزي ندادم كه
رفتم تدريس كردم دو مرحله و بعد هم در مورد بنده با محل كار قبلي صحبت كردن!:( چه حس بديه
بگم نتيجه بررسي هاشون چي شد؟
كمكم ميكنيد كه چي بپرسم
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۲:۳۹ عصر
پاسخ: من كه اطلاعات دقيقي ندارم كه. آيا وقتي دو مرحله تدريس كرديد، قرار شد با شما قراردادي امضا كنند؟ اگر بله، تماس بگيريد: قبلاً دو مرحله تدريس داشتم، قرار شده بود همكاري ما ادامه پيدا كنه، آيا بررسيهاتون تمام شده و بنده كي ميتوانم خدمت برسم براي امضاي قرارداد؟ اينكه با محل كار قبلي شما صحبت كردند را چه كسي به شما گفته؟ اگر محل كار قبلي گفته كه هيچ، ولي اگر از محل كار جديد گفته بودند كه ما با محل كار قبلي شما تماس ميگيريم بعد در خدمت شما خواهيم بود، ميتوانيد همين را پيگيري كنيد. آيا شما خودتان درخواست كار به اين اداره دادهايد؟ اگر ندادهايد خب دست به كار شويد، يك نامه مختصر در يك صفحه بزرگ A4 كه جاي كافي براي پاراف داشته باشد: حضور مدير محترم فلان، بنده پس از دو مرحله همكاري با آن مؤسسه، علاقهمند شدم به صورت تماموقت همكاري كنم. اگر مؤسسه چنين تصميمي را داشته باشد و نياز به بنده، خوشحال ميشوم بتوانم سال آينده تحصيلي را يا مراحل بعدي را در خدمت شما باشم. اسم و امضا. وقتي كه اين درخواست را تحويل داديد، ميتوانيد تلفني پيگير درخواست خود باشيد. چيزي كه من ميدانستم اين بود. اگر شرايط شما تفاوت دارد بفرماييد.

خودم رفتم، درخواست نيرو كردن و بعد نماس گرفتم، گفتن بيايد براي تدريس
رفتم مرحله اول دو درس رو تدريس كردم
و بعد بهم گفتن اگر به توافق نظر برسيم باهاتون تماس ميگيريم. تماس گرفتن و گفتن مجدد بيايد برامون تدريس كنيد، و من رفتم و سه درس ديگه تدريس كردم. و قرار شد خبرم كنن. كه بهم زنگ زدن كه اگر ميشه شماره مدرسه تون رو بديد ميخوايم با مديرتون صحببت كنيم. من شماره دادم و زنگ زدن مدرسه و خودم برداشتم و گوشي رو دادم به مدير و از همه جالبتر اينجا بود كه مدير بي كفايتمون گوشي رو دادن دخترشون(ايشون هم معلمن) كه در مورد من صحبت كنه. و بعد از اون ديگه خبري نشد. حالا با اين توضيحات بگيد
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۳:۲۰ عصر
پاسخ: من اگر در اين شرايط بودم، تماس ميگرفتم و ميگفتم: «سلام، موشح هستم. حالتون خوبه؟ يك ماه پيش اگر خاطرتون باشه صحبت كرديم و قرار شد درباره سوابق كارم با مدرسه فلان تماس بگيريد. ظاهراً تماس گرفتيد. ميخواستم بدونم نظرتون مساعد هست براي همكاري؟ چون يك كار ديگري تو نظرم هست مشغول بشم، ميخاستم مطمئن بشم ببينم نظر شما چي شد، بعد درباره اون كار جديد تصميم بگيرم. بالاخره بنده دو دوره خدمت شما بودم و يه جورايي برام اولويت داره كه اگر بتونم با شما همكاري كنم. كه بعد اگه شما تصميم به همكاري با بنده نداريد، براي كار بعدي اقدام كنم؟» بعد از گفتن اينها، يا ميگويند: بيا براي همكاري. يا ميگويند: خير. ولي به احتمال زياد ميپيچانند: «حالا فعلاً خانم فلاني داره بررسي ميكنه قرار نظرشو بگه.» اين يعني نميخواهند، ولي جواب نه هم نميخواهند بگويند. اينجا من ميگويم: «خيلي ممنون از لطفتون، ولي چون شرايط كاري جديد من زود بايد دربارهش تصميم بگيرم، متأسفانه نميتونم تا رسيدن پاسخ همكارتون صبر كنم. ناگزيرم از همكاري با شما صرف نظر كنم. خيلي شرمنده. دوست داشتم بيشتر ميتونستم خدمت باشم. ولي نميتونم بيشتر از اين منتظر پاسخ بمانم. سلام برسونيد. إنشاءالله توفيق داشته باشم تو يه فرصت ديگه خدمت باشم. خداحافظ» و خلاص. حالا اين آدم ميره و با همكاراش صحبت ميكنه. اگر اونها واقعاً دلشون بخواد با شما كار كنند، فوري تماس ميگيرند و التماس كه اين چه حرفيه، تشريف بياريد و اينها. اما اگر خبري نشد، يعني اصلاً از اول هم قرار نبود خبري بشه. فقط روشون نميشده بگن: نه! تعارف داشتند با شما. همون بيماري فرهنگي جامعه ما كه صراحت و صداقت رو از ما گرفته! :(

ممنونم از راهنماييتون
فكر ميكردم كار زشتي باشه بخوام تماس بگيرم
ممنونم ازتون
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۷:۰۸ عصر
پاسخ: خواهش ميكنم. در كارهاي اداري روش همين است. زشت اصلاً نيست. چارهاي هم نيست. موفق باشيد إنشاءالله. طاعات و عبادات هم قبول. :)

اگه يه روزي تصميم گرفت قنادي بزند، من پايه اش هستم.
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۳:۲۲ عصر
پاسخ: يعني مشتري قناديش ميشيد؟ هر روز ازش كيك و شيريني بخريد؟ :))

نه. همكارش ميشم
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۴:۲۴ عصر
پاسخ: ممنونم از بزرگواريتون! :))

حقيقتا:) ؛)
جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۴:۲۳ عصر
پاسخ: بله، حقيقتاً. :)) ممنون.

سلام. من تا حالا تهران گردي نداشتم
اگر بخوايد جاهاي خيلي جذابش رو توصيه كنيد براي ديدن كجاها رو معرفي ميكنيد بهم؟
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۳۹ صبح
پاسخ: سلام. من خودم موزهها رو توصيه ميكنم؛ موزه خودرو، موزه جواهرات ملّي، موزه ايرانشناسي، ايران باستان، انقلاب اسلامي، دكتر حسابي و خيلي موزههاي ديگر كه فهرست كاملي ازشون رو ميشه تو اينترنت پيدا كرد. اما خيليها پاركها و جنگلهاي مصنوعي رو ترجيح ميدن؛ چيتگر، پارك ملّت، درياچه خليج فارس، پارك بهرود كه خيلي ارتفاع بالايي داره، بوستان نهجالبلاغه و مانند آن. سازمان ايرانگردي يه نقشه جالب از تهران درست كرده كه تمام جاهاي ديدنيش توش هست. من از يكي از دفاتر ايرانگردي گرفتم نقشه رو. شما هم ميتونيد وقتي رفتيد تهران مراجعه كنيد و يكي از اين نقشهها تهيه كنيد. خيلي عاليه. ولي فقط در ايام تعطيلي. وقتي شلوغ باشه به درد نميخوره تهران رفتن! موفق باشيد.

ميشه يه كمك ديگه هم بهم بكنيد؟
كمك قبلي جواب داد، البته به صورت غيرمستقيم، چون تماس گرفتم و نذاشتن با مديريت ارتباط بگيرم. خلاصه خودشون تماس گرفتن و رفتم و تقريبا اوكي شد
حالا ازم از مدرسه قبلي معرفي نامه ميخوان
موندم چطور از مدير قبلي بخوام. چون من اونجا با يه سمتي جذب شدم كه علاوه بر اون سمت دو سمت ديگه رو انجام دادم و دلم ميخواد كه اونا هم قيد بشه، ميشه بگيد چطوري از مديرمون بخوام؟
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۸ صبح
پاسخ: «محترمانه» همين. رمز ارتباط اداري «احترام» است؛ «خانم فلاني، ببخشيد اينطوري عرض ميكنم، شرمنده وقت شما رو هم دارم ميگيرم. راستش اين چند وقتي كه اينجا خدمت شما بودم، خب كارم اين بود، ولي خود شما هم در جريان هستيد كه فلان كار و فلان كار رو هم من انجام دادم. بيادبي نباشه، ميخواستم خواهش كنم تو اين معرفينامه اين دو تا كار رو هم بيزحمت بنويسيد. بالاخره اين جاي جديد كه ميخوام برم امكان فعاليتم بيشتر ميشه ديگه. بزرگواري ميكنيد.» اينجا طرف خيلي بايد سنگدل و عصبي باشه كه ننويسه توي معرفينامه! :)) موفق باشيد.

سلام. خيلي خوبه كه همه جوره مريم رو حمايت ميكنيد
واقعا عاليست
زن سابق هنوز به وبلاگسر ميزند؟
كنجكاويم گل كرد:)
يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۸:۵۹ صبح
پاسخ: سلام. من هم سپاسگزارم كه هنوز به وبلاگ حقير سر ميزنيد. من اطلاعي ندارم. ولي دو سه هفته يكبار پيامك ميزند. من البته جواب نميدهم. عيد نوروز پيامك زد كه بچهها را ببيند. من از بچهها پرسيدم چه جواب بدهم، گفتند نميخواهيم. گفتم خودتان بنويسيد. گوشي را دادم يكي يكي نظر خود را نوشتند. اول پيامك هر كدام هم اسم خودشان را نوشتم. بعد آن زن فهميد كه مخاطبش بچهها هستند، كلي پيامك داد به بچهها. بچهها هم هر چه كه دلشان خواست پيامك دادند با گوشي من. ولي خب، آخرش آن زن ناراحت شد و ارتباط را قطع كرد با بچهها. زيرا بچهها پيوسته اصرار داشتند كه ديگر تماس نگير و پيامك نزن و تو آدم خوبي نيستي و هر چه ميتوانستند تندي كنند كردند. به ذهنم رسيد پيامكها را بگذارم روي وبلاگ. به نظرم آموزنده است. شايد يك روز بگذارم. فرصت كنم و منتقل نمايم. آن زن از دست بچهها عصباني شد و رفت پي كارش. بچهها هم نوشتند كه ديگر حاضر نيستند جوابش را بدهند. من به بچهها گفتم ميخواهيد تلفني باهاش صحبت كنيد؟ هيچكدام قبول نكردند. گفتم حضوري؟ گفتند اصلاً. خلاصه گفتم بچهها،اينجوري فكر ميكند من شما را شستشوي مغزي دادهام. بياييد برويد خودتان با او صحبت كنيد. نپذيرفتند! خلاصه بعد از چند وقت در ايام شعبانيه و عيد فطر هر مناسبتي كه ميشود يك پيامك تبريك براي بچهها ميفرستد. من هم بچهها را صدا ميكنم تا بخوانند و ميپرسم: نميخواهيد جوابش را بدهيد؟ بالاتفاق ميگويند: نه! نظر شما چيه؟ كل پيامكهاي نوروزي امسال رو بذارم روي وبلاگ؟ شما بهتر ميشناسي اين آدم رو! بالاخره همجنسيد! :) (اگه دير جواب دادم، چون بچهها رو برده بودم كلاس امروز. مريم كلاس شيرينيپزي ميره. خودمم تنها رفتم حرم نشستم تا كلاسشون تموم شه. تازه اومديم خونه)

چه جالب!
چه با منطق
چه با درايت
احسنت به اين رفتار شما
به نظرم كاري كه مدنظرنون هست رو انجام نديد، رسالت شما و اين وبلاگ چيزه ديگه اي هست
مردم خودشون استادن تو اين زمينه ها، بذاريد از جاي ديگه الگو بگيرن نه شما
شما مراحل خودتون رو طي كنيد كه سعادتمند خواهيد شد انشالله
كلاسشيريني پزي هم مگه داريم؟
يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۱:۴۹ عصر
پاسخ: هاهاها... چشم. رسالت خودم رو انجام ميدهم. ممنون. البته كه داريم. از طريق اينترنت رفتم سراغ سازمان فني و حرفهاي. پنج تا مدرسه بزرگ در قم دارد. يكي در محله خودمان پرديسان هست ويژه خواهران. با كلّي رشتههاي عالي. ولي متأسفانه وقتي مراجعه كرديم گفتند فقط بالاي 15 سال. اين شد كه از سايت فني و حرفهاي فهرست آموزشگاههاي آزاد را گرفتم، فقط آنهايي كه مربوط به خواهران بود. مريم خودش هر كدام را كه خوشش آمد تماس گرفت. خياطي بود، آرايشگري بود، شيريني و كيك بود، رايانه و برنامهنويسي و حسابداري و اينچيزها هم بود. آنهايي را كه دوست داشت زنگ زد و آدرس گرفت و ساعت حضورشان را. يك به يك رفتيم. خودش رفت داخل و صحبت كرد. فعلاً دو تايش را پسند كرده و ثبت نام كردهايم. كمي هزينههايشان سنگين است، ولي قرار شده خانوادگي با هم صرفهجويي كنيم تا بتواند از اين آموزشها استفاده كند. چون مربوط به فني و حرفهاي است در نهايت مدرك رسمي هم ميدهند. به قول خودشان مدرك بينالمللي! عكس و كپي شناسنامه و اين چيزها هم گرفتند. همهشان هم نوشتهاند جلوي درشان: زير نظر اداره كار. امروز از ساعت 9 صبح تا 12 سر كلاس بود. دو تا كيك درست كردند؛ كيك باقلوايي و كيك شطرنجي. قرار است جلسه بعد تزئين كيك را ياد بگيرند. :)) تا ببينم چه ميشود!

به به. چه خوب
منم دوست دارم سرم خلوت شد برم. اگه براتون مقدوره آموزشگاهش رو بفرماييد كجاست يا اينكه شماره هاشو برام بذاريد
با اين وجود چقدر كيك ميخوريداااا
راستي فني حرفه اي كه كلاساش رايگان بود؟!
يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۵:۳۳ عصر
پاسخ: فني و حرفهاي دولتي رايگان است. همان مركزي كه ابتدا عرض كردم. ولي دولتيها زير 15 سال را نميپذيرند. همين پرديسان، يكي هست فقط مخصوص بانوان. يك ليست بلندبالا هم فهرست دورههايش است. ما رفتيم دنبال آموزشگاههايي كه مجوّز فني و حرفهاي را دارند ولي آزاد كار ميكنند. آنها قبول ميكنند. آنجايي كه ما رفتيم فعلاً ففط يك دوره كيك داشت كه آن هم ثبت نامش تمام شده و دوره آغاز شده. شمارهاش را ميگذارم، اگر خواستيد تماس بگيريد: 37401001 سيب سبز. ولي فقط اين نيست. خيلي زياد است. فهرست بلندبالايي تهيه كردهايم. اولين فرصت ميگذارم روي وبلاگ، شايد به درد خيليها بخورد. همين الآن مريم مشغول درست كردن كيك است. گفت استادش گفته هر كيكي را كه ياد گرفتيد همان روز درست كنيد. الآن يكساعت است كه در آشپزخانه به جدّ مشغول كار است! عجيب است كه خسته هم نميشود بنده خدا. من خودم در شگفتم! خدا حفظش كند و در كار موفقش بدارد. چشم تمام حسودهاي عالم و همچنين دشمنانش هم كوووور! خصوصاً «اون زنه»! :))

:)))))
اصلا آدم شك نميكنه:))))
يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۵:۵۹ عصر
پاسخ: هاهاها... ممنون از يقينتان! :))

الحق كه همه شما مامانا:) دست به توجيهتون تو اين زمينه خرابكاري لباس عاليه
واقعا حرص در بيااااااااااااره
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۲:۵۱ عصر
پاسخ: هاهاها... تقصيره ماشين لباسشويي، باور كنيد!!! هيچ ماماني تقصير نداره! اين ماشينارو طوري درست ميكنن كه سوسياليستن! لباسها رو «همگن» ميكنه! نوعي عدالت اجتماعي ايجاد ميكنه. يكي خيلي قرمزه، يكي خيلي آبي، تو ماشين كه ميندازي همه «بنفش» بيرون ميآن. اين ته انصاف و عدالته ديگه! :)) ولي لباس سيدمرتضي خيلي ناز شد! حيف كه نميپوشهش. همهش كه يكنواخت زرد نشد، بعضي جاهاش سبزه هنوز. اونجاهايي كه گوله شده تو ماشين، كمتر رنگش رفته. شده پلنگي. گفتم: پسرم، اين لباس لجنيه، به درد استتار ميخوره. براي سربازي عاليه! قبول نكرد حرفمو! هاهاها... :))

اي جاااااان
چه ذوقي كرديد شما:)
ماهم دلمون خواست
من نگران شدم بابت خوردن اين همه شيريني، بنظرم فيريز كنيد خيلي بعدتر بخوريد
واقعا نگرران كننده است
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۸ - ۱۱:۲۲ صبح
پاسخ: بله. واقعاً نگرانكننده است. هر روز يك شيريني، مگر ميشود! همين الآن يك كيك درسته در يخچال است. مريم درست كرده. بچهها خواستند صبح بخورند، گفتم نه، حداقل تا شب صبر كنيد كه يك كم بين شيريني ديروز و كيك امروز فاصله بيافتد!!! خدا ما را رحمت كناد! :)) جاي شما هم سبز!

شيريني شديدا وزن رو ميبره بالا
يا تحرك رو ببريد بالا و يا اينكه مصرف شيرينيجات رو بياريد پايين
من كه از يه حدي شيريني بخورم حالم بد ميشه و هميشه تمايل دارم مزه دهانم ترش باشه نه شيرين
مراقب سلامتيتون باشيد
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۸ - ۳:۴۸ عصر
پاسخ: آره والا. همينه. شيريني واقعاً بيماري ايجاد ميكنه. منم دارم تلاش ميكنم كمتر بخوريم. تحرّك هم بيشتر. صحيح ميفرماييد. چشم. باز هم تلاش ميكنم كمتر بخوريم و بيشتر فعاليت كنيم. بيشتر هم سعي ميكنم لواشك بخرم. هر وقت دستم برسه ميخرم و ميگذارم جلوي دست، تا ترشيجات بيشتر بخوريم. خودم هم زدم تو فاز سيرترشي و ترشي گل كلم. خودم ترشي انداختم. سه تا شيشه درست كردم، يكيشو خوردم تمام شد. البته تنها. چون بچهها اصلاً ترشي نميخورند! ممنون از تذكرتان. :)

يه دو سه باري كامنت هامو خوندم:)))
والا؛)
خطايي از ما سر زده، يه وقتي، عذرخواهيم:)
شنبه ۸ تير ۱۳۹۸ - ۷:۴۵ صبح
پاسخ: هاهاها... كلاً فرهنگ زنانه كشور ما اينطور است. از رسانه ياد ميگيريم. از كودكي. تمام سريالها و تمام فيلمها اينطور است. من گاهي به فرزندانم نشان ميدهم. توجهشان را جلب ميكنم: «ببينيد بچهها چقدر اين زن بيادب است، با چه لحن تندي با شوهرش يا برادرش يا خواهرش يا مادرش يا... صحبت ميكند!» لازم نيست خيلي تلاش كنيد، اولين فيلم يا سريال تلويزيوني را بزنيد و ببينيد، به ده دقيقه نكشيده يك زني سر يكي داد ميزند؛ حالا مرد باشد يا زن يا فرزند! من اين را در خيابان هم زياد ميبينم و ناراحت ميشوم. توي مغازه مثلاً، گفتگوي زن و شوهرها را گاهي ميشنوم، خيلي زننده رفتار ميكنند در مطالباتشان. موفق باشيد. :))

سلام وقتتون بخير
تصميم داشتم ديگه تو وبلاگتون كامني نگذارم
ولي خب الان خودم گير افتادم و گذاشتم
آقاي موشح امسال دانش آموزام فوق العاده شيطونن و نميدونم باهاشون چكار كنم اصلا حتي فرصت درس دادن بهم نميدن. تا اين حد
ممنون ميشم راهنماييم كنيد:(
دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸ - ۲:۳۶ عصر
پاسخ: سلام. وقت شما هم به خير. بستگي داره چند سالشون باشه. اگر اول و دوم دبستان هستند، خب طبيعيست. چنين كودكاني نميتوانند بيش از ده دقيقه در يك جا بنشينند! مگر با زور كتك و ترس و اضطراب!!! تنها چيزي كه بچهها رو آروم نگه ميداره «قصه» و «خاطره»ست، يا «مسابقه» و «رقابت». مثلاً: بچهها ايني كه توي دست منه يه آدامسه! اينو به كسي ميدم كه فوري جواب اين سؤال رو بده! يا: من ده دقيقه ميخوام اين بحث رو توضيح بدم، اگر هر كدوم از شما بيشتر از بقيه آروم باشه و گوش كنه، اين شكلات رو بهش ميدم آخر درس! يا: بچهها داشتم مياومدم يه اتفاق عجيب تو خيابون افتاد، اگر آروم باشيد براتون تعريف ميكنم! يا: امروز ميخوام يه داستان براتون تعريف كنم. اگر شيطوني نكنيد و آروم باشيد ميتونم بگم، وگرنه اصلاً تعريف نميكنم. يه روزي چهار تا گوسفند توي يك دهي زندگي ميكردند، يه گرگي اومد و دو تا از گوسفندها را خورد... راستش هر بچهاي قلق خودش را دارد. بعضيها به هيچ صراطي مستقيم نيستند. نياز به اعتماد دارند. دوست داشته شدن. بچهها بايد به معلم اعتماد كنند و اين ساده به دست نميآيد. گاهي بايد با آن بچههايي كه شرورتر هستند خصوصي صحبت كرد. از آنها كمك خواست تا كمك معلّم شوند. بعد همانها در كلاس آرام ميشوند و ديگران را نيز توصيه به آرامش ميكنند. معمولاً هر گروهي يكي دو تا رهبر دارد براي هرج و مرج. اگر با روشهاي عادي نشود كنترل كرد، بايد آن يكي دو تا را جدا از بچههاي ديگر متقاعد كرد. يك روش كلي شايد نتوان گفت. من تجربه كلاسداري زياد ندارم. ولي يكي دو باري كه پيش آمده، با عوض كردن شيوه حرف زدنم حواس همه را جلب كردم. مانند يك بازيگر، بايد حروف و كلمات را شمرده و بلند و با ادا بيان كرد، براي كم سن و سالها. البته بايد فرصت استراحت هم به كودكان داد. ده دقيقه آرام بودند، فرصت داشته باشند چند دقيقه هم به حال خودشان رها شوند. در پناه خدا.

سلام. وقتتون بخير. يه سوال اگه بخوايم ورق ام دي اف با قيمت مناسب بخريم از كجا ميشه خريد؟
سهشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸ - ۱۰:۴۴ عصر
پاسخ: سلام. مهمترين فروشگاههاي ورق MDF و ملامينه (نئوپان روكشدار) در شهر قائم (قم، انتهاي خ كلهر) است. رنگها و طرحهاي مختلف دارد. ما از ضخامت 16 ميل استفاده ميكنيم، ضخامتهاي كمتر و بيشتر هم هست. خوبي MDF اينكه به جاي چوب از ساقههاي خُردشده گياهان ساخته ميشود، برخلاف ملامينه كه ارزانتر است ولي چوب دارد، جنگلها نابود نميشود. طرحهاي خيلي براق و زيبا به هايگلس معروفند و حالت شيشه دارند و گرانتر. در پانلهاي 6متري توليد ميشوند. ايراني دارند، تركيهاي هم. قيمت يك پانل ارزان حدود 450هزار تومان، مترمربعي 75هزار. پانل كامل را نميتوانيم حمل و نقل كنيم و نه برش. دستگاه خاصي براي برش MDF نياز است تا روكش آن را خراب نكند. پس ناگزير از MDFبُرها خريد ميكنيم. در همان شهر قائم هستند، پانل را بريده تحويل ميدهند. اندازه قطعات را بدهيد تا با نرمافزار كاتمستر آناليز كرده و برش دهند. يا خودتان با كاتمستر پرينت گرفته و بدهيدشان. بريده تحويل ميدهند. دور قطعاتي كه بخواهيد نوار كشي ميكنند با متري 2000 تومان، با دستگاه. ارزانترين برش راستبر است. كه البته نميتوانيد لبههاي منحني داشته باشيد. لبههاي منحني را با CNC ميبرند كه ديگر نميشود نوار دور زد. در اين موارد MDF يكرو انتخاب ميكنيد تا بعد از برش با وكيوم روكش كنند. وكيوم اخيراً زياد استفاده ميشود. هم ضدآب و هم براق و زيبا. بيشتر هم رنگ سفيد. چند جاي مختلف مراجعه كردم تا ارزانترين شركت را پيدا كردم، بعد از پل امينيبيات است، براتي. سريع و ارزان. وقتي پانل كامل نخواهم، مثلاً دو سه متر مربع، از قطعات باقيمانده كه آفكات ميگويند ميبرند، ارزانتر. براي اتصال نميتوانيد از چسب و ميخ استفاده كنيد. حتماً پيچهاي مخصوص MDF. قبل از اتصال بايد خزينه كنيد. يعني جاي پيچ را با متههاي مخصوصي خالي كنيد. وگرنه MDF باد كرده و خراب ميشود. موفق باشيد.

سلام. وقتتون بخير
يه سوال؟
من يه ميزناهارخوري مد نظرم هست ميخوام بسازمش
براي شما اين امكان هست كه با اون نرم افزار طراحيش كنيد؟ و ايتكه هزينه ش چقدر ميشه؟
چهارشنبه ۴ دي ۱۳۹۸ - ۴:۳۳ عصر
پاسخ: سلام. من كه نميدانم طرح شما چه شكلي است تا ادعا كنم ميتوانم طراحي كنم يا نه. يك وقت طرح در نظر شما هست و اندازه قطعات را هم داريد، فقط بحث تنظيم روي پانل MDF براي برش است، خب اين كاري ندارد. ولي اگر خود طراحي مدّ نظر شما باشد، كار سادهاي نيست. خصوصاً براي ميز. زيرا ميز نياز به تعادل و ثبات دارد و MDF به خاطر نازك بودن، ورقه و صفحهاي بودن، ثبات كافي ندارد. ميبينيد كه از قديم پايههاي ميزها را مكعب يا استوانه ساخته يا خراطي ميكردند. براي ايجاد استحكام در پايههاي ميز، بايد قطعات مختلفي از MDF از زاويههاي گوناگون به هم متصل شوند و همه اينها بستگي به اندازه و ارتفاع ميز دارد. شما طرح خود را بكشيد و برايم ايميل بفرماييد. اگر توانستم پيشنهاد خود را ارائه ميكنم. موفق باشيد.

خيلي ممنونم از شما
اين لينك رو ببينيد طرحي كه تو نظرم هست اينه
https://dayiran.com/product/ميز-ناهارخوري-كمجا-اطلس.html
حالا يا گرد يا همين مربع
حالا به نظر شما بازم به صرفه هست؟
چهارشنبه ۴ دي ۱۳۹۸ - ۸:۵۹ عصر
پاسخ: همانطور كه در تصوير مشاهده ميكنيد پايههاي ميز خيلي باريك هستند، اما با اين حال ميتوانند وزن ميز را تحمّل كنند و دليل آن استحكام چوب است. مطمئن نيستم كه MDF هم با اين اندازه بتواند اين وزن را تحمل كند. به راحتي تاب ميخورد و ميز ثبات نخواهد داشت. اگر با MDF طراحي كنيد بايد اندازه پايهها بزرگتر شود. ولي شدنيست. سعي ميكنم در يك فرصت مناسب يك طرحي با MDF براي آن بزنم. البته من تا به حال ميز نهارخوري با MDF طراحي نكردهام، ولي خب خيلي كارهاي ديگر هم بوده كه تا به حال نكرده بودم و توانستم انجام دهم. اين را نيز امتحان ميكنم. إنشاءالله.

قبلش ميشه هزينه ش رو بدونم؟
چهارشنبه ۴ دي ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۳ عصر
پاسخ: هزينه ساخت يا هزينه طراحي؟ هزينه ساخت رو كه الآن نميتونم حدس بزنم. بايد طراحي كنم و بعد ببينم چند متر مربع MDF استفاده ميشود و در چه ضخامتي. چه مقدار هم نوار PVC دور. آن وقت ميشود محاسبه كرد هزينه مواد اوليه را. اما درباره با هزينه طراحي... اين چه حرفيست؟! اين كار جزو تفريحات من است. يعني وقتي از مطالعه و كارهاي پروژهاي پژوهشي خسته ميشوم، همين طراحي كردنهاست كه خستگي را از تن به در ميبرد. دلخوشي ما همينهاست ديگر. وقتي يك كيكي ميپزم يا وسيلهاي تعمير كنم، لباسي بدوزم يا چيز جديدي در خانه بسازم، يا همين طراحيهاي جذاب و تازه. ميگذارم در برنامه IDLE. يك ليست كارهايي دارم كه براي وقت استراحت است، وقتي كه كاري براي انجام ندارم. هيچ هزينهاي هم ندارد. ياعلي

بزرگواري شماست!
شايد بي ادبي باشه، ميتونم بپرسم چقدر زمان ميبره
پنجشنبه ۵ دي ۱۳۹۸ - ۹:۰۹ صبح
پاسخ: راستش نميدانم. پنجشنبهها كه كلاً با بچهها هستم و فرصت نيست. صبح ميرويم كتابخانه و عصر هم نمايشگاه. جمعه هم روز نظافت است. حمام و جاروبرقي و اتو كردن لباس مدرسهها. شنبه روز خوبيست. پروژهاي هم فعلاً دستم نيست، سرم خلوتتر. قرار بود شنبه بروم كيوانفر چرخدنده همزن برقي را بخرم كه الحمدلله همين امروز مسيرمان خورد و پيدا كرديم و خريديم و همزن را تعمير كردم. دو سه ماه يكبار چرخدندههاي پلاستيكياش خُرد ميشود! نميدانم چرا، شايد جنسشان خوب نيست، يا من بار زيادي بهشان وارد ميكنم! بنابراين براي شنبه صبح فرصت دارم روي اين طرح كار كنم. به شرط اينكه مدارس را تعطيل نكنند. اين روزهايي كه مدرسهها تعطيل ميشود از كار و زندگي ميمانم. هر سه تا بچه كه در خانه باشند كار كردن سخت ميشود. هيچ هم بيادبي نيست. نگران نباشيد. يك طرحي در ذهنم آمده از اينكه چطور MDFها را تركيب كنم براي چنين ميز جمعشوندهاي. إنشاءالله شنبه روي نرمافزار پياده ميكنم. موفق باشيد و در پناه خدا. :)

بزرگواريد
انشالله كه موفق باشيد
پنجشنبه ۵ دي ۱۳۹۸ - ۱۲:۴۰ عصر
پاسخ: نتيجه: امدياف ضخامتهاي مختلفي دارد، اما من با رايجترين ضخامت كه 16مم است سعي كردم كل ميز و صندليها را طراحي كنم. به تصوير
http://movashah.id.ir/o/mnmkhf.jpg نگاه كنيد. سطح ميز دو لايه روي هم دارد كه وسط آن بشود تزئيناتي قرار داده و روي تمام ميز شيشه گذاشت. ضمن اينكه استحكام ميز هم بالا برود. ارتفاع ميز و صندليها 75سم است. عرض و طول ميز هم 85سم، درست عين نمونه اصلي. هر كدام از چهار پايه به صورت دوگانه طراحي شده، عمود برهم، تا پايهها تاب نخورند. چهار عدد صندلي عين هم ساخته ميشوند كه هر كدام 40سم عرض و طول دارند. ارتفاع كف صندلي 40سم است كه با گذاشتن يك ابر 5سم و روكش پارچه به ارتفاع حدودي 45سم برسد كه اندازه استاندارد صندليهاي غذاخوريست. چون روي صندلي وزن زيادي ميآيد، پايهها عريضتر گرفته شدهاند و كمي بالا آمده تا كف ابري صندلي روي آن سر نخورد. تمام اتصالات با پيچهاي مخصوص امدياف اجرا شده و هيچ چسب و بريدگي به كار نميرود. روي پيچها هم پولكيهاي همرنگ با بافت امدياف چسبانده ميشود تا ديده نشوند. هر صندلي تقريباً نيممتر مربع MDF ميبرد كه وزن آن حدود 7 كگ ميشود و هزينه فقط MDF آن 30هزار تومان (بدون هزينه برش و نوار دور). ميز هم حدود 2مترمربع كه وزن آن را نزديك به 30كگ ميكند(بدون شيشه) و قيمت MDF آن حدود 120هزار تومان. يعني با تقريباً 4 متر مربع MDF ميشود تمام اين ميز و صندليهايش را ساخت. احتمالاً با برش و نوار PVC حدود 500هزار تومان مواد اوليه كار به دست آيد، يعني قطعات برش خورده و نوار دور دار MDF و آماده اتصال به هم. با يك شيشه روي ميز و چهار كفي ابري و پارچهاي صندليها به نظرم حداكثر 600هزار تومان شود. اگر خودتان در منزل مونتاژ كنيد كه ديگر هزينه ساخت هم ندارد. موفق باشيد. :))

سلام. خيلي لطف كرديد
فقط يه سوال، الان ميز وسطش پايه نداره، استحكام داره؟
منظورم يه چيزي مثل ستون
جمعه ۶ دي ۱۳۹۸ - ۸:۵۳ صبح
پاسخ: سلام. خب اين براي خود من هم سؤال است. يعني خودم هم به استحكام آن شك دارم. البته اينكه ميز را دو لايه گرفتهام، به نظرم تا عرض و طول يكمتر ميتواند كافي باشد كه استوار و افقي بايستد. ولي براي استحكام بيشتر معمولاً ميشود ستونهاي افقي گذاشت، به جاي پايه عمودي. يعني مثلاً يك بعلاوه بزرگ وسط ميز و زير آن كه چهار پايه را به هم متصل كند. اين بعلاوه ميتواند وزن وسط ميز را هم به پايهها منتقل سازد. راستش خوب است با يك نجار واقعي مشورت كنيد. يعني طرح را نشان بدهيد و درباره كيفيت آن بپرسيد. من تا به حال خودم با شك و ترديد كارهايم را انجام دادهام، ولي چون كار شخصي خودم بود، ميگفتم حالا اگر هم بد در آمد و ضعيف، اشكالي ندارد، مال بد بيخ ريش صاحابش! ولي نميتوانم به شما تضميني ارائه كنم كه اين طرح بدون مشكل باشد! ببخشيد ديگر. (اين ديگر ته ِ ته ِ صداقت است :)

بسيار از شما سپاسگزارم:)
جمعه ۶ دي ۱۳۹۸ - ۱۰:۱۵ صبح
پاسخ: در پناه خدا.

وااااااااي
من بيزارم از بوي عود
سردردي ميگيرم عجيب
براي آزمايش علوم بهش نياز داشتم، تا خود شب از سردرد مردم
شنبه ۱۴ دي ۱۳۹۸ - ۳:۴۶ عصر
پاسخ: عود داريم تا عوووووود! بوهاي خيلي متنوّعي دارند. بعضيهايشان ادوكلني هستند و بوي خوبي دارند. :))

سلام مگه قراره دوباره كانديد بشه؟
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۸ صبح
پاسخ: سلام. نميدانم. من فقط نظر شخصي خودم را نوشتم. كاري به انتخابات نداشتم. وقتي داشتم فيلمي از شهيد قاسم سليماني ميديدم كه حساسيت ايشان را نسبت به تعريفي كه از ايشان ميشد نشان ميداد، اينكه نزديك بود از تأسف اشك بريزند، ناگهان ياد احمدينژاد افتادم كه چقدر مردمي و انقلابي بود، خدمتگزار بود، ولي در اين رفتار با قاسم سليماني متفاوت بود. مثل جرقهاي به ذهنم رسيد كه اين تفاوت انسان را به زمين ميزند، زيرا خلوص را در آخرين مرحله از فرد ميگيرد. اخلاص است كه عمل را خداپسند ميكند و عمل خداپسند است كه مردمپسند ميشود. توجهي به انتخابات و رياستجمهوري نداشتم اصلاً. ممنون كه هنوز هستيد.

من همچنان هستم
مشغله هام زياد شده ولي همچنان هستم
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۸ عصر
پاسخ: منّت داريد. سپاس گزار بودنتان. پايدار باشيد و مستدام. ياعلي

سلام.ديشب اين پست رو براي پدرم خوندم
خيييييييلي خوششون اومده بود
ميگفتن: خود احمدي نژادم ميخونه؟:)
پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ - ۶:۱۵ صبح
پاسخ: سلام. راستش خودم هم خيلي خوشم آمد ازش. يعني حقيقت اين است كه همانطور كه عرض كردم اصلاً خودم هم اين موضوع را نميفهميدم. وقتي داشتم فيلمي از شهيد سليماني ميديدم به ذهنم خطور كرد. در فهم و درك خودم هم نميگنجيد. انگار كه مثل يك «هاله نور» در ذهنم قرار داده شد. :) بعد گفتم در وبلاگ بنويسم و فوري نوشتم. بعد گفتم در چند شبكه اجتماعي هم منتشر كنم و اين طرف و آن طرف كه به گوش آنهايي كه مرتبط هستند و هنوز دفاع ميكنند برسد، چون ميشناسم كساني را كه هنوز به شدّت مدافع هستند. ولي بعد با خودم گفتم اگر اين تحليل درست باشد، خودش بايد راه خودش را باز كند و منتشر شود. نياز به پروپاگاندا نبايد داشته باشد. و گرنه چند كانال تلگرامي ميشناسم كه مربوط به دوستان «بهار» است. همين بهاريهايي كه اين بيانيه را صادر كردهاند:
http://rastan.parsiblog.com/posts/923 . خوشحال شدم از خبري كه داديد. دليلي شد بر اينكه تحليل ارائه شده نزديكتر به واقع است. ممنونم از شما. در پناه خدا.

سلام
يه سوال برام ايجاد شده بيشتر كنجكاوي!!
ميپرسم
اگر دوست نداشتيد ج نديد
از بعد فوت پدر همسر سابق خبري از خودشون نيست ديگه؟
پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸ - ۴:۴۶ عصر
پاسخ: سلام. :)) ميفهمم كنجكاويتون رو! :)) البته كه بود. چندين پيامك: «آسيد مهدي جان؟ دعايي گر نميگويي، به دشنامي عزيزم كن. كه گر تلخست، شيرين است از آن لب هرچه فرمايي.سهشنبه 1397/1/14-21:13» كه پاسخ ندادم. عيد 98 هم پيامك: «آسيد مهدي؟آقاي موشح؟!سلام خوب هستيد؟خيلي دلم ميخواد ايام تعطيلات بچهامو ببينم.اجازه ميدي؟پنجشنبه 1397/12/23-19:11» و من پاسخ دادم: «از بچههاي گل و عزيز و دلبندم پرسيدم، يك به يك، فرصت دادم تا خوب بيانديشند و سپس تصميم بگيرند. پيامك را نشانشان دادم، فرد به فردشان، گفتم مادر بيولوژيكي شما ميخواهد ببيندتان، هر تصميمي بگيريد براي من محترم است و چيزي از ارزشهاي شما نزد من كم نميكند. خواستم تا هر چه دلشان ميخواهد بدون ملاحظه بيان كنند. همين الآن هم در حين نوشتن اين پيامك هر سه روي سر و كول من دارند ميخوانند و از اين كلمات خندهشان گرفت (سروكول! مريم ميگويد خلاصه اش كن!) بله، بالاتفاق گفتند نميخواهيم او را ببينيم. اين نظر آنهاست كه ابلاغ شد. الشاهد هو الحاكم.پنجشنبه 1397/12/23-19:32» و ايشان: «چقد خوبه كه بينتون هيچ چيزي حائل نيست.ازشون بپرس از ديدار با مادرتان ترس داريد؟ يا شمارو ناراحت يا نگران ميكنه؟يا چي...؟ولي من خيلي دلتنگتون هستم.هميشه دوست دارم شمارو ببينم و دركنارتون باشم.پنجشنبه 1397/12/23-19:51» و من ارتباط را مستقيم كردم با بچهها و هر چه آنها گفتند نوشتم: «سيداحمد: ديدن تو من را ناراحت ميكند. (در آخر اضافه كرد:) واقعاً دوست ندارم تو را ببينم.سيدمرتضي: من واقعاً نميخواهم، ن م ي خ و ا ه م (خودش گفت يكبار هم حرف به حرف با فاصله بنويسم تا تأكيد بيشتري باشد).سيده مريم: نميخوام (با تأكيد).پيامك را ديدند و به همان ترتيبي كه پاسخ دادند، عيناً نگارش يافت.پنجشنبه 1397/12/23-20:07» خلاصه كلي با بچهها پيامكبازي كرد و در نهايت كار به جاهاي باريكي كشيد كه او گفت: «ديگه خسته م وناراحتازدست شماهابراي بارچندم دل منو شكستيدوليسيداحمدكي چنين دروغي تو كله ت فروكرده؟!من تورو روميز رهاكردموباصورت زمين خوردي؟؟؟!!!!!خداياچه دروغايي درغياب من تو كله بچها كرده اند؟پنجشنبه 1398/1/1-17:44» در تمام اين بحثها ...

راستش خجالت كشيدم از سوالي كه پرسيدم
خلاصه هم يه عذرخواهي بابت كنجكاوي هم ممنونم
شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۱ صبح
پاسخ: منو ببخشيد اگر طوري نوشتم كه حس خجالت ايجاد كرد. اصلاً... اينطور كنجكاويها رو دوست دارم. ميدانيد چرا؟ زيرا كنجكاوي از سر فضولي نيست، بلكه از سر كسب تجربه است. مانند چي؟ مانند وقتي كه يكي ميگويد: برادرم تصادف كرد. من فوري ميپرسم: بيمه تمام هزينه رو پرداخت كرد؟ پليس بعد از چند دقيقه رسيد؟ ماشينش بيمه كدام شركت بود؟ اينها سؤالاتي مفيد است. من كه نه برادر او را ميشناسم و نه با او ارتباط دارم. پس اين پرسشها براي فضولي در زندگي برادرش كه نيست. اينها براي اين است كه اگر خداي نكرده يك روز خودم تصادف كردم، بدانم چه بايد بكنم و چه نكنم. اينجا هم درست همين است. پرسشهاي خوبي كه شما طرح ميكنيد زمينهاي براي اطلاعرساني بهتر است. فرصتي ايجاد ميكند تا هر كسي كه اين وبلاگ را ميخواند بر تجربه خود بيافزايد. اگر اين طور نبود كه اينقدر مفصل پاسخ نميدادم. اميدوارم باز هم بپرسيد و فرصتهاي تازهاي پديد آوريد. مثالي امروزي: اگر يك نفر بگويد مادرم كرونا گرفته و در بيمارستان است، ما هزارتا سؤال در ذهنمان ميآيد كه بايد بپرسيم. براي ما هم اصلاً مادر او مهم نيست. فقط ميخواهيم بيشتر بيماري مذكور را بشناسيم. درست است؟ :)) ببخشيد اگر طرز پاسخ دادنم حس متفاوتي ايجاد كرد. موفق باشيد.

ممنونم از شما و طرز نگاه و برخوردتان
سلامت و پايدار باشيد
شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۲:۲۴ عصر
پاسخ: در پناه خدا. :)

واااااااااااااااوووو
بي نظيري گل دختر
يكشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۹ - ۱۰:۳۸ عصر
پاسخ: ممنوووووووون! :)

سلام
ميشه دستور پخت نان تافتون خودتون رو بگيد
به همراه فوت كوزه گريش؟
مامانجون طفلي من ندبار تو اين چندوقت بنده خدا كلي خمير درست كرده همش خراب ميشه
اصلا خمير ميشه
لطفا مقدارشم دقيق بگيد
پنجشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۹ - ۶:۲۸ صبح
پاسخ: سلام. چند فيلم در اينترنت ديدم كه درست كردن نان را نشان ميداد.
http://www.google.com/search?q=نان+تافتون&tbm=vid بعضي بكينگپودر داشتند و كلّي مخلفات. من همه را حذف كردم. آرد را از نانوايي محل خريديم. فقط آب و كمي نمك و خميرمايه ريختم. خميرمايه خيلي مهم است كه خوب باشد. اصل كار را ميكند. آرد را هي اضافه كردم تا خمير به نظرم خوب شود. آردها تفاوت دارند و با اندازه گفتن درست نميشود. هي كمكم آرد ريختم تا خمير ديگر به دست نچسبد. يكي دو ساعتي در قابلمه گذاشتم و در رويش. بعد يك ماهيتابه بزرگ را حسابي داغ كردم. شعله زياد. خمير را چانه زدم و داخل يك سيني شروع كردم با وردنه پهن كردن. همين اثنا مريم ديد و خواهش كرد كار وردنه زدن را بر عهده بگيرد. تقسيم كار كرديم، او وردنه ميزد و من پهن ميكردم روي يك دمكني(!) و با دمكني محكم ميچسباندم ته ماهيتابه. خوب فشار ميدادم تا بچسبد. فوري در ماهيتابه را ميبستم تا بخار كند و خشك نشود. بعد كه كمي ميپخت، در را بر ميداشتم و كمي تكان ميدادم تا به راحتي از كف ماهيتابه جدا شود، زيرش را نگاه ميكردم اگر پخته بود پشت و رو ميكردم تا رويش هم كمي سرختر شود. غربال بزرگ داشتم كه قبلاً براي پفيلا درست كردن استفاده ميكردم. نانها را روي آن ميگذاشتم تا زير و رو خوب هوا بخورد و در نهايت روي هم دپو كردم. گرماي زياد ماهيتابه چدني سبب ميشد فوري حباب بزند خمير و حالت تافتون پيدا كند. بچهها كه خيلي كيف كردند. سيداحمد و سيدمرتضي هم آمده بودند تماشا. از اين حس استقلال خانگي غرّه شده بودند! خورديم و خدا را شكر كرديم. كمي پردردسر بود و ريخت و پاش زياد داشت، ولي تجربه خوبي بود. دفعه ديگر در نظر دارم چيزهاي خوشمزهتري به نان اضافه كنم. :)

سلام ميتونم ازتون به عنوان يه تجربه دار چندتا سوال مربوط به زندگي بپرسم؟
نياز به راهنمايي دقيق دارم
يكشنبه ۱ تير ۱۳۹۹ - ۱:۵۳ عصر
پاسخ: سلام. به عنوان يك بدتجربه (!) در خدمت هستم! :)

هاهاهاها
چه كلمه ي جذابي به كار برديد
بد تجربه
عاليه??.
من آدمي هستم كه به نكات ريز تو همسرم خيلي دقت ميكنم مثلا طرز نشست و برخواست، طرز لباس پوشيدن، طرز غدا خوردن
و اين مسائل رو خودم خيلي متوجه ميشم كه گاهي زياد بكن و نكن ميكنم و از طرفي هم دوست دارم همسرم رعالت كنه و اين زياده گويي هاي من احساس ميكنم داره موجب ناراحتي ميشه، بنظر شما كه يه مرد هستيد چطور ميشه يه مرد رو ازش يه سري مسايل رو خواست تو آداب، تو رفتار ، تو احساسات نسبت همسر چطور؟ واقعا چرا انقدر مردها عجيب هستن!!
ميشه راهنماييم كنيد
يكشنبه ۱ تير ۱۳۹۹ - ۴:۴۸ عصر
پاسخ: بعضي رفتارها عادت ميشوند. عادتها در استمرار شخصيت آدم را ميسازند و اخلاق ميشوند. تغيير شخصيت تقريباً ناممكن است، حتي براي خود فرد هم دشوار، چه برسد به ديگران تا تلاش كنند او را تغيير دهند. هر تغييري ابتدا بايد از «خود» آغاز شود. مثلاً اگر شوهر من بدغذا ميخورد، لقمه را درشت در دهان ميكند و صداهايي كه جمع را آزار ميدهد، اين را بايد اول خودش بخواهد كه تغيير كند، تا نخواهد نميشود. بچه هم نيست كه با تهديد و كتك بشود ناگزيرش كرد. بزرگ است و بايد «قانع» شود. «دوست داشتن» انگيزه خوبيست، اينكه چون كسي كه دوستش داري از اين رفتار تو بدش ميآيد، تلاش ميكني خودت را عوض كني. بايد برايش توضيح داد، در شرايط خوب هم، در دعوا و عصبانيت نميشود. وقتي همه چيز خوب است و لحن گفتگو ملايم، زماني براي صحبت كردن، طوري بيان كرد كه درك كند و بپذيرد. نه تسليم ظاهري، كه واقعاً قانع شود كارش درست نيست و آسيب آن به حدي جديست كه لازم است رفتارش را تغيير دهد. مرحله دوم كمك كردن است. چون تغيير شخصيت و اخلاق و عادت سخت است، بايد ياري كنيم. تكرار زباني اذيت ميكند فرد را. بايد علامت گذاشت؛ «هر وقت با انگشتم اشاره كردم به دهانت متوجه شو كه داري بد غذا ميخوري!» اين يك رمز است. نه فقط براي مهماني و جلوي ديگران كه حتي در خانه وقتي هم كسي نيست. تا رنجش تذكر لساني كم شود. اشاره كمتر آزاردهنده است. گام سوم تشويق است. وقتي چند بار توانست رفتار خود را كنترل كند، بايد تشويق شود. البته تشويق يك فرد بزرگسال مانند كودك نيست، نياز به خرج كردن پول زياد هم نيست. رفتاري كه دوست دارد، شايد لباسي كه مورد پسندش است، حتي گاهي لبخندي كه انتظارش را ميكشد. لذّت بردن از يك رفتار به تكرار آن منجر ميشود. 1. قانع شدن 2. كمك اشارهاي 3. تشويق مستمر. نظر شما چيست؟

فرمايشات شما متين و من حتما ازش استفاده ميكنم
من از نگاه خودم و همسر خودم ميگم
بنطرم اينطور قواعد بعد از يه مدت فراموش ميشه البته كه من خودم بعد از اينكه رو يه سري از رفتارهاي همسرم ايراد ميگرم بعدش به اين نتيجه ميرسم كه مثلا اين رفتار از نظر من ناپسند هست و شايد به چشم ديگران نياد، اما بازم خيلي وقتا حالمو بد ميكنه علي الخصوص نزديك دوران ... و همين مسايل پيش پا افتاده موجب اختلاف هاي بيخود و بي جهت ميشه.
من خودم ميدونم شايد نبايد نكات رو بگم و بي ثمر هست چرا كه واقعا تغيير يه آدم به اين سن دشوار هست و شايد نشدني
اما چه كنم كه يه حسي تو وجودم ميگه منم از زندگي سهم دادم و دلم ميخواد چيزايي رو كه دوست ندارم رو بتونم مطرح كنم و تغييرش بدم و حتي چيزايي رو كه دوست دارم انجام بشه رو بخوام از همسرم
اما نميدونم چرا مردها اكثرا حافظه شون مثل ماهي ميمونه
يكشنبه ۱ تير ۱۳۹۹ - ۶:۱۰ عصر
پاسخ: خب... اينجا لازم شد كه از بدتجربگي خودم استفاده كنم. ببينيد... دو تا آدم، از دو فرهنگ مختلف، در دو خانواده مختلف، دو مدرسه مختلف، دو طرز فكر، كتاب زنان ونوسي و مردان مريخي را خواندهايد، همچين نگاهي دارد... اين دو آدم خيلي با هم تفاوت دارند، خيلي. رنگها، تمها، لباسها، غذاها، نشستن، مهماني رفتن، راه رفتن حتي، شيوه رانندگي، طرز حرف زدن. خب بايد چه كرد؟ من از بدتجربگي فهميدم كه پنج سال بايد تحمل كرد، حداقل. آدمها در كنار هم تغيير ميكنند، ساييده ميشود بخشهاي تيزشان، مثل دو تا سنگ، نرم ميشوند و به هم عادت ميكنند. آمارها نشان ميدهد كه بيشتر جداييها زير پنج سال است. اينجا پنج مهم شده است. زمانيست كه معمولاً رفتارها عادي ميشود و مشابه. دو نفر از دو خانواده خارج شده و يك خانواده جديد تشكيل دادهاند. اينها نياز به يك فرهنگ جديد دارند. اينها بعد از پنج شش سال يك فرهنگ جديد توليد ميكنند، جايي ميان دو فرهنگ قبلي. به طور طبيعي و حتي بدون نياز به بررسي و مطالعه. خيلي عادي عادتهايشان تغيير ميكند. عادتهاي غذايي، پوششي، رفتاري. بعد از پنج سال وقتي به گذشته خود نگاه ميكنند تعجب خواهند كرد كه چقدر متفاوت بودند. از كجا؟ وقتي ميروند خانه پدر و مادرشان، ميبينند چقدر با آنها متفاوت هستند. اين را امتحان بفرماييد. من به خيليها همين سفارش را كردهام: پنج شش سال اول زندگي را به سختي بگذرانيد، ولي تحمل كنيد. آنقدر نرم و آرام همه چيز تغيير ميكند كه ديگر از رفتارهاي هم ناراحت نخواهيد شد. زيرا رفتارها تغيير كرده و به هم نزديك ميشود. إنشاءالله براي شما هم اينطور خواهد بود.

بحثم تحمل نيست
ما همو دوست داريم و حتما كه ساليان سال در كنار هم حتي بدون تحمل و با عشق رندگي ميكنيم
اما مسئله من ميدونيد چيه؟
اينگه نميتونم تحمل كنم كه حرف نزنم و حس ميكنم با تكرار ايرادات من خودم رو از چشم ميندازم
و اين آزاردهنده ست برام
اينكه حرفات بشه عادت يه تكرار ديگه به مرور زمان طرف مقابلت گوشش براي حرفاي تو كار نميكنه
اين دغدغه و نگراني منه
دوشنبه ۲ تير ۱۳۹۹ - ۱۱:۱۷ صبح
پاسخ: خب به گمان حقير «سكوت» هم در حقيقت «تحمل» است. يعني انسان ناگزير ميشود گاهي اراده خود را قوي كند تا بر آنچه بياراده از او سر ميزند غلبه يابد. فرمايش شما صحيح است. دشوارترين كارها در زندگي صبر است. از بدو خلقت نيز چنين بوده است. «صبر» از همه اعمال در دنيا سختتر و البته كه بالاترين پاداش را دارد. اصلاً مگر ما براي چه به اين دنيا اعزام شدهايم؟ غير از صبر؟ بله، فرق ميكند. انسانها بر دو نوعند؛ بعضي خلق شدهاند تا در دنيا به هر چه كه ميخواهند «برسند»، بله، به هر چه كه ميخواهند. اينها بعضي ميرسند و بعضي نميرسند. گروه دوم پيوسته غر ميزنند و ناله ميكنند كه چرا پولدار نشدند، چرا تويوتا ندارند، چرا... گروه اول هم پيوسته ناراضياند كه چرا به بيشتر نرسيدند؛ چرا كانادا نرفتم، چرا كارخانهام دو تا نشد... اما نوع ديگر انسانها؛ اينها اصلاً خلق نشدهاند تا به هر چه كه ميخواهند «برسند». برعكس، اينها خلق شدهاند تا به هر چه كه ميخواهند «نرسند»، تا امتحان شوند، با تسليم ارادهشان در برابر اراده معشوقشان، اراده خدا. اينها چون خدا را ميپرستند، به پرستش خدا امتحان ميشوند و پرستش خدا چطور قابل اثبات است؟ آدمي كه به تمام خواستههايش برسد البته كه خدا را دوست دارد، ولي آيا اين دوست داشتن فرع بر دوست داشتن اميال و هواهاي نفس او نيست؟! خدا براي اينكه ثابت شود انسانهاي نوع دوم واقعاً معشوقشان را بر خودشان ترجيح ميدهند، همه چيزشان را از آنها ميگيرد. حالا اگر نه همهچيز، هر چه كه دوست دارند. اصلاً آنچه كه «دوست» دارند را ميگيرد تا معلوم شود چه كارهاند. اگر «بيصبري» كردند معلوم ميشود اصلاً از نوع دوم نبودند. خدا به ما ميگويد از آنچه كه «دوست» داريم انفاق كنيم. يعني امر ميكند به مؤمنين. آنچه كه دوست نداريم را كه همهمان انفاق ميكنيم! اما اگر خودمان نكرديم، خودش از ما ميگيرد...

ممنونم كه وقت گذاشتيد و از تجارب خود من را سرشار كرديد
با خودم تمرين ميكنم
قول ميدم
نميخوام زندگيم رو تلخ كنم
تلاشمو ميكنم
اصلا همين امروز با حضرت معصومه عهد مي بندم
سخته
خيلي هم
اما من آدم تلاشگري هستم
دوشنبه ۲ تير ۱۳۹۹ - ۱۲:۴۰ عصر
پاسخ: :) براتون دعا ميكنم. محتاج دعاي خير شما هم هستم. موفق باشيد.

بنظر شما گريه بعد از تنبيه طبيعي نيست؟
بالاخره يه جور آزار هست
و اين عادت نميشه كه هر وقت به تو ازاري رسيد شيون نكن و سكوت كن؟!
چهارشنبه ۴ تير ۱۳۹۹ - ۱:۱۷ عصر
پاسخ: يك سوزن هم به دست آدم بخورد نالهاش در ميآيد. البته كه طبيعيست. وقتي آسيبي دردناك به انسان برسد، طبيعيست كه در مراحل اول ناله ميكند و اگر خيلي شديدتر باشد اشك هم ميريزد. ولي اگر دقت فرموده باشيد من سعي كردم توضيح دهم موارد بسياري وجود دارد كه اولاً تنبيه والدين درد زيادي ندارد، بلكه بيشتر جنبه تنبيه دارد تا كتك. من كه نگفتم طوري پشت دست كودك بزنيم كه سرخ شود و كباب گردد! عرض كردم كه منظورم اين نبوده. ثانياً موارد زيادي وجود دارد كه خود پدر و مادر ميفهمند گريه و ضجه كودك از روي غريزه طبيعي نيست، بلكه براي زله كردن است. يعني يك ضربه آرام به دست كودك ميزني و ميبيني نيمساعت دارد شيون ميكند و اصلاً از حال ميرود و غش و ضعف... بعضي اينطور مواقع ميگويند فلاني دارد خودش را لوس ميكند يا ميگويند ادا در ميآورد، بعضي هم ميگويند چقدر ضعيف است اين بچه! ولي در حقيقت او دارد تنبيه كننده را تنبيه ميكند. كودك اگر دردش هم گرفت بايد آرام گريه كند. بايد ياد بگيرد تا «حق» را بپذيرد. اين تنبيهي كه دريافت كرده حق او بوده. قصاص بوده. مثلاً برادرش را زده و حالا پدر يا مادر قصاص ميكند، كيفر ميدهد. اينجا اگر هم درد داشته بايد درد را تحمل كند و بپذيرد. ضجه و ناله را بايد بگذارد جايي كه ميخواهد جلوي ظلم بايستد، اگر ظالمانه با او رفتار شده است. آنجا هم به جاي گريه بهتر است قرص و محكم بايستد و مقاومت كند و زننده را بزند، گريه چه سودي دارد؟! بايد عادت كند به جاي گريه كردن دفاع كند. بايد ضرورت دفاع را هم در كنار گريه نكردن به او آموزش داد. همه اينها با هم يك نظام رفتاري را ميسازند. قطعاً يك رفتار نميتواند به تمام موارد زندگي تعميم داده شود. نبايد به كودك ياد داد كه هميشه در برابر هر زدني تسليم باش. اين درست نيست. به خاطر همين گفتم كه ابتدا بايد توضيح داد كه چرا محكوم به تنبيه شده است، اگر دليلي دارد دفاع كند از خودش. تشكر.

سلام وقتتون بخير
من در حال ساخت پرسشنامه اي هستم با موضوع سوادنرم افزاري، امكانش هست چندتا پرسش براي من طراحي كنيد و من رو همراهي بفرماييد
هدفم نرم افزارهاي توليد محتوا هست و جامعه معلم ها و اساتيد هستش
سهشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹ - ۱۰:۲۹ عصر
پاسخ: سلام. اگر بتوانم در خدمت هستم. توضيح بيشتري ميفرماييد؟ شايد پرسشهايي به نظرم برسد كه عرض كنم.

بنده ميخوام پايانامه اي با موضوع رابطه سواد نرم افزاري بر فرسودگي شغلي و كيفيت تدريس درآموزش مجازي معلمان رو كار كنم.
كه خب پرسشنامه براي سواد نرم افزاري وجود نداره و ميخوام كه پرسشنامه اي رو طراخي كنم
البته خودم يه سري سوال طراحي كردم
هدفم از اين پرسش نامه اين هست بدونم يك معلم چقدر با نرم افزارهاي اشنايي داره چقدر كار كرده، تا بحال توليد محتوا داشته و........
چرا كه اگر معلمي از نظر بنده كار كردن با نرم افزاري رو بلد باشه فرسودگزي شغليش كمتر ميشه
الان من بيشتر تشنه سوالات ناب براي پرسشنامه م هستم كه بتونم به خوبي لزش استفاده كنم. ممنون ميشم از ذهن سيالتون بنده رو ياري بفرماييد
چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹ - ۱۱:۴۸ صبح
پاسخ: ببخشيد دير شد. اين روزها يكسره سر در «شاد» دارم و فرصت كم. سه دانشآموز كه براي ارسال و دريافت فعاليتها به من نياز دارند. اما بعد؛ پيشنهاد ميكنم هدفگذاري را كوچكتر كنيم. ميخواهيم بدانيم: 1. دورههاي آموزشي رايانه شركت داشته؟ دولتي، خصوصي... 2. سابقه كار با رايانه؟ در منزل، در مدرسه... 3. دسترسي به فردي متخصص براي پرسش؟ 4. گستره دانش رايانهاي: گرافيك، ICDL، فيلم، ويندوز... 5. تجربه كار با كدام سايتها يا شبكههاي اجتماعي؟ آپارات، يوتيوب، اينستا... 6. سابقه توليد محتوا؟ مدت، چه نوع، براي كجا... 7. تجربه كار با اسمارتفون و تبلت؟ مثلاً تسلط به صفحه كليد اندرويد... 8. علاقه به يادگيري بيشتر؟ چه تخصصي و تا چه مقدار... اگر اين 8 محور به جمعبندي برسد، نوبت به انتخاب پرسشها در هر محور ميرسد. در هر محور هدف ما مشخص است، بايد حول همان هدف سؤال طرح كنيم. مثلاً محور يك: آيا در دورههاي آموزشي ضمن خدمت آموزش و پرورش شركت كردهايد؟ چه دورههايي؟ آيا در مؤسسات خصوصي آموزش رايانه ثبت نام داشتهايد؟ چه دورههايي؟ تا چه مرحلهاي از آموزش؟ و به همين ترتيب. يعني مراحل رسيدن به پرسشنامه چنين به نظر ميرسد: 1. تجزيه هدف اصلي به هدفهاي خُرد. 2. در نظر گرفتن يك محور براي هر كدام از هدفهاي خُرد. 3. بيان انتظار از هر محور در دو سه خط. 4. يافتن پرسشهايي كه بتواند انتظار را تأمين كند براي هر محور. 5. سادهسازي پرسشها براي راحتي پاسخ. 6. دستهبندي و مخلوط كردن تمام پرسشها و تغيير ترتيب براي تسهيل پاسخ. 7. صفحهبندي پرسشنامه. ياعلي

عاااااااااالي
خدا عمرتان دهد
چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹ - ۳:۳۶ عصر
پاسخ: و شما نيز عمر با بركت إنشاءالله. :)

زنده باد
چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۱۲ عصر
پاسخ: تشكر. و شما نيز. :)

دلمان براي وبلاگتون تنگ شده بود
امسال سال تحصيلي انقدر دشوار شده كه فرصت هيچي نداريم. شما چه ميكنيد با اموزش هاي مجازي
پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ - ۱۲:۳۹ عصر
پاسخ: من نيز. يعني شدهام معلم فرزندان خودم. مدرسه كه ديگر نيست. تلويزيون خيلي كند پيش ميرود. شاد هم دقيقاً وقتي لازمش داري قطع ميشود! معلمها هم نميدانند چطور مجازي آموزش دهند. پس ميماند خودم! براي هر كدام از بچهها يك برنامه داخلي طراحي كردهايم. هر روز سه زنگ درسي دارند. تعداد صفحات كتابها را شمارش كرديم و بر اساس آنها برنامه چيديم. قرار شده هر زنگ سه صفحه از درس مربوط به همان درس خوانده شود. بلندبلند ميخوانند و من گوش ميكنم، همينطور كه مشغول كارهاي خود هستم، كارهاي منزل و آشپزي و اينچيزها مثلاً. غلطها را گوشزد ميكنم، جاهايي سؤال ميپرسم و توضيح ميدهم، در نهايت هم نوشتههايشان را تصحيح ميكنم. اين برنامه جاري ماست كه خيلي گرفتارمان كرده. چون در كنار اينها معلمها هم مدام ميخواهند سر ساعتهاي خاصي حاضري بزنند بچهها. فقط همين مهم است كه حاضري بزنند. و گرنه فيلمها و صوتها و تكاليف را هر وقتي ميشود استفاده كرد و نياز به حاضر بودن سر ساعت خاصي ندارد! اميدوارم شما روشهاي تازهاي براي آموزش مجازي پيدا كنيد كه كارآمدتر باشد. موفق باشيد.

چه زندگي جذابي!!!
شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹ - ۲:۰۲ عصر
پاسخ: ممنونم. تمام تلاش من همين بوده، تا كمال و استكمال نفس انساني در كنار محيطي شاد فراهم شود. انسان اگر جسم سالم نداشته باشد، اگر آرامش و امنيت نداشته باشد، اگر خرسند نباشد و راضي از زندگي، نميتواند تعامل مثبتي براي تربيت داشته باشد. و خانه جايگاه تربيت انسان است، پس اوليست به اينكه جذّاب باشد. اميدوارم موفق شده باشم، گواه موفقيت در آينده خواهد آمد. روزي كه اين فرزندان مزدوج شوند و صاحب فرزند، در جامعه حضور پيدا كنند و مستقل. آن روز معلوم ميشود كه آيا توانستهام يا خير. إنشاءالله كه شده. توكل بر خدا. از لطف حضرتعالي نيز سپاسگزارم.

سلام. ميشه مريم حون دستور پخت اين نوع از ماهي رو بزاره؟
چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹ - ۶:۰۸ عصر
پاسخ: سلام. از مريم پرسيدم و اين چنين پاسخ داد: دستور ماهي شكمپر: ماهي تازه را 24 ساعت بدون سلفون در يخچال ميگذاريم. بعد يك عدد پياز خلالي، يك حبه سير، يك قاشق آب ليمو، نمك و فلفل و زردچوبه و آويشن را در شكم ماهي گذاشته و دو ساعت در يخچال داخل سلفون ميماند تا طعمدار شود. گشنيز و جعفري ساطوري را سرخ كرده با دو حبه سير، گردو خُردشده، زرشك و رب انار و دَلال (نمكسبز)، برگه آلو، نمك و فلفل، همه را دو سه دقيقه تفت داده، دو قاشق آب اضافه كرده، در را گذاشته 20 دقيقه ميپزد. مواد طعمدهنده را از شكم ماهي خالي كرده، با اين مواد جديد پر كرده، آرد سفيد به دور ماهي زده و سرخ ميكنيم.

عالي و درجه يك . دقيقا منظورم همين بود كه توضيح ميديد
جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹ - ۱۰:۳۹ عصر
پاسخ: ممنون. :)

سلام. وقتتون بخير. نياز به هم فكري تون دارم
براي پايانامه م نياز به چند متغيير دارم
مرتبط با معلم ها
ممكنه چندتا بهم پيشنهاد بديدن
![]()
![]()
مهمه كه پرسشنامه داشته باشه
سهشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۹ - ۱۱:۱۶ عصر
پاسخ: سلام. متغيّر؟! لطفاً توضيح بيشتر بفرماييد. خيلي ملتفت ماجرا نشدم. اگر مفصّل است و در اينجا جا نميشود، ميتوانيد ايميل بفرماييد. تشكر.

راستش براي موضوع پايانامه م نياز به متغيير دارم تا بتونم عنوانم رو بصورت مدل طراحي كنم. من ميخواستم با موضوع سواد نرم افزاري بر فرسودگي شغلي و كيفيك تدريس در آموزش مجازي بين معلمان قم كار كنم. كه متاسفانه سواد نرم افزاري پرسشنامه نداشت
اومدم پرسنامه طرح كردم كلي هم پيش رفتم اما پيشنيه ندارم
و كيفيت تدريسم پزسشنامه ش محقق محوره
به همين خاطر تصميم برآن شد كلا موضوع رو تغيير بدم
راستش گفتم از شما راهنمايي بگيرم
جامعه م هم ميخوام معلما باشن
چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹ - ۲:۵۶ عصر
پاسخ: وقتي از متغيّر صحبت ميكنيم يعني درگير جبر و معادله شدهايم. ميخواهيم از واقعيتهايي صحبت كنيم كه با هم ارتباط دارند و بر هم تأثير ميگذارند. يعني بعضي تابع هستند و بعضي متغيّر. يكجور به رياضي كشيدن روابط واقعي. بنابراين ابتدا بايد عوامل «تأثيرگذار» در موضوع را بشناسيم و عوامل «تأثيرپذير». معمولاً متغيّرها ابتدا به صورت «حدسي» تعيين ميشوند. مثلاً اگر موضوع «سواد نرمافزاري معلمان» باشد، حدس ميزنيم اين موضوعات با آن در تعامل باشند؛ اثر بگذارند و اثر بپذيرند: تحصيلات معلم، درآمد فردي و خانوادگي، محل زندگي، خلاقيت و نوآوري، ريسكپذيري يا محافظهكاري، تجرّد يا تأهل، فرزندداري. بايد هر متغيّر را به عناصر اصلياش تجزيه كرده و رابطه آن را با موضوع اصلي تعريف كنيم: رشته تحصيلي، مدرك تحصيلي، دانشگاه محل تحصيل؛ اينها سواد رسانهاي فرد را تأمين ميكنند. فرض اگر در تهران تحصيل كرده باشد فرق ميكند تا يك شهرستان، از نظر ارتباط با فضاي مجازي. درآمد خانوادگي اگر بالا بوده، احتمال اينكه دسترسي به اينترنت با لپتاپ يا اسمارتفون داشته بيشتر است، پس در سنين پايينتر درگير رسانه مجازي بوده و به تجربه و سواد آن نزديكتر شده. اگر از نظر روحيه اهل ريسك باشد، بيشتر جرأت استفاده از فناوري داشته و سواد مجازي بيشتر كسب كرده. حجم زيادي متغيّر مرتبط با سواد مجازي ميتوان حدس زد و اينها را دستهبندي كرد و پرسشنامه درست كرد. بعضي رابطه مثبت با موضوع دارند (افزايش سبب افزايش) و بعضي رابطه عكس دارند. (افزايش سبب كاهش سواد رسانهاي). وقتي پاسخ پرسشنامه باز گردد، به روشهاي آماري ميتوانيم نسبت تأثير هر عامل در موضوع را تخمين بزنيم و براي متغيّرها ضريب كمّي و عددي قرار دهيم و به يك فرمول نهايي برسيم. اين فرمول ميشود دستاورد پژوهش كه قدرت پيشبيني سواد رسانهاي هر معلمي را با دانستن سوابق او ميدهد. هر چه جامعه آماري وسيعتر و متنوعتر باشد، فرمول دقيقتر خواهد شد.

چه باحال و جذاب
يكشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹ - ۹:۵۰ عصر
پاسخ: :))

درود بر شرف شما
بي نظير توضيح داديد
گاهي دلم براي وبلاگتون تنگ ميشه
اما......
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۲:۱۹ عصر
پاسخ: سلام بر شما و سپاس از لطفتان به وبلاگ حقير. ممنون از اينكه همچنان سر ميزنيد و مطالعه ميفرماييد و بنده را از نظرات خود بهرهمند ميكنيد. موفق باشيد و همواره در پناه خدا.

عاااااليه بابا
شنبه ۲۰ فروردين ۱۴۰۱ - ۲:۴۸ عصر
پاسخ: :) سپاس

درب كابينت روهم با كشمي شد بست:)
والله
يه كم فكر، خلاقيت مياره
درضمن حتما كابينت هاروخوب نچيده بودن، بچه ميخواستن تغييردكور بدن:)))))
چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱ - ۱:۳۳ صبح
پاسخ: هاهاهاها... بله، صحيح ميفرماييد. حتي يه چيزايي بود آن روزها مد شده بود، در پلاستيكفروشيها ميفروختند مخصوص بستن در كابينت. ولي ايشان اصرار به ساخت در چوبي داشت، شايد به واسطه اينكه در منزل اقوامش ديده! در اين 13 سال خيلي وقتها پيش ميآيد اين جمله را بر زبان ميرانم: «خدايا تو را به واسطه اين رهايي كه عطا نمودي سپاس ميگذارم». د:

چرا انقدر كمپست ميذاريد؟؟؟!!!
چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱ - ۳:۳۵ عصر
پاسخ: آخه بچهها كم شيرينكاري ميكنن! واقعاً خيلي فرق ميكنه. وقتي بچهها بزرگ ميشوند ديگر به شيريني كودكيشان نيستند. ديگر آنقدر اتفاقات جالب و هيجانانگيز نميافتد. اصلاً ديگر با تو خيلي كار ندارند كه! آنچه بايد فرابگيرند ياد گرفتهاند و سر خود همه كارهايشان را انجام ميدهند. بله، يك گير و گرفتاريهايي دارند كه مربوط به اين سن است، ولي خب نوشتن مطلب درباره آن مسائل خيلي مقبول نيست. اخيراً درگير بلوغ فرزندان هستم و با اين دست مشكلات دست و پنجه نرم ميكنم. ولي هنوز به جمعبندي نرسيدهام كه چطور بتوانم اين چالشها را بنويسم و راهحلهايي كه به كارگرفتهام را توصيف كنم! ممنون از توجه شما.

عالي بود عالي
واقعا ارزش داشت مردم بليط تهيه ميكردن
جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱ - ۱۱:۳۶ عصر
پاسخ: موافقم. حرف نداشت. خيلي زحمت كشيده بودند. چقدر دكورهاي بزرگ و وسيع. خدا را شكر كه اين قبيل هنرمندان باذوق و متعهد هستند.

دلمان خواست??????
پنجشنبه ۵ آبان ۱۴۰۱ - ۹:۴۰ صبح
پاسخ: عاليست. خودم هم دوست داشتم. همان كوكوسبزي خودمان ميشود، با يك تفاوت مهم، تمام پلو عطر و طعم كوكوسبزي را ميگيرد. فرزندان من خيلي خوششان آمد. به فكر اين هستم كه انواع ديگري از تهچين هم اختراع كنم. تا ببينيم عمر چقدر كفاف دهد. ممنون از حضورتان. د:

چه عالي
ميشه از اينطور مسايل تربيتي و اموزنده برامون بيشتر بزاريد
خيلي حالم خوب ميشه با وبلاگتون
البته كه حالم خوبه ولي خوب تر...
كاش دوره فرزندپروري ميذاشتي
عاااالي مي شد
دوشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۱ - ۳:۱۰ صبح
پاسخ: از لطف شما سپاسگزارم. إنشاءالله هر روز خوب و خوبتر باشيد. در پناه خدا. د:

چه جالب!!!
سلام
واقعا لذت بردم
باعث افتخار شهر ما هستيد
سايه تون مستدام
دلمانبسي ننگ شده بود براي وبلاگ
سهشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۲ - ۲:۴۸ عصر
پاسخ: لطف داريد. سلام. ممنون از اينكه هنوز به وبلاگ حقير توجه داريد. در پناه خدا.

چه عجب بعد ازمدتهااااا پست گذاشتيد
يكشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۲ - ۵:۰۲ عصر
پاسخ: وقتي فرزندان بزرگتر كه ميشوند، يا اتفاقات تربيتي كمتر ميشود و يا اگر اتفاقي هم ميافتد، گاهي قابل نشر نيست! اين است كه مطلب براي نوشتن كم ميشود انگار. ممنون از اينكه هنوز به وبلاگ حقير توجه داريد. سپاس.

دلم تنگ شده بود براي وبلاگ نويسي تون
ديدگاهتون كاملا صحيح هست
اما كاش قابل اصلاح بود اين جامعه رها شده از قلاب،.... .:(
يكشنبه ۱۰ تير ۱۴۰۳ - ۴:۱۴ عصر
پاسخ: قابل اصلاح هست. زمان نياز دارد. تغييرات جامعه طولاني. فرهنگ بايد تغيير كند. ميكند إنشاءالله. مسير حركت انقلاب رو به پيشرفت و تعاليست، زيرا خدا هست و كمك ميكند. ممنون از لطف شما.

غمي دارم بزرگ
ميشه ازتون بخوام دعا كنيد تا خدا سلامتي بده به عزيزم??
پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۰۴ - ۲:۳۱ صبح
پاسخ: براتون دعا كردم. إنشاءالله بحول و قوّه الهي بيماري رفع و شفا حاصل شود. محتاج دعاي خير حضرتعالي هستيم. در پناه خدا.

چه جالب
كاش آتش بسي نبود و ادامه ميداديم تا نابودي كاملشون
چهارشنبه ۴ تير ۱۳۰۴ - ۱۲:۳۲ صبح
پاسخ: قطعاً خواسته همه همين است. بايد ديد چه موانعي سر راه بوده و اين تأخير را موجب شده است. زمان خيلي از مسائل را روشن خواهد كرد. ياعلي