پسر: بابا چرا بنزين؟ اينهمه پول براي چي؟
پدر: اون لامپ قرمز رو ميبيني؟ اگر بنزين نزنم روشن ميشه!
پسر: خب بشه! هميشه روشن باشه. بايد اين همه پول بابتش بدي؟!
پدر: نورش چشممو اذيت ميكنه. ناراحت ميشم. وقتي خاموش باشه دلم آرومه!
چند وقت بعد...
پسر: بابا مشكل حل شد!
پدر: مشكلِ چي پسرم؟
پسر: من يه كشف تازه كردم؛ ديگه لازم نيست پول بنزين بديم.
پدر: چطور؟!
پسر: من آب ريختم تو باك، لامپ قرمز خاموش شد!
پدر: دمت گرم پسرم. يعني ديگه نور اون لامپ چشامو اذيت نميكنه؟!
پسر: نه پدرم. تازه پول هم نميديم. مفتي لامپ خاموش ميشه!
مشكل گفتگوي بالا چيست؟
چرا خندهدار است؟
چرا اينقدر احمقانه؟
چهچيزي در آن بيمنطق؟
پدرِ عاقل:
آخه پسر احمق!
زدي ماشين را به فنا دادي!
اون لامپ رو كه نذاشتن فقط براي خاموش شدن
گذاشتن تا بفهمي درد ماشين چيه
نيازش رو برطرف كني
آب ريختي تو باك ماشين؟!
اين ماشين ديگه ماشين ميشه؟!
پسرِ عاقل:
فكر نميكني مشكل از خودِ شماست؟!
از تعريفِ لامپ قرمز سوخت
تصور نميفرمايي كه شما تعريف نادرستي ارائه كردي
نتيجه تعريف شما هم شد راه حل من
من روي تعريف شما آن تصميم را گرفتم
استفاده از آب به جاي بنزين
شما بنزين را گرفتي علتِ نور لامپ
من هم آب را ارزانتر يافتم
براي خاموش كردن آن!
حالا:
ميپرسم: چرا بايد ازدواج كنم؟
پاسخ اول: تا به آرامش روحي برسي!
پاسخ دوم: تا از نظر جسمي لذت ببري!
پاسخ سوم: انسان بدون همسر ناقص است! چرا كه زن و مرد در كنار هم رشد ميكنند و به تعالي ميرسند!
پاسخ چهارم: كه مونس و همدم داشته باشي!
پاسخ پنجم: يكي باشه تو پيري و مريضي به دادت برسه!
پاسخ ششم: براي رفع نياز جنسي خب!
پاسخ هفتم: چون دستور رسول خداست. ايشان همه ما را به ازدواج امر فرمودند!
[ادامه در پست بعدي...]


