نظردهنده: sarv

چقدرجالب!!!
چه معاشرت هايي شما داريد و ما چه ميكنيم
خوش بحالتون و بد به حال بنده:(
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۶:۱۴ عصر
پاسخ: قطعاً فرصتهاي بيشتر به معناي مسئوليتهاي بيشتر است و مسئوليت بيشتر، خطر سقوط را بيشتر ميكند. هر كه بامش بيش، برفش بيشتر. آنكه بيشتر ميتواند، به كمتر كوتاهي مؤاخذه ميشود و به خُرده خطايي، بُعد بيشتري مييابد. اين اثر عدالت پروردگار است. پناه بر خدا.

سپاسگزارم
جسارت بنده رو به بزرگواري خود ببخشد.
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۹:۳۳ عصر
پاسخ: خواهش ميكنم.

سفرنامه هايتان كلامي شيوا و رسا دارد، راستش نميدانم چرا از خوندن پست هاي «در سفر» امتناع مي كردم!!!؟
اما از وقتي مطالعه كردم ميتونم رتبه اي هم تراز با پست هاي «به فرزند» بدهم، بسيار لذت بردم و خودم رو به عنوان همراه در اين سفرها حس ميكردم، تمامش بخاطر قلم شماست.
خداوند شما را حفظ كند
جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۵۵ صبح
پاسخ: از لطف و بزرگواري و كرم و عنايت شما شديداً سپاسگزارم! تشكر كه حقير را مورد تشويق قرار داديد. اميد كه سبب غرور راقم اين سطور نگردد و موجبات هلاك نفس وي را پديد نياورد. اين سفرنامه در همان سفر نوشته شده. شايد همين سبب شده حال و هوا را بيشتر در خود حفظ نمايد. پايدار باشيد.

جناب موشح باور بفرماييد كه هيچگاه بيجا و بدون اينكه لذتي ببرم از كلامي يا شخصي يا هر چه كه بشود از آن لذت، تعريف و تمجيد نخواهم كرد.
اين رو تمامي دوستانم ميدانند كه اگر من حتي از پوشش يا رنگ لباس شخصي خوشم بياد ميرم جلو و ازشون تعريف ميكنم و ميگم كه اين پوشش و اين رنگ بسيار به شما مياد(حتي اگر نشناسم افراد رو)
راستش رو بخوايد چندباري شاهد اتفاق هاي خوبي بودم از اين انتقال حال خوب و سعي ميكنم هميشه بكار ببرم اين شيوه را، چرا كه آدمي با تعريف و تشويق به مرتبه هاي بالاتر ميرسه و سعي ميكنه كه از ايني كه هست بهتر عمل كنه و بهتر باشه.
شما هم كه ديگه با اين قلم جوشانتون به قدري سنگ تمام گذاشتيد كه اصلا نيازي به تعريفات بنده نيست و قدرت نفس شما براي ما آشكار است.
موفق باشيد
جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۰۰ عصر
پاسخ: روحيه بسيار جالبيست. ترديدي در تأثير شگفت تشويق در مخاطب نيست. خداوند بر توفيقات شما و خانواده گرامي بيافزايد و هميشه سربلند باشيد. ياد خاطرهاي انداخت اين مطلبي كه فرموديد. چند سال پيش، عطر جديدي خريده بودم و پس از چند روز استفاده از آن، در كوچه پشت دفتر رهبري (قم) پياده ميرفتم به سمت محل كار، ناگهان آقايي كه از روبهرو ميآمد، پس از گذشتن از كنار من، چند قدم كه رفت، بازگشت و پس از سلام فوري پرسيد: «اسم عطر شما چيست؟ خيلي بوي خوبي دارد!» راستش را بگويم شوكه شدم! سعي كردم اين حالت هيجان و تعجب را بروز ندهم: «به تازگي از فلان مغازه خريدم و نامش فلان است!». تقريباً از خاطرم رفته بود. اما اين روحيه خوبي كه از ويژگيهاي خود بيان فرموديد، همين الآن يكهو اين خاطره را در ذهنم زنده كرد. خيلي خوب است اينكه انسان خوبيهاي ديگران را بيان نمايد و اين اخلاق خوبي در شماست. الحمدلله.

سلام.سوالي برايم ايجاد شد!!!
اگر تمايل داشتيد، پاسخ كامنتم رو بدهيد.
اين خاطرات فوق العاده تلخ رو درست بعد از هر رويداد داخل وبلاگتون ميگذاشتيد، يا اينكه بعدها تصميم به نوشتن گرفتيد؟
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۴:۰۶ عصر
پاسخ: سلام. همانطور كه ملاحظه ميفرماييد، تمامي مطالب به صورت سوم شخص بيان شده. يعني نويسنده قصد نداشته ماجراي خاصي را به صورت مصداقي بيان نمايد. غرض استفاده عمومي بوده، براي ديگراني كه در همين مشكلات دچار هستند و شايد هم كمي درددل عمومي! :) بله، به لحظه نوشته ميشد. يعني ماجرا وقتي پيش ميرفت، وبلاگ هم پيش ميرفت. خداروشكر كه اعصاب آرامي داشت شوهر. يعني با تمام اين ناگواريها كه بر او ميرفت، عصبي و دپرس نبود. تسليم واقعيت بود و براي تغيير شرايط به اندازهاي كه تصوّر ميكرد در توانش هست تلاش ميكرد. ابتدا «شرايط عجيب» را نوشت، ناگهان ديد استقبال فراواني به عمل آمد. خيليها كه پيش از آن مدام بايد تلفني گزارش ميگرفتند، دسترسي آساني به روند اتفاقات دومينويي پيدا ميكردند و بسياري كه در مشكلات بودند، ابراز رضايت از اينكه شرايطشان مورد بررسي قرار گرفته. اين شد كه ادامه دادم به نوشتن. در حقيقت استقبال مخاطبين سبب شد. باور بفرماييد ايميلهايي دريافت ميكردم از افرادي كه دعا ميكردند: «خدا خيرت بدهد، ما هم درگير جريان مشابهي بوديم، با خواندن اين مطالب، از ادامه مسير پشيمان بازگشتيم». زناني ايميل ميزدند كه در آستانه شروع همين ماجرا بودند. وقتي مراحل بعدي را ميديدند، دست بر ميداشتند. هر چه پيش ميرفتم اين استقبال بيشتر ميشد. من هم اصلاً قصد نداشتم «شوهر» را لو بدهم. ميخواستم ماجرا عمومي باشد. ولي يك روز دختردايي «زن» مورد بحث آمد در وبلاگ و با تمسخر در كامنتها لو داد. همان اوايل كار. هنوز هم كامنتهايي گذاشته ميشود براي تشكر و ايميلهايي. اين خاطرات خيلي هم تلخ نيستند ديگر. وقتي ميگذرند خندهدار ميشوند. وقتي انسان گمان ميكند به ياري خدا با موفقيت از ابتلائات بيرون آمده، ديگر رنج نميكشد. خدا را شكر ميكند. ما به دنيا نيامدهايم كه بدون امتحان بيرون برويم. آمدهايم امتحان بدهيم، نمره قبولي بگيريم كه به بهشت جاويدمان منتقل گرديم. تشكر :)

دلم ميخاد يه پيشنهاد بدم
آقاي موشح كاش قبل از اينكه فرزندان شما به سن بالاتري برسند و ارتباطشان با نت آغاز بشه، تمامي پست هاي «برطلاق» رو از وبلاگتون برداريد.:(((
اصلا حس خوبي ندارم.
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۴:۲۳ عصر
پاسخ: اتفاقاً بچهها خيلي حسّ خوبي دارند. :) باور نميكنيد؟! آن زن و خانوادهاش طوري با بچهها رفتار كردند كه خاطره بد برجا گذاشت. من هم از ابتدا با بچهها خيلي باز و راحت برخورد كردم. يعني نه تنها اجازه دادم به راحتي درباره طلاق صحبت كنند و نظر بدهند، بلكه خودم گاهي به زور باب بحث را باز ميكردم و از زن سابق و اتفاقات افتاده صحبت ميكردم تا وادار شوند حرف بزنند. قصد داشتم با حرف زدن، استرس خود را كم كنند و هر چه در دل دارند بيرون بريزند. البته اوايل سخت بود، ولي بعد راحت شدند و تمام كينههايشان را خالي كردند. الآن ديگر از اين مسائل به سهولت ميگذرند. حالا وبلاگ كه چيزي نيست، شايد روزي اصلاً همهاش را پاك كردم. خيالي نيست. ولي جداگانه تمام محتواي وبلاگ را صفحهبندي كرده به صورت كتاب پرينت گرفتهام، گفتهام به بچهها كه تمام قصه را براي شما نگهداشتهام، هر وقت بزرگتر شديد و خواستيد ماجراي اتفاقات گذشته را بدانيد، اين نوشته را ميدهم تا از اول تا آخر بخوانيد! خودم وقتي با مسأله راحت برخورد كردم، برايشان راحت شد. مثلاً وقتي تلويزيون برنامهاي درباره طلاق و اينطور حرفها ميگذارد، خيلي به راحتي تماشا ميكنم و دربارهاش بحث را باز ميكنم تا بچهها حس «تابو» نسبت به آن نداشته باشند. ميپندارم طلاق هم يك اتفاق خوب مانند اتفاقات خوب ديگر است، اگر در جاي درستش روي بدهد و يك اتفاق بد هم ميتواند باشد، اگر در جاي بدي قرار بگيرد. براي بچهها از زندگي زياد صحبت ميكنم. هر وقت كه پيش بيايد. اينكه همه ما بايد اين مسير دنيا را طي كنيم، قطعاً به همراه نياز پيدا ميكنيم تا سريعتر و امنتر پيش برويم. حالا يك همراهي نتوانست همراهي كند، بايد چه كرد؟! بايد به پايش سوخت؟! مرگ را هم همينطور ساده كردم در ذهنشان. مثلاً همين امروز، داشتم مرغ براي نهار درست ميكردم، سيداحمد كاردستي درست كرده بود، خيلي خوشحال آمد و تشكر كرد كه: «تو بهم ياد دادي كه تونستم كاردستي درست كنم». من هم بلافاصله گفتم: «يادت باشه بعد از اين:كه من مُردم، تو بايد به بچه خودت همينكارها رو ياد بدي!» خيلي هم خوشحال شد و خنديد و رفت دنبال باقي كارش! باز هم اگر پيشنهادي داشتيد بيپروا بفرماييد، از رك بودن و صراحت استقبال ميكنم! :)

آقاي موشح شما بي نظييييييييييييييير هستيد!!!
كاش كلاس درسي داشتيد، و من هر روز اولين نفر در اون كلاس حاضر بودم.
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۳۱ عصر
پاسخ: از خداوند سپاسگزاااااااااااااارم كه عيوب انسانها را ميپوشاند و محاسنشان را مينماياند، تا از يكديگر نگريزند و بياعتمادي بر جامعه حاكم نگردد. هنوز حوزه علميه آنقدر بيحساب و كتاب نشده و فقر عالم و دانشمند جامعه را نگرفته كه چون مني بخواهد جاي بزرگان را غصب كرده، بر كرسي درس بنشيند!

سلام
من به تازگي شروع كردم به خوندن پستاتون
نظرم رو بعد ميگم ولي فقط اينو بگم كه حلالم كنيد چون كمي زود قضاوت كردم
اما حالا بايد بگم هرچي دارم پيش ميرم با خوندن اين داستان تلخ سردردم بيشتر داره ميشه!!
راستي بچه هاتو خيلي ماهن
خدا حفظشون كنه
دخترتون خيلي نازتره به خودتون هم خيلي شباهت ميده!!
يكشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۵ - ۲:۰۶ عصر
پاسخ: سلام. موافقم، با اينكه دخترم به خودم رفته. حتي يك پيچش خاصي در ابرويش هست كه عين همان در ابروي من نيز نهاده شده. ممنون از حسن نظر شما. واقعاً هر وبلاگنويسي خوشحال ميشود وقتي ببيند خواننده دارد. اما واقعاً تمايل ندارم سبب سردرد ديگران شوم. آنچه را ميبينيد چونان قصه بخوانيد، مثل يك رمان، خيلي درگير واقعي بودن يا نبودنش نشويد. هر چه بود گذشت و امروز جز خاطره (و البته كينههايي در پس آن خاطرهها) باقي نمانده است. ما كه شاديم، من و سه فرزند خردسالم. همين الآن هم مشغول بازي و شادي هستند. دنيا زياد طول نميكشد. هر كسي چند ده سالي براي امتحان ميآيد و ميرود، قبل از آنكه زياد سخت شود. زندگي ما آنسوست. زندگي جاويدان ما انسانها پس از قيامت است. اميد كه جايمان خوب باشد آنجا. موفق باشيد.

!!!!!!!!!!
شما بي نظير هستيد.
خداوند شما را و همچون شما ها را براي اين مملكت حفظ كند.
بعد از خوندن اكثر كامنت هاي اين پست و پاسخ هاي جنابعالي احساس غرور كردم.
عاجزانه التماس دعا دارم:(
شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۱:۲۸ صبح
پاسخ: كاش ميفرموديد كداميك از مطالبي كه در كامنتها طرح شده بود بيشتر توجه شما را جلب كرده و سبب شگفتي شما را فراهم نموده. از عنايات ويژهاي كه به وبلاگ حقير داريد جداً سپاسگزارم. محتاج دعاي خير هستم. تشكر.

عذر خواهي ميكنم
اين فقط نظر بنده ي حقير هست و شايد چنين نباشد اما تمام احساسم از مباحثه ي پراكنده اي كه شخص «ت» با شما داشتن، درست اينطور به نظرم اومد كه تمام هدف از اين بحثي كه شروع شد و سر از فقه و فلسفه گرفت و در طول مسير اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي شد، چون آزموني بود كه ميخواست شخص مورد نظر را بسنجد، كه شگفتي بنده از اطلاعات جامع و دقيق شما در تمامي اين زمينه ها بود.
اين هم لازم هست كه عرض كنم بنده در مورد خيلي از مطالبي كه بحث صورت گرفته بود هيچ دانشي نداشتم و براي بهتر فهميدن مجبور بودم بعضي از كامنت ها و پاسخ ها رو بيش از 3 الي 4 مرتبه بخونم.(هر چند كه تو بعضي قسمت ها با مطالعه زياد هم چيزي متوجه نشدم:) )
خداوند شما را حفظ كند.
شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۲۲ صبح
پاسخ: ممنونم از توضيحي كه فرموديد. اين مباحثه مربوط به شش سال پيش است. ولي گذشت اين سالها مانع از اين نميشود كه نكته به نكته آن و ريزترين اتفاقات روي داده را به خاطر نداشته باشم. ميدانيد مشكل كجاست؟! مشكل اين است كه جوانان انقلابي و مذهبي ما، معمولاً دچار نوعي ركود در انديشه ميشوند. اين خيلي بد است و يكي از روشهاي خنّاسگونه ابليس براي فريب. وقتي «ايمان» ميآيد، بايد «عقل» رشد كند. اما انواع مختلفي از مكر و حيله به سراغ فرد ميآيد تا چراغ «عقل» وي را خاموش نمايد و بگويد «حسبنا ايمان». در حاليكه ايمان بدون عقل اصلاً فرض تحقق ندارد و انبياء عاقلترين مردم زمان خود بودند. امير مؤمنان (ع) را شنيدهايد از دو فرقه ميناليدند؛ جاهلان متنسّك و عاقلان متهتّك. عاقلي كه ايمان ندارد، مردم را ميفريبد و گمراه ميكند و فرد به ظاهر با ايماني كه عقل خود به كار نمياندازد و علم به اندازه كافي نمياندوزد، به راحتي فريب عاقل بيايمان را ميخورد و درست در موضعي قرار ميگيرد كه او ميخواهد! جايي كه دشمن برايش طراحي كرده است! متأسفانه خيلي از «خودي»ها همينطور فريب ميخورند و در زمين دشمن بازي مينمايند؛ كاري را ميكنند كه او ميخواهد. به تاريخ هم كه بنگريم، تاريخ مسلمانان، مشحون است از خطاي بزرگاني كه به دست خود، امت را تحويل دشمن دادند. نمونه معاصرش همين ياسر عرفات! بسياري از خواص و نخبگان جهان اسلام در سدههاي اخير دچار اين نوع اشتباهات شدند. دشمن ما را تحريك مي:كند كه در موضع «تعصّب» قرار بگيريم، آنگاه بين دوستان مسلمان و انقلابي كه در يك جبهه قرار دارند، سر مسائل كوچك دعوا ميشود و دشمن بهره آن را ميبرد. بحث ما درباره حوزه علميه و مرجعيت و نظام اسلامي هم پيوسته درگير همين كجفهميها بوده و هست. لازم است به اين نكته توجه كنيم كه نبايد اشتراكات در اصول را فداي تفاوتها در فروع كرد. اصلاً تفكيك فروع دين از اصول دين هم شايد به همين دليل باشد. وقتي فردي در اصول با ما مشترك است، در فروع اگر اختلاف داشته باشيم دليل نميشود همديگر را نفي نماييم و تكفير! متشكرم از همراهي شما.

سپاس گزارم
حقيقتا سعيم فقط بر اين است كه از تمامي پاسخ هايي كه به بنده و حتي ديگر مخاطبانتان ميدهد براي خود نكاتي را تثبيت كنم.
ممنونم
شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۲ عصر
پاسخ: همهمان نيازمند دانستنيم و بايد آگاهيهايمان را از هر جا كه ميشود بجوييم. اين خيلي خوب است. اين كه شما تا اين حدّ در جستجوي آگاهي هستيد عاليست. خدا كند آنچه بر صفحهكليدم در اين سالها جاري شده، غلط و انحرافي نبوده باشد كه بر گمراهي بيافزايد. به خدا پناه ميبرم از اينكه نوشتههايم نادرست باشند و تأثير غلط بگذارند. از او ميخواهم تا مرا اسباب و وسيله هدايت بندگان خود قرار دهد و اشتباهاتم را جبران كند. از شما و هر خواننده ديگري كه اين مطالب را ميخواند نيز تقاضا دارم اگر اشتباهي در كلامم ديد اطلاعم دهد تا اصلاح كنم. در پناه حق باشيد هميشه.

عجب!!!!!!!!
شما چطور تحمل كرديد؟؟؟!!!!!!!
شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۷:۵۹ عصر
پاسخ: به سختي! :) :) :)

و واي به حال استادي كه وقتي دانشجوش دو مرتبه اشتباهش رو كه داره بدون هيچ سوادي به نسل بعد منتقل ميكنه تذكر ميده(در كمال احترام ) و يك ترم اون رو عقب بندازه و از اون درس توسط استاد گرامي بعلت ناتواني خودشون در تدريس نمره قبولي نگيره!!!!
واقعا واي به حال اين افراد
استادي كه بياد سر كلاس خط به خط كتاب رو از رو براي دانشجو بخونه و با ارائه يه پرزنت صفر، توهم اين رو داشته باشه كه استادي رو تموم كرده واقعا تأسف برانگيز هستش.
سهشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۰۰ عصر
پاسخ: حقيقتاً همينطور است كه ميفرماييد. حتي دستمزدي كه استاد در اين حالت مي"گيرد چه بسا شبهه داشته و شايد مخلوط به حرام باشد. زيرا به اندازه آن دستمزد كار نكرده است. تشكر از نكته خوبي كه اضافه فرموديد به مطلب.

شبهه در دستمزد!!!؟؟
واقعا اگر استادي چنين مطلبي برايش مهم باشد، چنين تدريسي خواهد كرد؟؟!!
حداقل به اندازه نيم ساعت قبل از حضور در كلاس مطالعه نخواهد داشت؟؟!!
يا دانشجوش(خودم) رو بخاطر اينكه اشتباهش رو كه ممكنه براي هركس ديگه پيش بياد رو تذكر ميده، ميندازه؟؟!!
نه،واقعا اينطور نيست.
اگر چنين نكته اي براي يك استاد مهم بود از پايه همه رفتارهايش درست مي بود.
كاش سيستم آموزش يه غربالگري ميشد و اساتيد برتر رو وارد سيستم مي كرد كه كم هم نيستن اين اساتيد.
ما استاد داشتيم با مدرك كارشناسي ارشد به قدري تسلط داشتن روي درس كه استاد با مدرك دكتري چنين تسلطي نداشت!!!
كاش تغييري ايجاد مي شد، وگرنه بايد منتظر مرگ تدريجي رشد علم و فرهنگ بود.
سهشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۹:۵۴ عصر
پاسخ: كتاب «جامعهشناسي نخبهكشي» را خواندهايد؟! توصيه ميكنم اصلاً نخوانيد. تأثرآفرين است و روح انسان را آزار ميدهد. بيشترش تاريخ است. بيشتر هم به صورت مقايسهاي؛ ايران و اروپا. آن روزي كه نخستين دانشگاهها را در ايران تأسيس كردند، وارونه مينگريستند به علم به معناي مدرنش، يعني Science. اين شد كه آن شد و ديديم چگونه به جاي «توليد» به «تقليد» روي آوردند و هنوز هم ممكن نشده كه «بومي» شود دانشها. هدف از طراحي «نقشه جامع علمي» همين بود ظاهراً. بحث لزوم تحوّل در علوم انساني هم كه جاي خودش. وقتي كتاب «ثروت ملل» آدام اسميت را ميخوانيد، روند پيدايش دانشگاهها در انگليس را شرح ميدهد. آنجاست كه ميفهميد چگونه «دانشگاه» از دل ِ «صنعت» زاده ميشود. علم براي علم درست نميشود، بلكه علم براي صنعت. آنجاست كه تازه متوجه ميشويد اينكه به استاد و درجه آن Master ميگويند، در حقيقت همان «اوستاكار» بوده كه پيش از آن به هر استاد صنعتگري گفته ميشد. خلاصه دانشگاه را در كشور ما صحيح بنيان نگذاردند و كار به جايي رسيده كه خيل زيادي از فارغالتحصيلان، در رشتههايي غير آنچه تعليم ديدهاند مشغول به كار شدهاند. يك فكر اساسي بايد براي اين معضل كرد. فكر ما هم كه به تنهايي قاصر. اجتماعات بزرگ و انجمنها و گروههاي مفصل بايد تشكيل شود و همرأيي كنند تا به راه حل برسند. آرزو هست كه بشود روزي.

كتاب رو همين امروز تهيه كردم، به همراه كتاب جامعه شناسي خودكامگي.
اولين كتاب هايي است كه تو زمينه جامعه شناسي ميخوام مطالعه كنم!!!
توصيه اي كه فرموديد در عدم مطالعه اين كتاب من رو بر آن داشت كه هرچه زودتر مطالعه كنم.:)
چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۲:۳۹ عصر
پاسخ: هنگام مطالعه دقت بفرماييد كه مسحور «سياهنمايي» كتاب نشويد. لازم است نكتهاي را عرض كنم تا آسيب كمتر شود إنشاءالله. نويسنده اين كتاب «اسلام» را برابر با ايران عصر مغول و صفويه و افشاريه و زنديه گرفته است. تصوّري كه خيلي از ما نسبت به تاريخ اسلام و تشيع داريم. گمان ميكنيم نخستين بار در ايران بود كه شيعه حاكميت يافت و تمام آسيبهاي حاصله را بر همين اساس ترسيم مينماييم. نويسنده غفلت كرده كه «فاطميون» بسيار پيشتر از حمله مغول به ايران، در مصر به قدرت رسيدند و حكومت شيعي را پايهگذاري كردند و به سطوح بالاي از دانش دست يافتند. غفلت كرده كه تمدن اسلامي عظمت علمي خود را پيش از اينكه امثال ابنسينا در ايران بدرخشند، در دانشگاه حضرت زهرا(س) در قاهره به دنيا نشان داد. جنگهاي صليبي كه نويسنده كتاب، اصرار دارد پيشرفت علمي غرب را پس از آن و متأثر از آن بداند، به هدف نابود كردن تمدن پيشرو شيعه در مصر بود. اساساً آشنا شدن غربيها با علوم مدرن از رهاورد آشنايي آنها با شيعيان فاطمي در مصر اتفاق افتاد. در آن زمان ايران هنوز علوم جديد را نميشناخت. اين كه نويسنده مشكلات علمي ايران را بررسي ميكند، گزارشهاي درستيست، اما اينكه اينها را به مسلمانان نسبت دهيم، چيزي كه از فحواي سطور كتاب فهميده ميشود نادرست است. در نهايت فاطميون را صلاحالدين ايوبي سرنگون كرد، به حمايت از خلفاي عباسي. امروز اگر پرچم فلسطين سياه و سبز و سرخ دارد، چون خود را وارث عباسيون، فاطميون و امويون ميدانند كه سه رنگ مزبور نشان هر كدامشان بود. ما متأسفانه تمام تاريخ شيعه را به ايران منحصر ميكنيم و طبيعتاً نيمي از تمدن پيشين شيعه را نميآموزيم. فاطميون يك حكومت شيعي بود. كافيست در اينترنت جستجو كنيد و درباره آن بخوانيد. اين نكته را اگر توجه داشته باشيد، اميد است آثار سوء كتاب كمتر شود. موفق باشيد.

سپاسگزارم از توضيحات دقيق جنابعالي
چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۴:۳۰ عصر
پاسخ: موفق باشيد.

خاطره اي خواندني و جذاب بود.
اين كتابي رو كه معرفي كرديد رو من مطالعه نكردم و حتما تهيه ميكنم و مطالعه ميكنم.
هر چند كه قلبم از خوندن اين خاطرات و كتاب ها تاول ميزنه، به قدري فشار بهم وارد ميشه كه يك مرتبه كارم به بيمارستان كشيد از شدت فشار غصه!!!
كتاب هايي كه من مطالعه كردم تو اين زمينه «خدا ميخواست زنده بماني»، «من زنده ام»،«خاك هاي نرم كوشك»، «همان لبخند هميشگي»، «سلام بر ابراهيم» و اين آخري هم «دختر شينا»
سهشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۰ صبح
پاسخ: من هم طاقت خواندن بخشي از بعضي كتابها را ندارم. مثلاً «داء» را نتوانستم قسمتهايياش را بخوانم. خيلي سخت ميشود. إنشاءالله ديگر چنين حوادثي روي ندهد و چنين جنگهاي بيرحمانهاي. تشكر.

اصلا نميدانم براي اين پست چه بنويسم!!!
به قدري من رو زير و رو كرده كه سر دردي مثل فشنگ درون سرم شليك كرد!!!
به گمانم امشب تا صبح بايد فكر كنم...
جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۶ عصر
پاسخ: زبان حقير نيز قاصر از توصيف شرايط مذكور است. نميدانم چه ميتوان گفت. خيلي سخت است و ترسناك، هلكات هولناكي كه پيرامون صراط است. حديث معراج متواتر است و به شكلهايي معمولاً شبيه يكديگر در كتب روايي ما موجود. در اينترنت هم يافت ميشود. آدم حديث معراج پيامبر (ص) را كه ميخواند، آن بخشي كه مربوط به جهنم ميشود، واقعاً نگران ميشود. از خدا تقاضا ميكنم كه ما را مشمول رحمت، مغفرت و فضل خود قرار دهد. تنها جايي كه توقع «عدالت» را ندارم، همان لحظات حضور نكير و منكر است. آنجا اگر خداوند كرم نكند و شفاعت را شامل حال ننمايد، كار ما درست نميشود. براي اين نگارنده بيچاره هم دعا كنيد، تا بلكه نجات يابد. تشكر.

چقدر اين تصاوير بكر هستن!!!
سرمايش را در اين گرماي سوزان حس كردم
عاليست...
واقعا آدرسش را نمي دهيد كه ما هم تجربه كنيم؟؟!!
پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۰۰ عصر
پاسخ: روستاييست در نزديكي شهر كاشان! خيلي زيباست واقعاً. برويد و از طبيعت آنجا بهره ببريد. :)

بسيار عالي اينفو زديد!!!
خوشمان آمد از اين فكر طناز:)
سهشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۷ صبح
پاسخ: يك زماني خيلي به مفهوم و بنيان خانواده ميانديشيدم و هدف از تشكيل و تشريع و تكوين آن. اينكه فايده و كاركرد خانواده دقيقاً چيست. غير از «انس» و «اطفاي نياز» و «بقاي نسل» كه معمولاً در بيشتر كتابها ذكر شده و ميشود. شايد هم مخالف زياد داشته باشد آنچه در تصوير آمده. ولي به گمان خودم با زندگي خيلي آدمها كه ديدم تطبيق مينمايد. اگر ملتفت هم شده باشيد، چاقو در تصوير نماد «طلاق» است! عجيب است برايم زنهايي كه ميبينم در اين جامعه به دنبال طلاقاند، خصوصاً در مواردي كه شوهر خطا و نقص آشكار و تابلويي ندارد. تشكر از شوقي كه با نوشتن پيامتان در نگارنده ايجاد فرموديد.

سلام
برايم سوالي مطرح شد!!!؟؟
آيا تا به حال ليستي از سوالات قبل از ازدواج نوشته ايد كه چه بايد پرسيده شود؟! توجه به چه نكاتي لازم و ضروري است؟؟!
اصلا با پرسيدن اين سوال ها قبل از ازدواج چيزي عايد دختر و پسر مي شود؟!!!
اصلا چطور ميشود شناخت پيدا كرد؟؟ وظيفه من دختر يا پسر هست يا وظيفه والدينم؟
حجم زيادي از دست سوالات در ذهنم پرسه مي زند
يكشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ - ۷:۳۹ صبح
پاسخ: سلام. بارها و بارها... پيش از ازدواج آدم به اين سؤالات خيلي ميانديشد. در طول عمرم دو بار خواستگاري رفتم كه هر دو هم به شكست خورد. بار سوم هم بدون اينكه خواستگاري بروم ازدواج كردم! در آن دو خواستگاري خيلي حرفها زده شد. ولي جوابي كه پيدا كردم اين بود: آدمها را تا قبل از ازدواج نميتوان شناخت. چرا؟! زيرا آدمها بعد از ازدواج «عوض» ميشوند. و اين تغيير به نظر من دو بار اتفاق ميافتد. يعني حتي آدمي كه از هر نظر خوب است؛ رفتار خوب دارد، اخلاق خوب دارد، اين آدم حتي خودش هم به خودش مطمئن است و حتي اگر نخواهد شما را بفريبد در هنگام خواستگاري... يعني بحث فريب جاي خودش، بحث من متفاوت است. بله، يك موقع طرف مثلاً معتاد است، موقع خواستگاري فريب ميدهد و پنهان ميكند. ولي بحث من اين است كه اصلاً سالم، اصلاً خوب، اصلاً همهچيز تمام، ولي بعد از ازدواج تغيير ميكند. چرا؟! زيرا آدمها رشد ميكنند، يك، دو اينكه در محيطهاي مختلف رفتار گوناگون دارند. تا به حال تصادف رانندگي نداشته، هيچ وقت حرف زشت از دهانش درنميآمده، حالا ماشيني زده، آنچنان رفتار متفاوتي نشان ميدهد كه شگفتزده ميشود انسان! محيط كه عوض ميشود رفتار تغيير ميكند. دو بار در ازدواج حداقل انسان عوض ميشود. يكبار پس از گذشت چند ماه از ازدواج. وقتي دو نفر با هم آشنا ميشوند، غريبه هستند. دو نفرند كه فاصلهاي ميانشان هست. بعد از چند ماه فاصله كم ميشود و رفتارشان تغيير ميكند. يك بار هم بعد از چند سال اتفاق ميافتد. پختگي پيدا ميكنند و هنگاميكه رفتارهاي چند سال قبل خود را ميبينند، احساس ميكنند يك فرد ديگري بودهاند. چم و خم روابط را ياد گرفتهاند و نسبت به گذشته حس نگاه بزرگسال به كودكي را دارند. اينجاست كه رفتار خود را ميخواهند تغيير دهند، متناسب با تغيير نگاهي كه ناشي از پختگي ناشي از زندگي مشترك است. اما نميتوانند، زيرا در نگاه طرف مقابل خود را همان فردي ميبينند كه بودند. يعني طرفين به سادگي نميپذيرند كه طرف مقابل تغيير كرده باشد. شايد همين باشد كه بيشترين طلاق در همين پنج سال نخست اتفاق ميافتد. وقتي كه دقيقاً طرفين «بايد» عوض شوند! پس چه كنيم؟! به نظرم بايد به ماهيت ازدواج فكر كنيم كه ارتباط دو خانواده است، نه دو فرد. پاي خانوادهها را اگر به زندگي مشترك باز كنيم، اتفاقات جديدي ميافتد.

بسيار موافقم با شما.
زماني كه دانشگاه ميرفتم با بچه ها خيلي در اين مورد بحث ميكرديم و علي الخصوص با بچه هايي كه تازه ازدواج كردن و من هميشه تو گروه جزو آن دسته از افرادي بودم كه مخالف روابط طولاني مدت دختر و پسر بودم چون به نظر من هيچ اتفاق مهمي تو اين روابط به دست نميارن، دختر و پسر هر دو بر حسب شرايطي كه دارن حالا به نسبت كم و زياد هر دو مجبور به نقش بازي كردن هستن و اوني نيستن كه دارند نمايش ميدن. بنظر من صحبتهاي قبل از ازدواج دختر و پسر به همان اندازه يك الي دو ساعت در همان جلسه اول كفايت ميكنه و بعدش نقش پررنگ خانواده ها مطرح ميشه و رفت و آمد اونها، من به شخصه هربار كه مراسم خواستگار پيش اومده نكاتي رو كه مادر و پدرم بعد از جلسه خواستگاري مطرح كردن و بيان كردن واقعا من لحظه اي حتي بهش فكر نكرده بودم!!!
اينجاست كه نشون ميده گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده، كاش جووناي هم نسل من اين اعتماد رو به خانواده هاشون ميكردن و خودشون نمي بريدن و نمي دوختن كه بعد از چندسال...:(
هيچوقت ترم دومم رو فراموش نميكنم، وقتي اومدم دانشگاه تعداد قابل توجهي از بچه ها در كمال ناباوري جفت شده بودن و نامزد كرده بودن!!!(كاش اين تصميم ها، فكر و هدفي داشته باشه)
يكشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۵ صبح
پاسخ: و بدانيد كه اين فقط مشكل ما ايرانيها نيست. سالها پيش، يك خانم چيني، اهل گوانگژو، در قالب يك ايميل سؤالهايي درباره حجاب مسلمانان از من پرسيد. مسيحي بود و ناگزير شدم جستجو كنم در منابع انگليسي انجيل و مطالبي را براي ايشان ايميل نمايم. دانشجوي زبان انگليسي بود و آنچه در دانشگاهشان روي ميداد را برايم نوشت. و دقيقاً به شكاف ميان نسل خود با نسل گذشته اشاره كرد. وقتي گفتم: «چرا درباره اين مسائلي كه در دانشگاه با پسرهاي دانشجو برايتان روي ميدهد، با مادرتان صحبت نميكنيد؟» گفت كه مادرش حتي نميتواند با كامپيوتر كار كند(!)، مال نسل قبل است، نميفهمد و بيخود جلوي او را ميگيرد و... . خلاصه متوجه شدم در بسياري از كشورها كه خانواده همچنان گرم و قدرتمند است، فرزندان نسل فعلي، با گمان اينكه مادرانشان آنها را درك نميكنند، دچار اشتباه ميشوند. برايشان توضيح دادم كه شايد كامپيوتر به تازگي اختراع شده باشد، ولي روابط ميان مردان و زنان به درازاي تاريخ قدمت دارد. هميشه مرد بوده، زن بوده، ازدواج هم ميان آنها بوده است! پس قديمي بودن دليل بر نفهميدن اين روابط نميشود. ايشان دلايل مرا نپذيرفت. چندي بعد به عشق رفتن به آمريكا، با يك آمريكايي مسنّ ازدواج كرد، با فاصله سني پانزده سال. بعد از مدتي هم، پس از مهاجرت به آمريكا، به مشكل خورد با آن آقا، رويش هم نميشود آدم كه دوباره بازگردد به كشور خودش در چنين شرايطي! و متأسفانه بعد از آن ديگر از ايشان خبري به دستم نرسيد. فناوريهاي جديد كه آمده، داناييهاي تازه پيدا شده، ما فكر ميكنيم كه آنهايي كه اين دانشها را ندارد، «هيچ» نميفهمند. در حاليكه چنين نيست و اين يك مغالطه است.

آقاي موشح شديدا به وبلاگتون وابسته شدم، انقدر شيرين و بدون هيچ برچسبي نكات رو به مخاطب انتقال ميديد كه واقعا لذت بخش هستش!!
خيلي ازتون ياد گرفتم و به خيلي ها وبلاگتون رو معرفي كردم و حتي هرشب ميرم پيش مادرم و باهم پست هاتون رو ميخونيم و باهم لذت مي بريم.
به قدري وابسته اين وبلاگ شدم كه الان مجبورم كمي خودم رو منع كنم.(چند روزي هست دچار چشم درد شدم):(
به اميد موفقيت روز افزون شما
يكشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ - ۲:۱۱ عصر
پاسخ: الحمدلله رب العالمين. اين نعمت خداست كه كلام حقيري را نافذ ميگرداند و الا نگارنده خود محتاجتر به خواندن و ياد گرفتن تكاليف و وظايف و عمل كردن به آنها. دعا كنيد خداوند توفيق «عمل به گفتار» بدهد تا مخاطب اين آيه الهي نشوم: «لم تقولون ما لا تفعلون» (صف:2). اما بعد؛ بله، بارها گفتهاند دوستان كه فونت و قلم نوشتههايت ريز، قلم غيرفارسي، نزديك به هم، زياد هم كه مينويسي، چشم را ميرنجاند! عفو بفرماييد اين ضعف در طراحي وبلاگ را. آن روز كه اين قالب را طراحي ميكردم، تابستان 83، اين تيپ كارها مد بود و معمول سايتها قلم ريز تاهما داشتند. من هم از آنها الگو گرفتم. بعدها هم هر وقت خواستم قالب را تغيير دهم، ديدم نميتوانم؛ آن حسّ نوستالژيك، كلاسيك و قديمي را دوست داشتم. خاطراتي كه با اين قالب داشتم، مانند پيري كه خانهاي در جواني به دست خود ساخته، با اينكه امروز فرسوده و خرابه شده، اجازه تخريب و بازسازي نميدهد، به دليل خاطراتي كه در آن خانه داشته است! در اين بيش از يك دههاي كه در همين قالب نوشتهام، اتفاقات زيادي افتاده برايم، كه لحظهلحظهاش مزيل غفلت است. روزمرگي انسان را به نسيان و فراموشي ميكشد، اما وقتي گذشته را پيش رويت، هر روز ميبيني، ديگر مجالي رخ نميدهد تا فراموش كني كه بودي و كه هستي و كه بايد باشي! راضي به زحمت نبوده، مصدّع نشده، ديدگان خود ارج نهيد و نعمت بينايي را پاس داريد، بلكه مانند حقير عينكي نشويد! همواره در پناه حضرت احديّت، خود و خانواده گراميتان. ياعلي

سلم
بنده هم مانند شما عينكي هستم فقط تفاوتمان در اين هست كه بنده به خاطر اينكه زير چشمم گود نرود عينكم را نميزنم!!!:(
كار اشتباهي ميكنم ولي...
لازم هست كه بگم بنده، هم قلم وبلاگ شما را ميپسندم و هم قلم شما را،«هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد»
اگر اذيتم كنه مدتي مطالعه نميكنم و به انتخاب نويسنده احترام ميگذارم.
پايدار باشيد
دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۸ عصر
پاسخ: تشكر. سلامتيتان مستدام، ايمانتان پايدار. سپاس كه قابل دانستيد.

اگر تمامي آنچه را كه نوشته ايد گفته ي آن مرد سيگار فروش باشد و قلم زيباي شما در آن تراوش نكرده باشد، براستي كه اين مرد در امر .
. ويزيتوري بسيا مهارت داشته اند(طوري تبليغ صورت گرفته كه اگر نيت نويسنده رو از گذاشتن اين پست ندوني، پيش خودت ميگي حيف!!چرا زودتر از اينا سيگاري نشدم!!:))
از اونجايي كه ميدونم ميدونيد، فقط براي مطالعه افرادي كه شايد ندونن توضيح مختصري رو مينويسم.
بيش از 40 ذره سرطان زا در دود سيگار وجود دارد از سرطان ريه،دهان،گلو،حلق،بزاق، معده، لوزالمعده.... تا الي تمام اعضاي بدن!!
پوست!!
مگر مي شود نيكوتين با اپيدرم پوست دوستي كند؟؟!!
اصلا مگر نيكوتين دوستي هم مي كند؟؟!!
نيكوتين و يا هر ماده اعتياد آور به مرور زمان پروتئين انعطاف پذير پوست رو از بين مي برد و وقتي پروتئين ها از بين رفتن حالا نوبت نابودي ويتامين هاي A در جريان خون هستش كه اينها باعث شروع ترك و پوسته پوسته شدن و همچنين چروك پوست ميشه!!
البته اين رو هم بگم از نيكوتين كه اين ماده ميتونه در درمان آفت دهاني و بيماري كوليت اولسروز استفاده كرد اما نه به عنوان سيگار، بلكه از چسب هاي نيكوتين استفاده ميشه.
از بيماري هاي شايع كه مرور ميتونه دامن گير بشه كم شدن ميل جنسي در مردان و همچنين سقط جنين و يا ايجاد ناباروري در زنان.
مضرات زيادي داره اين سيگار...
از پرگويي كه كردم عذر خواه ميكنم.
يكشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ - ۱:۱۹ عصر
پاسخ: تشكر از توضيحات مفيدي كه فرموديد. غرض نگارنده اين بود كه بگويد: «كسي كه تنها چهار متر از خيابان را ميبيند، وقتي براي تمام جهانيان نسخه بپيچد، چه نسخه خندهدار و مضحكي خواهد شد! هزاران آسيب را نميبيند و از آنها غفلت مي:كند. حالا انسان امروز، با ديدن بخشي از واقعيت، براي بشريت نسخه پيچيده و شده سبك زندگي امروز ما، نه آخرت را ديده، نه قبل از تولد را، و نه حتي همه جاي همين دنيا را. تفاوت دين الهي با مكاتب انساني همين است. تشكر از توجه و عنايت شما به نوشتههاي حقير. موفق باشيد.

آقاي موشح وليبرخلاف تصور شما من خوشحالم از پايان اين قصه
در طول مسير سنگلاخي كه شما ازش عبور كرديد واقعا سختيا و تلخياي زيادي بود(هر جند كه من بخاطر روحيه اي كه دارم تمامش رو نخوندم، اما اصل قصه دستم آمده) هرچند كه اين تلخي شايد گوشه ايش هنوز كه هنوز است باقي مانده، اما ميخام بگم دست مريزاد
بي نظير بوديد تو اداره كردن اين بحران.
حالا چرا خوشحالم بابت پايان اين قصه؟؟!
چون پايان اين قصه، خانواده ي 4 نفره ي شاد و پرانرژي موشح دارن بر روي صحنه بزرگ زندگي نقش بازي ميكنن و اين براي من سبب خوشنودي است.
اميدوارم جان سخن من را متوجه شده باشيد.
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۵:۰۹ عصر
پاسخ: ممنونم! :)

اصلا نميتونم براي خودم هضم كنم چنين مادري رو!!!
مگه ميشه؟؟!!
2سال پيش تو بيمارستان بودم بخش نوزادان، مادري اونجا بود كه معتاد بود و فرزندش در رحم مادر هم معتاد شده بود، پرستاران و پزشكان سعي بر اين داشتن كه نوزاد رو ترك بدن، شايد باورتون نشه مادر به شدت ب مواد وابسته بود و از گريه هاي فرزندش كه در حال ترك بود به شدت عصبي ميشد و دور از چشم پرستار به بچه شير ميداد تا بچه آروم بشه و صداي گريه شو نشونه!!!و اين كار به شدت ب ضرر بچه بود
يه بار نشستم يه مكالمه كوتاه باهاش برقرار كردم بهش گفتم واقعا بچه ت رو دوست داري؟
من تو ذهن خودم فكر ميكردم اگر يك در صد مهر مادري تو وجود اين مادر باشه!!!
اما وقتي بعد از پرسيدن اين سوالم اشك رو گوشه ي چشم اين مادر معتاد ديدم و گفت خيلي.... از خودم رنجيدم و پيش خودم گفتم چرا به خودم اجازه دادم اين سوال رو از اين مادر بپرسم؟؟!!!
اينا رو گفتم كه بگم خيلي وقتا شرايط باعث ميشه اونطور نباشي كه دوست داري باشي و يه مادر هميشه يه مادر ميمونه!!!!
باور كنيد....
شما براي بچه هاتون سنگ تمام گذاشتيد و اينطور كه من تاالان خوندم تربيت خوبي هم داريد، و دارم يه سري رفتارها رو ازتون ياد ميگيرم.
سوالي برام ايجاد شده كه براي بچه ها از مادرشون چطور تعرف ميكنيد؟؟!!
يكشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۵ - ۴:۰۴ عصر
پاسخ: چه سؤال سختي پرسيديد! اما ابتدا اجازه دهيد بخش اول را توضيح دهم. بله، هر مادري اشكش جاري ميشود. دلش به درد ميآيد. حتي اگر جنايتكار باشد. ولي مهم اين است كه در عمل چه ميكند. شما زندگي منافقيني را كه در اردوگاه اشرف عراق بودهاند را بخوانيد. يك سايتي در پاريس راه انداختهاند و فراريهاي اشرف آنجا خاطره ميگويند. روزي كه گفتند بايد بچههايتان را از خودتان جدا كنيد، به ميل خودشان دادند، اگر چه قلبشان داشت آتش ميگرفت، به روي خودشان نميآوردند. زيرا به آنها گفته شده بود كه به خاطر آرمانهاي ارتش آزاديبخش بايد چنين كنيد. چون فريب ايدئولوژيك خورده بودند. نه فقط هيچ مادري، بلكه هر انساني دلش براي كودكان به رحم ميآيد. خداوند ما را اينطور خلق كرده است. اما در عمل... عمل ما تابعي از سنجش عقل ما، با دل ما و اميال و هواي نفس ماست. گاهي هواي نفس در اين ميانه پيروز ميشود، بر عقل و دل. اما سؤال سخت شما... بار اولي كه گذاشت و رفت، نگذاشتم بچهها فكر بدي بكنند. مدام ميگفتم رفته است پيش بابايش. همانطور كه شما پيش بابايتان هستيد، او هم پيش باباي خود است. نگذاشتم چهره بدي پيدا كند. اما وقتي با مأمور كلانتري آمد و بچهها آن وحشت را تجربه كردند، كار از كار گذشته بود. بچهها (خصوصاً مريم كه سه سال داشت) مادر را شناختند. يك سال نگهداشت و باز هم... اينبار كه با آن وضع ناروا كودكان را گذاشت و رفت (آخه دادخواست داده بود دادگاه كه زوج رو ملزم به حضانت كند، زوج قبول نكرد و گفت: بچهها اينطرف مأنوس شده بودند، بردند، حالا كه يكسال گذشته و آنطرف مأنوس شدهاند، آيا بايد دوباره دچار درد فقدان شوند؟ دادگاه هم رأي داد كه چون زوجه قبلاً خودش حضانت را دادخواست داده و گرفته، نميتواند پس بدهد، پس نميتواند زوج را قانوني ملزم به حضانت كند، اين شد كه گذاشت دم خانه و...) بچهها آگاهتر بودند. در حافظهشان ماند. ديگر وقتي پرسيدند، ناگزير شدم توضيح دهم كه: بعضي انسانها كارهاي خوب ميكنند و بعضيها كارهاي بد، متأسفانه آن زن با شما بد رفتار كرد. براي اين:كه نام «مادر» لكهدار نشود، هرگاه سخن از زوجه شد، عبارت «آن زن» را به كار بردم. بچهها عادت كردهاند و امروز هم وقتي درباره او بخواهند صحبت كنند ميگويند: «آن زن». به اين ترتيب قبح افعال او شايد كمتر به شأن «مادر» لطمه بزند. نظر شما چيست؟!

ممنونم از اينكه وقت ميذاريد و پاسخ ميديد
توضيحاتتون رو تونستم قبول كنم، چون خودم هم تقريبا همين ديدگاه رو دارم كه آدما متاسفانه گاهي اوقات عملشون هزاران علامت تعجب به جاي ميذاره!!!!
راستش من پستاي بخش «بر طلاق» رو نتونستم كامل بخونم چون خيلي عصبيم ميكرد و سر درد ميگرفتم(شايد علت اصليش حضور اين سه فرزند تو اين داستان هستش) ترجيح هم اين بود بخشاي ديگه بخصوص «به فرزند» رو مطالعه كه سرشار از انرژي و آموزش هستش.
اما سوالي كه پرسيديد
راستش نميدونم جوابي كه ميخام بدم چقدر درست هستش
شايد چون من يه دختر هستم فكر كنيد دارم احساسي برخورد ميكنم
ميدونم كه شما نقش مادر رو براي فرزندانتون از نقش پدر سعي كرديد بهتر ايفا كنيد، اما راستش يه حسايي هست كه گاهي ممكن هست اين خلاء رو ايجاد كنه
آقاي موشح شايد اگر من جاي شما بودم هيچوقت مادر بچه هام رو «آن زن» خطاب نميكردم!!! حتي اگر اون مادر جنايتكار بوده باششه
ميدونيد چرا اينو ميگم؟؟!!
چون براي هر كدوم از اين 3 فرزند اين مادر 9 ماه زجر كشيده، اينكه ميگم زجر مطمئن هستم كه ثانيه به ثانيه اين دوران رو در كنار همسر سابقتون بوديد!!! به حرمت اين 9 ماه من شايد هيچوقت اجازه نميدادم كه فرزندانم مادرشون رو زن خطاب كنن
چون فكر ميكنم مشكلي كه تو مسير زندگي ما آدم ها ميگذره هيچ ربطي به بچه هامون نداره كه بخايم اون ها رو دخيل كنيم!!
پس نظر من اين هست كه من اگر بودم ميذاشتم هر دو رو تجربه كنن و درك كنن(هر چند با يك تماس، اصلا حتي با گفتن خاطرات خوب از اونا و مادرشون)
ببخشيد زياده گويي كردم
دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۱:۲۸ صبح

پيشنهادم اين هست كه تصوير مادر بچه ها رو تو ذهنشون پر رنگ كنيد
و خاطرات زيبا از اونا و مادرشون براشون تعريف كنيد، ممكن هست بچه ها از تناقض كه ايجاد ميشه تعجب بكنن ولي بنظرم بايد آگاهشون كنيد كه مادرتون براي شما مادر خوبي بود، من و مادرتون بر سر مسائلي ديگر باهم اختلاف داشتيم ...
ممكن هست به مرور كينه و نفرت در بچه ها و حتي خود شما ايجاد بشه
البته اين پيشنهاد من حقير هستش و هركس براي خودش در زندگيش دستورالعملي دارد.
براتون آرزوي بهترينها رو ميكنم
دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۹:۳۶ صبح
پاسخ: تشكر. البته اينكه «آگاهشون كنيد كه مادرتون براي شما مادر خوبي بود، من و مادرتون بر سر مسائلي ديگر باهم اختلاف داشتيم» راستش نميتوانم بگويم واقعاً اينطور بوده. هر طور فكر ميكنم و هر چه در خاطراتم كنكاش مينمايم، نميتوانم اصطلاح «مادر خوب» را بپذيرم. اما فرمايش شما را كامل خواندم و فهميدم چه ميفرماييد. إنشاءالله بيشتر درباره آن فكر خواهم كرد. تشكر از اينكه نظر خود را صريح و بيپرده بيان فرموديد. سپاسگزارم.

براي شما و فرزندان نازنينتون بهترين ها رو از خداوند خواستارم.
راستي يه سوال اگر پيامي رو خصوصي بذارم، چطور ميتونم پاسخش رو بخونم؟
بايد آدرس ايميل رو زده باشيم؟
دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۷:۲۸ عصر
پاسخ: تنها زماني ميتوانيد پيام خصوصي خود را بخوانيد كه يا در پارسيبلاگ لاگين كرده باشيد (نام كاربري و رمز خود را وارد كرده باشيد) و يا ايميلي كه با آن در پارسيبلاگ وبلاگ داريد را هنگام ارسال نظر ثبت بفرماييد. در اين صورت پس از ورود به پارسيبلاگ، به بخش نظرات ارسالي ميرويد و تمامي پيامهايي كه خود نوشتهايد ميبينيد. پيامهاي خصوصي هم ديده ميشوند و پاسخ را ملاحظه ميفرماييد. اگر اين روند دشوار است، ميتوانيد با ارسال پيامك به صاحب وبلاگ، مطلب مورد نظر خود را بفرماييد و يا فرمايش خود را به ايميل movashah@yahoo.com ارسال كنيد. موفق باشيد.

سپاس گزارم از توضيح دقيقتون
موفق باشيد
سهشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۵ - ۴:۱۰ عصر
پاسخ: مؤيد باشيد.

برايم دعا كنيد.:(
يكشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۹ عصر
پاسخ: به روي چشم. شما نيز حقير را دعا بفرماييد. اميدوارم خواندن اين نوشتهها سبب ناراحتي و غصه شما را فراهم نياورده باشد و آن نماد لبغصهاي كه به كار برديد، ناشي از فضاي وبلاگ من نباشد. تشكر از وقتي كه ميگذاريد و با كامنتهاي مفيد خود نويسنده را بهرهمند ميفرماييد. خدا غصه و غم را از شما دور نمايد و هميشه خير و خوبي نصيبتان بگرداند، چه در آخرت و چه در دنيا.

به نظر من ولي بيش از اينها لازم هست!!!
به جاي اينكه پول مملكت خرج زياده خواهي يه سري از مديران دولتي بشود و حجم زيادي از اموال كشورمون به علت عدم برنامه ريزي درست به نابودي كشيده بشه، خيلي بهتر هست كه اين پول ها خرج زيبا ساز و فضا سازي شهرها بشود.
تا من جوان، من نوجوان و من كودك جايي رو داشته باشم براي تفريح و يا وقتي تو شهرم قدم ميزنم فضاي زيبا شهر به من انرژي مثبت منتقل كنه!!!
ما حتي تو يه شهرمون يه كانون فرهنگي مناسب و كاربردي و با نشاط براي كودكان و نوجوانانمون نداريم!!!
محيطي كه بشه فرزند رو به اونجا برد تا براي مدتي هم آموزش ببينه و هم اينكه بتونيم چگونگي تعامل اجتماعي رو بهشون آموزش بديم.
متاسفانه شهر ما بيش از آنچه كه فكرش رو بكنيم نياز به فضاسازي و محيط هاي پرنشاط داره.
زيبايي و نشاط همراه خودش فرهنگ مياره، آموزش مياره و اين نياز شهر ماست.
البته تمام اينها فقط و فقط نظر بنده بود و شايد صاحبان نظر عقيده اي ديگه دارن كه انقدر به فضاسازي شهرمون اهميت ميدن!!!:)
جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۴:۰۸ عصر
پاسخ: آسيب مديريت دولتي ما از ناحيه «تفاوت دستمزد» است. به اين عبارت مختصر دقت بفرماييد: «اگر دو جايگاه سازماني الف و ب داشته باشيم كه دستمزد قانوني جايگاه الف بيشتر از ب باشد، به طور طبيعي و در گذر زمان، افراد دنياپرست حائز جايگاه الف ميگردند و جايگاه ب براي خداپرستان باقي ميماند» و اين گزاره دو دليل دارد: 1. جايگاه الف به دليل دستمزد بالاتر، افراد دنياپرست را بيش از افراد خداپرست به سوي خود ميكشد. 2. افراد دنياپرست حاضرند چيزهاي بيشتري براي كسب جايگاه الف بدهند، تا افراد خداپرست. پس: اين قانون برگرفته از شناخت رفتارهاي اجتماعي، به ما ميگويد افراد به ميزان دنياپرستي خود در جايگاههاي درآمدي مينشينند! يعني به صورت كاملاً تدريجي تمامي مشاغل بالا و مديريتي ارشد توسط افرادي كسب خواهد شد كه از طبقه پاييندست خود «ايمان» و «تقواي» كمتري دارند و اين امري گريزناپذير است. چرا؟! زيرا اگر قرار باشد فرد الف و ب براي كسب يك سمت كه دستمزد بالاتري دارد با هم رقابت نمايند، فردي كه دنيا برايش مهمتر از آخرت باشد، ميتواند «هركاري» نمايد تا آن پست را بگيرد. اما فرد ديگر، خير، او نميتواند، پس از يكجايي رقابت را رها ميكند و جايگاه را واميگذارد! اشتباه اساسي ما از ابتداي دوران سازندگي اين بود كه تفاوت دستمزدها را به نحوي كه در غرب بود، در نظام سرمايهداري، در ايران به رسميت شناختيم. آن روزي كه كرباسچي حقوقهاي بالا و جوايز ويژه به مديران ارشد خود داد، همان زمان وارد اين بازي نظام سلطه شديم. اصلاً لازم نيست درباره تكتك مديران كل تحقيق نماييم. با همين قاعده ساده، ميتوان يقين داشت: «ضعيفترين افراد از نظر ايماني قهراً در پستهاي بالا جاي گرفتهاند و يا در آينده نزديك ميگيرند!» و اين يك سير قهقرايي است كه اگر جلويش گرفته نشود، به انقلاب آسيب ميزند. سؤال مهم اين است: «چرا بايد حقوق مدير بيشتر از كارمند باشد، حتي به قدر هزار تومان، در حالي كه ساعت كار كمتر، يا حداقل مساوي با وي دارد؟»

قانون!!
به ما ياد دادن كه وقتي امري قانون شد و به ما تحميلش كردن فقط اطاعت كنيم و دنبال چرايش هم نباشيم؟؟!!
اين همه قانون در مجلس تصويب و اجرايي مي شود و ما هيچوقت دنبال چراييش نبوديم!!! اصلا به راستي مي شود دنبال چرايي اين جور قاعده و قوانين بود؟؟!!
اين فلسفه حقوق مدير و كارمند هم از آن فلسفه هايي است كه نمي شود به حقيقت آن پي برد(درست مثل اينكه آيا اول ريبوزوم بوده يا DNA)
هيچوقت يادم نمي رود در دوران دبيرستان وقتي از دبير فيزيك درمورد قوانين سوال مي پرسيدم و علت ميخواستم، هيچوقت پاسخ محكمي براي من نداشتن و بيشتر با اين جواب مواجه ميشدم كه; «اين ها قانون هست و ما هم بايد بپذيريم و دنبال استدلال نباشيد»!!!
اين اشتباه بزرگي هست كه از كودكي در جايگاهي مثل مدرسه كه محل تحقيق و ياقتن هست، متاسفانه در ذهن بچه هاي ما ميكنن.
و اين قاعده را هم انگار بايد بپذيريم و دنبال چراييش نباشيم.(اصلا راستش انگار بعضي مواقع ندانستن علت اينطور موارد خيلي بهتر هست«اميدوارم منظورم رو متوجه شده باشيد»:))
جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۳۸ عصر
پاسخ: البته كه ندانستن بهتر است، از اين جهت كه آسانتر است. دانستن و شلوغكاري هم چندان سخت نيست؛ اينكه تا دانستي، زمين و زمان را به هم بريزي و خود اسباب هرج و مرج شوي. دشوارترين كار دنيا «دانستن و صبر» است، جاييكه صبر ضرورت دارد. گاهي «اصل ِ بودن» با «سالم بودن» رقابت ميكند و انسان عاقل بايد يكي را انتخاب كند؛ فقط يكي: اينكه زنده باشي و بيمار، يا درمان كني و بميري! در جاييكه درمان خطر مرگ دارد. البته كه بيماري هم در نهايت به مرگ منتهي ميشود، اما شايد فرصتي فراهم آورد، تا داروي درمان قطعي كشف گردد! شايد وضع امروز ما اينطور وضعي باشد. اگر بخواهيم به چشم و ابرويش دست ببريم، كورش ميسازيم. اگر ناقص و نارسا هست، ولي «هست»، فعلاً «هست». فرصتي بايد بدهيم تا خواصّ بتوانند فرمولهاي تحوّل اجتماعي را بيابند و قوانين را اصلاح كنند، به نحوي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب! خدا كند خواصّ زودتر بجنبند و بيشتر تلاش كنند. خواصّي كه پستهاي سازماني ندارند با درآمدهاي آنچناني، تا به صورت قهري بيتقوايانشان بالا بيايند. خواص اهل حق منظور است. تشكر.

چه بازخوردي داشته اين پست شما
واقعا برام جالب بود!!!
آقاي موشح خيلي ازتون ممنونم واقعا ذهنم رو نسبت به اين مسائل باز كرديد.
گاهي اوقات تو يه برهه اي از زندگي دچار اين فكرها و خزعبلات ميشدم، كه نكند حقيقت داشته باشد.
ولي الان با خوندن اين پست اطمينان قلبي قوي برام حاصل شد
كه هرچه باشد و نباشد انسان صاحب اختيار است.
ممنونم بزرگوار
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۳:۵۴ عصر
پاسخ: بدتر از اين حرفهاست. وقتي اين مطلب را نوشتم، ناگهان بازديد وبلاگ به طرز باورنكردنياي بالا رفت. بعد رفتم و در وبگذر (جايي كه گزارش بازديدها را نمايش ميدهد) ديدم نيمي از بازديدها به خاطر جستجوي واژه «طلسم» بوده، يعني طلسم سرچ كردهاند و به وبلاگ بنده آمدهاند! اين خيلي تأسفبار است كه جامعه ما اينطور به واژه طلسم مراجعه دارد. اين نشانه فرهنگي خوبي نيست. اميدوارم اين وضع تغيير كند و همه مردم ما بدانند، اگر قرار بود جنها تأثير مهمي در زندگي ما داشته باشند، خداوند در قرآن درباره آن به ما ميگفت و ما را به سلاحي مسلح ميساخت. كافيست چند آيه نخست سوره جن را در قرآن بخوانيد. اصلاً فضايي كه ما در ذهن داريم درباره جنيان وجود ندارد. اينطور نيست كه آنها هر كاري دلشان بخواهد بتوانند انجام دهند. ولي البته كه «وسوسه» هست. به كرّات خداوند ما را از «وسوسه» شياطين بيم داده است. موفق باشيد.

خداوند شما را براي فرزندانتان و فرزندانتان را براي شما حفظ كند.
شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۱:۲۱ عصر
پاسخ: ممنون از دعاي خير شما. خدا همه ما را براي اسلام حفظ كند إنشاءالله.

بسيار زيبا.:)
يكشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۱ عصر
پاسخ: تشكر.

بي نظير نوشتيد و مرتبط ساختيد.
اما من فقط در مورد بخش آشپزي نظرم رو ميگم؛ به قدري زيبا نوشتيد كه طعم ها براي من خواننده هم قابل حس بود:)
علاوه بر اينكه ما ايراني ها غذا رو زيادي با هم مخلوط ميكنيم، هنگام خوردن غذا به آنچه كه ميخوريم فكر نميكنيم و دنبال طعم ها نيستيم و فقط دنبال سيري هستيم!!
يه بازي كه مادرم وقتي كوچولو بودم با هم انجام ميداديم اين بودكه، چشمام رو مي بست و غذا يا ميوه ها يا هر خوراكي ديگه رو برام داخل يه بشقاب ميذاشت كه من تست كنم و طعم ها رو ياد بگيرم و بگم كه چي هست و يا چه چيزايي داخل اون غذا هست(بي نظير بود...)
راستي يه غذايي كه من به همين شيوه اي كه شما گفتيد(پخت تفكيكي) درست ميكنم،چيكن استراگانف هستش، فوق العاده ميشه.
اين غذا رو به همه پيشنهاد ميكنم.:)
سهشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۲۷ عصر
پاسخ: از نوع «بيف» آن را تست كردهام، گوشت گوساله و خامه. بچهها خيلي رغبت نشان ندادند. شايد من نتوانستم به خوبي از پس پخت آن برآيم! اما «چيكن» آن را، كه ظاهراً فيله مرغ با خامه باشد، اين را تست نكردم تا به حال. شايد روزي تستش كنم. ممنون از پيشنهاد شما. تشكر.

اين روش را بسيار ميپسندم:)
من هم هميشه وقتي كودك بودم مادرم كارهايي مثل همين آشپزي و قيچي كردن كاغذ رنگي و خيلي كارهاي ديگه كه علاقه داشتم در اون كار شركت كنم با مراقبت از من، بهم اجازه ميداد كه انجام بدم، هر چند كه در بيشتر موارد شايد از انجام اون كار خسته ميشدم و رها ميكردم اما هيچوقت منع نشدم از اينطور كارها!!!
وقتي خواهر دومم بعد از 9سالگي من به دنيا اومد از رفتارهاي مادرم با خواهرم در تربيت كردنشون خيلي چيزها ياد ميگرفتم. مثلا يكي از مهمترين رفتاري كه از مادرم ياد گرفتم و هم براي خواهر سومم( كه الان دوساله و هشت ماهشه) خودم انجام ميدم و بسيار جواب گرفتم اين بود كه؛ هميشه تا جايي كه ممكن بود از كلمه هاي «نه»، «نكن»، «انجام نده» استفاده نمي كردند و هميشه ميگفتن نبايد بچه نسبت به اين لغات با تكرار زياد بي تفاوت بشه و احساس خطر رو تشخيص نده، اين كلمات بايد جاي مناسب بكار بره و تكراري نشه!!
هيچوقت يادم نميره كه يكبار نزديك به 15 دقيقه رو به روي خواهرم كه كوچك بود جابه جا ميشد و سد راه ميكرد كه سمت ميز مطالعه من نرود، به قدري اين كار رو ادامه داد كه خواهرم از خيرش گذشت و اتاق من رو با خنده ترك كرد.
راستم ميگفتن، الان كه ميبينم مادران امروزي بهتره بگم هم نسل خودم رو كه از روي بي حوصلگي و تنبلي فقط با بلند كردن صداشون كودكشون رو از هر كاري منع ميكنن و به مرور همان كودك متاسفانه بعضا لجوج مي شود!!!
اميد كه بتوانم درس هايي كه از مادرم گرفتم رو در زندگي خود به كار ببرم.
شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۳:۳۵ عصر
پاسخ: فوقالعادهست؛ داشتن مادري كه اينطور عاقلانه فرزندان خود را تربيت ميكند. و چقدر دردناك كه امروزه اگر نگوييم «هرگز» حداقل «كمتر» ميتوان چنين مادرهايي را ديد! زنان تهراني را ميبينم كه به جهت اشتغال و سر كار رفتن حوصله تربيت كودك خود را ندارند و به قول شما پيوسته «نكن» ميگويند، آنهم با صدايي جيغمانند! و زنان قمي را هم ميبينم كه به ادعاي خود براي يادگرفتن قرآن و تفسير و حديث از اين جلسه به آن جلسه ميروند و باز هم فرصت و وقت تربيت كودك ندارند! فرق اين دو گروه هر چه كه باشد، در يك چيز شريكاند؛ فرزندشان را با «جيغ» بزرگ ميكنند! از بس جيغ ميكشند و داد ميزنند سر بچه. من نيز قبلاً با فردي همزيستي داشتم كه «داد» ميزد سر بچه. خواهش ميكردم و ميگفتم حتي اگر لازم شد نيشگونش بگير، پشت دستش بزن، ولي «داد» نزن! بلند كردن صدا اتفاق ضدتربيتي عجيبيست و تأثيرات بد آن بر روي كودك نهايت ندارد! خانه را پر ميكنند از وسايل تيز و برنده و خطرناك و شكستني، به اسم تزيين، آنوقت اين كودك بيچاره بايد مدام داد بشنود كه مبادا با آنها برخورد كند! الحمدلله خداوند به مادر بنده نيز صداي بلندي عطا فرموده كه از كودكي حظّ وافري براي فرزندانش از اين بابت بوده! خدا مادرتان را براي شما حفظ فرمايد و إنشاءالله خود شما مادر خوبي براي فرزند خود باشيد. پ.ن. مادر من همين الآنش هم شيوه تربيتي مرا مسخره ميكند و ميگويد: «تو كه سر بچه داد نميزني و نميذاري كسي داد بزنه، فردا اين بچه ناظمي مديري معلمي تو مدرسه سرش داد بزنه، ميترسه، جرأت نداره مقاومت كنه. بايد تو خونه داد و هوار بشنوه كه براش عادي بشه!» پناه بر خدا از چنين استدلالات و استنتاجات.

خداوند فرزندانتان را براي شما و شما را براي فرزندانتان حفظ كنه!!
چقدر شما توانمند هستيييييييد!!!!!
خوشبحالتون
خوش بحال سيده مريم با چنين باباي همه فن حريف!!
ماه بود اين دختر با اين چادر ماه تر شده
يكشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۵ - ۶:۴۵ صبح
پاسخ: ممنون از لطف شما و تشكر از پيامهاي اميدبخشتان.

اختيارداريد
زندگي شما و فرزندانتون سرشار از اميد هستش، بوي زندگي درگوشه گوشه اون استشمام ميشه.
خوشا به حالتان
سهشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۶ صبح
پاسخ: باز هم سپاس و تشكر. اميد كه اين اميد پايدار بماند و از پاي نيافتد. شما نيز آيندهاي پيش رو داريد كه به اميد خدا ميتوانيد آن را نيكو و درخشان بسازيد. فرصتهاي زيادي كه مغتنماند و خداوند در اختيار ما قرار ميدهد. باز هم ممنونم.

انشاالله
سهشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۵ - ۴:۴۶ عصر

سلام
بازهم مثل هميشه خوش فكري شما رو تحسين ميكنم و كاش ما هم در دوران كودكي چنين تقويمي داشتيم!!!
كاش!!!
من به عنوان يه مخاطب ازتون ميخام كه در فكر نوشتن كتاب باشيد، البته شايد مشغول نوشتن باشيد
اميدوارم
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۳:۴۲ عصر
پاسخ: سلام و تشكر. بارها به نوشتن كتاب انديشيدم. اما ديدم هنوز در ابتداي راهم. هنوز نتيجه تجربياتم مشخص نيست. تصميم گرفتم صبر كنم، كمي بزرگتر شوند. ببينم آدم ميشوند يا ضدآدم! اگر خوب از آب درآمدند، آنگاه به حول و قوه خدا خواهم نوشت. خوف آن دارم كه امروز بنويسم و فردا فرزندان خودم خراب از آب درآيند، آن وقت بفهمم روشهايم نادرست بودهاند! بالاخره آنچه من انجام ميدهم براي تربيت آنها يك شيوه جديد است، تجربهاي كه هنوز ثمره آن روشن نشده! تشكر از حُسن ظنتان. اميد كه شما نيز نوآوريهاي جديدي در تربيت فرزندان آينده خود خلق كنيد و با جلوههاي تازهاي از تربيت بدرخشيد.

مطمئن باشيد كه سه فرشته تربيت كرده ايد!!
اما اينكه مي فرماييد تصميمتان ب نوشتن زماني هست كه محصول عمل و زحماتتون رو ببينيد، فكره خوبي هست، اما نميدونم چرا حس ميكنم دير ميشه!!!
بنظرم بايد براي هر فصل از زندگيتون كتابي بنويسيد و ب چندين جلد برسيد، چرا كه فكر ميكنم ثمره ي هر بخشي از تربيتتون رو ديديد.(ميدونم كه بخش بخش خاطراتتون با فرزندانتون رو حفظ هستيد، اما يكبار قسمت «شامپوي ممنوع» رو بخونيد. اين پست يه بخش كوچك از نتايج تربيت درست شما هستش)
ميتونم بگم مطمئن هستم. حالا چرا انقدر مطمئن هستم؟؟!!
ب اين خاطر كه شما هرآنچه در ذهن و دست توانمندتون بوده براي فرزندانتون عملي كرديد و اينكه در آينده چه خاهد شد فكر نميكنم بشه خيلي بهش تكيه كرد، چون انسان ها دائم در حال تغيير هستن و بنظرم بيشتر وابسته ب نفسشون هست و اينكه پدر و مادر چقدر تونسته نفس فرزندش رو پرورش داده باشه و اين يك عمل شخصي هستش و در هيچ كتابي شايد نشه جاي بگيرد!!!
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۶:۳۰ عصر
پاسخ: جلوي رايانه نشسته بودم امروز صبح كه يهو سيداحمد بهم گفت: قوز كردي بابا! يعني صاف بشين! منم صاف نشستم. بله صحيح ميفرماييد. خيلي اتفاقات جالب افتاده و ميافتد. بارها شده آنها به من تذكر دادهاند و به نظر ميرسد تأثيرات خوبي در تربيت ميبينم. مانند همان قصه شامپوي سير پرژك كه اشاره فرموديد. :) اينقدر لذت ميبرم وقتي ميبينم كه همديگر را نهي از منكر ميكنند كه حدّ ندارد. داشتم صدايشان را ميشنيدم، باز همين امروز صبح كه مشغول بازي بودند. سيداحمد كار اشتباهي كرده بود ظاهراً، سيدمرتضي خواست بيايد به من بگويد، مريم گفت: «خبرچيني كار درستي نيست» و او هم منصرف شد و نيامد! هر وقت خبري از هم ميآوردند، ميگفتم: به خودش بايد مي"گفتي، نه به من. مگر اينكه شكايتي داشته باشي و به تو ضرري زده باشد. اصلاً دلم ميخواست از رفتارهايشان يك فيلم مستند ميساختم. با اينكه معمولاً دو روز يكبار از كارهايشان فيلم ميگيرم با گوشي، اما مستندسازي نميدانم. يك روز يكي از دوستان آمده بود منزل ما، تابستان بود و تعطيلي مدارس، داشتيم صحبت ميكرديم، ناگهان تعجب كرد كه سر ساعت 2 سه فرزندم با هم بلند شدند، دويدند و رفتند سراغ رايانه، به نوبت هر كدام ده دقيقه مشغول بازي شدند و بعد از 30 دقيقه بدون هيچ سر و صدا و دعوايي رها كردند. پرسيد: چرا يهو دويدند و رفتند؟ گفتم: هر روز چهار تا نيمساعت فرصت بازي دارند. الآن وقت بازيشان شده. تعجبش از اين بود كه ميگفت فرزندان خودش را به زور بايد از پاي رايانه بلند ميكرد! بر امام جمعه واجب است كه هر هفته در خطبهها مردم را به «تقواي الهي و نظم در امور» توصيه نمايد. آن توصيه بيشتر تأثير دارد يا رفتار مادرانمان در خانه؟! يك مادر ميتواند نظم را «ذاتي» كودك نمايد. امام جمعه چه؟! حالا بايد به پاسخ اين سؤال بيانديشيم كه: زور «منبر» بيشتر است يا «مادر»؟! كدام آينده نظام اسلامي را اسلامي ميسازد؟! ممنونم از نظرات دلگرمكنندهتان. خيلي سپاسگزارم كه نوشتههايم را ميخوانيد.

آقاي موشح هرچه بيشتر از تاثير تربيتيان روي بچه ها ميخوانم بيشتر ذوق ميكنم و از سويي بيشتر تاسف ميخورم كه چرا نبايد بجاي دعوت از دكترين گرام در زمينه روانشناسي در مدارس، انسانهايي از جنس شما رو پيدا كنن و براي مادران و پدران فقط و فقط چند نكته تربيتي برايشان بگويند و ازشان بخاهد كه تا ديدار بعدي همين چند نكته را فقط تمرين كنن!!!
همين
اما متاسفانه ....
آقاي موشح دلم ميخاد از ته قلبم ازتون بخام خودتون رو ب تمام ايران و جهان معرفي كنيد.
نميدونم ب هر طريقي(ارائه همايش،شركت در كانون ها و مهمتر از همه نوشتن كتاب....)
از طرف من هر سه فرشته هاي روي زمينتون رو ببوسيد
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۸:۳۰ عصر
پاسخ: وقتي اينطور تشويق ميفرماييد، انسان به بيشتر نوشتن ميل پيدا ميكند! ببخشيد اگر پاسخها طولاني ميشوند. همين نيمساعت پيش مشغول تماشاي تئاتري بودم كه بچهها بازي ميكردند. مريم چند روز است برادرانش را آموزش ميدهد تا چند نمايش اجرا نمايند. حدود يك ساعت پيش صدايم كرد كه تمرينشان تمام شده و آماده اجرا هستند. گاهي آدم تعجب ميكند كه اين بچهها دبستاني هستند! من با گوشي مشغول فيلمبرداري شدم. سيدمرتضي خود را معرفي كرد و آخرش گفت: «در نقش راوي». سيداحمد در حالي كه عبايش را روي دوشش انداخته، شال سبز مريم را گرد كرده و روي سرش گذاشته و با شال زردي صورتش را پوشانده پس از معرفي خود گفت: «در نقش پيامبر ص». مريم هم چادر مشكي عربي با روبنده آبي (يك روسري آبي توري). او نيز خود را «در نقش حضرت فاطمه س» معرفي كرد. همين نيمساعت پيش تمام شد. همه را ضبط كردم. تصوير هم گرفتم. كارگرداني و طراحي لباس و بازيگرداني همه با مريم بود. حتي ايده هم از خودش. آخر كار هم گفت: «اين نمايش هديه روز پدر است!» فيلم را يكبار روي همان گوشي گذاشتم خودشان تماشا كردند. خودشان بيشتر لذّت بردهاند از بازيشان انگار. سيدمرتضي هنوز خيلي از كلمات را نخوانده و تازه به درس تشديد رسيدهاند. مدام غلط ميخواند. اما در كل خيلي جالب بود! متن نمايش در كتاب فارسيشان بود. مريم گفت چند نمايش ديگر هم در نظر دارد تا روزهاي آينده تمرين و اجرا كنند. ببخشيد زياده عرضي شد. تشويق فراوانتان، كلامافزاست. ممنونم.

بسازيد
مستند رو بسازيد
خداي من!!!!
چي ميشه اگر بشه
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۸:۳۳ عصر
پاسخ: اخيراً دچار مشكلاتي شدهام، مستندسازي كه هيچ، حتي براي قرار دادن تصاوير كودكانم بر وبلاگ. خب، دخترم نه سالش تمام است. قبلتر خيلي راحت عكس ميگرفتم و در وبلاگ ميگذاشتم. حالا مدام بايد هر عكسي ميگيرم، او را حذف نمايم تا بتوانم منتشر سازم! فقط وقتي بيرون ميرويم و در پارك هستيم، تصاوير قابل نشر ميگردند. اين قيودات كار را دشوار ميكند. بهترين مستند هم زمانيست كه پنهاني فيلم ميگيرم. ولي زرنگترند، معمولاً تا بخواهم مخفيانه از فعاليتهايشان فيلم بگيرم ميفهمند. وقتي هم بفهمند خب رفتارشان آنقدر طبيعي نيست كه بشود مستندش كرد! ولي تا بخواهيد عكس و فيلم ازشان دارم. هر سه تايشان از روز تولد عكس و فيلم دارند تا امروز. همه را تاريخ گذاشته و دستهبندي كرده نگهداري ميكنم. به نظرم بخش مهمي از هويّت انسان را «گذشته» او تشكيل ميدهد. وقتي در بزرگسالي، انسان طفوليت خود را ميبيند، فراموش نميكند چه بوده، چه اهدافي داشته، چه ميخواسته، چه تمايلات و آرزوها و آرمانها و اميدهايي داشته. ما از «غفلت» نابود ميشويم. اينطور اسناد و مدارك ميتواند غفلت را از انسان بگيرد. من خودم كه هر بار تصاوير كودكيام را ميبينم، مثلاً عكسي كه با همكلاسيها داشتهام، ناگهان تمام آرزوهاي آن دوران را به خاطر ميآورم و بعضي حرفهايي كه با هم زدهايم. انسان متوقف ميشود يك لحظه و احساس مي:كند چقدر دور شده از صفا و دلپاكياش. اين ميشود كه ممكن است تلاش نمايد خود را اصلاح كند. تشكر از توجه شما.

خوشابحالتون
تماشاي تئاتر بدون هيچ هزينه اي!!!!
خوشحال ميشم منم اين تئاتر رو ببينم
نفرماييد جناب، بنده از كلمه ب كلمه سخنان شما سعي ميكنم استفاده كنم
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۹:۴۸ عصر
پاسخ: شرمنده نفرماييد، به مريم عرض كنم در زمان اكران نمايشهاي بعدي، دعوتنامه بفرستند؟

آقاي موشح دلايل شما كاملا قابل قبول هست
اما ب فكر نوشتن باشيد.
من از الان منتظر اولين كتاب شما هستم....
نويسنده سيد مهدي موشح
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۹:۵۶ عصر
پاسخ: ... ... ... ... ... اولين حديثي كه امام خميني (ره) در كتاب چهل حديث خود ذكر كردهاند درباره «عُجب» است. آنجا حرفهايي دارند كه تن آدم را ميلرزاند. إنشاءالله خدا حقير را از «عُجب» حفظ فرمايد. به فرمايش شما هم بيشتر فكر خواهم كرد. تشكر!

خيلي خوشحال ميشم:)
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۴ عصر
پاسخ: اجالتاً تصويري از تئاتر امروز گذاشتم صفحه اول وبلاگ. پست «نمايش كودكانه». پسزمينه را كمي محو كردم. ولي صحنه تئاتر را نشان ميدهد!

خداوند همه ي مارو از اين صفت ناپسند دور نگاه دارد
انشاالله
ممنونم از شما و توجهتون
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۲ عصر
پاسخ: خدا يارتان.

از فكر خلاقي كه داريد براي سرگرم كردن بچه ها و دادن اخطار هاي ظريف و زيركانه در حين تفريح و نوآوري به فرزندانتون در همه ي موارد واقعا لذت بردم، براي همين يه تصميم جالبي گرفتم
تصميم گرفتم دفتري رو آماد كنم و شروع كنم به نت برداري از خلاقيت هايي كه شما با فرزندانتون تجربه كرديد و حتي تفريح هايي ساده و آموش هايي عميق رو كه داشتيد رو بنويسم(البته حتما خودم هم خلاقيت هاي ديگه رو ب اين دفتر اضافه خاهم كرد)
اما دليلم براي اين كار چيه؟!!
اگر دقت كرده باشيد متاسفانه پدر مادرهاي امروز خيلي زياد اسير دنياي مدرن شد و فرزند خودشون رو رها كردن(اينكه فرزند رو جمع نبستم، به اين خاطر بود كه همين يكي رو هم زياد ميدونن!!!متاسفانه!!!) و بعضي هم زياده روي تو آموزش هاي غيره به فرزندشون و هيچ لذت از باهم بودن نميبرن
بعضي از آدم ها هم هستن كه تو يه بخشي از زندگيشون تصميم ميگيرن كه مثلا فلان سرگرمي رو براي خودشون و خانوادشون ايجاد كنن، اما متاسفانه فراموش ميكنن.
ميخام شروع كنم ب نوشتن كه اگر روزي ازدواج كردم و صاحب فرزنداااان سالم شدم براي ثانيه به ثانيه باهم بودنمون برنامه داشته باشيم و لذت ببريم و باداشتن اين دفتر مطمئن هستم فراموش نخاهم كرد.
آفرين به شما و توانايي شما در مديريت زندگي و ايجاد تنوع
سهشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۵ - ۴:۴۶ عصر
پاسخ: تشكر و سپاس. دلگرم شدم. راستش... از وقتي دبيرستان بودم به آينده فرزندم ميانديشيدم (ميگويم فرزندم، جمع نبستم، زيرا تصوّر ميكردم تنها يك فرزند خواهم داشت!). شايد تعجب بفرماييد كه بگويم نام «احمد» را از همان زمان براي پسرم برگزيدم!!! آري... يعني تصوّر ميكردم پسري دارم به نام احمد و براي تربيت او برنامهريزي ميكردم. خودم پسربچهاي بيش نبودم، اما خواندن چند كتاب در موضوع روانشناسي كودك، مرا نسبت به اين موضوع حسّاس كرده بود. تمام خاطراتي كه هر شب در طيّ آن سالها در سالنامهام مينوشتم، مخاطبي به نام «احمد» داشت. سالنامههايي كه هنوز هم دارم و در صدر هر صفحه نوشته شده است: «سلام پسرم احمد!». ميدانيد... برايم سؤال بود كه چرا انسانها بايد «كوچك» وارد اين جهان شوند و «ناتوان». «آدم» بزرگ وارد دنيا شد. دنيايي كه مانند يك رينگ مسابقات، محل امتحان ماست. برايم سؤال بود كه چرا خدا ما را «كوچك» وارد اين بازي ميكند، در حاليكه ميتوانست از ابتدا «بزرگ» وارد نمايد. و اما «ناتوان»... تمام حيواناتي كه ميشناسم از همان لحظهاي كه «كوچك» وارد دنيا ميشوند، «ميتوانند زندگي كنند». ظاهراً انسان تنها مخلوقيست كه «ناتوان» وارد دنيا ميشود و اين «ناتواني» حداقل يكي دو سال به طول ميانجامد! حتي از يك مگس هم نميتواند خود را برهاند! چرا بايد انسان «ناتوان» وارد محيط امتحان خود شود؟! اين چند سؤال سبب شد كه بيشتر به فلسفه خلقت انسان بيانديشم و چيزهايي به نظرم رسيد كه در همان سالنامهها براي پسرم مينوشتم. اين است كه «امروز» برايم ارزشمند است. اصلاً مادري براي سه فرزند برايم لذّتبخش است. ميتوانم تمام آنچه را كه «فكر» ميكردم، «عمل» كنم. ميدانيد چه حسّي دارم؟! حسّ اين كه سه نسل از بشر را «من» دارم «طراحي» ميكنم! اين «قدرت» خيلي زياد است. هر كدام از آنها احتمالاً در يكصد سال بعد (به فضل الهي) صاحب فرزندان، نوهها و نتيجههايي خواهند بود، يك «خاندان». سه خانداني كه امروز «معماري فرهنگ» آنها در اختيار «من» است. اين براي لذّت بردن كافي نيست؟! ممنون از پيام اميدبخشتان.

اين دفترچه رو كه يه سررسيد باطله بود،من به اين فرم تزئينش كردم البته براي خاطرات نويسي اما شايد از همين براي نوشتن استفاده كردم، شايدم دفترچه ي ديگه درست كردم.
http://s6.picofile.com/file/8245118342/photo_2016_03_29_16_48_06.jpg
سهشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۵ - ۴:۵۸ عصر
پاسخ: بسيار زيبا. انار واقعيست؟! ما هر چه كنيم، سليقهمان به شما نميرسد. خيلي زيباست. موفق باشيد. راستي... زياد كتاب بخوانيد، زياد... تربيت نياز به تجربه دارد، تجربهها در كتابهاست. خصوصاً نوشتههاي عين صاد؛ شيخ علي صفايي حائري. ايشان در زمينه تربيت نوآوريهاي جالبي دارند. در پناه حق.

واااااااااااااااااي!!!چقدر جالب دقيقا مثل من كه گاهي اوقات با فرزندان خياليم حسابي بازي ميكنم و بازي ميسازيم
البته فقط در خيال هستند و هيچوقت رويه كاغذ نياوردمشان.
ازتون ممنون هستم كه اين فلسفه ي خلقت رو براي من هم يادآوري كرديد، واقعا گاهي اوقات اينطور تلنگرها زياد به دل ميشينه!!!
من اهل كتاب خوندن هستم، اما راستش تا الان بيشترين كتاب هايي كه مطالعه كردم رمان هاي خارجي بوده و البته 2 كتاب هم از خاطرات شهدا و از اينكه اين 2 نويسنده رو معرفي كرديدخيلييييييييييي ممنونم!!
راستي يه پيشنهاد!! خوبه كه تو وبلاگتون معرفي كتاب هم داشته باشيد، ما هم كتاب هايي كه خونديم و كيف كرديم رو معرفي ميكنيم.
بعله اون انار هم واقعي بود از درخت انار باغچه خونه پدر بزرگ چيده بودم
راستي يه سوال اولين فرزندتون «احمد» رو هنوز داريدش؟؟؟!!!!همو ملاقات ميكنيد؟
چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۵ - ۲:۱۲ صبح
پاسخ: خير، «آن احمد» ديگر نيست! دقيقاً مشكل همينجاست. در همين فراموشي. به شما هم پيشنهاد ميكنم آنچه در ذهن داريد حتماً بنگاريد. به گمانم خيلي از آدمهاي ديگر هم چنين رؤياهايي داشتهاند، ولي وقتي سن و سالي از آنها گذشته، فراموش كرده، از خاطر بردهاند، شدهاند همين پدر و مادرهايي كه ما امروز ميبينيم معمولاً. من اگر اين طور خوب به خاطر دارم، زيرا گاهي آن نوشتهها را ميخوانم. خودم هم به شگفت ميآيم وقتي با آن رؤياها مواجه ميشوم. يعني اگر نبود سالنامهها، به جرأت ميتوانم بگويم، من نيز از خاطر برده بودم. در بزرگسالي آنقدر اتفاقات زياد و مهم و عجيب و غريب براي انسان ميافتد كه جاي آن خاطرات نوجواني را ميگيرد. من روزنگاري را تا يكسال پيش از ازدواج ادامه دادم. بعد اتفاقاتي افتاد كه ديگر ننوشتم. اكنون پشيمانم. ميدانم اگر ادامه ميدادم، خيلي چيزهايي را كه امروز فراموش كردهام و حتي نميدانم چيستند به خاطر ميآوردم. نوشتن خوب است، ولي اي كاش روشي بود كه انسان بنويسد و مطمئن باشد نوشتهها در اختيار ديگران قرار نميگيرد. معمولاً دفتر و كاغذ زياد امن نيست! «ساختن يك فرزند رؤيايي» مربوط به زمان «تنهايي» انسان است. وقتي خودت پدر يا مادر ميشوي، زندگي كه شلوغ ميشود، همه تصاوير رؤيايي محو ميشوند و آدمهاي خيالي ميگذارند و ميروند! موفق باشيد.

ميخام با افتخار امروز، روز مادر رو بهتون تبريك بگم و به خداوند ميگويم كه آيا بالاتر از بهشت دارد؟؟؟!!! آن را زير پاي شما و تمام مادران قرار دهد.
پا به پاي غم من پير شد و حرف نزد
داغ ديد از من و تبخير شد و حرف نزد
شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دير شد و حرف نزد
غصه ميخورد كه من حال خرابي دارم
از همين غصه ي من سير شد و حرف نزد
واي از آن لحظه كه حرفم دل او را سوزاند
خيس شد چشمش و دلگير شد و حرف نزد
صورت پر شده از چين و چروكش يعني…
مادرم خسته شد و پير شد و حرف نزد
شاعر: محمد شيخي
چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۵ - ۲:۳۱ صبح
پاسخ: تشكر. خيلي ممنونم از لطف شما. إنشاءالله شما نيز مادر مهربان و صبوري شويد. :)

چشم
شروع ميكنم به نوشتن، خيلي خوشحالم كه با وبلاگتون آشنا شدم و اين آشنايي داره مسبب شروع خيلي از حركتها ميشه!!
كمي از اينكه آينده ممكن هست كه از دست بدمشون نگران شدم
چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۷ عصر
پاسخ: الحمدلله. إنشاءالله هميشه موفق باشيد.

ممنونم بابت دعاي زيباتون
اميدوارم كه روزي بتونم مادر بشوم، «مادر!!!!»
چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۸ عصر
پاسخ: اگر همگان قدرتهاي مادري و تأثيرات شگرف آن در جامعهسازي را بدانند، براي مادر شدن سر و دست خواهند شكست. اميد كه شما از بهترينها شويد.

سپاس گزارم بزرگوار
چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۰:۲۱ عصر

سلام
قابل تحسين بود حركتي كه زديد!!!
من هم وقتي خاهرم ابتدايي بود براي تهيه اين طرح كمكش كردم
سال پنجم و ششم
يك سال افلاك نما و سال بعدي لرزه نگار
جالب بود كه تو هردو برنده شد!!!
ولي بنظرم كار مسخره اي بود
چون بعدش هيچ اتفاقي نيوفتاد
يكشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۵ - ۲:۳۲ عصر
پاسخ: به نظرم اشتباه كار در اين است كه «طرح را نصفه آوردهاند!» آنهايي كه آنسوي مرزها اين قبيل پروژهها را طراحي ميكنند، سازوكار ويژهاي طراحي كردهاند. ابتدا معلم به دانشآموز ياد داده كه تحقيق چيست. به او فهمانده كه چگونه مشاهده كند، فرضيه بدهد، آزمون نمايد و نتيجه را به صورت گزارش ثبت كند. حالا اين تابلو ميشود روشي براي ارائه گزارش فعاليتش. آنها تلاش دارند تا پژوهش را از سنين كودكي آموزش دهند. اما اينجا، خب آموزش و پرورش ظرفيت كافي نداشته براي چنين آموزشهايي، حالا يك تابلو بدهي به دانشآموز... خودش كه نميتواند، بزرگترها برايش كار را ميبندند. آنها نيز شايد چندان سر در نياورند كه چه بايد بكنند. نتيجه آن نخواهد شد كه بايد بشود به گمانم. تشكر.

سلام.
خدا حفظ كند اين فرزندان را برايتان.
ما كه از ديدن اين تصوير كلي لذت برديم، شما كه بيننده اين تئاتر بوديد حتما لذت برديد و استفاده كرديد(واقعا كه هديه ي ب يادماندني براي پدرشان انتخاب كردند.)
آفرين به اين ذكاوت و هوش
پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۷ عصر
پاسخ: سلام و تشكر. شما نيز هميشه در پناه حق باشيد إنشاءالله. سپاس از نظر لطفتان.

سلام
بازهم خلاقيت و طرح جديدي از شما و همكاري فرزندانتون
لذت بردم از حسن سليقه وانتخاب رنگ و طراحي بسيارعالي و همچنين طراحي ميز و كمد هاي كمجا
به فكر طراحي تختخواب هم به صورت كمجا باشيد، همرنگ همين كمدها.
موفق باشيد
يكشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۸ صبح
پاسخ: اتفاقاً به فكر تختخواب هم بودم. و اتفاقاً تختخواب از همه اينها سادهتر است. زيرا اصل فشار و وزن و بار حاصله را آن بخشي بر دوش ميگيرد كه راحت ميروي از بازار كهنه (سر آذر) ميخري. تمام تختهاي امروزي بخش مركزي ساده و مشخصي دارند، چند تكه چوب ضخيم به شكل قوطي كه تشك بر روي آنها قرار ميگيرد. ولي آنبخشي كه زيبايي تخت را فراهم ميآورد تنها يك چارچوب دور است. ميشود از رنگها و طرحهاي مختلف ملامينه براي آن استفاده كرد. اما طرح ساخت تخت را تصويب نكردم. چرا؟! به چند دليل؛ نخست اينكه الآن بچهها هر شب رختخواب خود را پهن ميكنند و صبح هم جمع ميكنند و در اين فعاليت، هم ورزشي كردهاند و هم بر قدرت بازو افزوده. حيف است اين فرصت زورآزمايي از ايشان گرفته شود. دوم اينكه فضاي زيادي را اشغال ميكند و جاي بازي بچهها را ميگيرد و ديگر نميتوانند بدوند و ورجهوورجه كنند. سوم اينكه بچهاند ديگر، مثل بچگي خودمان، هوس پريدن روي تخت و اينچيزها، ميزنند و داغانش ميكنند! كمي نوجوان شوند، بعد براي تخت اقدام نمايم. اين شد كه طرح آن را بايگاني كردم! :) اما تختخواب كمجا كه فرموديد، يعني در ديوار مثلاً پنهان شود، قطعاً نياز به استفاده از چارچوبهاي آهني دارد، زيرا در عين تحمّل وزن بايد باريك باشد و لولا داشته باشد. به نظرم چارچوبش بايد آهني باشد و چوب تنها براي اطراف آن به كار رود. نياز به جوشكاري و ابزارهاي بيشتري دارد كه... شايد سالهاي بعد! تشكر از توجه شما به مطلب.

تا اونجايي كه من ديدم چارچوب تخت ها هم از چوب بكار ميبرند البته شايد بنده ظاهر كارو ديدم
شايد جالب باشه ولي بعد از خوندن اين پست من تو ذهن خودم يه ساختار ديگه اي رو طراحي كردم همراه با تخت و ميز تحرير، به همين خاطر پيشنهاد ساخت تخت كمجا رو دادم.
انشاالله در آينده اي نزديك تخت رو هم خواهيد ساخت:)
يكشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۵ - ۲:۴۸ عصر
پاسخ: خيلي خوب است؛ اينكه در ذهن خود ساختاري را طراحي كردهايد. يعني تخت و ميز تحرير به هم متصل باشند؟! طوري كه ميز بسته شود كنار تخت؟! اگر روي كاغذ بكشيد و برايم ارسال كنيد، يا در عباراتي روشن همينجا توصيف بفرماييد، چه بسا تصميم بگيرم و بسازم. خودم هم بسيار مشتاقم اين تابستان را با بچهها سرگرم ساخت و ساز باشم! تشكر.

چشم سعي ميكنم روي كاغذ بكشم و عكسش رو براتون بفرستم
راستش اين چند روز حسابي سرم شلوغ هست، سعي ميكنم تو اولين فرصت رسمش كنم
يكشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۸ عصر
پاسخ: چه كاريه حالا... سرتان خلوت شد بعد زحمت بكشيد. من خودم هم وقتي سرم به كار مهمي گرم باشد سراغ اينطور هابيها نميروم. حتي اگر ايدهاي به ذهنم برسد، فوري جايي عنوان آن را يادداشت ميكنم و مياندازم در فولدر IDLE، جايي در رايانهام كه مخصوص كارهاي زمان بيكاري و فراغتست. هر وقت هم سرم خلوت باشد، اين فولدر را باز ميكنم و يكي از ايدههاي جذاب را براي انجام برميگزينم. شما هم بگذاريد براي بعد. تشكر از لطفي كه ميفرماييد. ياعلي

سلام
بنده امروز يه فرصتي پيدا كردم و شروع كردم به ترسيم آنچه كه در ذهن خود ساخته بودم، راستش وقتي رسمش كردم خواهرم بهم گفت خيييييييلي افتضاح كشيدي!!!:(
گفت حداقل با paint رسم كن بهتر ميشه و بهتر ميتوني الگويي كه در ذهنت داري رو برسوني، اين شد كه با كمك خواهرم شروع كرديم و با paint طراحيش كرديم. از الگوي كمد شما هم در طرح استفاده كرديم و كنار تخت قرار داديم
البته چون شما ميزالتحرير رو براي بچه ها تهيه كرديد، فكر كردم كه فقط طراحي تخت خواب كفايت كنه، به همين خاطر يه تخت خواب دوطبقه كمجا رو ترسيم كرديم كه دوطرف اين تخت خواب كمد لباس بچه ها رو ميشه گذاشت، از اونجايي كه تعداد اعضاي خانواده 4 نفر هست بهتره كه دوتا از اين تخت خواب تهيه بشه.
البته يك تخواب يه نفره همراه ميز التحرير(تصويري كه در اول به ذهنم رسيده بود) رو هم براتون رسم كردم.
اميدوارم بشه ازش استفاده كرد:)
http://s6.picofile.com/file/8246808392/%D8%AA%D8%AE%D8%AA_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8.rar.html
دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ - ۷:۵۴ عصر
پاسخ: تشكر. اينطور كه من متوجه شدم، ظاهراً طبقه پايين تخت است و طبقه بالاي آن ميز تحرير كه چراغ مطالعه هم دارد و رايانه هم روي آن قرار ميگيرد. احتمالاً جلوي آن هم بايد صندلي قرار بگيرد. طبيعتاً وقتي از مير تحرير استفاده ميشود بايد تخت پايين بسته باشد تا جلوي دست و پا را نگيرد. تخت هم پايه ندارد و تمام وزن آن روي زنجيرهايي ميآيد كه آن را به بخش ديواري متصل كردهاند. تشكر. ايده خوبيست. لطف فرموديد ارسال كرديد. به نظرم رسيد بپرسم رشته و تخصص تحصيلي شما چيست؟

بله دقيقا همينطور هستش كه توصيف فرموديد
بنده امسال كارشناسي بيولوژي رو ب اتمام رسوندم
دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ - ۹:۰۲ عصر
پاسخ: بسيار عالي. با ديدن طرح كشيده شده، گمان كردم شايد در گروه رشتههاي هنري تحصيل كرده باشد. إنشاءالله هر جا كه هستيد موفق و مؤيد باشيد. باز هم سپاس از زحمتي كه كشيديد.

وافعا طرح هايي كه كشيدم انقدر قابل تحمل بود كه گمان برديد در هنر سررشته داشته باشم؟؟!!!
خيلي ممنون
ب خودم اميدوار شدم
دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ - ۹:۵۰ عصر
پاسخ: إنشاءالله هميشه موفق باشيد.

سلام
برجاي بماند از تو يك رد كافيست
از عشق نشانه اي در اين حد كافيست
درك تو فقط حد رسول الله است
يك شيعه اگر تو را بفهمد كافيست
هادي_جانفدا
روزتون مبارك پدر نمونه
پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۹:۳۱ صبح
پاسخ: سلام. تشكر. بر شما هم اين روز مبارك كه تولد مولا و مقدايمان است مبارك باشد. ولي فراز آخر را نفهميدم: «هادي_جانفدا». اين اسم شاعر اين شعر است؟!

زنده باشيد
بله، بنده هميشه به رسم حفظ امانت هميشه در پايان اشعاري كه براي دوستان ميفرستم نام صاحب اثر رو هم قيد ميكنم.
پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۲ صبح
پاسخ: عمل پسنديدهايست. خدا شما را حفظ فرمايد. تشكر.

سلام و وقت بخير
تبريك به مناسبت اعياد شعبانيه
آرزويم براي سيد مرتضي محقق شدن اين هدف شيرينش هستش.
برام جالب بود هدف اين پسر گل
چرا كه اكثر بچه ها تو اين سن آرزوي پليس شدن يا دكتر و مهندس شدن رو ميكنن، اما اين پسر هدفي بزرگ چون دانشمند شدن رو انتخاب كرده
اميدوارم رقم بخورد...
پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱:۵۲ صبح
پاسخ: سلام. تشكر از لطف شما و اين دعاي خوبي كه كرديد. اميد كه شما نيز به بهترين آرزوهايتان دست يابيد.

سلام
به هيچ وجه هيچ كجاي كلام شما نادرستي و اشتباهي نديدم
انقدر رسا و شيوا و دلچسب موضوع رو بيان و راهنمايي كرديد كه جاي هيچ نقدي باقي نگذاشتيد بلكه اين متن من رو برآن داشت كه از خودم بنويسم، بله متني رو كه عرض كردم نوشتم و زياد هم نوشتم از خودم بود. كاملا ناخواگاه تصميم ب نوشتن گرفتم دقيقا بعد از مطالعه اين پست.
نميدوم شايد يه حس اعتماد تو وجودم ريشه كرد
به همين خاطر عرض كردم با اين پست مسئوليت خودتون رو بيشتر كرديد!!
شايد خيلي هايي مثل من با كوله باري حرف بعد از خوندن اين پست هوس نوشتن به سرشون بزنه تا ...
در هر صورت ازتون ممنونم چون با اينكه اين اتفاق به زندگي من مربوط نميشد، اما ازش درس زندگي گرفتم
سهشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۵ صبح
پاسخ: سلام. هميشه پايدار و موفق باشيد. ممنونم. دعا كنيد خدا ظرفيت تحمّل مسئوليتها را بدهد.

سلام
بسيار عالي بود.
خيلي ممنونم از اين شما كه اين نمودار رو با اين دقت تهيه فرموديد.
با كسب اجازه براي دو تن از دوستان اين نمودار درختي رو ارسال كردم
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۱:۲۶ صبح
پاسخ: سلام. لطف كرديد. إنشاءالله كه مفيد باشد و بتواند به عنوان ملاك و معيار، يك ابزار خودسنجي باشد، تا ميزان فاصلهمان از انقلاب را نشانمان دهد. موفق باشيد.

سلام
قبول باشه طاعات و عباداتتون
امشب نيومدم كه در مورد پستتون نظر بدم
امشب اومدم با يه خواهش!!!
ازتون ميخام برام دعا كنيد
حداقل تو اين ماه هرشب برام دعا كنيد
دعا كنيد كه پيدا بشم
يعنيگمشده م رو پيدا كنم
دعام كنيد كه سخت محتاجم
جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۸ عصر
پاسخ: سلام. چشم. من دعا ميكنم. شمام دعام كنيد. يه چيزي هست كه از گم شدن هم بدتره؛ نااميد شدن از پيدا شدن. همينكه اميدواريد پيدا بشيد، خيلي خوش به حالتون. اونايي كه از وقت پيداشدنشون گذشته و كمكم دارن نااميد ميشن، اگه نگيم شدن، اونا چه كنن؟! همينكه در تلاش براي پيدا شدنيد، پيدا شدهايد، اين از تناقضهاي معجزهآميز اين دنياست. انواع مختلفش هم وجود دارد؛ طالب علم مانند عالم، طالب شهادت مانند شهيد، طالب حقيقت مانند راهيافته و طالب پيدا شدن مانند پيدا شده. خداوند جابر ضعفهاي ماست. موفق باشيد در اين تلاش.

در اقيانوسم و در چشمم از ساحل نشاني نيست
ميان موج ها غير از توكل ريسماني نيست
آقاي موشح ازتون ممنونم از دل گرمي كه بهم داديد
اما واقعيتش اميد برام شده ديوار در حال ريزشي كه از ناتواني بهش تكيه كردم و شايد اين ديوار ذره ذره تمامش ريزش كنه و من زير آوار نااميدي نتونم ديگه قدم از قدم بردارم!!!
راستش يه بخشي از پاسختون تو وجودم پارادوكسي از خوشحالي و ناراحتي ايجاد كرد؛(خيلي ها هم هستن كه از وقت پيدا شدنشون گذشته)
خوشحال از اين اميدي كه تو اين جمله موج ميزنه
اما ناراحتم از اينكه نكنه از وقت پيدا شدن من هم گذشته!!!!
اصلا حال خوبي ندارم
برام دعا كنيد
خيلي محتاجم
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۱:۵۷ عصر
پاسخ: چشم. من دعا ميكنم براي شما و همه مسلمانان اين سرزمين. فقط يك سلسله از ملازمات عقلي به نظرم رسيد ناگهان همين الآن، گزارهها و قضايايي كه با هم لازم و ملزومند از نظر عقل: حروف دارند در مرورگر نقش ميبندند، پس من دارم آنها را تايپ ميكنم، من براي تايپ با انگشتانم روي كليدهاي حروف فشار ميآورم، من براي فشردن كليدها بايد حيات داشته باشم و زنده باشم، پس من زندهام كه دارم تايپ ميكنم، هر انسان ِ زندهاي فرصت براي تغيير دارد، پس من ميتوانم تغيير كنم! پس چطور ميتوانم از تغيير كردن نااميد باشم؟! ما انسانها تا زنده هستيم، در امتحان هستيم. خداوند ما را ميآزمايد. آزمونها پاسخهاي سادهاي دارند. چيزي كه سخت است: اينكه چطور اين پاسخهاي ساده را با «هواي نفس» خود سازگار نماييم! اما اگر دست از هوا و هوس برداريم و بيخيالشان شويم، عمل به پاسخهاي ساده آسان است! وقتي به اطرافيانم مينگرم، ميبينم بيشتر سختيشان همين است؛ جمع كردن بين «امتحان» و «نفس». دماغش بزرگ است، ميخواهد هم مؤمن باشد و هم دماغ قلمي داشته، تحت فشار است كه چطور توجيه نمايد تا مجوّز عمل بگيرد. چاق است و پرخور. هم ميخواهد خوش بگذراند و مطابق خواهش نفس بخورد، هم لاغر شود و به دستور سلامتي اسلام عمل كند! سختيها را ما به خود ميدهيم، وقتي ميخواهيم بين دنياپرستي و خداپرستي جمع كنيم. اما اگر دنيا را رها نماييم، يك لحظه حتي تصوّر هم بكنيم، تمام سختيها ناگهان محو ميشوند و خلاص! هيچ دشواري باقي نميماند براي انسان. ما قرار نيست دنيا را تغيير دهيم، ما فقط بايد رفتار خود را مطابق دستور كنيم، تا خودمان تغيير كنيم. باقي لطف خداست. راه هم روشن است. صراط مستقيم هيچگاه محو نميشود. هدايت پيچيده نيست. خدا حاجات خير همه مسلمانان را به حق همين ماه عزيز تأمين و فراهم نمايد، إنشاءالله.

شايد اگر اين پيج عمومي نبود هر روز برايتان مي نوشتم.:(
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۵۱ عصر
پاسخ: توكل بر خدا. إنشاءالله كه در پناه حضرت حق، تمامي مشكلات، به احسن وجه مرتفع گردد. خدا يارتان.

سلام
جناب آقاي موشح ضمن قبولي طاعات و عبادات امروز به اين جهت كه تعداد بازديد از وبلاگ شما تعدا قابل توجهي هستش تصميم گرفتم اين كامنت رو بذارم و ازتون درخواست كنم كه از حالت «ترنس» كه متاسفانه تو جامعه ما يك بيماري و حتي بدتر از اون يك انحراف قلمداد ميشه، پست هاي پرمحتوايي بذاريد تا بلكه در فرهنگسازي براي مردم قدمي برداشته باشيم.
موفق باشيد
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۴:۳۹ صبح
پاسخ: سلام. اگر بگويم اطلاعات زيادي درباره بايسكژواليتي و ترنسكژواليتي دارم حرف درستي نزدهام. اما سالهاي آخر دهه هفتاد كه در دفتر مطالعات و تحقيقات زنان كار ميكردم، به حسب ضرورت كاري، مطالعاتي در اين زمينه داشتم. اين است كه ابتدا تقسيماتي كه در نظرم مانده را عرض مينمايم. تمام موضوعات مرتبط با اين مسأله را كه جمع كنيم، با دو دسته از افراد مواجه هستيم؛ آنانكه فيزيكي دوگانه هستند و آنانكه به صورت رواني و رفتاري. در مواضع ديني ما، قسم اول يك پديده تكويني تلقّي شده و احكام مربوط به خود را دارد. فقه ما آن را به دو گروه تقسيم كرده است؛ آنانكه بيشتر به يك سمت كشيده شده و از نظر جسمي به مرد بيشتر يا به زن شباهت دارند و گروه دوم همان خنثاي مشكله است كه بيشترين چالش را ايجاد نموده است؛ يعني وضعيت فرد كاملاً نامشخص بوده و در ميانه قرار دارد. قطعاً اين پديده يك امر غيرمربوط به اختيار انسان است و طبيعتاً واژه «انحراف» يا «گناه» در آن معنا ندارد. انساني كه مثلاً با چهار دست به دنيا ميآيد، اين نه «منحرف» است و نه «گناهكار». زيرا گناه جايي معنا دارد كه در «رفتار» باشد و «اختيار» در آن راه داشته باشد. ظاهراً ارتباط خنثاي مشكله با هر دو جنس ديگر نيز بلااشكال است. اما مسألهاي كه شما به آن اشاره فرموديد به نظر ميرسد بيشتر مربوط به بحث «رواني» و «فكري» ترنس باشد. اين دعواييست كه مدتهاست بين اديان و «دنياگرايان غربي» رواج دارد. روانكاوان پس از فرويد اصرار دارند كه «روان» انسان را امري قطعي و خارج از اختيار تلقّي نموده و داير مدار «تكليف» و «امر و نهي اجتماعي» ندانند. اينكه ما مجاز نيستيم فردي را امر نماييم تا مخالف «اميال» خود عمل نمايد. بحث اينجا اين است كه مثلاً فردي تمايل به جنس موافق دارد، يا به هر دو جنس، يا در «رفتار» و «افكار» خود و يا صرفاً در «خواستن». بحث اينجا اين است كه آيا ما نيز چون روانشناسان پيش از فرويد معتقديم «روان» قابل تغيير است و ميشود «اميال» را متحوّل كرد، يا چون روانكاوان امروزين اصرار داريم كه هر فرد بايد همانطور كه «هست» به رسميّت شناخته شود، حتي اگر تمايلات هموسكژواليتي داشته باشد...

با تمامي مواردي كه مطرح نموديد موافقم و همچنين دانشتون رو تو اين زمينه تحسين ميكنم. اما با اينكه فرموديد شايد بايد با خود اين جامعه كوچك ارتباط گرفت، مخالفم!!!
اما چرا بايد با خود اين افراد ارتباط گرفت و اونها رو متقاعد كنيم كه اين مسئله رو علني نسازدند؟؟!!!
مگر مي شود چنين چيزي از اين دسته از افراد خواست؟؟؟!!
چطور مي شود از فردي كه به خاطر تحمل درد دروني، و فشارهاي شديد رواني و قبول اين واقعيت تلخ چنين چيزي رو از اونها خواست؟؟!!
چرا جامعه بزرگ مردممون رو آگاه نكنيم؟؟
خب برويم و اين درخواست رو از ديگر سندرمي ها و يا حتي معلولين و وافراد مبتلي به HIV... غيره هم داشته باشيم به اونها هم بگيم كه از افراد جامعه خودتون توقعي نداشته باشيد و سعي كنيد كه اختلال و بيماري خودتون رو هويدا نسازيد!!!!
در صورتي كه تمامي اين مواردي كه گفتم اختلال جسمي و بيماري است اما افراد ترنس سكچوال فقط تمايل به حالتي رو ميكنن كه متاسفانه از كالبد آن محروم هستن.
بنظر من بايد اين فرهنگسازي حتي جهاني بشه كه شاهد تيرباران شدن افراد ترنس در پاكستان و غيره نباشيم و كمي از نگاه هاي منفي افراد جامعه مون نسبت به اين افراد كم كنيم و از جهتي كه به مردم نسبت به اين حالت آگاهي بديم، هنوز هستن خيلي از خانواده هايي كه نميخوان بپذيرن اين تناقض رواني و جسمي رو در فرزندانشون و با عدم آگاهي و حتي نگراني از نگاه هاي افراد جامعه مون فرزندشون طرد ميكنن. و آگاه سازي افرادي كه قصد بارداري دارندكه و شايد بهتر هست آگاه سازي خانواده هاي اونها كه يكي از عوامل اساسي ايجاد كننده، محيط هاي تحت استرس براي مادران باردار در دوران بارداري است كه ميتونه يكي از عوامل نقص كار مكانيسم هورموني در جنين باشه.
اميدوارم برسه روزي كه من و وقتش رو پيدا كنم و عميقا رو اين اختلال هويت جنسي بتونم كا كنم.
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۸:۱۷ صبح
پاسخ: خب اين دوست عزيزمون لطف كردند و لينك خوبي را ارسال نمودند:
http://mobahathah.ir/showthread.php?tid=443 اما، يك سؤالي از شما دارم. و آن اين كه شما اين قطعيت را از كجا آوردهايد: «افراد ترنس سكچوال فقط تمايل به حالتي رو ميكنن كه متاسفانه از كالبد آن محروم هستن». دقت بفرماييد به اين جمله. اين عبارت همراه با يك قضاوت خيلي محكم و متأسفانه به شدت مشكوك است. اينطور جزمي نظر دادن شايد نياز به حداقل تحقيق و پژوهشهاي فراوان دارد كه حتي پژوهش نيز در چنين مواردي نميتواند به سادگي اينطور قطعي حكم دهد. اين عبارت مدعيست: «روان اصل است، كالبد فرع، اگر فردي احساس الف دارد، اما جسمش ب است، پس ايراد از جسم اوست» و شما اين فرد را با ايدز مقايسه فرموديد! اين به نظرم بيانصافيست و نميتوان آن را علمي دانست. در حاليكه معمولاً «روان» را تابع «جسم» ميدانيم. فرض بفرماييد انساني كه خود را «ميمون» تصوّر ميكند، روانشناسان با او چه برخوردي مينمايند؟! قطعاً يك اختلال رواني مانند شيزوفرني و دو قطبي و اينطور عناوين به وي ميچسبانند و ميفرستند براي دارودرماني. هيچ روانشناسي نشنيدهام بگويد: «بياييم به اين ادراك او احترام بگذاريم و احتمال بدهيم كه او واقعاً يك ميمون است و ايراد از جسم وي است كه به شكل انسان تكوّن يافته». بنابراين، معمول دانشمندان وضعيت جسمي را اصل در تعريف موجود ميدانند و حالات رواني او را ناشي از همين تكوّن جسمي. حتي ريچارد داوكينز به حدّي وضعيت مادي و جسمي بشر را اصل ميداند كه «فرهنگ» و «سنتها» و «آداب» اجتماعي را نيز در قالب «مِم»هايي ميداند كه زاييده فيزيولوژي و ژنتيك بشر است. من معتقدم بايد برخورد علمي با اين قضيه شود. اينكه آيا وضعيت بارداري مؤثر در پيدايش آن است كه احتمال بسيار قوياي هم هست، اين بايد تحقيق شود. اگر نتيجه مثبت بود، بله، موافقم، حتماً بايد زنان باردار آگاه شوند. خيلي از احكامي كه در اسلام براي زن باردار گفته شده است، حتي در انعقاد نطفه، بعيد نيست با تحقيق معلوم شود كه چه آسيبهاي غيرقابل جبراني در تكوّن رواني و جسمي نوزاد ميگذارد....

هستند خيلي از افراد ترنسي كه به خاطر پذيرفته نشدن اونها در جامعه خونه نشين شدن
هستند افراد ترنسي كه به خاطر پذيرفته نشدن دست به خودكشي زدن
و همچنين هستند چنين افرادي كه از ادامه تحصيل در جامعه شون دست كشيدن!!!
راستش گاهي اوقات فكر ميكنم تو جامعه و دولت هامون بايد يه هدفي معين بشه براشون و براشون سود و منفعتي درونش باشه تا براش كاري انجام بدن و يا اينكه از طرف يه گروهي(بيماران) شديدا درخواست بشه، اما اين دسته از افراد بنظرم تو جامعه ي ديني و اسلامي ما كه حتي دين خدا هم اين مسئله رو پذيرفته و براش فتوا هم داريم فراموش شدن و كسي به اونها نمي پردازه!!
درسته شايد اين جامعه 150 هزاري يا 170 هزاري تو جامعه 80 ميليوني خيلي قابل توجه نباشه اما باوركنيم كه ما در قبال يك نفر انسان هم مسئول هستيم چه برسه...
كاش تو جامعه مون حركتي بشه!!!
شايد بايد اين افراد خودشون براي خودشون كاري كنن و استقلال و عزت نفس خودشون حفظ كنن و محكم در برابر اين ناملايمتي ها بايستند، اما واقعا بيايم قبول كنيم اين هر كسي نميتونه از پس اين فشار درد بربياد و خيلي هايي هستن كه فقط نياز به قبول شد دارن نه حتي درك كردن
فقط پذيرفته شدن
همين.
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۸:۴۳ صبح
پاسخ: [ادامه پاسخ] ... اما هدف ما صلاح فرد و جامعه است. طرح اين موضوعات در جامعه، به صورت باز، آسيبهايي دارد كه پوشيده نيست و ميشود مفصل روي آن بحث و گفتگو كرد. مثال: بانك شما بدهي داشته باشد، اقتصاددانان ميگويند نبايد اين خبر را منتشر كنيد. با انتشار آن «قطعاً» بانك شما ورشكست خواهد شد. زيرا هجمه مردم را براي برداشتن پولشان از بانك سبب ميشود. بعضي آسيبها اينطورند. مثل ايدز و سرطان و معلوليت نيستند. بايد چراغخاموش آنها را رفع كرد. روشن شدن چراغ دقيقاً همان رويداديست كه آسيب را صدچندان مينمايد. مسائل مرتبط با روابط جنسي و جنسيتي چنين ويژگيهايي دارند. اگر «خبر بدهي» بانك يك مسأله بحراني و امنيتي در علم اقتصاد شناخته ميشود و هيچ فرد آگاه به علم اقتصاد نميپذيرد اين مسأله علني شود، حتي خود غربيها؛ چه كينزيها و چه مانيتريستها، در فرهنگ نيز مسائل اينچنيني «بحرانساز و آسيبزا» هستند و بايد با دقت حل و فصل گردند. حتي در امور باليني نيز، به كرّات مشاهده ميفرماييد كه فرد روانكاو تشخيص ميدهد نبايد به خود بيمار حتي بگويد كه بيماري وي چيست! چه بسا اگر به خودش بگويند، استرس وي افزايش يافته و مثلاً شبادراري وي مضاعف شود. دقت بفرماييد كه همه چيز با شفافسازي و افشاگري حل نميشود. حالا... در موضوع مورد توجه شما، خب يك عدهاي شايد معتقد باشند بايد «فرهنگسازي» كرد. خب يك عده ديگر هم معتقدند نبايد. تكليف چيست؟! تكليف روشن است، ابتدا بايد بحث را در يك محيط آكادميك و علمي، در دانشگاه مثلاً، در يك هيئت علمي، مورد بحث و بررسي متخصصين قرار داد. اگر در نهايت جامعه علمي به اين تشخيص رسيد كه «فرهنگسازي» لازم است، بعد اقدام كرد. در هر صورت اگر كاري نماييم كه «علمي» نباشد، فرداروز نميتوانيم از كار خود دفاع نماييم و اگر مسمان هم باشيم، نميتوانيم پاسخي در برابر پروردگار داشته باشيم. چه «ما باشيم و طبيعت» و چه «ما باشيم و خدايي كه ما و طبيعت را خلق كرده»، در هر دو صورت، هيچكدام از ما حق نداريم بدون دانش كافي و تجربه دقيق و نتيجه علمي قابل پذيرش، فرهنگ جامعه را بر هم بزنيم. زيرا مطمئن نيستيم پس از آن چه رخ خواهد داد و چه آسيبهايي متوجه «انسانيت» خواهد شد.

اما سعي ميكنم از اين نگاه كه شما مطرح كرديد به اين موضوع بپردازم و كمي تامل كنم.
ممنونم از اينكه وقت گذاشتيد و بحث كرديم.
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۴ عصر
پاسخ: انسان موجود شگفتآور و پيچيدهايست. و از آن پيچيدهتر اينكه چطور ميتوان اين ساختار شگفت را هماهنگ و متعادل نگهداشت. خداوند عجايب فراواني در بدن ما خلق كرده است و هر روز كه محققان بيشتر تدبر مينمايند، به پيچيدگيهاي تازهتر و شگفتآورتري ميرسند. از اينكه بنده را لايق دانستيد و شايسته، تا اين بحث را طرح بفرماييد سپاسگزارم. من اما به خوبي شما قطعاً نميتوانم وارد مباحث بيولوژيك و فيزيولوژيك بدن انسان شوم و اين تخصصيست كه شما ساليان سال براي آن زحمت كشيده، بهتر ميدانيد و خوبتر تشخيص ميدهيد. اما با مثالي ميخواهم نكتهاي را كه به ذهنم ميرسد عرض نمايم. قرار است شما خلبان هواپيمايي باشيد كه از نقطه الف به نقطه ب محمولهاي را حمل مينمايد. اين يك مأموريت است كه اگر به خوبي انجام دهيد، پاداشي در انتظار است و اگر شكست بخوريد، مجازات. شما مهندس هواپيما نيستيد و نه طراح آن. قطعاً نميدانيد با چه مكانيزمي تعادل هواپيما حفظ ميشود و نميدانيد چگونه سوخت مثلاً در بدنه هواپيما ميچرخد تا به موتور برسد. اصلاً نياز هم به دانستن اين موارد نداشتيد خب. به شما آموزش هدايت هواپيما را ميدهند. اينكه اگر اهرم الف را بكشيد اتفاق ب ميافتد. حالا... شما در هدايت پرواز متوجه ميشويد كه هنگام كشيدن اهرم الف اتفاق ب نميافتد، چيزي خراب است. تكليف چيست؟! آيا فرصت اين هست كه يك دوره آموزش مكانيك هواپيما ببينيد؟! خير، با برج مراقبت تماس ميگيريد. آيا آنها ميتوانند به شما كمك نمايند؟! چگونه؟! آنها فوراً تيمي از بهترين تكنيسينهايشان را جمع ميكنند. يك گروه تشكيل ميدهند. به صورت آنلاين و در تماس با شما، مسأله را تحليل و بررسي مينمايند و شما را هدايت ميكنند. اينجا شما بايد اطاعت كنيد. راهي جز اين نيست. شما هواپيما را نميشناسيد و آنها ميشناسند. حالا اگر به مقصد برسيد پاداش در انتظار شماست...

اميدوارم از بحثي كه بر سر اين موضوع ميكنم آشفته نشيد.
اما آقاي موشح بنده يك بيولوژيست هستم و شك نداشته باشيد روي اين موضوع برحسب حساسيتم تحقيق هم كردم!!!
بنده به هيچ وجه مدعي نشدم كه روان اصل و كالبد فرع!!!
فقط عرض كردم اين افراد احساس ميكنند كه روان آن ها در پيكيري با جنسيت ديگر محبوس شده.بررسي هاي پزشكي و معاينه فيزيكي و هورموني اين افراد سلامت كامل را نشان ميدهند اما براساس روانپزشكي اين افراد نارضايتي از جنسيت و انكار آن را دارند.
اما واقعا براي اين افراد دليل ژنتيكي يا حتي آناتوميكي براي ايجاد اين تراجنسيتي شون وجود داره و يا حتي تفاوتي در مغز اين افراد با انسان هاي معمولي هست؟؟!!
بايد بگم شواهدي در دنيا مطرح شده كه بحث ژنتيك و بيولوژي رو مطرح ميكنه. مغز زن ها و مردها از نظر زيست شناسي داراي تفاوت هاي در ساختار خودش هستش. يه سري از مطالعات نشان داده كه ساختار مغز افراد ترنس شباهت زيادي به جنسيت مورد نظرشون و مورد تقاضاشون داره.
يه سري تحقيقات رو مطالعه كردم زياد هست تقريبا اما يكيش كه در اسپانيا انجام شده بود به كمك دستگاه mri مغز 24 تراجنسي مرد و 18 تراجنسي زن رو قبل و بعد از هورمون تراپي هم انجام دادن، نتيجه تحقيقاتشون كه منتشر شده نشون داده بود حتي پيش از هورمون تراپي ساختار مغزي افراد ترنس شباهت بيشتر به جنسيت مورد نظر اونها داره. ترنس هاي مرد ناحيه ساب كورتيكال نازك تري نسبت به بقيه دارن چيزي كه در مردان طبيعي همينطوري و مشابه است. و يا در در ترنس هاي زن در نيمكره راست خودشون قشر نازكتري دارند كه اين از خصوصيات مغز زنان هستش و بعد از نتايج تحقيقاتشون اين رو مدعي شدن كه اين خصوصيات بعد از هورمون تراپي حتي بيشتر مي شود. به هرحال تحقيقات و پژوهش زيادي در اين زمينه صورت گرفته كه ميتونه بگه كه ترانس سكچوال يك زمينه بيولوژيكي داره هرچند كه تمام آزمايشات فيزيكي آنها سالم بنظر ميرسد و شايد روح روان آنها در مرحله اول مورد بحث اصلي قرار گرفته شود.
و اما اين مسئله كه فرموديد كه بهتر است يه سري از مسائل رو چراغ خاموش برطرف كرد نميدونم چرا نميتونم بپذيرم، شايد به اين خاطر بوده كه از نزديك شاهد زندگي يكي از اين افراد در خوابگاه بودم و با مسائلي رو به رو بوديم كه شايد هركسي اين مسائل رو حتي نديده باشه.
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۴ عصر
پاسخ: ... اگر هم سقوط نماييد، باز هم پاداش از آن شماست. نامتان را بزرگ خواهند داشت كه خوب تلاش كردهايد. «دين» همين است، راهي براي حل مشكلاتي كه ما از ماهيت آن مطلع نيستيم. چون طراح اين مكانيزم پيچيده نيستم. ما مكلف به تكليف هستيم و نه نتيجه. دنيا اساساً نتيجهمحور نيست، تكليفمحور است. زيرا اختيار ما محدود است و توانمان اندك و جبر محيط فراوان. با بچههايم كه ميخواهم از «محدوديتها» بگويم، ميپرسم: «آيا ميتوانيد همينطور كه نشستهايد از روي زمين بلند شويد و پرواز كنيد؟!» ميخندند و مسخرهام ميكنند كه: «اين چه حرف خندهداريست!» بعد ميگويم: «اين جبر محيط است. ما مجبوريم روي زمين راه برويم، زيرا جاذبه زمين از ما قويتر است». ارادههاي پيرامون بر ما غالب ميشوند و هواپيماي ما گاهي سقوط ميكند. اما مسأله اين نيست. مسأله اين است كه در همان محدودهاي كه «اختيار» داريم چه ميكنيم! ما «انسان» را كامل نميشناسيم. اما هدايت اين بدن شگفتانگيز را به ما سپردهاند. آنچه امروز نتيجه تحقيقات درباره با ترنس نشان داده است را شما ديروز نميدانستيد. قطعاً نتيجه تحقيقاتي كه فردا صورت خواهد گرفت را هم امروز نميدانيد! وقتي گذشته علمي بشر را مينگريم، دچار ترديد ميشويم در پذيرش سريع حرفهاي امروز. زيرا آيندهاي هم هست كه احتمالاً داشتههاي امروزمان را به چالش ميكشد. بله، ما هر روز مكلف به دانش همان روز هستيم. شما ميفرماييد ساختار مغز اين انسان متفاوت با جسم وي شكل گرفته است. باكي نيست. قبول. يك روز لاله و لادن در همين كشور به دنيا آمدند و از سر به هم متصل بودند. رنج آنها بيشتر بود يا يك ترنس؟ فردي كه فلج متولد ميشود. تمام زندگياش در رنج و زحمت. بله... رنج روحي سختتر از رنج جسميست. فرد ترنس در معرض آسيب روحي شديدتريست. زيرا او را به انحراف و گناه متهم ميسازند. اما به فلج ترحّم كرده و لطف مينمايند. خب، آسيبهاي دنيا كه يكسان نيستند. بالاخره وقتي مغز با جسم سازگار نيست (طبق فرمايش شما) اين يك آسيب است، بايد چه كرد؟! تا جاييكه علم بتواند كمك نمايد، خب جراحي نمايند. انجمن محتا هم مجال خوبيست كه اين افراد دور هم جمع شوند و راهكارهايشان را به اشتراك گذارند و به هم كمك كنند...

بسيار ممنونم از قدرتي كه در كلامتون به بنده القا فرموديد
خوشحالم از بحثي كه صورت گرفت و عذرخواهم بابت دانش ناقص بنده در برابر آگاهي كامل شما و همچنين عذرخواهم بابت اينكه اگر درخواست نابه جايي انجام دادم.
موفق باشيد بزرگوار
التماس دعا
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۳:۳۲ عصر
پاسخ: بنده سپاسگزارم. در پناه حق.

سلام
خداوند حفظشان كند.
انشاالله 30 سال آينده عكس نوه و نتيجه هايتان در همين پارك(در صورت ادامه بقاي پارك)
يكشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۵۰ عصر
پاسخ: سلام و تشكر. إنشاءالله خداوند فرزندان صالحي به شما عنايت فرمايد. موفق باشيد.

سلام
خداقوت
چه اردوي جالب و آموزنده اي با فرزندانتون داشتيد.
درست مانند همين حس و حال رو كه شما با فرزندانتون داشتيد رو من ديروز تو يكي از كافه هاي سطح شهر ديدم كه مادري 2 فرزند پسرش رو با خودش به كافه آورده بود و در حالي كه داشتن 3نفري بيشترين لذت دنيا رو باهم ديگه تجربه ميكردن تو همون حين مادر داشت اطلاعات عمومي فرزنداش رو مطابق با سن خودشون بالا مي برد.
واقعا لذت بردم از اين تعامل فرهنگي ميان اين مادر و فرزندان و همچنين شما و فرزندانتون.
راستي خيلي خوبه كه بيشتر از فرزندانتون بذاريد، بعد از خوندن اين پست يه حسن نيت خاصي رو از شما درك كردم كه يقين دارم درست درك كردم.
موفق باشيد
سهشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۷:۰۴ عصر
پاسخ: سلام. اساساً سفر فعاليت آموزندهايست كه همراه با شادي و لذّت هم هست. مهمترين وظيفه والدين به گمان حقير همين است؛ ارائه اطلاعات اساسي درباره جهان هستي به كودكان خود. شما نيز إنشاءالله موفق و مؤيّد باشيد. تشكر.

بزرگوار زندگي شما سرشار از اميد هستش و ما مخاطبين شما هستيم كه از اين اميد موجود در ورق به ورق زندگيتون لذت مي بريم.
اينكه گفتم حسن نيتي رو تو وجود شما درك كردم به اين خاطر بود كه وقتي گذشت زمان و بزرگ شدن ثانيه به ثانيه فرزندانتون رو تو وبلاگتون ميذاريد اين باعث ميشه كه اگر مادر اين فرزندان به وبلاگ شما سر بزند، رشد فرزندانش رو ببينه و لذت ببره.
اينكه دخترش سيده مريم چقدر براي خودش خانمي شده و چادري سر ميكند، به زيبايي گل و طوري حجاب ميگيرد كه من به شخصه حظ بردم و پسرانش براي خودشان مردي شدن.
واقعا اين كار شما كه يقين دارم نيتي نيك در آن نهفته، ستودني است.
بيشتر از فرزندانتون برايمان بگذاريد
سهشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۲۰ عصر
پاسخ: ممنون از لطف شما.

سلام.
شايد سوالم بي جا باشه و حتي جوابي هم نداشته باشه!!!
اما خب براي من سوال شد، كه چرا پاسخ كامنت ها رو 2 مرتبه تغيير داديد؟!!
جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۱:۱۱ صبح
پاسخ: سلام. قضيه اين است كه گاهي ميبينيم مخاطبي چند بار مراجعه ميكند به همان پست وبلاگ و همان نظر و جواب را ميخواند، دچار ترديد ميشوم: آيا پاسخي كه دادهام مشكلي داشته است؟ يا قانعكننده نبوده است؟ چه بايد ميگفتم كه نگفتم، يا چه نبايد ميگفتم كه گفتم. در اين شرايط تلاش ميكنم با تغيير پاسخ، به آنچه رضايتبخش باشد برسم. به نظر مخاطبينم احترام ميگذارم و تلاش ميكنم همه چيز بهترين باشد. بهتريني كه ميتوانم. متشكرم كه به اين موضوع توجه كرديد. دقت شما شايسته تقدير است.

برام جالب بود از اين همه دقتي كه تو مطالعه مخاطبين داريد!!!
اما اون مخاطبي كه چندين بار به يك پست يا پاسخ كامنتش مراجعه ميكنه به اين خاطر هست كه در پي نكته اي هست، نكته اي براي آينده ي خود بايد از آن استفاده كند و راستش براي اين مخاطب مهم شده فكر و روابط صاحب وبلاگ!!!!!
و چرا «متدينين خل» را مطالعه مي كند و لي نظري نميدهد!!؟؟ به اين علت كه براي اين خواننده همه چيز روشن شده و به آنچه ميخواند اعتماد كرده در حقيقت به نويسنده اعتماد كرده. و چون از قبل هم گفته خواندن پست هاي «برطلاق» برايش آزار دهنده است، شايد اين سوال ايجاد بشه كه خب پس براي چه دوباره مطالعه مي كند؟!!
دليلم رو ميگم چون الان با جواب كاملي كه براي كامنتم گذاشتيد وظيفه ي خودم ميدونم كه پاسخ كاملي بذارم. راستش هر از چند گاهي اين فكر به ذهن اين مخاطب مياد كه شايد ميشده هرطوري شده به هر طريقي كه شده اين 3 فرزند رو از داشتن فرزند محروم نشوند، اما فورا سعي ميكنم به يكي از اين پست ها سر ميزنه تا دقيقتر بتونه جواب اين فكر رو كه خودش ميداند رو بدهد و اون موقع ميشه كه قلبش بازم آروم ميشه كه نويسنده تمام تلاشش رو كرده و دوباره برميگرده به پست «فرزندانم» و از خوندنش لذت ميبره و نت برداري ميكنه.
جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۸ صبح
پاسخ: تشكر. خيلي ممنون. واقعاً خوشحال شدم. اعتماد يكي از الطاف الهيست كه بايد قدر آن را دانست. تلاش ميكنم به مدد خدا با راستگويي و قدم برداشتن در راه مستقيم و صحيح، قدردان و سپاسگزار اين اعتماد باشم. با توضيح خوبتان خيلي لطف فرموديد به نگارنده. هميشه، در همه مراحل كمال و تعالي، موفق و مؤيد و شادكام و پيروز باشيد إنشاءالله.

سلام
آقاي موشح دنبال پستي هستم كه يكي از مخاطب هاتون كامنتي رو گذاشته بودند، در مورد اين بود كه فرزند كوچكشون از خود موقع دعوا دفاع نكرده بود و مادرشون خيلي ناراحت بودن...
يادم نمياد كدوم پست بوده!!!
نميدونم شما ميتوند در پيدا كردن اون پست كمكم كنيد؟؟!
پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۴ صبح

بله، همين منظورم بود
خيلي ممنونم
التماس دعاي زياد
پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۱:۳۳ عصر
پاسخ: محتاج دعا.

منم يه خواهر كوچولو دارم و فوق العاده روي تربيتش حساس هستم!!!
الان 2 سال و ده ماهش هستش و سني كه بچه ها بيشتر جذب لغاتي ميشن كه به قول شما با پرتاب بيشتري ادا ميشه.
هيچوقت يادم نميره كه اولين فحشي رو كه ياد گرفت و با زبان شيرين كودكي خودش ادا كرد؛ كلمه«بي تركو» به جاي كلمه بي تربيت بود، خيلي جالب بود علاوه بر اينكه تمام فاميل اين كلمه رو ياد گرفتن و همه موقع عصبانيت ميگفتن، به دانشگاه و خوابگاه من و دوستم هم رسيد. اكثر از اين لغت جديد كه ساخته فكر خواهر كوچولوي يك ساله و نيمه من بود خوششون اومده بود.:)
يكشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۲ صبح
پاسخ: يكي از فرصتهاي طلايي مهيا شدن براي تربيت فرزند، حضور و همكاري در نگهداري برادر و خواهر كوچكتر است. زيرا معمولاً، وقتي انسان خود صاحب اولاد ميشود، ديگر آنقدر اشتغالات و درگيريها در زندگي دارد كه نميتواند مطالعه كند و يا رفتارهاي كودكش را بررسي. قدر بدانيد كه ميتوانيد پيش از درگير شدن با چالشهاي يك زندگي مشترك، فرصت كودكياري و پرستاري كودكي را داشته باشيد و چيزهاي خوبي ياد بگيريد از آن. إنشاءالله موفق باشيد.