نظردهنده: صبر
سلام عزيزم
من هم در همان موسسه دوست شما بودم و شش ماه بيشتر است كه همسرم تركم كرده .ظاهرا عام البلواست اين بازيها در آن موسسه كذايي كه فرزندان اعضايش تمام در توهم خود در جمع برتر بيني گرفتارند .به دوستتان كه زماني دوست من هم بود سلام برسانيد و بگوييد "الصبر مفتاح الفرج" .گرچه پدر زن ايشان حق استادي به گردن بنده هم دارند ولي من در اين ماجرا حق را به ايشان نمي دهم چون اين دوست شما كه هم شهري ما هم هست را مي شناسم. به دوستتان بگوييد اگر بخواهي پرچمدار انقلاب فرهنگي شوي بايد بلا كشي صبورانه را وجهه همت خود كني كه اين تازه اول اين ماجراست . به دوستتان بگوييد خيال نكند فقط او از اين مشكلات دارد كه همه دارند . يكي خود من كه همسايه ي ديوار يه ديوار پدر زن اين عزيزم . يه دوستتان بگوييد من دركش مي كنم ولي ما پيرو آن پيامبري هستيم كه پرچم " اليوم يوم المرحمه"را در فتح مكه بالاي در خانه اعدا عدو خويش كوبيد كه ثابت كند " الله اعلم حيث يجعل رسالته"به دوستتان بگوييد من هم در آن فتنه كذايي خون خوردم و طرف استاد ميرباقري را گرفتم ولي به نظرم بايد برخي مطالب را از اين وبلاگ حذف كنند كه خدا هتك حرمت دشمنانش را هم نمي پسندد . كه خانه امام سجاد پناهگاه آل مرواني شد كه در زيارت عاشورا به لعن آنها نشسته ايم.به دوستمان بگوييد من هم در همين امتحان ايشانم امروز .اما همواره بايد به ياد داشته باشيم " الا و لا يحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر " .به دوستتان بگوييد منزل من منزل ايشان است و قدوم مباركش توتياي چشمم اما مصايب ما در برابر مصايب حضرات معصومين بيشتر به گردو بازي كودكان شبيه است ...
دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۹ - ۶:۳۱ عصر
پاسخ: بهبه... الحمدلله... خدا را سپاس... يك همدم پيدا كرديم... خيلي خوشحالم از اينكه شما قدم رنجه فرموديد و وعظ و نصايحتان به دل نشست. اما خيلي خيلي متأسفم كه درگير همان مسأله كذايي شديد! جاي تأسف دارد اين عامالبلوايي! صبر را مجال همّت خود ساخته است، لكن در قبال آن پدرزن همت كرده است از افشاگري دست برندارد. چشم فتنه را كور بايد كه او فتنهاي است در مسير مؤسس آن مؤسسه! برداشت عرفاني خفني كرده است از تمام زحمات شبانهروزي سيد. حال اگر اين را به پذيرش تاريخ برساند چه خاكي به سرشان بريزند آنانيكه سنوات آينده خواهند آمد و تئوري فرهنگ را از زبان اين صوفي خواهند شنيد؟! لذا همت كرد و نامهاي به سيدمحمدمهدي نوشت به افشاي المغالطات العينية. اگر خودي باشي و بشناسمت گوشهاي را گويم تا بگويندت. اما هر چه فشار بر ذهن خسته خود ميآورم به جا نميآورم. عجبا از اين حافظه چيز ما...! تشكر اخوي :)
باش تا صبح دولتت بدمد ...
كين هنوز از نتايج سحر است ...
شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۹ صبح
پاسخ: بله برادر... ما هم منتظر صبح دولتيم، اگر نبوديم كه تا حالا پُكيده بوديم! اينكه توفيق يافتهايم به درس و بحث و كار مشغول باشيم و از توانمان نكاسته، از لطف همان دولت سحر است. اميدمان به خداست، همانطور كه اميد شماست. ما را هم از دعاي خير فراموش نفرماييد كه ما هم شما را دعا ميكنيم تا مشكلاتتان برطرف گردد. تشكر!
سلام سيد خدا
دريا دريا خاطره دارم از اين عام البلوايي . بعد پنچ ماه يك شب شام رفته بودم خانه يكي از دوستان . خوشحال بودم كه بالاخره بعد ماه ها تنهايي يكي پيدا شد كه ياد مسلم كوفه موسسه كذايي كند . شام مرغ داد و چه مرغ خوبي بود اگر شيطان زهرمارم نمي كرد . قبيله اي شبيخون زدند به خانه ام . نه حكمي . نه اجازه اي . نه خبري . در تاريكي شب آمدند . همه فاميل .درست مثل شب عروسي.همانند قوم تاتار تار و پود خانه را غارت كردند . آنهم چه تار و پودي . جهازي نداده بودند كه بردنش اذيتم كند . كه گريه بر كهنه پيراهن ربوده شده شهيد طف نه به خاطر ارزش پيراهن است كه گريه بر غربت مظلوم در ميان نامروتي هاست . بردن ليف مستعمل داخل حمام و خميردندان نصفه توي دست شويي بيشتر بردن آبروي خودشان بود تا بردن جهاز دخترشان . به دوستتان بگوييد درست است كه بيشتر وسايل خانه را خودم خريده بودم و آنچه را بردند هم الان خريده ام ولي آن شب حقيقتا ياد خيمه هاي غارت شده كربلا افتادم . همين بود كه آرامم مي كرد . به دوستتان بگوييد من درك ميكنم چه ها كه نكشيده اما معني امتحان همين است . به دوستتان بگوييد " لا يجرمنكم شنئان قوم علي ان لا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي " ...
يكشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۹ - ۸:۴۱ صبح
پاسخ: نه... يعني آن دعوت هم براي تأمين شرايط سرقت بود؟! باور كردنش دشوار است. تصور ميكردم تا به حال فقط اين دوست ما را اينگونه خانهخالي كردند! حال و هواي جهزيهبرون شما كه خيلي شگفتآورتر و دردناكتر بود. چه كرديد؟ شكايتي؟ اعتراضي...؟ البته قضيه حوله حمام و خميردندان نيمهخالي را كه گفتيد ياد خاطرات جالبي افتادم :) برادرزنها اجتماع كرده و مشغول بردن جهيزيه بودند، رفتند سراغ لباسهاي زير شوهر... شوهر با لبخندي اعتراضگونه پرسيد: مگر اينها هم از شماست؟ پاسخ اين بود: اين يكي لباس زير را ما خريده بوديم! (منظور لباس خيلي خيلي زير هست ها) :) همان كه روز عروسي در چمداني به داماد داده بودند، در مقابل چمداني كه داماد به عروس داده است و خب چهار سال گذشته... حال و روزش هم معلوم... آخر خنده بود خلاصه... شوهر در دلش گفت: «حالا واقعاً اينها را كداميك از اين برادرزنها خواهد پوشيد؟!» اگر بلند نگفت، چون بناي هيچ دعوا و درگيري نداشت و نميخواست جلوي مأموران كلانتري حادثهاي بروز كند. با بردباري داد و رفتند! البته اين دوست ما وقتي فاز اول وسايل را بياطلاع بردند، قفل خانه را عوض كرده بود، اين بود كه دچار گرفتاري سرقت مانند شما نشد. يعني قضيه اين بود كه رفته بود مشهد سخنراني داشت در همايش جامعةالمصطفي، وقتي برگشت ديد آمدهاند تمام طلاهايشان و دو سكه بهار آزادي هم كه روي ميز شوهر بود برداشته بردهاند، با تمام مداركشان و لباسهايشان. فوري شوهر اقدام كرد و قفل را تعويض نمود. لذا براي بردن مرحله بعد ناگزير شدند در حضور شوهر با مأمور نيروي انتظامي تشريف بياورند! در حادثه كه هستي سخت ميآيد همه چيز بر تو، اما چون بگذرد، اگر بردباريات خدا نصيب كرده باشد، لذت ميبري از خاطرهاش كه چه زود گذشت و چه خوب... كوتاه بودن لحظات سختي نسبت به آرامشي كه در پيش داري و «إن مع العسر يسري» را همان «فرج بعد الشدّة» معنا ميكني در ذهنت. خدا را شكر. خدا خيرت دهد كه خاطرم را آرام كردي. اينكه تنها نباشي در غربت ستمزدگي خودش كلي حال آدم را جا ميآورد، باور كن اخوي!

به خواهش يك ساده دل عمل كردم تا بفهمد مقصر كيست. حالا كه فهميده ديگر زدنش مانعي ندارد سيد خدا
والامر اليكم
خصوصا با عنايت به اينكه دو زندگي ديگر نيز در آن مجموعه كذايي به زلزله افتاده از اين عام البلوايي .....
دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ - ۱:۰۶ عصر
پاسخ: همان را ميگويم كه خود گفتي: «اگر بخواهي پرچمدار انقلاب فرهنگي شوي بايد بلا كشي صبورانه را وجهه همت خود كني كه اين تازه اول اين ماجراست». خدا نگهدارت باشد در اين امتحان. ياعلي
ميداني وقتي غافلگير ميكنندت و به خانه ات شبيخون ميزنند ديگر چندان به اين نمودارها نمي انديشي . فقط و فقط يك فكر در ذهنت ميماند كه مي داني و مي دانم چيست . پس من توصيه ميكنم حتي اگر زوچه قطعا هم طلاق ميخواهد باز هم به بردن جهاز قبل از صدور حكم طلاق طوافقي اقدام نكند والا قطعا تمام جواني زوجه خواهد سوخت كه اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير ...
پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۳ عصر
پاسخ: حق گفتي... ميدانم و هر كه مبتلا شده ميداند. ولي غرض ترسيم واقعيت بود و حذر دادن از عواقب آنچه در نهايت رخ ميدهد. بيشتر هم اينكه، مردان ما بدانند با چه حوادثي روبهرو خواهند شد، اگر پايشان به موضوع حقوق باز شود! :)
سلام عزيزم
مهريه و تقسيط درد فرعي است . درد اصلي اينحاست كه مادر به فكر بيافتد از دخترش براي كاسبي استفاده كند . راه درآمد جديد بيابد . راهي براي ارضاي عقده هاي مالي پنجاه ساله اش . البته از مادري كه دلش رازي مي شود مبلمان داخل خانه دخترش را شبانه بدزدد و در روز روشن در پذيرايي خانه خودش قرار دهد و حتي حيا نكند از حرف مردم اين خيانب سهل است . عجبا از تمدن نحس غرب كه حقوقش هم نجس است . مهريه را تبديل ميكند به ناموس فروشي محترمانه و قانوني و كك هيچ كس هم نميگزذ . به آقاي مكارم هم بفرماييد سلمكم الله اخوي ...
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۹ صبح
پاسخ: چشم، اگر زيارتشان كردم عرض ميكنم: «سلمكم الله ابوي... :»
سلام سيد خدا
بد جور آتش مي زني دل آدم را . بد جور . هميشه خون گريه مي كردم كه چرا براي مادر زن بي مروت و همسر كودكم كه جز مادرش هيچ نميديد و نميبيند و نخواهد ديد سقط جنين و كشتن يك انسان بي دفاع انقدر آسان بود . اما امروز كه دارم به معصوميت از دست رفته ايتام آل محمدت گريه ميكنم خدا را سپاس ميگويم كه يتيمي نمانده كه دق مرگش كنند . امان از هواي نفس لجام گسيخته اهل بيت برخي اهل دفتر كه چها نميكند . خدايت صبر دهد كه اللهم نشكوا اليك فقد نبينا و غيبه ولينا و قله عددنا و كثره عدونا و شده الفتن بنا ...
دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۹ - ۲:۲۶ عصر
پاسخ: خدايا... چه ميگويي؟ سقط جنين!؟ پناه بر خدا... آتشت مرا هم گرفت، كلامت خصوصاً آغازش مرا ياد احدي از رفقاي نزديك و اصدقاء لطيف انداخت. از آن نخستين نگارشت در اين كامنتخانه مترصّد بودم كه كدامي، و ندانستم تا امروز. اما يكي از دوستانم بود كه هميشه مرا «سيد خدا» صدا ميكرد. تو همو نيستي!؟ عجيب است كه از اين مكافات بگويي و طرف مرا بگيري... او در هر دعوايي عليه من بود و نه له من! خودت هستي برادر؟! خلاصه مينويسي و خواننده را عذاب ميفرمايي، خلاص كن و حرف را تا آخر بزن! بگو بر تو چه رفته و با تو چه كردهاند! «علي» يارت باشد برادر!
سلام سيد خدا
خوب پوست كلفت شديا . خوشم اومد . عزت زياد ...
شنبه ۴ دي ۱۳۸۹ - ۱:۲۲ عصر
پاسخ: تشكر برادر... خيلي مخلصيم! :)
سلام برادر
هر دم از اين باغ بري ميرسد
تازه تر از تازه تري مي رسد
...
دوشنبه ۱۳ دي ۱۳۸۹ - ۴:۵۵ عصر
پاسخ: عليك سلام برادر عزيز! همينطور است... هر لحظهاش يك دنيا حرف است. البته لذتي كه سالها بعد، از خاطرات اين روزها خواهد داشت، كسي كه تكليفش را عمل كند و به خوبي از عهده امتحان برآيد، قابل وصف نيست! :)
سلام سيد خدا
مادرم شديد با طلاق مخالف است . مي گويد عاقت مي كنم اگر بي اجازه من طلاق بدهي . شرطش براي اينكه دنبال زن برود برايم اين است . از بس كه توهين كردند به ما حق دارد بنده خدا . مي گويد بايد تاوان كارشان را پس دهند ...
دوشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۹ - ۴:۴۵ عصر
پاسخ: سلام عزيز دل برادر! البته تا آنجا كه بنده ميدانم اگر بين تكليف و امر مادر تعارض واقع شود، تكليف اولي است و عاق كردن هم شرايطي دارد، اولين و مهمترينش اين است كه حقي از پدر و مادر ضايع شده يا بيادبي شده باشد. اما البته در آنچه براي شما واقع شده شايد بدون طلاق هم مشكل قابل حل باشد، نميدانم، گفتم شايد!
سلام حلماي دلسوز
حرف شما صحيح ولي بعدش چه ؟ متاسفانه به جهت برخي مصالح كه سيد عزيز مطلعند بنده ديگر نمي توانم اينجا خيلي راحت بتنويسم وگرنه برايتان توضيح ميدادم كه مساله به اين سادگي ها نيست و ممكن است تا سالها طول بكشد ...
سهشنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۴ صبح
پاسخ: خانم حلما گمان فرمودند همه مثل سيد قدرت دارند در برابر سيل اتهامات و فشارها بايستند و بدون اينكه خم به ابرو بياورند يك سال يك وبلاگ را به روز نگهدارند، وبلاگي كه خيليها ميخواهند سر به تنش نباشد! تازه فكرش را بكن كه سايت:
http://chamankhah.com هم باشد! بنده خدا، صبر، صبرش به سرآمد و گرفتارياش به حدّي رسيد كه جاي گفتن ندارد. خدا به دادش برسد! ايول سيد...! :)
سلام سيد خدا
من طلبه اي ساده ام و بچه جنوب شهر تهرانم و از مال دنيا چيز زيادي ندارم . ولي يك پيكان دارم كه اگز امر داير شود بين بي ماشيني من و زنداني شدن پسر پيامبر حاضرم بفروشمش و به شما قرض بدهم . چون حقيقتا برايم قابل تصور نيست كه سوار ماشينم شوم و در زندان به ملاقات شما بيايم .شماره ام را كه داريد . يك پيامك بزنيد در خدمتم برادر .
چهارشنبه ۲۲ دي ۱۳۸۹ - ۱:۱۹ عصر
پاسخ: :) فداي مرام برادر عزيزم...! سلام اخوي. بزرگواري برادر جان. خداوند وعده فرموده كه نيّت عمل خير را چونان خود ِ عمل اجرت دهد. همين نيّت شما ثواب خيرش را دارد، إنشاءالله. نگران نباش. يكبار هم كار كشيد به آنجا. حكم دادند از دادگاه خاص كه دوست ما برود صد روز ميهمانشان باشد. حتي بنده خدا با لباس شخصي رفت و خود را تحويل داد. حكم را گرفت و آماده رفتن هم شد. وسايلش را جمع و جور كرد. وصيتنامهاش را هم كه چندين سال پيش نوشته بود، جلوي دست گذاشت. تنظيمات چند وبلاگ مختلف را هم طوري قرار داد كه اگر يك هفته به اينترنت متصل نشد، رمز سايت مخصوص آن پير خود به خود علني شود و سايت هم باز شود. در چند سرور مختلف كه اگر يكي را هم بستند، ديگري بازگشايي شود. خيلي كارها را انجام داد. رفت و قرار كه به رفتن شد، دختر آن پير دادگاه را بخشيد. چرا؟ چون اين ديگر آخر بدنامي و ننگشان بود كه اين اتفاق بيافتد! ميداني...؟! وقتي آن بديها و زشتيها با جدّ سادات، حسينبنعليع رفت، ديگر اين اعمال آنچنان قبح پيدا كرده كه هر كه به اين سادگي قساوت كند، پلشتي خود بر اطرافيان عيان نموده! اگر به خاطر چند سكه طلا دوست ما را به زندان بياندازند، مفتضح خواهند شد و پير اين را خوب ميداند، بهتر از من و شما. نگران نباش برادر. حالا چند روز هم غذاي آنجا را بخورند اتفاقي نميافتد، حداكثر سيگاري ميشود و بيرون ميآيد! خداوند جزاي خيرت بدهد برادر. خيلي خوشحالم كرديد. فقط آمدي كمپوت يادت نرود! :) ياعلي
پيشنهادي دارم . بگو اگر حقيقتا خواهان بازگشت به زندگي هستند مهريه و ساير مطالبات مالي را مجضري ببخشند ...
يكشنبه ۲۶ دي ۱۳۸۹ - ۳:۱۶ عصر
پاسخ: صبر كن برادر...! مگر دقت نكردي در كلامشان؟! گفتند كه زوج برگردد. نگفتند كه زوجه برگردد تا شرط شما محلي از اعراب داشته باشد! اينها هم براي خودشان جك و لطيفهاي هستند آخر خنده! :)
بنده متوجه نمي شوم . مي شود توضيح دهيد چه فرقي بين برگشتن زوچ و برگشتن زوجه است ؟!!!
دوشنبه ۲۷ دي ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۴ عصر
پاسخ: داداش شما كه فلسفه خواندهاي! برگشتن شما با برگشتن زن شما تفاوت ندارد؟! مگر شما از خانه رفتي بيرون كه بازگردي؟! مگر شما در خانه خودت نيستي الآن؟ پس كجا بايد بازگردي؟! اين يك بازي كودكانه است كه پدرزن سالهاست بدان مشغول است، بازي اين كه كي اول حرف بزنه بين دو تا بچه كه با هم قهر هستن! وقتي ميگويد دوست دارد زوج به زندگي باز گردد، يعني دارد اتهام ميزند كه زوج زندگي را ترك كرده است! اصل طرح اين مطلب يك تهمت است و پذيرش آن يعني پذيرش اتهامات دروغين پدرزن! حالا بگو ببينم «سياست ِ فرهنگ» با «فرهنگ ِ سياست» تفاوت ندارد؟!

هنوز ما نمرديم كه پسر پيغمبر اسير يه مليون باشه تو اين غربت. اگه هنوز پول كم داري يه زنگ بزن شده از زير سنگ برات جور ميكنم. اصلنم غصه نخور كه وسيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون ...
شنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۰ - ۳:۵۸ عصر
پاسخ: نه الحمدلله... كلهم اجمعين شد همان دو و هشتصد، يعني يك تومان نحله تبديل شد به دو و هشتصد، آن هم توافقي و خلاص. منتظر رأي بايد باشم و تا بيايد تمام است. تشكر از تمام همراهان. اين وقت همايش تعيين نشد؟ ارديبهشت دارد ميرسد، بنده هم مقاله دادهام. كي برويم دانشگاه تهران؟ :)
يه كله پاجم طلب ما سيد خدا ....
چهارشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ - ۲:۴۳ عصر
پاسخ: إن شاء الله با كله پاچه شما، با هم يه جا...! خدا يارت! :)
و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون ...
مادر زنم كه خدا حلالش نكند جايي گفته بود به دخترم گفته ام تو جوابش را نده و حتي سيم كارتت را بشكن تا من كاري بكنم با اين حيوان - يعني سرباز مظلوم امام زمان در اين غربت - كه كارش به جنون بكشد. كجاست كه ببيند انساني كه اراده اش نشكند و ايمانش فرو نريزد از هر تهديدي فرصتي خواهد ساخت ...
سهشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۴ عصر
پاسخ: براي شما هم يك جايي رزرو شده است در اين عالم. نگران نباشيد. تا خدا هست زندگي بايد كرد، امتحان هميشه هست و اين دنيا فارغالتحصيل ندارد. امروز نباشد فردا، نه، پس فردا. هميشه بايد در تلاش بود! :)

يك راه ديگر كاسبي هم به ذهن من رسيد كه در اين بلبشوي گراني ظاهرا به ذهن باباي خانم عزيزم كه به شدت با مشكلات مالي دست و بازو نرم مي كند نيز رسيده است. و آن اين است كه از خدا بخواهي به تو دختر بدهد بعد مي روي مهرش را با اصرار بالا مي گيري و عند المطالبه مي كني. آن وقت هر وقت كم آوردي از مال دنيا دخترت خودش قلكي است براي تو. مهر را اجرا گذاشته و كاسبي مي كني با دخترت. البته كاملا شرعي و قانوني. همان كاري كه اين روزها مادر زن بنده با من مي كند. اين هم راهي است. راستي عكس نداري از جلسه دادگاه. به نظرم شما هم بعضي آخوندها را بشناسي كه اين گونه ارتزاق مي كنند ....
شنبه ۱۸ تير ۱۳۹۰ - ۱۱:۲۶ صبح
پاسخ: اين فرمايش شما را بنده شخصاً ديدم، تهران كه رفته بودم چند سال پيش، سري به زندان اوين زدم. كاري داشتم آنجا كه با زندانيان مهريه ملاقات كردم اتفاقي. چند نفر از آنها ابراز ميكردند كه فريب خوردهاند و خانمي اصلاً فقط براي كسب درآمد و تلكه كردن، خودنمايي كرده و به نكاح ايشان درآمده و سپس بلافاصله مهر را اجرا گذاشته كه كسب درآمد نمايد. البته آن روزها مرد را به زندان ميانداختند و پول هم معلوم نبود به دست زن به اين سادگي برسد، ولي امروز كه تقسيط ميكنند، خيلي راحتتر ميشود يك درآمد درازمدت به دست آورد! خدا كمكت ميكند. نگران نباش! ياعلي
سلام سيد خدا
تو اين سه سال دو تا طايفه رو با صبرم زمين گير كردم ولي باور كن كلا تو داري منو ديوونه ميكني با اين نوشته هات. با خودم ميگم يا همش دروغه يا اين زن جماعت واقعا ديوانه تشريف دارن. آخه چطور امكان داره همچين رفتارايي. در ضمن با اين اوضاع و احوال يعني منم بايد كم كم منتظر اين جور پيامكا باشم از اين جماعت نامرد اهل كوفه ....
شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۲:۳۳ عصر
پاسخ: سلام برادر عزيزم. عموم انسانها را جامعه ميسازد (به استثناي خواص كه جامعه را تحت تأثير قرار ميدهند). امروز جامعه در حال ساخت زناني است كه همچون «نازنين» در ساختمان پزشكان شدهاند، مثل «كتي»، مثل «شيرزاد». رسانه به عنوان بخشي از دستگاه فرهنگسازي جامعه، سالهاست كه زنان ما را ميسازد، به گونهاي كه عوارض آن ديگر براي همه قابل مشاهده شده است. اينجور پيامكها نشانگر تحولي در شخصيت دختران جامعه ماست. عدم تعادلي است كه بين «ميل به هويت اجتماعي» و «ميل به تكيه به قدرت مردانه» ايجاد شده است. اين انسانهاي دوگانه دچار آسيبهاي روحي ميشوند و اثر آن افزايش بيماريهايي مانند MS و افسردگي و مانند آن است. جامعه وقتي فرهنگ ميسازد، به كسي امان نميدهد، درو ميكند، جا نميگذارد. استثناي خواص قدرتمند جاي خودش، مردم عادي كه رأي مستقل ندارند، جامعهپذير ميشوند. خردهفرهنگها يا همان جامعههاي كوچك هم آدمهايشان را بر اساس الگوي خود ميسازند. من نميدانم آيا شما هم پيامك دريافت خواهيد كرد يا نه، ولي اين را ميدانم كه از الگوهاي زنانه موجود در جامعه ايراني دور نخواهيد بود. اين نتيجه يك استقراي قريب به يقين است كه همه ما آن را درك كرده و ميكنيم. از نگرانيتان نگرانم، ولي گذشتهام ثابت كرده اين نگرانيها ثمرهاي ندارد. نگراني از ديگران اساساً بيمعني است. ما بايد نگران خودمان باشيم. نگراني هواهاي نفساني خودمان، نگران فريبي كه ما را هدف گرفته است. نگران اينكه در اين معركه خلاف رضاي خدا عمل نكنيم و كينهها ما را به اعمال ناشايست نكشاند. برايتان بهترينها را آرزو ميكنم و التماس دعا دارم.
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذالك ....
چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۳ عصر
پاسخ: السلام علي الحسين و علي عليبنالحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين... :)

ريختند
بالاخره ريختند
با مامور و دستبند و يك گله آدم نما
زن و مرد
خيابان را بند آوردند
خلق مبهوت كه چه شده؟
برخي مي پرسيدند آمده اند كه استاد را ببرند؟
به در همان موسسه كذايي كه ميداني
قيامتي شد برادر
گفتم حرف همان است كه گفتم طلاق در مقابل مهريه
دادخواست اعسار من چند روز ديگر نهايي مي شود
و مرد باكي از بند ندارد
علي الخصوص كه بند نامردي باشد و سند مظلوميت
كه مظلوميت حقانيت مي آورد
اقلا با ضريب يك
قبول نمي كنيد بچرخيد تا بچرخيم
همان شد كه گفتم
چقدر احمقند برخي انسانها
سه سال است عذاب مي دهند عالم و آدم را
بعد سه سال همان مي كنند كه اول بايد مي كردند
و خودشان مي مانند و دريايي از ترديد و آبروي رفته يك عمر
و دختري دست دوم
و نفرين مردم
و من مي مانم و آرامش
و خدايي كه ديگر در همين نزديكي نيست
كه كلمه نزديك هم حق مطلب را ادا نمي كند
ديشب جمكران بودم
و امروز سحر حرم
فقط براي اينكه تشكر كنم
و بگويم
چقدر امروز دنيا زيباتر شده است
خداي من ....
چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ - ۷:۴۹ صبح
پاسخ: لا إله إلا الله... خدا جزاي عملشان را در همين دنيا بدهد إن شاء الله.

نترس برادر
ذره اي نترس
مامور كه با دادي خود را كنار مي كشد
نه حق ورود به منزل يا محل كارت را دارد
نه قدرتي
نه اسلحه اي
فقط يك گزارش گر است
از بقيه هم حتي اگر كوچكترين دادي زدند مي تواني شكايت كني
اعاده حيثيت
جريمه نقدي و شش ماه زندان
خيالت تخت
الان همه از من همين را ميخواهند
و من يك بار ديگر با خدا معامله كردم
و گذشتم
وگرنه الان من با مامور آنجا بودم
ولي ديدم بيش از اين نمي ارزد
البته راه حل دومي هم هست
كه تلفني گفتم
به اين راه حل شك داري
آن يكي تضميني است
فقط كافي است شماره اي را كه مي داني بگيري
مردم افتخار مي كنند كه به ياري پسر پيامبر مظلوميت بشتابند
هر راهي را كه انتخاب كني
يك مساله را يقين بدان
ان مع العسر يسرا فان مع العسر يسرا
در قرآن كم پيش مي آيد كه يك آيه پشت سر هم تكرار شود
لطيفه اي دارد اين مساله معيت عسر و يسر ....
چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ - ۱:۳۱ عصر
پاسخ: تشكر از اظهار محبت شما. إنشاءالله با اهل بيت عصمت و طهارت(ع) محشور شوي كه محبت آنان دروازه بهشت است. از كثرت دانش شما هم مطلع هستم، چند وقت پيش صداي مباركتان را از راديو معارف شنيدم، كارشناس يك برنامه بوديد. خيلي خوشحال شدم. إنشاءالله خدمت اگر رسيدم درباره اين مسأله «معيّت» كه فرموديد استفاده وافي خواهم كرد. التماس دعا :)

ميداني برادر
بعضي وقتها با خودم فكر مي كنم تو بايد كاري را كني كه شايد يافتن اجازه شرعي براي آن كمي سخت باشد
اما به نظر تنها راه نجات تو مي رسد
من اگر جاي تو بودم اين كار را مي كردم
قطعا
حجت شرعي خود را نيز بر اساس ضرورت و عسر و حرج مي يافتم
خدا رحمت كند مرحوم حسيني را
مي فرمود
آخرين مرحله تفاهم با انسان هاي غير قابل تفاهم
تفاهم به رعب است
بگذارم و بگذرم .....
سهشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ - ۴:۱۷ عصر
پاسخ: اجازه شرعي را بايد از مجتهد جامعالشرايط بگيرم، تا وقتي كه مجتهد نيستم! كدام مجتهدي اجازه ميدهد براي ...؟! همان صبر بهتر! خداوند باز خواهد پرسيدمان: مگر زمين من وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ (نساء:97). فعلاً مدتي را در هجرت بودن به كه در غل و زنجير كيد دشمنان خدا (دروغگويان دشمنان خدا هستند). تشكر!

تارك الصلاه بود
و تارك الصيام و الحجاب و الخمس و الذكات و التمكين و ....
محال بود بدون آرايش و اودكلن از خانه بيرون برود
با همكلاسي هاي دانشگاهش از من كه شوهرش بودم صميمي تر بود
اذن شوهر و رضايت همسر را علنا مسخره مي كرد
مادرش هم همينطور
پدرش مي گفت او را زن طلبه كردم كه درستش كند
در رابطه جنسي چنان خواسته هايي داشت كه كلمه «انحراف جنسي» هم عمق فاجعه را نمي رساند
اكثر دوستانم با من قطع رابطه كردند كه زنت زن ما را هم خراب مي كند
شب و روز پاي ويدئو و فيلم هاي سوپر نشسته بود
موسيقي حرام دوست داشتني ترين شنيده اش بود
قرآن را با گستاخي پرت مي كرد
مي گفت هميشه از عبا و عمامه متنفر بوده
دعوايمان سر ماهواره داشتن بود و بيرون نريختن موهايش
وقتي پدرش هم اعتراضي مي كرد رسما سرش فرياد ميزد كه خفه شو
محرم و نامحرم را حساسيت زيادي مي دانست و غيرت را حسادت
آرزويش اين بود كه برود امريكا و خواننده شود
و من سه سال مي گفتم «الرجال قوامون علي النساء»
و شب و روز تلاش مي كردم كه درستش كنم
تمام اطرافيانم به ستوه آمده بودند كه اين هرزه را رها كن
درست شدني نيست كه نيست
اما من قبول نمي كردم
و مي گفتم «الرجال و قوامون علي النساء»
مثل بيشتر طلبه ها كه اين آيه را همينطور معني مي كنند
اما عاقبت نشد كه نشد ....
مي داني چرا سيد خدا؟
چون من معناي آيه را درست نفهميده بودم ...
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۶ صبح
پاسخ: خدايا... اُف بر اين تهاجم فرهنگي كه از آستين سريالهاي تلويزيوني و مدارس آموزش و پرورش و گردهمآييهاي خانوادگي، قلمبه زده بيرون و دختران جوان ما را به ناكجاآباد كشانده. دلم را سوزاندي. من هم از اين خبرها دارم برايت. من هم چشيدهام. تفاوت در اينكه زن ِ تو حداقل دختر ِ آخوند نبود! اين است كه عهد كردهام ديگر به عقد دائمي رضا ندهم. خوب است كه پيامبر ص هم دائم را «واجب» نكرده، براي كسي كه ترس از گناه نداشته باشد. سن ما هم گذشته است جواني كردن و سربههوايي. بياعتماديم به دختركان اين جامعه را در همين ترسيمها ميبيني. به همين خبرهايي است كه بارها شنيدهام از دوستان ِ طلبه و غيرطلبه، حال تو هم ميبينم از همين قصص كم نداري برادر. خداي را شكر كن كه به اندك رنجشي خلاص شدي، كه پروندهاي مشابه ديدهام، بنده خدا كارش به ...، مرد آمده خانه و دو نفر را به كلانتري فرستاده و دادگاه كيفري استان قم نخواسته سنگسار پس از 15 سال در قم تكرار شود، از ترس فشار رسانهاي غرب كه نمونه مشهودش آشتياني بود، به 100 ضربه شلاق تمامش كرده. وقتي اين داستانها را ميشنويم چه كنيم؟! جز غصه خوردن براي جامعهاي كه رهبرش صدها بار فرياد تهاجم فرهنگي و ناتوي فرهنگي و جنگ نرم را سر داده و نظام هنوز راه خود را نميشناسد. انديشه استاد ره هم به حدّي از غنا نرسيده كه كارساز باشد كه به فرمايش خود، دو ماه پيش از رحلت: ما فونداسيون سه شهر علمي را تأسيس كردهايم كه اگر بناي آن ساخته نشود، مسلمين در خانه بيگانه زندگي ميكنند. و ما هنوز در خانه بيگانگانيم و حسرت روزي را ميخوريم كه مسلمان خانهاي اسلامي داشته باشد. چه ميشود كرد با اين فونداسيون؟ ميشود مردم را بخوانيم كه در اين چالهچولهها و ميان تيرآهنها به سربرند و زير باران و تگرگ و برف خيس شوند كه هنوز سقفي ندارد اين سرا؟! فكر ميكني چند سال طول ميكشد تا اين سه بنا ساخته شود؟ با اين همه اهمال كه ما در خودمان و دوستان و رفقايمان سراغ داريم؟ خدا به فريادمان رسد! اندوهگين شدم. خدا صبرت دهاد! دعاگويم.

نماز نمي خواند به درك
تمكين نمي كرد به درك
خودش را براي همه آرايش مي كرد جز مني كه شوهرش بودم به درك
با پسرهاي دانشگاه لاس مي زد به درك
قرآن را با بي شرمي پرتاب مي گرد به درك
از طلبگي متنفر بود به درك
عادت داشت خودش را با ديدن فيلم هاي سوپر ارضا كند به درك
اين كه اسرار شوهرش را براي همه با آب و تاب تعريف مي كرد به درك
حريم خصوصي نداشتن من به درك
حاكم كردن مادر رواني و پدر احمقش به زندگي مان به درك
همه اينها به درك
اما يك درد بالاخره يك روز من را خواهد كشت
اينكه من چرا انقدر ساده بودم كه چندين سال از عمرم را تلف او كردم؟
تو نمي داني سيد خدا؟
چرا ما طلبه ها انقدر ساده ايم . . .
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱ - ۲:۰۰ عصر
پاسخ: ميفهمم چه ميگويي، ولي نام آن را سادگي نميگذارم، ايمان به كلام وحي شايد بهتر تبيين كند اين رفتار را. وقتي به ما گفتند كه بايد به زن رحم كرد و او را گرامي داشت و بر خطاهايش بخشيد، اين كلام را با جان و دل پذيرفتيم و به قواعد اخلاقي آن پايبند شديم. ثواب آن را نيز متوقّع هستيم از خداوند بلندمرتبه كه خلف وعده نميكند. اما وقتي بساط سوءاستفاده ميشود، نبايد رها كرد كه «عفو به اميد توبه است» و اگر اميدي به بازگشت نباشد، حتي خداوند نيز طوفان نوح به پا ميكند! پس هم گام اول را درست رفتي و هم گام دوم را. إنشاءالله! :)
من معتقدم بعضي دخترها حتي اگر تخم حرام هم نباشند اقلا تخم حيضند . نمي دانم چرا . ولي مطمينم
چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ - ۳:۳۹ عصر
پاسخ: نه ديگه برادر، اينقدر تند نرو! بعضي چيزها قابل اثبات نيست! اعتقاد به چيزي كه قابل اثبات نباشد و مبدأ حجيّت نداشته باشد، «رجماً بالغيب» حساب ميشود و اعتبار ندارد.
سلام سيد خدا
من هنوز هم راه را همان مي دانم كه قبلا هم گفتم.
كلوخ انداز را پاداش سنگ است.
من اين جماعت را خوب مي شناسم
خودم هم نزديگ به چهار سال درگير با يكي ديگر از همين توهم زده ها بودم
پدرش هم از همان اعضاي موسسه كذايي بود كه ميداني
البته جديدا به دليل دزدي سيصد ميليوني اخراجش كرده اند
محترمانه گفته اند استعفا داده
راه حل گرفتن يك وكيل بي دين است
با اختيار مطلق دادن به وي
من وكيل سگ چند تايي مي شناسم در اين شهر
فقط يك پيامك بزني راست و ريستش مي كنم
جواب خدا را هم مي شود داد
هم تو مضطري هم آن فرزندان مظلوم رسول خدا
همسايه اين جماعت كه بودم بعضي روزها در كوچه مي ديدمشان
قلبم خون ميشد از مظلوميت و درد خودم يادم مي رفت
تا ديرتر از اين نشده وكيل بگير
آن هم يك وكيل سگ بي دين و ايمان
.....
چهارشنبه ۷ تير ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۲ عصر
پاسخ: چه بگويم؟! جز اينكه: «صبــــــــر مـــــــــيكنيــــــــــــم!» :(
چند روزي نبودم برادر در اين اينترنت كذايي
الان آمدم
اول سلام
دوم بازي اين جماعت نا نجيب با فرزندان رسول خدا
اما از تو در عجبم
چرا وكيل نمي گيري سيد خدا ؟
چرا يك وكيل حرام زاده را مثل سگ هار به جانشان نمي اندازي
عموي هرزه مطلقه من كه در جرياني وكيلش بود
من آنجا فهميدم كه حرام زادگي برخي وكلا يعني چه
چرا اين حرام زاده ها را به جانشان نمي اندازي تا سر جايشان بنشينند آخر اخوي؟
چرا اين بازي را تمامش نمي كني؟
به خدا دختراني هستند كه افتخار مي كنند زن تو شوند
من اين را با همه وجودم مي گويم
رها كن اين نسناس جماعت را با سگ ترين وكيل هاي اين آب و خاك
لعل الله يحدث بعد ذلك امرا
شنبه ۲۴ تير ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۸ صبح
پاسخ: ميگويي چه كنم؟ بروم وكيل بگيرم كه چه؟ مبارزه كنم كه فرزندان را از مادرشان جدا كنم؟ حالا كه او خودش رها كرده بچهها را... گناهي گردن من نيست. ولي اگر حضانت را بگيرم و به هزار زور و تزوير و نيرنگ وكلا، بعد هم شكايت پشت شكايت، فردا از خدا هم نترسم، از وجدان خودم شرم نميكنم؟! بگذار هر چه ميخواهند بكنند. من امروز به بچهداري خود دلشادم و از اينكه به تكليف عمل شود بايد راضي بود. اگر بتوانم چون گذشته، همان يكسالي كه فرزندان را نگهداري كردم، صبحها يك پرستار پيدا كنم، كمي كار آسانتر ميشود. البته اين را حدس ميزنم كه دوباره بچهها را بگيرد و بخواهد اذيت كند. جز صبر چه چاره؟! اگر بايد بين لامروّتي و صبر يكي را برگزيد، ترجيح ميدهم دومي را انتخاب كنم. بگذار مسعود هر چه ميخواهد در اين دنيا مبارزه كند. گمان ميكني به چه برسد؟! تمام اين دنيا را خداوند به فرعون و نمرود و جبابره عالم داد، چيزي نبود! اين يكلاقبا براي به دست آوردن چه مبارزه ميكند؟ چيزي در اين دنيا يافته كه ارزش دعوا داشته باشد؟ تمام اين دنيا چند ميارزد؟ دختر را آنچنان فريب داده كه از خورشيد و ماه در دست داشتن سخن ميراند كه راه پدر را رها نكند، عجيب اينكه اصلاً سخني از راه پدر نگفته بودم! آدمي كه بحثهاي خانوادگي را به پدرش ربط ميدهد، معلوم است كه از كجا خط ميگيرد! بدبخت مسعود، خودش هم فريب خورده است، فريب نفس خود را، و نميفهمد چه ميكند! بگذار همه تلاش خود را بكند. لذت من از تماشا كردن تلاشهاي بيهوده اين بيچارگان است اخوي كه راه به جايي نميبرد! اينكه هي حركات تكراري انجام ميدهند، نشان از ناتوانيشان دارد، بچهها را ميدهند و بازپس ميگيرند و دوباره روز از نو! :)
خدا رحمت كند استاد فقيد را
ميگفت عجب به تحليل ها اصلي ترين دام شيطان براي شماست
و اوج جلوه گاه نفستان
بگيريد مقابل اين طغيان نفس را
و لجامش بزنيد
و الا بد جور زمينمان مي زند
من نيز در كشاكش درگيري با ولد حيضي از اين جماعت نسناس
زياد ديدم اين عام البلوايي را
ذهنم عجيب درگير است
كه شايد چه خطري انقلاب را تهديد كند
از اين موسسه كذايي
پنجشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۰ صبح
پاسخ: دلواپسيات را ميفهمم. چندان اما نگران نيستم. آنچه ماندنيست از اين انديشه، آزادانديشي است. اما بدانديشي، هرگز ماندني نيست. به قداست اين انقلاب عظيم، رفتني است! إنشاءالله.
يكبار رهبر انقلاب فرمودند كساني كه خود شگفت باشند تودهني خواهند خورد
من از اين خود شگفت ها زياد ديده ام
از مرتبطين با اين موسسه گذايي
اتفاقا تودهني خوردنشان را هم زياد ديده ام
نمونه آخرش پدرزن متكبر و نفهم و عياش خودم
و برخي نزديكانش
خيلي نزديك
تا جايي كه
حتي يكيشان مدتي زيرم مي خوابيد (تعبير قرآني است!)
ولي آخر نفهميدم رازش را
تو فهميدي به من هم بگو ...
دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۴:۱۸ عصر
پاسخ: فرموديد عمومي كنم، سمعاً و طاعتاً نمودم، ولي آن تعبير قرآني را بنده نيز نفهميدم. اميدوارم ريبه نداشته باشد! :(
البته پيام قبلي خيلي هم خصوصي نيست
عمومي اش كن همه ببينند
شايد ديگران توانستند رمز گشايي كنند جعبه سياه دست دوم زيد ما را
دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۴:۱۹ عصر
پاسخ: يك نكته كمكي نميفرماييد تا بتوانيم رمز را بگشاييم؟! ممنان! :)
وقتتو تلف نكن سيد خدا
عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمي بزرگ شود
هرزه مطلقه منم چند بار بعد طلاق از اين پيامكاي به ظاهر تنبه آميز زد
ميدوني بهش چي گفتم
گفتم وقتتو تلف نكن جنده جون
من استفراغمو نمي خورم
. . .
پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۹ عصر
پاسخ: بابا عفّت ِ كلام! :) خيلي داغوني انگار اخوي...! كامانمن! باهات موافقم، ولي يه كمي نرمتر :)
من جاي تو بودم وكيل مي گرفتم و هر روز يكي شان را مي كشيدم دادگاه ويژه . يك روز پدرش را يك روز برادرش را يك روز دايي اش را. شكايت و آبروبردن هم كه در اين مملكت راحت ترين كار است. باور كن جا مي زدند. مادام كه آن پير افعي كه پشت اين ماجراست ضرر زيادي نمي پردازد همين آش است و همين كاسه. به راحتي مي توان هزينه اقدامات ايشان را به شدت بالا برد. از ما گفتن !
چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ - ۱:۰۸ عصر
پاسخ: سكوت را بيشتر ميپسندم. بگذار هر چه ميخواهند تقلاّ كنند. آخر اين دنيا مگر كجاست؟! گمان ميكنيم چند روز زنده هستيم؟ وقتي نظريه رشتهها در فيزيك را ميخوانم، اين همه دنيا كه ميتوانند موازي هم باشند، هفت آسماني كه خداوند توصيف فرموده، احساس ميكنم تمام دنيا لحظهاي بيش نيست و قطعهاي كوچك از خلقت خداوند و ما حالاحالا كار داريم در عوالمي كه اصلاً توجهي به آنها نداشتهايم. هزاران چشم از دهها بُعد موازي اين عالم در حال ديدن ما هستند و ما چه غافليم. چقدر تلاش كنيم براي اينكه دو روز بيشتر احساس غرور و پيروزي داشته باشيم. پيروزي در چه؟ در جنگي كه اگر آتشش را افروختهتر كني، بيشتر در آن ميسوزي. بگذار تمام تلاش خود را بكنند، براي چيزي كه هرگز به دست نخواهند آورد. پيروزي براي آنان، توهّمي بيش نيست. مادرم ميپرسيد براي چه اين كارها را ميكند؟ گفتم بسيار ساده است، احساس شكست ميكند، هم فرزندان را پس داده و هم مطلقه شده، حالا احساس غبن دارد كه به كمالي كه ميخواسته دست نيافته. آتش دعوا پايين آمده و دودها كنار رفته، تازه دارد ميبيند چه ضرري كرده، طاقت ندارد، فوت ميكند كه گر بگيرد كه هوا غبارآلود شود كه اول خودش و بعد ديگران نبينند چه خطايي واقع شده. آسوده هستم به اين سبكبالي. تشكر! :)
براي اينكه تحقير پدر زن نشوند را نفهيمدم
ولي در كل توبه گرگ مرگ است
من هم به هرزه مطلقه خودم همين را گفتم
وقتي بعد طلاق هي پيامك مي زد
و واسطه مي فرستاد
شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۱ - ۸:۵۴ صبح
پاسخ: واجب شد آن 16 مغالطه را بر وبلاگ بگذارم. يكي از مغالطههاي عيني پدرزن همين «تحقير» است. وقتي امر او اطاعت نشود، آنچنان تحقير ميكند كه فلاني از مسير اسلام و انقلاب و ... خارج شده و با آنچنان لحن وارستهگونهاي كه يارو سنگ روي يخ ميشود. هر جا مينشيند ميگويد: فلاني هم بالاخره خسته شد، دست از راه اسلام و انقلاب برداشت! اين تحقيرهاي شديد اطرافيان را از تخلّف ميترساند. من بسيار چنين حالاتي را ديدهام. آنقدر جلوي ما ديگران را تحقير كرده كه با لحنش كاملاً آشنايي دارم. اين مطالب را در جزوه المغالطات نوشتهام. ميگذارم روي اينترنت.
فقط كار تو نيست سيدخدا
براي من هم از اين زبانها زياد ريخت آن هرزه تارك الصلاه
كسان ديگري دارم كه از اين هم بدتر شده شرايطشان
زن به گريه و التماس افتاده
اما سيد خدا
نكن
رفيقي ده ساله دارم كه هشت سال درگير طلاق و رجوع بود
كار به محلل هم كشيد
اما نشد كه نشد كه نشد كه نشد
تمامي شروطت را هم كه بپذيرد
باز هم گرگ زاده گرگ شود
به جاي اين كارها برو وكيل بگير مهريه بخشيده را از حلقومشان برايت بيرون بكشد ...
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ - ۸:۵۴ صبح
پاسخ: بله برادرم. اتفاقاً موردي در همين نزديكي ميشناسم مشابه همين قضيه. آنها هم هر بار طلاق و بعد زن دوباره عشوه و طنازي و مرد اسير شده و قصه تا سه بار طلاق پيش رفته است. ميدانم چه ميگويي. اگر عرض كردم راه بازگشت با جبران باز است، اين را نيز ميدانم كه توفيق توبه پيدا نميكند. خودشيفتگي و نارسيسم اجازه نميدهد. ماجراي همان روايتي است كه شنيدهاي: خدا توبه شمر را هم قبول ميكند، ولي توفيق توبه ندارد. و گرنه اگر سادهانگار بودم، عيد غدير سال 89 كه آمد دم در خانه و دستم را بوسيد خام ميشدم. ماجرا اينگونه بود كه دقيقاً شب عيد غدير سال 88 رفت، بعد از همه دروغها و دغلها، روز عيد غدير 89 آمد و جلوي در خانه دستم را بوسيد. گفت: اجازه دهيد بيايم داخل منزل و ...! عرض كردم: اين:كه دستم را بوسيديد يعني متوجه دروغها و تهمتها و اشتباهات خود شدهايد و ميخواهيد رفتار خود را تغيير دهيد؟ ناگهان مود ايشان تغيير كرد و رفتند كانال همان شخصيت بد، فرمودند: نه، اصلاً. من همانم كه بودم. فقط آمدم به دليل سيادت به شما تبريك بگويم و بروم. ايشان رفتند و من يقين كردم هرگز نميتواند توفيق اصلاح براي خود فراهم كند. دلم ميسوزد براي ايشان، نه اينكه از روي حقد و كينه عرض كنم اين معنا را. ولي حقيقتاً كبر و غرور انسان را زمينگير ميكند كه خود نگارنده حقير نيز از اين قاعده مستثني نيست و بايد به خدا پناه ببريم. تشكر از اظهار محبت شما.