نظردهنده: بنده خدا
خدا حفظشون كنه !!!
يعني واقعا مادرشون دلتنگشون نميشه ؟؟؟
عجب دلي ! ؟؟؟
ارجحييت پدر به فرزندان!!!!! ؟
![]()
خدا به شما و والده مكرمه صبر جميل عطا كند.
شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹ - ۳:۲۱ عصر
پاسخ: عجيبه... واقعاً چرا دلش تنگ نميشه... همه در عجبند!
سلام
خدا حفظش كنه !
اميدوارم همه آرزوهاتون براي فرزندانتون
براورده بشه و خدا نگهدارشون باشه .
شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ - ۷:۴۲ عصر
پاسخ: عليك سلام... خدا رو شكر... بالاخره يكي پيدا شد عربي فصيح بفهمه! تشكر از اينكه اميدوارم كرديد... تصميم دارم گاهي عربي بنويسم... بلكه آماده بشم براي نوشتن پاياننامه... محتواش مشكلي نيست، اما اينكه بايد به زبان عربي نوشته بشه كمي نگرانكننده است، آنهم عربي فصحاء به سبك آخوند خراساني كه خود عربها هم براي فهميدنش بايد به سراغ شروح بروند! :)
خدا رو شكر كه سبب اميدواري هم نوعي شدم
اميدوارم هيچگاه نور اميد در دلتان به خاموشي نگرايد .
بهر حال اميد وارم موفق باشيد برادر گرامي
و به خواسته هاي قلبيتان برسيد.
التماس دعا
شنبه ۱ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۷ عصر
پاسخ: سپاس بيكران از لطف زايدالوصف پروردگار كه مخاطبين فهيم نصيب وبلاگم كرده است. اما شگفتا كه هر كه در وبلاگ بنده مينويسد استعاره در نام را ترجيح ميدهد به جاي صراحت در بيان آن... نميدانم علت چيست... عصر حاضر را دوران شفافيت اينترنت ميپنداشتم و دوران پردهپوشي و پنهانكاري در ارتباطات مجازي را پايانيافته تلقي ميكردم، لكن در اين چند صباحي كه صراحت را در وبلاگم به حدّ - نزديك به - نهايت رساندم (حدّش نهايت است يعني هرگز به نهايت نميرسد :) هنوز رنگي از ترانسپارنسي نميبينم. به جز خواهرزادهام كه اين پيام را دريافته و به نام مينويسد، حتي نزديكترين افراد نيز مستعار مينويسند! باز هم سپاس از شما كامنتر گرامي!
فكر كنم علت اين باشد كه همه كساني كه به اينجا سر ميزنند بقول شما از آشنايانند به اين علت شايد ترجيح ميدهند كه براي هم ناشناس باشند ولي شما كه معتقدين ميشناسيد افرادي كه
باهاتون همدردي ميكنن يا به نوعي تبادل نظر .
منهم غريبه نيستم
آشناي آشنا و همبازي دوران كودكي
كه چه زود گذشت
به هرحال گذر ايام ممكنه باعث ايجاد فاصله بشه ولي
از بين برنده روابط نيست
شما هم گاهي در پرده ابهام مينويسيد و نه هميشه شفاف !!!
از مشكلات همان دوستتان .......
كه خالي از لطف هم نيست نوع نگارشتون
پس بگذاريد اين ابهام باقي بماند حداقل براي لطفش .
![]()
التماس دعا كه سخت محتاجم به الطاف بيكرانش
يكشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹ - ۷:۱۲ عصر
پاسخ: گاهي در پرده ابهام... كنايه زيبايي بود... :) من همه همبازيهاي دوران كودكيام را دوست داشته و هنوز دارم. شگفت است اينكه هرگز نتوانستم از خاطر ببرم دوراني را كه شكلدهنده شخصيت امروزم است. همبازيهاي دوران كودكي خود را به نام در خاطر دارم... به نام...! اگرچه حسرت كودكي نخورده و نميخورم كه پايان دوران وابستگي و امروز ورود به دوران استيبليتي خيلي برايم خوشايندتر است و هميشه در كلام اشاره كردهام كه «خدا را شكر دوران ذلت گذشت و عزت رسيد» و كودكي را عصر ناداني ميدانستم و در اختيار غير بودن از معلم و مدرسه و خانواده و در برابر همه ضعف داشتن و دوران ضرورت تسليم! چند صباحي پيش موي سفيدي بر عارض به نظرم رسيد (موي كنار صورت و نزديك گوش) شاد شدم... گفتم خدايا يعني به سن پختگي نزديك ميشوم... خدايا روزي تمام محاسن و موي سرم سفيد خواهد شد و به كمال عزت و افتخار خواهم رسيد! جالب اينكه دوستي دارم با چند تار سفيد مو كه هر ماه رنگ مشكي ميزند از ترس پير شدن! گويند فلسفه سپيدمويي آن است كه ابراهيم را با فرزند مشايعتي افتاد به ديهي و كسان بديدند و پدر از پسر بازنشناختند، به لحظه دست به دعا برداشت كه خدايا تفاوتي قرار ده ميان من و اسماعيل كه خوار مردمان نشوم و تأثير كلام را بسي افزون كند در مخاطب چون سفيدي موي بيند و بزرگي قدر شناسد! خيلي خوشحال شدم كه كودكيام را به خاطر آورديد. از كودكي فقط خاطره آدمهايش طيش خاطرم است و لذت همبازيهايش كه دست روزگار و قهر تقدير از همهشان دورم ساخت به چند گره ميان چند بزرگ كه شكافها انداختند ميان دوستان! اينكه همدرديكنندهها را گفتم كه ميشناسم، نه به جزم، كه حسي است پنهان، هر كلامي انحصار در گوينده خود دارد، نادان بودند ويتگنشتاين و شلايرماخر و تمام هرمنوتيكيهايي كه متن را صامت ميپنداشتند! كلمات صدا دارند، حرف ميزنند و چون بنان (سرانگشت) نويسنده خود را بانگ ميكنند. وقتي عبارت را ميخوانم نويسندهاش را حس ميكنم. مثلاً متن فوق را گمان به كسي دارم كه مدتها پيش با فرزندي خردسال براي آخرين بار ديدهام او را. اما آيا درست است يا نادرست، اصلاً مهم نيست. وقتي سايهها را نميشناسي براي هر يك اسمي بگذار، صحيح و غلط ندارد، مهم اين است كه ديگر آنها را «ميشناسي»! مگر ما آنهايي را كه نامشان ميدانيم «ميشناسيم»؟! شناخت ما آدمها از هم فقط قدر همان نام است، بگذار هر نامي دوست داريم براي هم بگذاريم. نام شما هم همان «بنده خدا» چه تفاوت! :/ به اندازه كافي نوشتهام ابهام داشت عزيز؟! :/ مرا عجيب به ياد عزيزي انداختيد، عجيب!
در مورد نخست كاملا موافقم
اما مورد دوم اتفاقا در عشق (عرفاني نه مجازي) هيچگاه سوختي نيست و هر چه حرارتش بيشتر جا افتاده تر و دلچسب تر !
حالا واقعا شناختين ؟؟؟؟
يا علي مدد
به اميد حق
دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸۹ - ۸:۵۲ عصر
پاسخ: بگويم «شناختم» كه دروغ است، اگر هم بگويم نه، هكذا... واژه «شايد» را انداختم اول عنوان وبلاگ كه مجبور نباشم هميشه «سفيد» يا «سياه» سخن بگويم... گاهي «خاكستري» منطقيتر است! تا حدّي حدس زدهام... بيگمان از كسان منيد كه تازگي هم وبلاگم را يافتيد... قبلاً هم پيام صريحي شايد... نميدانم... اگر دانستنش اين مباحثه آرام را ناآرام ميكند يا قطع... ندانم آسودهترم... درباره «عشق عرفاني» چه داريد؟ ميخواهم بدانم چيست و چه معنا دارد... چيزهايي شنيدهام، ولي هنوز نفهميدهام... دركش سخت است يا كودني من مانع است؟! ؛)
منهم ترجيح ميدهم همچنان ناشناس باقي بمانم و فقط ترسم از اينست كه خداي نكرده حدس وگمان اشتباه شما نكند ديگران را به دردسر بياندازد .البته كه از يك قوم هستيم ولي فكر نميكنم بتوانيد حدس بزنيد چون هيچ پيام صريحي قبلا برايتان نداشتم . اين را گفتم كه شبهات را پاك كنم .
من آرامش را دوست دارم و به آرامش و بي غرضي اين گفتمان احترام ميگذارم و بهتر اينست كه مرا همان بنده خدا بدانيد . بنده خاطي و گنه كار كه رويي سياه دارد و غمي بزرگ ....
باور اين كه شما از عرفان چيزي ندانيد برايم سخت است . به هر حال من عارف نيستم و علم و صلاحيت بحث و روشن نمودن مطلب را هم ندارم. بهتر است براي آگاهي بيشتر از اهل علمش كمك بخواهيد!!!
ميدانم كه سئوال شما نه براي آگاهي خود بلكه به قصد محك زدن بنده حقير بوده كه بايد بگويم من براي خود از عشق عرفاني توجيحاتي دارم . خدا را بگونه اي در قلب خويش احساس ميكنم و به روش خود مي ستايمش و شكرش بپا ميدارم كه شايد از لحاظ شما و امثالهم قابل قبول نباشد . كه البته دراين مورد توضيح بيشتر ندارم.
من قصد بحث و روشن نمودن مطلب را ندارم فقط همانند شاگردي در برابر استاد جواب پس ميدهم . همينو بس !
به نظرم عرفان يعني رسيدن به اصل يك از اصول دين كه همان توحيد است (يعني خدا شناسي محض) همانا كه رسيدن به عرفان است نه در كلام بلكه به واقع در دل و جان . به فرموده مرحوم علي آقا قاضي طباطبايي:
انسان به جايي برسد كه چشمش بشود چشم خدا اراده اش بشود اراده خدا و وجودش بشود وجود خدايي و ..........
و يا : بنده به جايي رسيده باشد كه اصلا اراده اي از خودش نداشته باشد جز اراده خدا و اراده خود را اصلا نميبيند تا اراده كند . و اين مبنا عرفان اهل بيت (ع) و قاضي هاست ...
( اگر به جمله هاي كوتاه بسنده ميكنم ببخشيد كه مجال زياده گويي نيست)
هم اراده شدن خدا با اراده بنده : شعار عده اي از عرفا خدمت به خلق است اينان كساني هستند كه با مراقبت و مجاهدت منزل را پشت سر ميگذارند و از خانه دل بسوي كعبه خدا هجرت ميكنند و ........... پس خدا شاخصارهاي شوق واشتياق را در بوستان دلهاشان سر سبز ميكند و سوز محبش را در قلبهايشان شعله ور ميسازد و آنها را در گلزار هاي قرب و مكاشفه خويش سير ميدهد و از جام محبتش جرعه جرعه مينوشاند .......
مرجع :كتاب عطش نوشته علي قاضي
كه ايشان خود از عرفاي بزرگ و بر حقي است كه شاگرداني همچون آيت الله بهجت و كشميري و حسين طباطبايي و حسن طباطبايي و..... دارند .
وقتي كه اينها رو ميخوانم كم ميارم و از هيچ و تهي بودن خود خجل ميشوم كه اين بزرگان كجايند و ما كجاييم
به هر صورت ميدانم كه شما همه را ميدانستيد و ميخواستيد بدانيد من چه در چنته دارم كه مع الوصف در اين وادي فقير فقيرم .......
اگر گفتم عشق عرفاني منظورم عشق حقيقي و رسيدن به خداي يگانه است كه خود به آساني ميسر نمشود و سعي ميخواهد و جهد و علم پس توقعي بيهوده است كه در كلامي بگنجانيمش . اينها را ذكر كردم كه بدانيد از سر شكم سيري و همينطوري چيزي نگفتم !!!!!
سرتونو درد آوردم شرمنده التماس دعا
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۱ صبح
پاسخ: پروردگارم گواه است گاه نوشتن آن سطور قصد تفتيش يا استفسار پندارهاي شما را نداشتم. غرض فهم خود بود كه سلسلهها ديدهام، با عرفايي نشست و برخاست كرده و هنوز اندر خم همان كوچه اولم. زبانم قاصر كه توصيف كنم آنچه ديدهام و درك نكرده، عطشي كه هر چه آب بر آن رفته فروننشسته و هنوزم آزار ميدهد. نام بزرگاني كه سيري در سلوكشان كردهام را در وقتي ديگر فهرست ميكنم كه بدانيد چه خسران عظيمي است با اينان رفتن و توشهاي برنگرفتن! كلام خميني ره آزارم ميدهد كه در رسانه رسمي منتشر شد: «اگر كليد بهشت را به ما بدهند، دو ركعت نماز هم ديگر نخواهيم خواند» جز اين است؟! هر چه به ذهن خود فشار ميآورم نميفهمم چرا بايد با داشتن كليد بهشت نماز هم خواند؟! اما امير (ع) ميخواند و عبادت ما را هم اينگونه توصيف ميكند: «عبادت بردگان و عبادت تاجران» او (ع) ميگويد: «عبادت بر سه گونه است؛ گروهي از ترس جهنم كه اين عبادت بردگان است و گروهي به شوق بهشت كه عبادت تاجران و گروهي به عشق خدا كه عبادت آزادگان چنين است». عبادت خود را حكايت كرده در آخر كلام حكماً. چون ما را نسزد چنين سلوك كردن. من كه هنوز در درك اصل تفاوت ميان «عشق و شهوت» نيز اسيرم و استفراغهاي فرويد معدهام را ميسوزاند و انديشهام را مكدّر ميسازد، چه كنم تا دركي از «عرفان متعالي» يافت كنم، عرفاني كه فقط ادعايش را شنيدهام و هنوز چيزي بعينه از آن نديده. تا كلام شما را شنيدم، اميدي يافتم شايد به چند كلمه چيزي برايم واضح شود... تشنه به دنبال آب است، هر جا بيابد مينوشد، حتي در كامنتستان يك وبلاگ! اساتيد ما ميگفتند: «واي بر كسي كه بپرسد تا كسي را به ندانستهاي خوار كند»! ما هم التماس دعا
سلام مجدد
روز بخير پس برادر من ديديد كه نوشته هاي من حقير بدرد شما نخورد زيراكه من در اين باب يك فرد بي سوادي هستم كه تمام افتخارش مطالعه چند كتاب است كه به شمارش انگشتان نيز نمي رسد شما جهت رفع تشنگي روح در اين مورد بايد به دريايي برسيد كه من خوابش را نمي توانم ببينم. برادرم اگر كه همه افراد همچون بزرگان و اساتيد بر جسته جنابعالي مي بودند كه اين همه سياهي در قلبها حكمفرما نبود. همه سپيد بودند و قلبها از آن حق بود و خداي تعالي.
من قبل از اينها گفتم كه در مقابل اطلاعات شما زبانم قاصر است و مرا به چالش هم كه بياندازيد چيزي نصيبتان نميشود . چون من دانسته هايم در حد فهم ودرك ناتوان و ضعيف خودم است . گفتم كه فقير فقيرم در اين مورد ! دستانم خالي ست اگر چند جمله اي گفتم (كه حتما شما بيشتر از نيز ميدانيد) فقط جهت اين بود كه فكر نكنيد اتفاقي چيزي نوشتم خلاصه شرمنده كه اميدتان اينجا نا اميد شد و چيزي بواضح دستگيرتان نشد !!!
و يك خواهش اينكه مراقب حس تشنگي خود باشيد و از هر آبي ننوشيد كه بعضي آبها آلوده است و هر چند ظاهري پاك و زلال دارند ولي درونشان پر از انگل (به گفته خويش كه تجربه فرموده ايد!) است. تشنگي خود را در چشمه هاي جوشان حقيقت واقعي رفع كنيد نه در چاله اي گل آلود چون ......
و در آخر مي گوييم كه خدا وعشق او در قلب همه ماست بايد سياهي ها را پاك كنيم و كينه ها را بزداييم و شعله حسادت را خاموش كنيم ... و بعد از يك خانه تكاني اساسي برسيم به ذات اقدس او كه اين خود نياز به سير و سلوك دارد.
بزرگترين ايراد ما ميداني چيست؟
به اينكه چيزهاي زيادي مي دانيم ولي به آنها عمل نميكنيم.
ساده ترينش اين كه يادمان ميرود هر گامي را با ياد او برداريم و هر كاري را با نام او آغاز كنيم ! {مثل همين كامنتهاي ساده}
پس دانسته ها به تنهايي كفايت نميكند عمل به دانسته هاست كه كليد موفقيت است .
پاينده باشيد وبرقرار
التماس دعا
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹ - ۱:۳۵ عصر
پاسخ: سلام. ميدانيد مشكل همين است: عمل كردن! گاهي عمل به علم نكردن از دور تابلوست و هر كه ببيند ميفهمد و خود از همه بهتر. ولي گاهي عمل نادرست آنچنان پيچيده ميشود كه سوت ميكشد مغز انسان از تنوع بلاهايي كه ابليس سر ما ميآورد. به ما گفتهاند: صد انسان معمولي از سؤال و جواب محشر خلاص ميشوند و كارشان به سرانجام ميرسد و يك عالم هنوز اندر پاسخ به سؤالات نكير و منكر است! علم در برابر علم... كمر انسان را ميشكند. ميداني منظورم چيست؟ عرضم اين است كه براي عمل نكردن به يك علم صد شعبه ميزند قلب انسان و به صد مغالطه مياندازد و هزار پيچيدگي كه همه توجيه است براي تخلف از علم راستين و حقيقي. گاهي اين علم در برابر علم از خود نفس است كه خلاصي از آن نيست مگر خداي تنبه دهد و سري به سنگي و خطا واضح شود و راه روشن گردد. اما گاهي نيز ديگري علم ناسره را علم ميكند و به گمراهي ميكشد جماعتي را كه طعن شما از اصطلاح «انگل» به اين مطلب اشاره داشت. بنده اگر به خطا رفتم گرفتار اين دومي شايد شده باشم. حداقل امروز اينگونه ميپندارم كه نادرستي گفتار كسي را علم گرفتم كه از علم هيچ نداشت. پس تخلف از عمل به علم يا به ناداني است و جهالت و يا به جهل مركب كه علم ديگري ميپوشاند علم حقيقي را كه همان باب توجيه و انكار جدلي است و سوم گمراهي به واسطه علم پنداشتن گفتار ناداني است كه دعوي علم كرده است و تو باور ميكني و سالها دنبالهروي و گرفتار خود ميشود به اين تبعيت ناراست! اينكه از هر كس نبايد گرفت به جاي خود، اما چاره غفلت توجه به تمام تنبهات است كه پيرامون ماست. همين اشاره شما و توجه به آن كمك است. ما همه به تنبه هم محتاجيم در جامعه و پايداري اجتماع به همين است. دَعبم اين است كه هر چه فرصت است غنيمت بدانم و هر چه ميشنوم پند بگيرم و هر چه ميبينم عبرتم باشد. كلمات شما نيز إنشاءالله مفيد است براي بنده و هر آنكه به اين وبلاگ گذرش افتد. تشكر
در زمين عشقي نيست كه زمينت نزند آسمان را درياب !!!!
يا علي
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹ - ۵:۴۸ عصر
پاسخ: از زمين خوردن نميترسم، اما اگر زمينت بزنند به نامردمي و بيمرامي... خيلي سوختن دارد...! ديگر به كه ميتواني اعتماد كني، وقتي اعتمادت را از بين ببرند به انسانيت. اما آسمان... گاهي خسته ميشود انسان از اينكه تمام آرزوهايش را براي بهشت بگذارد و دنيا را به حواله جنّت فاني كند. اسلام نيامده تا دنيا را فداي آخرت كند به رهبانيت و زجر تنهايي! بزرگان شريعت گفتهاند: «هم دنيا هم آخرت»! به قول خودماني «هردوانه»! از اساتيدمان اين را شنيدهايم... اگرچه «الدنيا سجن المؤمن» هم وارد شده است! :ه
به نام او
البته برداشت من از اين نكته چيز ديگري بود !!!
به عقيده من منظور اين بوده كه زندگي سرشار از پستي و بلنديهاست و مشكلات هميشه هست و در هر شكست ضربه اي سخت مي آزارد روح و قلب ما را . پس نيك آنست كه هيچ گاه نا اميد نباشيم و خدا را پشتيبان خود بدانيم و هرگز توكلمان را از دست ندهيم .
به هر حال خداوند بر حق است !!!
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹ - ۷:۳۹ عصر
پاسخ: شكست داريم تا شكست... گاهي همه سرمايهات را در تجارتي صرف ميكني و بازار تكان ميخورد و تو ميشكني و ورشكسته ميشوي. گرفتار ميشوي بدهكار ميشوي بيآبرو ميشوي، ولي در نهايت پولي است كه از دست رفته و هر كه ببيند و انصاف در وي باشد، قضاوت ميكند كه دست قضا و قدر بوده و يا اشتباه كردهاي ناشي از درك ضعيفت از اقتصاد. اما شكست انساني معنايي ديگر دارد. كسي از اندروني تو اخبار دروغ بپراكند، به پير و جوان، داديار و قاضي، هر چه نفسش در آيد دروغ گويد، بهترين را بخورد و بپوشد و فرياد زند كه از گرسنگي در تنگنا بودم و پوشيدني نداشتم، بهترين اماكن مذهبي برود و بانگ زند كه در خانه اسير بودم و حق رفتن به مراسمات مذهبي را از من گرفته بودند. هر چه بر سر ميزني كه دروغ است و چه ناكردار دروغي... قاضي اما با خود ميگويد: اين آدم كه ديوانه به نظر نميآيد، مگر مرض دارد كه دروغ بگويد، حتماً به قول معروف «چيزكي بوده كه شده چيزها». شگفتا كه بعضي را خداوند قدرت داده به مدد ابليس لعين از «هيچ» ميتوانند «چيزها» بسازند و نيازي به «چيزك» ندارند! بزرگي از سادات هاشمي در مجلسي ميگفت: «ما از خانداني هستيم كه مال را فداي جان كنيم و جان را فداي آبرو و آبرو را فداي اسلام!» مال را ببرند ورشكست ميشوي، جان را ببرند در هم ميشكني، آبرو را كه اما ببرند كمرت ميشكند و خُرد ميشوي... بلايي است كه گريز ندارد و چونان مرضي كه درمانش نيست. همين است شايد كه خداوند ارزش آبروي مؤمن را از خانه كعبه بالاتر قرار داد! لاي چرخدندههاي دروغ، آبروي انسان خُرد ميشود :)
سلام
آري درست مي گويي برادر گرامي حق با شماست ميفهمم سخن شما را و با جان و دل درك ميكنم زخمه اي كه توصيف كرديد .
اما ما كه به عدالت خدا معتقديم پس بايد بعضي از افراد را واگذارد به او و ما بايد در حق آنها ببخشاييم جفايشان را تا بخشوده شويم هنگام نياز در محكمه الهي كه بي شك همه ي ما حتي ناخواسته گناه آلوده هستيم كه اگر غير از اين بود جزه انبياء بوديم و معصومين !!!
به هر حال معتقدم كه در هر شكست بايد خود را سپرد به نامي حق و بس!
البته نه اينكه انسان از حق خود دفاع نكند . نه! اما قضاوت و عدالت محض مخصوص خداست . البته به عقل ناقص بنده كه اينگونه مي آيد! شايد نظر ديگران متفاوت باشد . و هر عقيده اي بجاي خود محترم است و جاي هيچ بحثي ندارد و فقط اينها اظهار نظر است و تبادل افكار . همين!
البته از قديم گفتند بي گناه پاي دار ميرود ولي بالاي دار نميرود اين گونه هم نيست با هر ادعايي ما مورد شماتت قرار بگيريم . در مصائب زندگي است كه خداوند ميخواهد قدرت صبر و تحمل ما را محك بزند كه از قديم گفتند خدا با صابرين است .
پاينده باشيد و برقرار و البته صابر
چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ - ۲:۳۴ عصر
پاسخ: مطلبي خواندم در جايي به نقل از آقاي مجتهدي تهراني (كه اخيراً مرحوم شد و مدرسهاش در تهران معروف است) ايشان روايتي را خواندند با اين مضمون: «رسول خدا ص فرمود: آنكه خدا او را دوست بدارد و بخواهد گناهانش به آخرت نرسد، همسايه بد يا زن بد نصيبش ميسازد!» خدا كند حداقل گناهان ما به اين سختيها حبط شده باشد! :) تشكر از شما
به نام او
البته برداشت من از اين نكته چيز ديگري بود !!!
به عقيده من منظور اين بوده كه زندگي سرشار از پستي و بلنديهاست و مشكلات هميشه هست و در هر شكست ضربه اي سخت مي آزارد روح و قلب ما را . پس نيك آنست كه هيچ گاه نا اميد نباشيم و خدا را پشتيبان خود بدانيم و هرگز توكلمان را از دست ندهيم .
به هر حال خداوند بر حق است !!!
البته در مورد مطلب قبلي نوشتم كه گويا حذفش كرديد پست مورد نظر بنده را .
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹ - ۷:۱۹ عصر
پاسخ: چيزي در اين وبلاگ حذف نميشود... خاصيت وبلاگ بنده اين است! تنها به آرشيو منتقل شده و بايگاني ميشود. وقتي مطلب جديدي مينويسم، خب بايد پيراسته كنم و كمكم قبليها را كنار بگذارم. اگر بالاي صفحه را بنگريد در ستون اول از سمت راست، تحت عنوان «از فرزندانم» پست مورد نظر شما قرار دارد! سپاس :)
البته !!!
شرمنده كه عجولانه سخن گفتم و بي تامل !!!
كه اين هم يكي ديگر از معايب است .
ممنون از لطف شما
سهشنبه ۴ آبان ۱۳۸۹ - ۷:۴۲ عصر
پاسخ: مدير يك مؤسسه را تأخيري پيش آمد در جلسهاي كه بايستي زودتر حاضر ميشد. عذرخواهي كرد و گفت: «وقتشناسي اين نيست كه هميشه سر وقت حاضر باشي، چه كه اختيار انسان مقهور عوامل پيراموني است گاهي، وقتشناسي اين است كه اگر ده دقيقه تأخير كردي، پنج دقيقه عذرخواهي كني!» خطا و نسيان خارج از اختيار است و عقاب بر آن نسزد. اما آنچه دانا را از نادان ميشناساند، اصرار نادان بر اشتباه خود است و بازگشت سهل دانا از خطا...! تشكر :)
ممنون !!!!
از قديم گفتند حرف حساب جواب نداره !
چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ - ۲:۴۷ عصر
پاسخ: جمله «حرف حساب جواب نداره» مرا ياد حكايتي مياندازد: يك جلسهاي اين شخص بسيار دروغ گفت و بسيار منزجر شدم، طوري كه كاملاً مشخص بود، خانه كه آمدم تلفن كرد... گويا ميخواست يه جورايي ارزيابي كند كه تا چه حدّ «روي اعصاب راه رفته است» و آيا موفق بوده يا نه! گفتم: «خانم شما شرمنده وجدان خودت نيستي با اين همه دروغ؟!». گفت: «سيره اهل بيت ع اين نبوده است!». عصباني شدم و پرسيدم: «پس سيره اهل بيت ع آن است كه پدر شما عمل ميكند». پاسخ اين بود: «اهل بيت ع دروغ كسي را به روي او نميآوردند! اهل بيت ع در مقابل بدي نيكي ميكردند!». لحظهاي درنگ كردم و انديشه... منظورشان اين بود كه تو بايد در برابر دروغهايم سكوت كني و در برابر بديهايم نيكي نمايي! ديدم راست ميگويد، با خود گفتم: «حرف حساب كه جواب نداره» و تلفن را قطع كردم. شماره را هم بلاك كردم كه ديگر روي گوشيام زنگ نخورد! خب حرف حساب جواب نداره، داره؟! البته در جلسات بعدي دادگاه نيز همچنان ايشان دروغ ميگفت و من به ياد ميآوردم كه «حرف حساب جواب نداره» :)
ولي برام جالبه با اين اعتماد به نفسي كه داره چطور در پست هاي شما نظر دهي نميكند و هيچ توجيه يا اعتراضي ؟؟؟؟
جاي بسي سوال يا تعجب !!!!!!!!!!!
ببخشيد كه هر چي مينگارم براي شما ياد آور شخص يا مطلبي است كه ممكن است بيازاردتان .......
چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ - ۷:۵۸ عصر
پاسخ: آزار نه... اصلاً. من آزارهايم را ديدهام و آبديده شدهام. :) ايشان با اينترنت آشنا نيست، حتي رايانه نيز! همين اعتماد به نفس زياد كه اشاره فرموديد سبب شد براي يادگيري رايانه تلاش نكند. اصرار كردم برنامهنويسي را به تو آموزش دهم نخواست، فتوشاپ را كه بيشتر دخترها به آن ابراز علاقه ميكنند پيشنهاد دادم، هدفم اينكه سرگرمي و مشغوليتي باشد تا كمتر به انديشههاي ناصواب پدر نزديك شود، ابتدا پذيرفت، يك رايانه در اختيار ايشان گذاشتم و ده دوازده CD آموزش فتوشاپ مقدماتي و پيشرفته. دو سه روز مشغول شد و خيلي زود رها كرد. گمان كردم شايد پيچيدگي فتوشاپ او را رمانده كه الگوي مكينتاش را شركت ادوب از ابتدا ملاك قرار داده، كورل دراو اما خيلي ويندوزيتر است. يك دور آموزش آن را خريدم و كامل نصب كردم. باز هم استقبالي نكرد. امروز هم اگر بخواهد به اين وبلاگ دسترسي داشته باشد و محتواي آن را ملاحظه كند، بايستي از زن برادر خود كمك بگيرد :) يك دوره اسم ايشان را كلاس خياطي نوشتم، كاملاً رسمي بود و بعد چند ماه مدرك رسمي فني و حرفهاي هم اعطا ميكرد. بعد يكي دو ماه مورد تمسخر خانواده خود قرار گرفت و رها كرد. كوزهاي خريدم و مقداري رنگ گواش و چند قلمو و تعدادي طرح اسليمي دادم كه شايد نقاشي اسليمي گل و بوته روي كوزه سرگرمش كند و دست بردارد از اين پدر بيمرام. دو سه روز بيشتر نكشيد كه رها كرد. خيلي زحمت كشيدم كه مشغول چيزي شود كه سرش شلوغ شود و بحث علمي با پدر را رها كند. به ميمنت اختلاف پسرخالهاش با زن خود يك دوره بحث و بررسي مسائل و مشكلات خانواده، پدرش گذاشته بود در منزلش كه خودش اسباب مشكلات ساير خانوادهها را فراهم ميكرد. آنجا بود كه رسماً پدرزن روش زندگي متدينين در جامعه را مبتني بر سلطنت معرفي كرد و روش زندگي دانشگاهيان را مبتني بر مشاركت! آخر سر رفتم هر چقدر توانستم قالب و ابزار و لوازم شيرينيپزي خريدم و ماهنامه «هنر آشپزي» را مشترك شدم. چون هر ماه اين نشريه به منزل ميرسيد، مدتي توانست ايشان را مشغول نگهدارد. البته ازدواج دوم پدر ايشان نيز كمك بزرگي كرد. سرگرم شدن پدرزن به زن دوم مدتي بحثها و توجهات او به دختر را كاهش داد و نزديك به يكسال آرامش در زندگي ما خودنمايي نمود. اما زن دوم از پدرزن شكايت كرد و كار به دادگاه كشيد و پدرزن تمام مهريه را داد و طلاق گرفت زن! دوباره مشكلات رخ نمود و تا انتها كه ميدانيد! كار بنده از آزار گذشته است. به قول مادرم ميخواستند شوهر را به تيمارستان بكشند، موفق نشدند، ولي انديشه كه ميكنم حالم چندان هم كمتر از نياز به اقامت در مراكز رواندرماني نيست :))
چه فرصتهايي را از دست داد متاسفانه !!!!
شايد يادگيري تمام ايتها براي هر شخصي هدف يا آرزو باشد ولي نخواست حتما ..... البته شايد علاقه نداشتند كاش فرصتي قايل ميشديد و به چيزي كه دوست داشت مشغول ميشد ( حتي درس خواندن) شما كه اين همه هزينه به گزاف كرديد كاش جايي خرج ميشد كه ميخواست !!!!!
به هر صورت ميدانيد من به قسمت و سر نوشت معتقدم شايد قسمت اين است حتما حكمتي است كه بنده از آن قافل است .
فقط خدا ميداند و بس .....
چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۶ عصر
پاسخ: مشكل از آنجا ناشي ميشد كه پدرش همه اين مسيرها و فعاليتها را كفر ميدانست و بعضي را لغو و مغضوب پروردگار. همان زمان اين بچهها مدرسه هم ميرفتند پدرشان نكوهش ميكرد كه اين درسها همه كفريات است كه غربيها براي دنياپرستي خود ساختهاند! فرموديد درس خواندن، با هم يك مسابقه گذاشتيم، يعني بنده پيشنهاد كردم كه شما يكبار در كنكور شركت كرده و قبول نشدهايد و بنده يكبار شركت كرده و قبول شدهام. حالا دوباره با هم شركت ميكنيم اگر من قبول شدم شما 10 سكه از مهريه را ببخش. ايشان شرطي گذاشت، گفت به شرط اينكه درس نخواني و بدون مطالعه شركت كني، قبول كردم. سه سال پيش بود و كنكور شركت كرديم. ايشان رتبه 105900 شد و بنده 5314، باز هم من قبول شدم و ايشان پيام نور فقط مجاز شد! بگذريم كه ده سكه را نبخشيد و گفت: «من يك سكه قول داده بودم» و بعد همان يك سكه را هم روز دادگاه از خاطر برد و در مهريه قرار داد! در دادگاه مهريه حتي ادعا كردند كه يك سكه هم مهريه عقد موقت بوده كه براي رفتن به آزمايشگاه خوانده بوديم، آن را هم مطالبه كردند! كه البته قانوناً فقط نصف آن بر عهده زوج است! من با درس خواندن مشكلي نداشتم كه حتي تحريص به آن هم كردم. اما مشكل اين بود كه وقتي هفت هشت ماهه است جنين، روي صندلي نشستن روزي پنج شش ساعت، بلكه بيشتر، براي هيچكدام مطلوب نيست. اين هم وقت را گذارده، ناگهان سر هفت ماهگي تصميم به شروع قلمچي گرفته براي قبولي كنكور! مدام برود كلاس و بچهها را بايد مادر بنده بيايد نگهداري كند، تا... خب بنده هم اصرار نكردم به مادرم كه زندگي و معلمي را رها كند به خاطر ايشان! ولي مشكل اينجا نبود... مشكل بحثهاي پدر بود! وقتي اينها را مينويسم و مخاطبين ميخوانند، هر كس به زعم خود تحفهاي بر ميدارد و لبخندي بر لب كه عجب زندگي مسخرهاي داشتهاست اين مرد! شايد براي خواننده تنها يك لبخند تمام حس خواندن را توصيف كند، ولي براي آنكه مينويسد به سادگي نگذشته و به نرخ ارزان تمام نشده است! بهاي گزافي براي آن پرداختهام و سختي فراوان تحمل و انصاف اين است كه صبر بر اينها جز به لطف و كرم پروردگار ممكن نيست. بحمدلله آنچنان خداوند صبوري داد كه او خود در نامه بنويسد و اقرار كند. شما ذيل همين مطلب كامنت گذاشتهايد، نامه را بنگريد... كوه غرور خود را ميگويد و كوه صبر شوهر را. اين نيست مگر نتيجه و حاصل چهار سال سكوت و خون دل خوردن و دم بر نياوردن. كه اگر تكاني به خود ميدادم همان سال اول كار تمام بود و البته به قول مادر شايد بهتر، كه سه فرزند نيز آواره نميشدند به اين دنياي گرگزده! نميدانم، شايد اشتباه كردم كه صبر كردم! :(
البته كه اشتباه نكرديد چون حالا در شرايطي هستيد كه هيچ گونه عذاب وجداني براي گذشته نداريد . واگر اينهمه صبر به جهت بهبود اوضاع نميكرديد شايد احساس گناه كه چرا فرصتي ندادم هميشه ذهن و روح شما را مي آزرد ولي حالا حد اقل پيش دل خود و خداي خود آرامش داريد . ولي اي كاش كه اگر از همان اول ناراضي بوديد صاحب اين سه اولاد نميشديد و حداقل به يكي اكتفاء مينموديد .... خوب به هر حال افسوس گذشته هيچ فاييده اي ندارد مهم حال است و آينده !!!!
و خدا عاقبت ما را ختم به خير كند .
و به گمراهان بينشي عطا فرمايد .....
آمين
پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۳ صبح
پاسخ: :) دقيقاً همينطور است. وقتي آمدند جهيزيه را ببرند، برادر پنجمي (يعني يكي مانده به آخر) اول دويد و رفت سراغ آبشيرينكن. خب ما در قم آب شيرين ميخريم، مثل انزلي نيست (!). پرديسان كه آمديم خريد آب شيرين دشوار شد. من هم وسيله نقليه نداشتم و نزديك ما هم محل فروش آب شيرين نبود. آب لولهكشي را هم كه اصلاً نميشود مصرف كرد. واقعاً شور است! امكان مالي خريد آبشيرينكن نداشتم. ولي 24 سكه از مهريه را پرداخت كرده بودم. يعني همين بهمن 1387 يك پروژه كار كردم براي راهيان نور، همين تشكيلاتي كه جوانان را ميبرند مناطق جنگي را نشانشان ميدهند. مبلغ پروژه يك ميليون و هفتصد تومان بود. وجه را نگرفته ايشان گفت بخشي از مهريهام را ميخواهم، ميخواهم به برادرم بدهم كه ماهانه سود بدهد. مبلغي قبلاً داده بودم اين را هم ميخواست بگذارد روي آن. ميگفت اگر پنج ميليون تومان بشود گفته است كه ماهي 100 تومان ميدهد. وجه را به شكل تراولچك گرفته بودم. تمام را نقداً به همان شكل تحويل ايشان دادم، به اعتقاد اينكه حقيقتاً شرعاً بدهي و ديني است بر گردنم و كلاهگذاشتن سر خودم كه ممكن نيست! بعد كه بحث آبشيرينكن شد، ايشان قبول كرد كه بخشي از مبلغ دريافتي را در حد 160 هزار تومان براي خريد دستگاه بدهد. پس آبشيرينكن عملاً با مهريه ايشان خريداري شد. روز بردن جهيزيه اين دستگاه را از ظرفشويي باز كردند و بردند. خب ما خبر نداشتيم كه براي جهيزيه ميآيند. اگر قبلاً ميگفتند فكري ميكرديم. اما همانطور كه بعدها خودشان گفتند چون قصد «راه رفتن روي اعصاب شوهر را داشتند» به عمد نگفتند كه متحير شويم! ناگهان ماشين نيروي انتظامي آمد جلوي در منزل با يك وانت كه جهيزيه را ببرند! خب بردند. شب آب شيرين نداشتيم، جز مقداري كه در يخچال از قبل بود و خنك. تماس گرفتم و گفتند فردا از شركت ميآييم براي نصب. پول آن را نيز مادرم در اختيارم گذاشت. فردا شب آمدند و نصب كردند. اتفاقاً همان شخصي آمد كه چند ماه قبل براي سرويس دستگاه آمده بود. با شگفتي پرسيد: «پس دستگاه قبلي كو؟» ناگزير شدم حقيقت را بگويم. كمي نگران بودم كه همه مطلب را بداند، شايد خيلي خوب نباشد. ولي گفت نگران نباش، من خودم طلبه هستم. بعد كه آرامش را در كلامم ديد و زندگيام را با فرزندان و اين همه دردسر، قصهاي را تعريف كرد كه در يكي از پستها نوشتهام، قصه «آدمخورها» و اينكه «حالا ديگه از اين بدتر نميشود». آنجا او به من گفت: «علت اين آرامشي كه داري همين است كه وجدانت راحت است» اينكه به اندازه فرصت دادم و آزاري ندادم و صبر كردم و هر چه كردند به خود كردند. علت ناآرامي آنها را نيز در احساس گناهي ميدانست كه دارند. اتفاقاً جالب اين بود كه ايشان نيز لهجه شيرازي داشت و پرسيدم و گفت اهل استان فارس است! اما در خصوص سهتا بودنشان، بنده خود را تبرئه ميكنم... بنده همان اولي را نيز راضي نبودم و به اصرار ايشان قبول كردم. حتي براي اولي از ايشان يك سند در اختيار دارم. ايشان كتباً رضايت خود را اعلام كرد كه اولي آمد! دومي و سومي اصلاً بر اساس خواست نبوده است، به قول رفقا «خداخواسته»! :) خيلي دلگرم شدم از همدليتان! تشكر
چي بگم !!!!!! ![]()
يكشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹ - ۹:۴۱ صبح
به هر حال حتما هر چه پيش آمده خواست خدا و به صلاح بندگانش است حتي در مورد فرزندان ، و اميدوارم موفق در تربيت و نگهداريشان باشيد خدا به مادرتان نيز خير بدهد كه كمك دستتان بوده و قطعا خيلي مديون او هستيد . البته كه همه ما مديون پدر ومادر ومخصوصا مادرنمان هستيم كه شما هم مضاعف !!!
ممنون ، التماس دعا
يكشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹ - ۹:۴۸ صبح
پاسخ: امسال اصلاً تا ناف عيد را بستند، همه چيز مضاعف شد، هم نقش بنده مضاعف شد كه پدري و مادري را با هم بر عهده گرفتم و هم نقش مادرم كه بچهداري و نوهداري را به هم گره زد، سيدمرتضي كه اصلاً مادرم را مادر خود ميداند، باورتان نميشود كه چطور به مادرم دلبسته...! البته خدا شيريني خاصي به فرزندان ميدهد كه لذت همراهيشان، شيرينزباني و ادا و اطوارشان سختي نگهداريشان را ميزدايد. سپاس يزدان پاك بيهمتا را كه ستايش او را تنها سزد و خدايي را فقط او بلد است! انصافاً زحمت را كه مضاعف ميكند صبر و تحمل را هم مضاعف ميفرمايد. دعاي خيرتان پشتيبانم باشد و بنده نيز براي شما عاقبتبهخيري و بهروزي روزافزون طلب مينمايم كه حضرت زهراي مرضيه (س) فرمود: «دعاي در حق يكديگر به اجابت نزديكتر است تا دعاي براي خود»! تشكر
سلام
ممنون از دعاي خيرتان كه همواره محتاج دعايم .
خدا اجرتان را نيز مضاعف مينمايد برادرم مطمئن باش ، به هر حال هيچ نيكي بي پاسخ نمي ماند . ممكن است دير و زود داشته باشد ولي حتم به يقين سوخت و سوز ندارد !
پاينده باشيد
التماس دعا ، خدانگهدارتان !!!
دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹ - ۹:۴۲ صبح
پاسخ: اين علامت تعجبهاي شما شگفتيآفرين است! سهتا سهتا تعجب ميكند آدم وقتي ميخواند. ميمانم كه مثلاً «خداحافظي» هم تعجب دارد، آنهم سه بـ.........ار؟! تشكر از اطميناندهي شما. خدا را شكر. خودش داده هر چه بوده و بنده به توفيق مولا عمل به تكليف ميكند، چه لياقت به اجر و پاداش كه اگر ميدهد آن را نيز به لطف عطا ميكند نه به شايستگي! بزرگواريد.
اتفاقا به نظرم اگر سوره اي ديگر مي آمد شايد اين اردواج صورت نميگرفت كه به انتخاب نامي براي كودك بي انجامد .......
نه؟
خدا همه عزيزانتان را حفظ كند و البته قرار بود به عربي بنگاريد تا تمريني هم باشد براي پايان نامه تان !!!!
پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۱ صبح
پاسخ: أحسنت... به عربي! ولي سخت است ها... عربي نوشتن براي بنده كه هنوز مشكل سواد دارم! تلاش ميكنم. يادتان است هنوز؟! اما اگر سورهاي ديگر ميآمد، يعني به نظر شما اگر هر سورهاي غير از «مريم» ميبود اين ازدواج سر نميگرفت؟ به نظر شما آيا رازي در اين نام نهفته است؟! ؛)
راستي چرا تاريخ وبتان را تنظيم نمي كنيد؟ البته ساعتش درست است ولي تاريخ خير !
اتفاقا ميخواستم از كدش استفاده كنم ولي تنظيم نيست و در غير از پارسي بلاگ هم قابل استفاده است؟؟؟
مثلا ( بلاگفا )
پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۷ صبح
پاسخ: شگفتا... ببخشيد ولي بايد با كمال مسرّت عرض كنم كه مشكل از اسكريپت بنده نيست، بلكه مشكل از رايانه شخصي شماست! اين اسكريپتي كه بنده نوشتهام، تاريخ ميلادي را از رايانه شما ميگيرد و تبديل به شمسي ميكند، ساعت را نيز همينطور. لذا در دستگاه بنده تاريخ و ساعت كاملاً صحيح است. شما نگاهي به تاريخ رايانه خود بياندازيد اگر نادرست است. ضمناً اسكريپتي كه متن آن را گذاشتهام يك كمي تفاوت دارد با آنكه نمايش داده شده. چون در سمت راست تصاويري را به صورت تصادفي در پسزمينه گذاشتهام، اما در اسكريپت اصلي كه سمت چپ كدهاي آن قرار دارد تصوير پيشفرض بانك ملي قرار دارد. اين كد هم اصلاً ارتباطي با سرويس وبلاگ ندارد، بلكه مستقل است و از روي سايت شخصي بنده اجرا ميشود كه البته كسي كه هاست داشته باشد ميتواند دو اسكريپت آن را دانلود كرده و مستقل استفاده كند. اما شما اگر فقط وبلاگ داريد ميتوانيد اين كد را استفاده نماييد و البته اسكريپتها هر بار از روي هاست شخصي بنده فراخواني خواهد شد. اگر مشكلي هم داشتيد اطلاع دهيد يا بپرسيد، اگر بتوانم كمك خواهم كرد، به پاس كمكي كه شما به بنده داشتيد و رنكينگ وبلاگم را با كامنتهايتان بالا برديد. تشكر!
سلام
البته منظورم اين بود شما با توجه به سوره مورد نظر كه به قصد ، استخاره كرديد در تصميم ازدواج مصمم شديد حتما !
پس اگر سوره اي مي آمد كه خوب نبود شايد از اين وصلت صرف نظر ميكرديد.
كه البته اين استنباط شخصي من است .
بر صحت گفته ام اطمينان ندارم ...
در مورد راهنمايي وكمكتان هم در مورد تاريخ سپاسگذارم . بله تاريخ رايانه من ميلادي است . ممنون از توضيحات شما !!!!
پاينده باشيد و برقرار
جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹ - ۵:۴۴ عصر
پاسخ: البته كه تاريخ رايانه شما ميلادي است. مشكل اين نيست. مشكل اين است كه احتمال زياد اين تاريخ ميلادي صحيح نيست. امروز 29 اكتبر 2010 است. اگر تاريخ ميلادي شما همين است كه هيچ، اگر نه بايد آن را اصلاح فرماييد. استخاره... واقعاً آدمي نيستم كه زيايد استخاره كنم براي هر كاري. مگر جايي كه حقيقتاً به ترديد كشيده شوم و اين ترديد با تفكر حل نشود. آنجا هم در بنبستي گير كرده بودم. اين بنبست چه بود، بماند براي بعد. اميدوارم شما نيز موفق باشيد.
سلام
ممنون از راهنمايي شما ، بله درست فرموديد كمي مغايرت داشت با تاريخ اصلي اصلاح كردم و درست شد . متشكر از ياد آوريتون .....
التماس دعا
يكشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۹ صبح
پاسخ: خواهش ميكنم... كاري نبود... قابل نداشت!