نظردهنده: يه بنده خدا

اينو ديگه بايستي از تشيع صفوي بپرسيم كه چه بلائي بر سر اسلام و تشيع آوردند كه مردم،فقط و فقط به روضه خواني روي كردند و نه اهتمام به سرنوشت اجتماعي خودشون.استاد مطهري در كتاب آيندهء انقلاب اسلامي مي فرمايند كه در اين دويست سال اخير،فتاواي مربوط به جهاد و امر به معروف و نهي از منكر،در رسالات عمليه،كمرنگ شده است...
پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷ - ۸:۰۳ صبح
پاسخ: گذشتگان اگر نكاشتند تا ما بخوريم، بلكه ما بكاريم تا آيندگان اين چنين درباره ما نگويند. إنشاءالله نسل امروز و چه بسا نسلهاي آتي بتوانند راه حلي براي مشكلات مسلمانان بيابند و مسأله را حل كنند. تشكر.

جسارتا شما چه پيشنهاد و يا برنامهء كلي مدّ نظرتون هستش؟
پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۲:۱۵ عصر
پاسخ: البته كه نميتوان در اين فضاي كوچك يك برنامه كلّي را تشريح كرد. حقير هم مدعي نيستم كه ميتوانم. اما اندكچيزهايي در نظر دارم كه در انتظار فرصتي هستم تا وقتي نسلم كار را به دست گرفت، به دوستان و همردههايم ارائه نمايم. يك پارچ آب دقيقاً از نقطهاي ميتواند خنك شود كه سردترين بخش آن باشد، يعني خود ِ يخ. از زمين كه به آسمان نميبارد! اگر شيعه دچار انحراف شده، نقطه آغاز در حوزه علميه نجف و نقطه پايان حوزه علميه قم است. من سال 1376 براي همين به قم آمدم. آن روزها با اساتيد خود كه مشورت ميكردم، پس از انتقادهايم، هميشه پاسخ اين بود: خوب درس بخوان، وقتي كار دست تو افتاد، ايدههايت را پياده كن! نه اينكه با اين توصيه موافق باشم، ولي اين را اندك اندك فهميدم كه سنّ مفيد بودن در حوزه علميه حداقل 70 سال است. اميدوارم خداوند به بنده حقير عمر طولاني عطا فرمايد، تا وقتي به سن مناسب فعاليت در حوزه رسيدم، از طريق ارتباط با دوستان، بتوانم ايدههايم را طرح نمايم. حوزه نياز به يك تكان جدّي دارد و نسل امروز، يعني آنهايي كه امروز 70 سال دارند، اهل آن نيستند. بيست سي سال ديگر زمان ميخواهد تا آنهايي كه امروز رنج را ميفهمند كار به دستشان بيافتد. حجم زيادي از نوارهاي استاد شريعتي را هم گوش كردهام، هم ايشان و هم بزرگان ديگر. با ديدگاههاي ايشان نيز آشنا هستم. اميد بسياري به آينده دارم، اگر عمرمان كفاف دهد و آن روزهاي طلايي را ببينيم. سپاس.
سلام.بسيار سپاسگزارم از توضيحاتي كه فرموديد.به قول شاعر:
رنج همدرد،كه داند؟همدرد؛شرح آن است به بيدردان سرد...
من احساس مي كنم كه قسمت قابل توجهي از حوزويان(و حتي فارغ التحصيلان رشته هاي الهيات دانشگاهها)،به موقعيت علمي خودشون فقط به چشم فرصت شغلي و موقعيت و پرستيژ اجتماعي نگاه مي كنند و چندان دغدغهء دين ندارند.من هم دنبال كساني مي گردم كه چنين دغدغه هائي دارند و مي خواهند كاري انجام دهند.كتاب هاي دكتر شريعتي را سه بار تمام خوندم و نيز برخي كتابهائي را كه بر له يا عليه ايشان نوشته شده.و فكر مي كنم قضاوت خوبي نسبت به ايشان و حوزه هاي علميه پيدا كرده ام.توصيه ام به شما عزيز بزرگوار اينه كه پي دي اف مجموعه آثار ايشون رو با همين عنوان از اينترنت دانلود بفرمائيد و مطالعه كنيد.چون سخنراني ها پراكنده اند؛اما كتابها با بازبيني و ويرايش چاپ شده اند و به نظر من مفيدترند.اگه اشكالي نداره و وقت شريف شما رو نميگيره،مي خوام برخي سوالات و شبهات رو از محضرتون جويا بشم.تشكر مي كنم از شما.
پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷ - ۴:۱۰ عصر
پاسخ: سلام. ممنون از توضيحي كه فرموديد. بنده در حدّ همان مقدار اندكي كه ميدانم به حول و قوّه خدا در خدمت هستم. اميد كه از پاسخ برآيم. سپاس.

سلام.لطفا بفرمائيد علت گسست بين حوزه و دانشگاه،عليرغم اين همه شعارها چيه و چرا مثلا نميتونن سيستم بانكداري بدون ربا رو ايجاد كنن؟مشكل از حوزه است يا دانشگاه و يا هردو؟
پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷ - ۹:۱۵ عصر
پاسخ: مشكل نه از آدمها كه از روشهاست. دو دستگاه علمي كه روشهاي ذاتاً متفاوتي در «شناخت» دارند، اساساً قادر به همكاري نيستند، حتي اگر با مهرباني سر يك سفره همبودجه شوند! نظام علمي «دستوري» نيست. علم اصولاً «مستقل» است. دانشمند دانشگاهي به روشي به «يقين» ميرسد كه متفاوت از دانشمند حوزويست. آنها حتي دو كلمه هم نميتوانند با هم صحبت كنند. يقين يكي براي ديگري عين شك است و بالعكس. رنسانس نقطه تحوّل علم در غرب بود. دانشي كه پس از رنسانس توليد شده، با سنّت كلاسيك و مدرسي خود ِ غرب هم متفاوت است، چه برسد با سنّت اسلامي. كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم علامه طباطبايي (ره) و شهيد مطهري را كه مشاهده بفرماييد، دقيقاً نقطه برخورد يك دانشمند حوزوي با جمعي از دانشمندان دانشگاهيست. نتيجه چه؟! وقتي منصفانه به قضاوت بنشينيم هيچكدام قادر به «اقناع» طرف مقابل نيستند. هر كدام آكسيومها و پيشفرضهاي خود را بديهي ميدانند و بر اساس آن به نتيجه ميرسند. در دنيايي كه ديگر هيچ بسيط و مجرّدي در علم قابل پذيرش نيست، فلسفهاي كه ما آن را اسلامي ميخوانيم، بر مبناي مفهوم بساطت و ذوات مجرّد دست به استدلال ميزند. اصالت وجود سراسر مملوّ از مفاهيم بسيط و بدون جزء است. اين بسيطانگاري گاهي به حدّي مضحك ميگردد كه اساتيد متأخر ناگزير ميشوند طفره بروند. استاد مصباح بلافاصله پس از اينكه تمثيل «وجود» به «نور» را از نظر ملاصدرا بيان ميفرمايند، توضيح ميدهند كه البته نور داراي اجزاء است و وجود خير! در حالي كه وقتي صدرالمتأهلين اين مثال را ميزد نور را بسيط ميدانست! و گرنه از اين مثال استفاده نميكرد.

يعني اينقدر فاصله بين حوزه و دانشگاه هست؟هيچ راه حلي وجود نداره؟
جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۲:۱۰ صبح
پاسخ: عرض كردم راه حل هست. اما نه راه حل سياسي. نه با شعار. اينكه كنار هم بنشينيم و پيوسته بگوييم: ما متحديم. اين خوب است. ولي فقط به عنوان مقدمهاي براي گفتگو. گفتگو هم نه گفتگوي سطحي. بايد تا عمقهاي روشي رفت و بحث كرد. ابتدا بايد تاريخچه پيدايش دانشگاه را تحليل كرد، بررسي كرد و مقايسه با تاريخ پيدايش حوزههاي علميه. آدام اسميت اگر چه كتاب ثروت ملل خود را در اقتصاد نوشته است، اما توضيحات خوبي درباره پيدايش اولين دانشگاهها در انگلستان دارد. ماركس هم در كتاب سرمايه، نيازهاي اجتماعي كارخانهها را به تأسيس دانشگاهها شرح ميدهد. وقتي بدانيم دانشگاه در غرب چگونه «اختراع» شد، آنگاه به روشني متوجه ميشويم كه دانشگاه در ايران «بيمار» زاده شد. زيرا خارج از مسيري بود كه بايد براي تأسيس طي ميكرد. دانشگاه در ايران به جاي اينكه مشابه كشورهاي غربي، بر بستر صنايع داخلي شكل بگيرد، رواجدهنده صنعت غربي شد. نتيجه: صنايع داخلي را و تمام فناوريهاي موجود در داخل كشور در عصر خود را ويران نمود. امروز آهنگري ايراني و نجاري ايراني و نساجي ايراني و تمام صنايعي كه در عصر قاجار در ايران قدرتمندانه كشور را اداره ميكرد از بين رفته است. شما دورههاي آموزش نجاري را مثلاً در كشورهاي غربي مشاهده بفرماييد، فلان نوع اتصال چوب را با عنوان اتصال ژاپني ميشناسند. اما هزاران روش صنعتگران ايراني از بين رفت و فقط در آثار باستاني ميتوانيم آنها را ببينيم و ندانيم چگونه ساخته شدهاند! حوزه علميه نيز در همان دوره قاجار دچار مشكلاتي شد. فلسفه به حوزه نجف وارد گشت و توانست بر علم اصول فقه تأثير مستقيم و فراواني بگذارد و نتيجهاش فاصله گرفتن احكام از بستر جامعه شد. فقه را به علمي خنثي تبديل نمود كه تا «استفتاء» نشود، «فتوا» نميدهد! ابتدا بايد نخبگان هر دو نظام علمي متوجه شوند كه نياز به گفتگوهايي آزاد در روشها دارند. بعد هم در فضايي بدون سياستزدگي در سطح بالاترين دانشمندان خود گفتگو نمايند. راه حل به نظر ميرسد اين است.
سلام.سپاسگزارم از توضيحات مبسوطي كه ارائه فرموديد.
به نظر شما الان وظيفهء ما چيه؟ما كه الان نه دسترسي به حوزه داريم و نه دانشگاه و نه اينكه به سن 70 سالگي رسيده ايم تا نوبت ما هم فرا برسه براي اجراي ايده هاي خودمون.سروكار ما بيشتر با مردم عوام و عوامزده است.به عنوان پل ارتباطي اي بين حوزه و دانشگاه از يك سو و مردم كوچه و بازار از سوي ديگر،و نيز با در نظر گرفتن وظيفهء زمينه سازي براي ظهور آقا امام زمان(عج)،چه كار بايد بكنيم؟
جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۹:۰۴ صبح
پاسخ: سلام. وظيفه هر انساني تفاوت ميكند، متناسب با تخصص و ارتباطاتي كه دارد. اما در يك ضابطه كلّي، آنچه به نظر حقير ميرسد اين است؛ استفاده از تمام قوا براي آگاهاندن مردم. وقتي فردي مثلاً ميگويد رئيس جمهور فاسد است، برايش اينطور توضيح ميدهم: رئيس جمهور كه شاه نيست، تا قادر مطلق در تمام امور مملكت باشد. دوره مولي و عبد گذشته است. امروز ايران نيز مثل تمام دنيا با كارشناسي اداره ميشود. رئيس جمهور يك «ماشين امضاء» است. او تنها حقي كه دارد، انتخاب كارشناسان است. متخصصان هستند كه طرحها و برنامهها را تنظيم كرده پيش روي او قرار ميدهند. او اصلاً نميتواند دركي از عمق اين طرحها داشته باشد. زيرا حجم تخصصهاي دخيل در اداره يك كشور آنچنان فراوان است كه اساساً يك انسان قادر نيست بر همه مسلط باشد. او ناگزير است امضاء كند. اگر نكند متهم به بيسوادي و عدم اعتماد به كارشناسان ميشود. پس بايد بدانيم كه «افراد» مهم نيستند. در ساختار يك كشور، در دوران مدرن، آنچه مهم است «علوم» هستند. دانشها هستند كه كشور را اداره مينمايند. كشور ما را اقتصاد سرمايهداري اداره مينمايد. تمام قوانين اصلي همان است كه قبل از انقلاب تدوين شده و تغيير چنداني نكردهاند. اين ساختار مدرن برنامه و بودجه كه امروز در كشور ماست را آمريكاييها زمان پهلوي دوم به ايران آوردند. با مستشاراني كه ترومن تدارك ديده بود. گرفتاري امروز ما ناشي از «آدمها» نيست كه مثلاً حالا به هاشمي فحش بدهيم يا به احمدي يا فلانديگري. اينها همه انقلابي بودهاند. آنچه آنها را به تقابل واداشته، مدلهاي اداره نظام است. مدلهايي كه از دانشها بيرون ميآيند. اگر مردم اين را بفهمند، بار ديگر كه بخواهند رأي بدهند، به آدمها نگاه نميكنند، به عمامه داشتن يا نداشتن يا سيد بودن يا نبودن يا... از او مدل اجرايي ميخواهند و اگر برنامه او مورد تأييد بود رأي ميدهند. هر وقت هم از برنامه تخطّي كرد از طريق نمايندگان مجلس برخورد مينمايند. فرهنگ مردم بايد رشد كند. بفهمند ما شاه را بيرون كرديم و ديگر ديكتاتوري نداريم تا با زور مشكلات حل شود. مشكلات در سايه دانشها حل ميشوند. فرهنگ كه عوض شود، مدلها كه اسلامي شوند، مردم طعم حكومت اسلام را ميچشند، دنيا ميبيند و ميل پيدا ميكند، زمينه ظهور هم فراهم ميشود. موفق باشيد.

بازم ممنون.
من فكر ميكنم قدم اول اين باشه كه در مورد خرافات و مصاديق اون اطلاع رساني بايد بشه.خيلي از مردم دنبال خيلي كارهاي مستحب ميرن اما از واجبات غافلند.
اگه در اين مورد ايده اي داريد بفرماييد.
جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۳:۱۸ عصر
پاسخ: قطعاً همينطور است. غفلت از واجبات و محرّمات خطرناك است. استاد خوشوقت كه از بزرگان اساتيد اخلاق بودند، پيوسته همين نكته را طرح ميفرمودند، اينكه راه اصلاح و رشد و افزايش ايمان، انجام واجبات و ترك محرّمات است. ولي خب بايد ريشهيابي كنيم و تحليل كه دليل اين مطلب چيست؛ اينكه مردم مستحبات را بر واجبات ترجيح ميدهند. وقتي يك رفتار عمومي ميشود، بايستي دليلي عمومي داشته باشد. يك اتفاقي افتاده است كه چنين شده و تا آن را نيابيم بعيد است بتوانيم به سادگي مسأله را حل نماييم. در پناه خدا.

سلام.راحت طلبي هائي كه توسط برخي علما به جامعه تزريق ميشه:يك قطره اشك بر سيدالشهدا،دريادريا آتش جهنم رو خاموش ميكنه و گناهاني به تعداد ريگهاي بيابان رو به ثواب تبديل ميكنه و تا آقا ظهور نفرماين،هر اقدامي بيهوده است و مانع تعجيل ظهور...ممنونم از حوصله اي كه به خرج ميديد.
جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۹:۱۱ عصر
پاسخ: سلام. نه فقط راحتطلبي، كه بدتر از آن، نفوذ فلسفه در علم اصول فقه و سپس فقه، نوعي از فهم نادرست را حاكم نمود. وقتي روش تفقه از روش عرفي و عقلايي به روش عقلي تغيير يافت، بزرگان ما براي فهم معناي يك واژه يا يك عبارت، چارچوبهاي خشك و بسته عقلي را استفاده نمودند. نتيجه اين شد كه برداشتهايي كه آثار نادرست داشتند اتفاق افتاد. مسائل بسيار ساده، تبديل شدند به معضلاتي بسيار پيچيده. يكي از آنها با عنوان «شبهه عبائيه» معروف شده است. يقين دارم اگر آن را با دقت مطالعه بفرماييد شگفتزده خواهيد شد از اينكه چطور اين بزرگان عمر خود و شاگردان خود را براي موضوعاتي كه ثمره عملي ندارند هدر ميدادند. البته به ياد داشته باشيم كه ايشان خود دچار اشتباه شده و از روي عمد كه نبوده، تسلّط منطق صوري و فلسفه ارسطويي بر انديشهشان، قدرت تشخيص موضوعات ساده را از ذهن آنها گرفته بود و به اين مسير كشانده. وقتي روش غلط باشد، نتيجه معلوم نيست درست باشد، قابل اتكا نيست! سپاس.
سلام.در آثار شريعتي هم،منطق يكسويهء ارسطوئي مورد مذمت قرار گرفته و نظر شريعتي اينه كه در پديده هاي اجتماعي،رابطهء علت و معلول به صورت دوسويه و متقابل است.علت،روي معلول تاثير ميگذارد و معلول هم روي علت.مثلا فردوسي شاهنامه را مي سازد و ساختن شاهنامه هم باعث ساخته شدن شخصيت فردوسي.تاثير منفي منطق ارسطوئي بر فقه رو لطفا به زبان ساده توضيح دهيد.
همچنين در مورد بساطت وجود و نظر علامه طباطبائي در كتاب نهايه الحكمه در اين مورد.ظاهرا نظر علامه رو مغاير نظر ساير علما مي دونيد.متشكرم
جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۰:۳۳ عصر
پاسخ: مثال سادهاي عرض ميكنم. اگر چه مثالهاي بسياري وجود دارد. روايت وارد شده كه با «ماء مسخّن به شمس» وضو گرفته نشود. يعني آبي كه زير آفتاب بوده و گرم شده. بعد سؤال طرح ميشود كه اگر آب سرد شد، حالا چه؟! صفحات بسياري از كتابها و زمان زيادي از درسها به اين ميگذرد كه آيا «مشتق» در «مانقضي عنه المبدئ» حقيقت است يا مجاز؟! يعني چه؟! يعني اگر به آب گرم «گرم» گفته ميشود، آيا پس از سرد شدن نيز همچنان ميشود به آن «گرم» گفت؟! مثلاً شخصي نجّار بوده، حالا بازنشسته شده، آيا مردم همچنان او را نجّار صدا ميكنند؟! چون اگر بكنند، پس «آب گرم با خورشيد» پس از سرد شدن نيز همچنان «آب گرم با خورشيد» است! دقت ميفرماييد؟! يعني دقيقاً از روش عرفي كه مردم با آن سخن ميگويند و زبان مبتني بر آن است خارج شده و به منطق داخل شدهايم. وقتي ما روايات را معنا ميكنيم، ميگوييم كه مخاطب رسول خدا (ص) مردم بودهاند، پس به نحوي سخن گفتهاند كه مردم ميفهمند. ولي وقتي وارد فقه ميشويم، به دليل اتفاقاتي كه در اصول فقه افتاده است، كه بحث «مشتق» از همين بحثهاي اصوليست، ناگهان دچار اينطور بحثهاي خشك عقلي ميگرديم. بعد هم كلّي بحثهاي منطقي ميشود و عموم و خصوص من وجه و مطلق و ... هر چه بحث منطقي كه بشود را استفاده ميفرمايند. لذا حكمي كه در نهايت صادر ميشود خيلي دور از فهم عرفي و وجدان مردم در ميآيد. اين آفتيست كه سالهاست گريبان ما را گرفته. اين كاريست كه منطق و فلسفه ارسطويي با ما كردهاند. مفاهيم به شدّت انتزاعي شده و از فهم عادي دور شدهاند. علامه طباطبايي (ره) در موارد خيلي جزئي شايد متفاوت از ملاصدرا باشند. ولي در اصالت وجود كاملاً تابع حكمت صدرايي، وجود را بسيط ميدانند و مجرّد. استاد مصباح، استاد جوادي و بسياري ديگر از اساتيد، همگي اصالت وجود را با همان تعريف صدرايي پذيرفتهاند. اين نيز بحث مفصلي دارد و داستاني. در پناه خدا.
سلام و سپاس از توضيحاتتون.
با توجه به اينكه كلمهء فقه به معناي فهم عميق است،آيا اين فهم عميق هم بايد در حد عرف باشد و وارد شدن به منطق ارسطوئي،در اين عميق شدن،ضرورتي و يا بهتر است بگوئيم فايده اي ندارد؟
شنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۲:۰۴ عصر
پاسخ: سلام. مسأله در «ملاك ِ عمق» است. فرض بفرماييد بنده به شخضي ميگويم: گوشت داري؟ بار ديگر ميپرسم: مرغ داري؟ مردم كشور ما، فارسيزبانان، تفاوت اين دو عبارت را ميفهمند. ميدانند اگر چه مرغ هم نوعي گوشت است، ولي منظور من از عبارت اول «گوشت گوسفند يا گاو» است. خب، حالا يك نفري برود و بر اساس جمله اول، گوشت بوقلمون بخرد، يا گوشت مرغ. آيا وقتي نزد من رسيد، من او را نكوهش نميكنم؟! آيا از او ميپذيرم اينگونه پاسخ دهد: «گوشت اطلاق دارد و هم بر مرغ و هم بر تمام حيوانات و جانواران صدق ميكند. پس من خطايي نكردهام كه مستوجب عقوبت باشم!» من نميپذيرم و هيچ يك از مردم جامعه من نميپذيرد. ولي يك منطقدان، بله، او ميپذيرد، زيرا ميگويد: «گوشت مساوي است با گوشت تمام حيوانات و جانوران!» و اينگونه استدلال ميكند: 1. به او گفتي گوشت بدهد. 2. او گوشت داد. 3. پس اطاعت كرده است و نميتواني ايراد بگيري! ولي مردم اينطور «زندگي» نميكنند. عرف يعني شيوه زندگي مردم و سخن گفتن آنها با يكديگر. آنهايي كه ميگويند ارسطو شيوه تفكر مردم عادي را برداشت كرده و تدوين نموده و علم منطق را ساخته، اشتباه ميكنند. زيرا منطق صوري ابداً شيوه فكر كردم و سخن گفتن مردم ما نيست! اين را به سادگي در همين مثالهاي ساده ميتوان ديد. عمق دادن فهم به بررسي پيچيدگيهاي روابط اجتماعي مردم است. اينكه چطور با هم ارتباط دارند و حرف هم را ميفهمند. سپس بر همين اساس منظور شارع را فهميدن از سخني كه به مردم عصر خود گفته است. تشكر.

سلام.سپاسگزارم از پاسختان.لطفا به اين سوال پاسخ دهيد كه آيا كساني كه ولايت فقيه رو قبول ندارند،صرفا به خاطر قانع نشدن از دلايل مطرح شده،قبول ندارند و يا اينكه مثلا دلايل صريحي بر ردّ ولايت فقيه(لااقل از نظر خودشون)در دست دارند و يا ادعا مي كنند؟ضمنا به نظر شما ولايت فقيه،مطلقه است يا نه؟بازم ممنون.
پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷ - ۱:۲۹ عصر

سلام بزرگوار.يه سوال ديگه:
فرق بين «علت» و «دليل» چيه؟متشكرم از شما
سهشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ - ۸:۵۴ عصر
پاسخ: سلام. علت، دليل، سبب، چرايي، اين واژهها را معمولاً در زندگي روزمره به جاي هم به كار ميبريم. اگر از مردم عادي بپرسيم، همهشان را مشابه و هممعنا ميدانند. اما اگر منظور شما در فلسفه باشد، خب اينها تفاوت ميكنند. علّت به چرايي هستي شيء بر ميگردد. علّت در حقيقت آنچيزيست كه «وجود» چيزي را محقق ساخته. آتش علّت است براي دود. دليل ولي يك حركت ذهنيست و نه واقعي. دليل در حقيقت راهبري و هدايت است. دلالت كردن است از چيزي به چيزي. مثلاً همان دود، ميتواند دليل باشد بر وجود آتش. ما دود را كه ميبينيم استدلال ميكنيم كه پس آتش در كار است. به سبب كه ميرسيم بحث كمي پيچيده ميشود. سبب شبيه علّت است، اما وجود نميدهد. بلكه كمك ميكند به وجود يافتن شيء. مثلاً آتش علّت دود ميشود، اما آتشي كه دود ندارد، كمي آب ميپاشيم، ناگهان پر از دود ميشود. اين دود را هم آتش پديد آورده، ولي به سبب ملاقات با آب. ولي فراموش نكنيم كه اينها را دانشمندان هر علمي به نحوي كه نياز داشتهاند به كار گرفتهاند و طبيعتاً در علوم متفاوت ميتوانند معناي مختلف داشته باشند و حتي در خود فلسفه هم در مكاتب مختلف فلسفي جورهاي متفاوتي معنا شوند. در پناه حق.
سلام.ممنونم از پاسختان.بله البته منظورم در فلسفه بود.
با اين حساب،آيا تمامي علل چهارگانه را مي توان در مقولهء علت،طبقه بندي كرد يا اينكه فقط علت فاعلي ،علت است و ساير علل،در واقع در مقولهء دليل،قرار مي گيرند؟
چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷ - ۵:۴۵ عصر
پاسخ: سلام. احسنت. به نكته دقيقي اشاره فرموديد. حقيقتاً ما يك بحران عجيبي در فلسفه داريم و آن اينكه: هنوز مرز اصالت ماهيت و اصالت وجود مشخص نشده است! بله. اينطور است. نگاه كنيد. يك روزي فلاسفه معتقد بودند آنچه واقعيت را ميسازد «چيستي» آن است. همان ماهيت. ابن سينا هم براي همين مثال مشمشه را زد. اينكه علت فقط به آن «هستي» ميدهد و نميتواند خصوصياتش را به او بدهد. مشمشه مشمشه است و ذات آن تغيير نميكند. خب، ماده و صورت در اين دستگاه تعريف شد. متناسب با منطقي كه حدّ را به جنس و فصل تعريف ميكرد. ماده شد واقعيتي در خارج كه متناظر با جنس است و فصل هم همان صورت خارجيه. در اين دستگاه فلسفي كه منطق مخصوص به خودش هم داشت، البته كه علتها چهار تا ميشدند؛ علت مادي و علت صوري و ... اما وقتي مبناي فلسفه تغيير كرد، با اسفار اربعه ملاصدرا بايد همه اين فروعات تغيير ميكرد، به تبع مبنا. اما نكرد. مثلاً وسط فلسفه اصالت وجود ميبينيد بحث از مقولات عشر به ميان ميآيد كه اساساً ماهيتيست و ربطي به وجود ندارد. كم هم نيست. تناقضهاي درون اين فلسفه بسيار است و اگر با دقت بررسي كنيد، در جاي جاي آن مشاهده ميفرماييد. به همين دليل شايد بوده كه فرد دانشمندي چون استاد فياضي معتقد شده كه مبناي صدرالمتألهين اصالت وجود و اصالت ماهيت با هم بوده است و علامه طباطبايي اشتباه متوجه شده و مسيري متفاوت از ملاصدرا پيموده است. بله، اگر قائل به عليّتي باشيم كه اصالت وجود ميگويد، قطعاً علّت يكي بيشتر نيست و قابل تركيب هم نبوده، اصلاً علّتها همه بايد بسيط تلقّي گردند. ساير عللي هم وجود ندارند تا دليل يا سبب نامگذاري شوند. معلول هم هميشه بوده است. زيرا علت بوده، پس معلول هم هميشه بوده. چرا كه تمام علّتها پشت سر هم معلول هم بوده تا به واجبالوجود ختم شوند. واجب بالذات هم چون هميشه بوده، پس سلسله معاليل هميشه بودهاند و ازلي و ابدي... :))
سلام.ببخشيد كه زياد مزاحم ميشم...
با اين توضيحات شما،تكليف قاعدهء «الواحد لا يصدر عنه الّاالواحد» چي ميشه؟
من هميشه راجع به علل چهارگانه ابهام داشتم كه چطور ممكنه علل مادي و صوري و غائي آفرينش كائنات،در كنار علت فاعلي آن يعني ذات واجب الوجود،كائنات رو به وجود بيارن و عملا علت فاعلي يعني خدا رو به يك علت ناقصه تبديل كنن؟
چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۸ عصر
پاسخ: سلام. «يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيشكي نبود!» آيا اين يك گزاره صحيح است؟ آيا خداوند تنها واجب بالذات در عالم است؟ يعني تنها علّتي كه معلول نيست؟ البته كه اينطور است. ما موحّد هستيم و نه مشرك. پس اگر علّت يكي بوده، قاعده الواحد ايجاب ميكند كه تنها يك معلول داشته باشد. آن يك معلول هم آيا ميتوانسته بيش از يك معلول ايجاد كند؟! تا كجا؟! تا خود ِ من. پس من هم فقط بايد يك علّت براي هستي خود داشته باشم و تنها يك معلول در زيرمجموعه خودم. به اين ترتيب تمام مخلوقات بايد در يك زنجيره تكبهتك قرار گرفته باشند. اين در مقام ثبوت. يك تحليل نظري. آيا واقعيتي كه ما ميشناسيم اينطور شكل گرفته است؟! يعني آن طور كه ارسطو ميگفت عقل اول بعد عقل دوم تا عقل دهم پشت سر هم... نخير. اينطور نيست. بطلان اين نظريه واضح است. اينها ساختههاي ذهن فيلسوفانيست كه هزاران سال پيش هيچ اطلاعي از الكترون و پروتون نداشتند و ماده را بسيط ميدانستند. قائل به هيولاي اولي بودند و نميفهميدند «تركيب» يعني چه. البته در جهاني كه همه چيز بسيط و غيرمركّب باشد، واحد نميتواند بيش از واحد از خود صادر نمايد كه آن هم جاي ترديد دارد. زيرا اصلاً صدور معنا ندارد. در جهان بسيط، همه چيز همانجايي كه بايد باشد هست و تغيير ممكن نيست. زيرا اگر معلولي ميتوانست باشد، حتماً الآن هست. يعني از ابتدا بوده. چون معلول كه نميتواند از علّت تخطّي كند. پس اگر من ميتوانستم باشم، حتماً از ازل بودهام. تولّد و ورود به دنيا نيز به عبارتي مسخره و غيرقابل توجيه بدل ميشود. اگر به اصول اوليه رابطه عليّت توجه كنيد، فوراً متوجه ميشويد كه هيچ تغييري در جهان ممكن نيست. يعني همه چيز همه وقت به همين شكل بدون هيچ تفاوتي وجود داشته و تا ابد هم بدون هيچ تغييري باقي خواهد بود. تمام عالم فريز شده و يخ زده است انگار. دقت كنيد متوجه ميشويد. اين است كه عرض كردم اين فلسفه پر از تناقض است. در پناه خدا.

سلام.با تشكر از توضيحات خوبتون كه خيلي روشنگرانه بود...
آيا در حوزه هاي علميه و يا دانشگاههاي فلسفه،هيچ اراده و تصميمي براي تجديد نظر و رفع اين نوع تناقضات وجود داره؟اگه براتون مقدوره،اسم چند كتاب يا انديشمند (مانند استاد فياضي)رو بيان كنيد.با تشكر و سپاس
شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷ - ۲:۱۸ عصر
پاسخ: سلام. معمولاً عمق اشكال روشن نيست براي بسياري از بزرگان، لذا من نديدم چنين ارادهاي به صورت جدّي وجود داشته باشد. فقط يك مورد، سال 1379 پيدا كردم. يكي از اساتيد حوزه را يافتم كه از ابتداي انقلاب به دنبال يافتن راهحلهاي سيستمي براي مشكلات نظام بود و در همين مسير به ضرورت تحوّل در فلسفه رسيد. بخشهايي از صحبتهاي ايشان را در اين نشاني قرار دادهام:
http://www.aparat.com/v/pQ2c0 مشاهده بفرماييد و ببينيد نظرتان چيست. در پناه خدا.

سلام استاد.يك سوال ديگر برام پيش اومده اگه وقتشو داريد لطفا جواب بديد:با توجه به ادعاهاي افرادي مانند مجتهد شبستري و محسن كديور در مورد حقوق بشر و عدم توانائي فقه در تدوين اين حقوق ،خواستم نظر شما رو هم جويا بشم.سپاسگزارم
سهشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۰:۵۷ عصر
پاسخ: سلام. منشور حقوق بشر، يك بيانيه اعتقادي و نوعي مرامنامه يا منيفست است. فقه ما ناتوان از تدوين چنين بيانيهاي نيست و اتفاقاً به روشني مفاد آن را در اختيار دارد. بيش از آن كه فقهي هم باشد، اعتقادي و كلاميست. اينكه انسان چيست و براي چه زندگي ميكند و چه اهدافي دارد و چگونه عدالت انساني محقق ميشود تا به رشد و تعالي برسد. چيزي كه مهم است جنبه حقوقي و به رسميت رساندن آن است در عرصه بينالملل. ما نيازمند يك علوم سياسي اسلامي هستيم كه بتواند حرف حق اسلام را در جهان تبيين نمايد و يك نظام قوانين ارتباطي با كشورهاي مختلف برقرار سازد، به روشي غير از روش گرگها. كشورها امروز همگي ميدانند كه روابط بينالملل بر اساس منافع ملي كشورها ميگردد و هر كدام گرگي هستند در انتظار دريدن ديگري و اگر اين را بروز نميدهند، براي حفظ منافع خود است. پس اگر يك روز يكي از آنها ضعيف شود، كاملاً تسليم است و ميپذيرد قدرتمندان حق بردن منافع و منابع او را دارند. چرا امروز عراق از نفتهايي كه آمريكا از اين كشور دزديد، در دوران تسلطش بر عراق، و همچنين آثار موزهها كه دزديد، شكايتي نميكند؟! زيرا به صورت ضمني اين را حق كشور غالب ميداند! ما به نظرياتي در علوم سياسي محتاجيم كه نشان دهد چگونه ارتباطي را طراحي كنيم كه بدون هجمه به ديگران منفعت كشور را حفظ نمايد. داريم، در عمل هم استفاده ميكنيم، ولي به صورت نظريه سياسي در نيامدهاند. در پناه خدا.

سلام بسيار ممنونم.هرچند كه قبلا هم كم و بيش توضيح فرموده ايد،اما واقعا گير كار كجاست كه بعد از چهل سال،هنوز نه سياست اسلامي داريم و نه اقتصاد اسلامي و ....اينه كه منِ نوعي باخودم فكر مي كنم وظيفه ام چيه؟
چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۱:۲۳ صبح
پاسخ: سلام. هر نوع جديدي از حكومت، يك نظريه جديد براي اداره ميخواهد. روزي كه كاپيتاليسم بر فئوداليسم كاتوليك چيره شد، يك نظريه ساده داشت: «اجازه دهيم هر انسان براي منافع شخصي خود تلاش كند، جامعه ثروتمند خواهد شد». وقتي سوسياليسم نتيجه ظالمانه عمل به كاپيتاليسم را با تحليل فعاليت كارخانهها نشان داد و با محاسبات رياضي ثابت كرد سود مال ِ كار است و نه سرمايه، يك نظريه ساده داشت: «تا همه منافع به صورت اشتراكي مال ِ همه نباشد، ثروت جامعه با برابري همراه نخواهد شد». حالا... ما انقلاب كردهايم و مدعي شديم نظامي اسلامي برپا كنيم. طبيعيست تا نظريه جديدي متفاوت از كاپيتاليسم و سوسياليسم در اقتصاد و متفاوت از ليبراليسم و كمونيسم و دموكراسي در سياست ارائه نكنيم، ناگزير در ساختمان بيگانگان زندگي خواهيم كرد. كه كردهايم، كه ميكنيم، چهل سال است. ما از دويست سال پيش مستأجر نظريات غربي هستيم. چرا؟! زيرا در ماجراي مشروطه بهترين دانشمندان ما را كشتند و در ابتداي انقلاب نيز دوباره بهترين دانشمندان ما را، كساني را كه اميد ميتوانستيم داشته باشيم تا نظريه پردازي كنند. مطهري، بهشتي، مفتح، صدر، امام موسي و... چه كسي بايد نظريه بدهد؟! غير از اينها كه ثمره سالها تلاش حوزههاي علميه بودند؟! از دانشگاهيان كه نميتوانيم انتظار داشته باشيم يك نظريه جديد در سياست و اقتصاد بدهند، زيرا آنها معمولاً اصلاً اعتقاد ندارند به نادرستي نظريه بازار آزاد. پس بايد از حوزه در آيد و حوزه نيز همچنان پس از چهل سال، بزرگان ما، آنهايي كه ته ته ماجرا هستند، توجه كافي به اين موضوعات مهم ندارند. ما نظريه ولايت فقيه را از امام ره داريم. اما اين نظريه در حكومت، براي اينكه كارآمد شود، نيازمند نظرياتي نوين در اقتصاد است؛ منافع فردي را تا چه حدّي مجاز ميدانيم و بازار را تا چه حدّي آزاد؟! و در سياست. اما نيست. پس نظريه ولايت فقيه پس از چهل سال نتوانسته كارآمدي خود را در عمل ثابت كند و اين خوب نيست. نشان كوتاهي بزرگان حوزه است. :(

سلام.توضيحات شما هميشه برام قانع كننده بوده و خدارو شكر مي كنم و از شما هم ممنونم.هرچند كه دوست ندارم با كش دادن بحث،مصدّع اوقات شما بشم،اما به نظر من اينگونه مقايسه،خيلي دقيق نيست.امام به عنوان حاكم جامعه،با منابع اطلاعاتي قابل اطمينان و متعددي،كسب اطلاع مي كرد و تصميم گيري.
اما آن علمائي كه اون نسبت ها رو به شريعتي دادن،معمولا با تعدادي از عوام الناس و طلبه هاي جوان سروكار داشتند و تازه من فكر مي كنم تحذير،غير از تخريب باشد.شايد هم نظر آن علما از باب مباهته باشد به اين معنا كه به كسي تهمت بزنيم تا مردم سراغش نروند كه نمي دانم مشروعيت دارد يا نه...
در مورد هجمه هائي كه به نقل از مطهري عليه شريعتي و پدرش محمد تقي مطرح شده،بعضا نسبت هاي زشتي ديده ميشه كه اصلا به شخصيت مطهري نمي خوره و من فكر مي كنم واقعيت نداشته باشند.نمونه اش در كتاب شريعتي و نقد سنت،اثر حسن يوسفي اشكوري...ضمنا چند نمونه از مواردي رو كه شريعتي متوجه مقاصد شرع نبوده بيان كنيد.سپاسگزارم
يكشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۴:۰۹ عصر
پاسخ: سلام. وقتي تاريخي صحبت ميكنيم، هميشه درگير همين مسائل هستيم؛ آيا فلان مطلب واقعاً مستند به فلان شخص هست يا خير؟! گريزي هم نيست. تقريب لازم است. اجازه دهيد مطلب را اين طور عرض كنم. ما در پايان كتابهاي منطق ميبينيم فصلي با عنوان «صناعات خمس» اضافه شده. آنجا كاربرد روشهاي استدلال منطقي را بيان ميكنند؛ برهان، خطابه، شعر و... حافظ وقتي در شعر از مي و ميخوارگي سخن ميگويد، همه ما ميدانيم (غير از شاملو) كه آدم به اين درستي، هرگز اهل عرقخوري نبوده است. اقتضاء شعر اين است كه «قضايا حكايت از واقع نميكنند». دكتر شريعتي وقتي سخن ميراند، متن را پيشاپيش مينوشت. شاعرانه و با سجع هم. متني مينوشت كه احساس انسان را برانگيزد. اين كار شعر است. شعر با شعور و عقل كار ندارد، با عاطفه و قلب مرتبط ميشود. ولي جايگاهي كه در آن ايستاده بود، حسينيه ارشاد، در قامت يك اسلامشناس، توقع ميرفت از قضاياي برهاني استفاده جويد. در باب اشتباهات اعتقادي دكتر فراوان گفته و نوشته شده؛ مثل اينكه ميفرمايد: «خدا و طبيعت و انسان يك واحد حقيقي است كه رهسپار كمال است» يا «استادان مسيحي من مرا وارد بهشت كردند و در بهشت مي گشتم در حالي كه دستم در دست آنها بود». يا مثلاً در تفكيكي كه ميان شيعه صفوي و شيعه علوي دارند، يك مطلب بسيار مهم بدون توجه ميماند؛ رشد فرهنگ متشرّعه. تصوّر بفرماييد حضرت رسول (ص) مؤمني ميخواستند كه صد ويژگي داشته باشد. اما مردم زمان ايشان تا ده ويژگي را تحمّل ميتوانستند. ايشان ياراني را تربيت ميكند و فرزندان ايشان نيز تا چند قرن، مسيري پيدا ميشود كه امروز شيعه مثلاً به پنجاه ويژگي ميرسد. حالا اگر ما رجعت كنيم به گذشته و بگوييم همان دينداري كه زمان حضرت(ص) بود همان. اين غلط است. جريان تشيع يك جريان روبهرشد بوده و آنچه در زمان صفويه اتفاق ميافتد، گامي در مسير اين پيشرفت بوده. بحث در اين زمينه مفصل و فضا در اين كامنتداني اندك،...

سلام.ممنونم از توضيخاتتون.البته من خودم در سلك علما نيستم و طبيعتا اشراف لازم رو بر جزئيات آموزه هاي ديني ندارم،اما از طرفي،وقتي به اشعار عرفاني حضرت امام(ره) نگاه مي كنم،مي بينم كه همين انتقاد شما به شريعتي،ممكنه به خود امام(ره) هم وارد باشه:
درِ ميخانه گشائيد به رويم شب و روز؛كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم(تعبير شيطنت آميز بنده:كه من از منطق و از فلسفه بيزار شدم!!!)
بگذاريد كه از ميكده يادي بكنم؛من كه با دست بت ميكده بيدار شدم...و نظاير اينها.
من فكر مي كنم با توجه به جوّ آن زمان(يعني حملهء ايسم هاي خوش خط و خال بيگانه و غفلت و بي توجهي علماي سنتي به شرايط حساس و نيازهاي نسل جديد به اخذ مفاهيم متناسب با روز از دين و مخصوصا اقدامات رژيم وقت)،امثال شريعتي،چاره اي جز استفاده از هرگونه وسيلهء مشروع براي جذب جوانان نداشته اند...در مورد تشيع صفوي هم به عنوان يك مثال،موضوع ازدواج امام حسين(ع)با شهربانو دختر يزد گرد سوم كه ادعا شده امام چهارم حاصل اين ازدواج بوده،من به شريعتي حق مي دهم كه اين موضوع را تكذيب كنه و صفويه رو به خاطر اين ابداع خارق العاده(!!!)محكوم كنه.اولا مطهري هم اين موضوع رو تكذيب كرده،ثانيا اين سوال بي پاسخ مي مونه كه سلسلهء ساساني چه محاسن و مزايائي داشته كه من شيعه،به منتسب بودن امام چهارم خودم به اين سلسله مباهات كنم؟مگر نه اينكه:الملك يبقي بالكفر و لا يبقي بالظلم؟اگه اين سلسله ظالم نبود كه با يك حملهء چهارتا عرب گداگشنه كه سرنگون نمي شد.مقايسهء نرجس خاتون با شهربانو هم به نظر من قياس مع الفارقه...
جسارتا اگه شما وقت بزاريد و مثل من،كل كتابهاي شريعتي رو،سه بار به طور كامل دُور كنيد تا با روحيهء ايشان بيشتر آشنا شويد و مخصوصا كتابهائي رو كه ديگران بر له يا عليه ايشان نوشته اند مطالعه كنيد،احتمالا قضاوت تان تغيير خواهد كرد.ببخشيد اگه جسارت شد.پيشاپيش عيدتو هم مبارك و طاعات و عبادات تون مقبول درگاه الهي باد.
سهشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۵:۳۳ صبح
پاسخ: سلام. ممنون از نكاتي كه بيان فرموديد. عيد فطر بر شما هم مبارك باشه. طاعات و عبادات قبول. در پناه خدا باشيد إنشاءالله. سپاس. :)

سلام بزرگوار.طاعات و عبادات تان مورد قبول درگاه الهي باشه.
باز يك سوال برام پيش اومده اگه لطف كنيد جواب بديد ممنون ميشم:
نسبت بين موضوع و حكم و مصداق چيست؟به تعبير ديگر،كدام يك از عبارات زير دقيق تر است؟
1)وظيفهء علما،تعيين موضوع است؛نه تعيين مصداق.
2)وظيفهء علما،تعيين حكم است؛نه تعيين موضوع...
ممنونم ميشم راهنمائي فرمائيد
جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۹:۰۹ عصر
پاسخ: سلام. يك بحث منطقي دارد و يك بحث اصولي. در منطق هر گزاره سه بخش دارد: موضوع، محمول، حكم. البته بعضي فلاسفه اجزاي ديگري هم اضافه كردهاند. در «انسان ناطق است» انسان موضوع، ناطق محمول، است هم حكم قضيه است كه يا «ايجابي» است و يا «سلبي». موضوع و محمول از جنس «تصوّر» هستند و حكم از جنس «تصديق». اما به علم اصول فقه كه ميرسيم، كمي اين اصطلاحات متفاوت ميشوند. حكم يعني قضيه و گزارهاي كلّي كه شامل مصداقهايي زيادي ميتواند باشد. مثلاً: «خمر نجس است». اين يك «حكم فقهي» است. وظيفه فقيه است كه اين حكم كلّي را از منابع ديني استخراج و استنباط كند. اما گزارههايي هم داريم كه «مصداقي» هستند، مثل: «مايع داخل اين ليوان خمر است.» اين گزاره مصداقي از آن گزاره قبلي است. اگر چه هر كدام از اين قضايا خودشان موضوع و محمول و حكم دارند، ولي به آن قضيه كلّيه اصطلاحاً «حكم» گفته ميشود و به اين قضيه جزئيه «مصداق» گفته ميشود. حالا اين قضيهاي كه مصداق حكم است در حال داخل كردن يك چيزي در موضوع حكم است. يعني «خمر» كه موضوع حكم كلّي است، داراي مصاديقيست. قضيه شماره دو به ما ميفهماند كه «مايع داخل اين ليوان» چون مصداقي از خمر بوده، پس داخل در موضوع قضيه كليه قرار گرفته و محمول بر آن نيز حمل ميشود، يعني «نجس» بودن. پس «موضوع حكم» در حقيقت همان «خمر» است. ولي تعيين اينكه اين مايع مصداقي از اين موضوع هست يا نيست، با گزاره ديگريست. حالا موضوعات احكام شرعي بر سه قسم ميشوند؛ بعضي عرفي هستند: آب مضاف. عرف تشخيص ميدهد كه اين آب طعم و مزه دارد يا ندارد. بعضي تخصصي هستند: موضوعاتي كه توسط كارشناس بايد شناسايي شوند. بعضي موضوعات هم خودشان توسط شرع تعريف شدهاند: نماز. اين موضوعات را خود فقيه بايد معرفي و تعيين مصداق نمايد...

سلام.بسيار ممنونم از توضيحاتتون.كليّت مسئله رو فهميدم.
قبل از انقلاب كه برخي علما،تحت تاثير سعايت و القائات ديگران،دكتر شريعتي رو به وهابي گري و ارتداد متهم كرده بودند،خود شريعتي گفته بود كه علما وظيقهء تعيين مصداق ندارند و فقط ميتونن مفهوم و تعريف ارتداد و وهابي گري رو بيان كنن...بيشتر به خاطر اين مسئله پرسيدم...نظرتون چيه؟سپاسگزارم از شما
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۳:۲۸ عصر
پاسخ: سلام. خب اين به تفاوت فتوا و حكم باز ميگردد. بايد دقت كنيم. امام خميني (ره) هم سلمان رشدي را «مصداق» ارتداد اعلام كرد. آيا اين خارج از وظيفه او بود؟! بله. البته به عنوان فقيه و در مقام استنباط احكام شرعي او نميتواند تعيين مصداق كند. اما به عنوان حاكم شرع، يعني فردي كه امنيت نظام اجتماعي بر عهده اوست، او حكم صادر ميكند. حكم به صورت مصداقي و جزئيه است. مثل تحريم تنباكو به صورت موقّت توسط ميرزاي شيرازي. مثل تعطيل كردن حج در يك سال خاص توسط امام(ره)، وقتي كه عربستان دست به كشتار ايرانيان زد. خب البته اتهام برخي از علما به دكتر شريعتي از نوع حكم نبود. فتوا هم كه نميتوانست باشد. بلكه از نوع تحذير بود. يعني مثلاً من ببينم كه يكي در نزديكي چاه قرار گرفته است، اگر چه نميتوانم به زور او را دور كنم، ولي وظيفه دارم كه اطلاع دهم. دكتر شريعتي به دليل اينكه بعضي از مطالب را دو پهلو بيان ميفرمود و از سوي ديگر واقعاً در بعضي نكات اعتقادي، متوجه بعضي از مقاصد دين و شرع نبود، سبب نگراني برخي از روحانيون شده بود. ولي به دليل جوّ بد دوران شاه، فرصت اين نبود كه با هم گفتگو كنند. و گرنه به گمان بنده اين سوء تفاهمات حل ميشد. ببينيد واقعاً اگر دغدغههاي دكتر را بررسي كنيم، شكي نيست كه بسيار خدوم و خالص نسبت به اسلام و مردم بوده است. نسبت به قيام و نهضت هم بسيار جدي و حساس. حالات معنوي خاصي هم هنگام سخنراني داشتند و هنگامي كه از امام حسين (ع) صحبت ميكردند. من زمان ايشان نبودم، ولي دبيرستان كتابهاي ايشان را بعضي و بعدتر دهها از نوارهاي سخنراني ايشان را با دقت گوش كردم. ايشان مرد بزرگي بود و كار بزرگي هم در انقلاب كرد. اما در بعضي جزئيات مسائل اعتقادي اشتباهاتي داشت كه ميتوانست ابعاد گستردهاي پيدا كند. آن روز وقت اين بحثها نبود به نظرم. آن روز دشمن روبهرو بود و همه بايد جبهه را حفظ ميكردند و به نظرم شهيد مطهري اشتباه كرد كه آنطور هجمه كرد. اما امروز، فرصت هست كه آراء همه گذشتگان را با دقت بررسي كرده و اشتباهات را اصلاح كنيم. در پناه خدا.