نظردهنده: مرجان
سلام آقا مهدي
به طور اتفاقي با وبلاگتون آشنا شديم!و از قضا ديديم به به ما اين آقا مهدي و ميشناسيم كه!حالا نمي دونيم اين آقا مهدي هم بعد از گذشت اين همه سال و اين همه فاصله ما رو به خاطر مياره يا نه ؟!راستي خوشحال شدم عكس دخترتون و ديدم چون قبلا فقط شنيده بودم كه يه گل دختر دارين و دوتا گل پسر و البته دركش براي من و خواهرم سخت و البته جالب بود كه آقا مهدي باباي سه تا بچه شده!دوست داشتم عكس مامانشونم ببينم؛) به هرحال خدا براتون نگه دارتشون
راستي بخش خاندانتون هم كه نوشته بودين خيلي جالب بود به ويژه براي ما كه به خاندان حضرت زاد ارادت خاصي داريم!
چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۹ - ۳:۵۷ عصر
سلام
چه با نمكه ماشا...
ولي از مريم نوشتين عكس سيد احمد و گذاشتينا؟ ؛)
اسم فاطمه خيلي قشنگه و البته محترم اما اسماي خيلي زيباي ديگه هم هستن ؛ متاسفانه اكثرا خودشون محدود به چند نام ميكنن اين خيلي خوبه كه براي انتخاب اسم بچه هاتون وقت و فكر صرف كردين چه باباي خوبي
مريم(خواهرم)معتقده مريم(گل دخترتون) شبيه خودتونه ولي من ميگم شبيه عمشه يه نمه(به هر حال اينجا بين علما اختلاف بود!) ؛)
ميگما جريان اين سايت چيه: http://chamankhah.com/login.asp درجه خصوصي و خانوادگيش در چه حده؟به شدت خانوادگيه آيا؟
راستي اين حنانه خانوم كه اينجا نظر نوشته همون حنانه كوچولوييه كه تپل مپل بود؟!!
سهشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ - ۲:۳۰ عصر
پاسخ: اولاً، اين يك تريلوژي است، سه كالكشن (كلكسيون، مجموعه) كه هر كدام عكسهاي يكي از بچههاست. اين كالكشن مربوط به سيداحمد بود، چون قبلي سيده مريم بود، طبيعتاً بعدي هم سيدمرتضي بايد باشد! اما خب مطلب بهانه است، غرض همان كالكشن است. ثانياً، سيده مريم از نظر ظاهري كاملاً و به شدت كاملاً و در حد بسيار خفن به پدرش شباهت دارد. بنده به دقت در چهره ايشان و تطبيق عكسها بررسي زياد انجام داده و به اين نتيجه رسيدهام. حتي تغيير جهتي ناگهاني در ابروي سمت چپ خود دارد كه عيناً در سيدمرتضي هم هست و در پدرشان نيز! :) در اين مورد حق با ايشان است، شما هم البته اشتباه نفرمودهايد، بالاخره شباهتهاي خانوادگي هم هست. مثلاً شما دو نفر و مادر گراميتان... كسي نميتواند منكر شباهت شديد شود... ميتواند؟! :) ثالثاً. يكماه پس از رفتن آن خانم از خانه شوهرش، شوهر براي اينكه بتواند پاسخي براي خاندان آنان داشته باشد، تمامي نوارهاي صوتي و نوشتهجاتي را كه داشت در اين سايت اينترنتي قرار داد. رمز آن نيز به شدت كنترل شده و از نظر امنيتي چند لايه كنترل بر روي آن نصب شده است. مطالبي كه در آن قرار دارد در حد نابودي است... نابودي... نابودي... خيلي خفن است... رمز آن را تا به حال افراد معدودي در اختيار داشتهاند. غرض اين بوده كه در صورت لزوم در اختيار بستگانشان قرار گيرد. مدارك و مستنداتي كه در همين وبلاگ هم ارائه شده است تنها بخش بسيار كوچك از مستنداتي است كه در اين سايت قرار دارد. عذر ميخواهم كه فعلاً اجازه ندارم اطلاعاتي در اين خصوص در اختيار كسي قرار دهم. بالاخره اين خانواده حيثيتشان در گروي اين سايت است و اگر شما مشاهده كنيد، شايد تا مدتها خواب و آرامتان را بگيرد. بعضي كه رمز در اختيارشان قرار گرفت، اعتراض كردند و شكايت كه اي كاش اصلاً اين سايت را نميديدند و حقايق آن را نميدانستند. :) خلاصه اين طوري است خواهر! اما رابعاً. بله درست فهميديد، همان تپل مپل كه البته الآن دبيرستان ميرود و يك وبلاگ هم دارد و براي خودش حتي اينترنت پرسرعت! ديگه بزرگ شده، خيلي بزرگ! :)
مجددا سلام
خيلي حال ميكنم ميبينم پدر مادراي اين دوره زمونه اينقدر با شور و نشاطن و با بچه هاشون يه دنيايي دارن پيش از آشنايي با وب شما در دنياي مجازي ديدن زندگي خواهر برادرام ورابطه هاشون با بچه هاشون و ديدن چند آشناي ديگه اين قضيه رو بهم اثبات كرده بود
فردا كه اين بچه ها بزرگ ميشن خيلي اين چيزا براشون شيرينه ضمن اينكه همين الانم پدر مادراشون حسابي كيفول ميكنه!؛)
درمورد شباهت خب شما قطعا دقيق تر ميدونين اونم با اين تفاسيري كه فرمودين!
اما درمورد شباهت ما با مادرمون شديدا اشتباه كردين چون هرچي سعي كردم يه اپسيلون شباهت پيدا كنم نشد!ما (من و خواهرم)به شدت شبيه خدابيامرز پدر و عمه ها به ويژه عمه ي ارشدمون ميباشيم!اصن بيني و چشم كپي شده و يه مهر برار اصلم پاش خورده!
درمورد اون سايت: آهان!متوجه شدم!نه اصلا تمايلي ندارم تصورم چيز ديگه اي بود كه اشتباه بود و الان ملتفت شدم.البته اينم تو پرانتز بگم در حد جسته گريخته مطالبي خوندم به شدت ناراحت شدم و به سبب اينكه اخيرا مشكلي مشابه براي يكي از آشناها پيش اومده بود سخت از لحاظ فكري بهم ريختم و به خودم گفتم بيخيال دختر به همون اصل خودت كه تجرد بهترين گزينست همچنان پايبند باش!
درمورد حنانه خانوم،به به!ماشا...تصورش يه نمه سخته خيلي مشتاقم ببينمش.اگه امكانش هست آدرس وبشو داشته باشم
سهشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ - ۹:۵۸ عصر
پاسخ: خيلي حال نكن دختردايي... ما غالباً تلاش ميكنيم با تكرار زيباييهاي زندگي، تحمل بخشهاي دشوار و سخت آن را بر خود تسهيل كنيم. مزه واقعيت تركيبي از شيريني و تلخي است كه بسته به موقعيت خود ما درصد اين تركيب تغيير ميكند؛ كساني كه ادعاي بزرگ ميكنند بايد خود را براي درصد بيشتر تلخي آماده سازند و آنان كه از خواص بودن بگذرند و زندگي عادي روزمره را برگزينند درصد شيريني بيشتري را صاحب ميشوند. ميدانم دانستن بعضي سختيها شما را گريزان از مطلبي ساخته است كه آينده قهري شماست؛ چه بخواهيد و چه مخالفت و مقاومت نماييد. ياد آن جواني به خير كه از آبشار نياگارا، بزرگترين آبشار جهان پريد و پس از گرفتن جايزه و در مصاحبه با خبرنگاران گفت: «اگه پيدا كنم اونيكه منو هل داد ميدونم باهاش چيكار كنم!» ما همه هل داده ميشويم و بالاخره شما هم پرش خود را انجام خواهي داد. مهم اين است كه چه رتبهاي را انتخاب كنيم براي دنيا و آخرت خودمان. اگر سرسره بلنده را انتخاب كني، تلخي بيشتري خواهي چشيد، اما مثل مردم ديگر بودن، خيلي آسودهتر است و شيرينتر! انسان چونان رود است، جرياني است از زلال حيات در روح هر بشري، اگر به آنچه هست و دارد دل بندد، ساكن شود و از بايد و آرزوها دست بشويد، ديگر رود نيست، بركهاي آب راكد ميشود كه به زودي اطرافيان را از ناگواري خود خواهد آزرد. به هيچ داشتهاي پايبند مباش، مگر آنكه پلي باشد براي دستيابي به خواستهاي! آدرس وبشو از خودش بگير... هر روز همين وبلاگو ميخونه با تمام كامنتها... كافيست مخاطب قرارش بدي و بخواي آدرس وبلاگشو بده! من خودم هم فراموش كردم آدرس وبلاگشو... چون فقط يكبار آن هم اولين باري كه نشانيشو داد رفتم آنجا و ديگه خبري از وبلاگش ندارم. موضوع نوشتنش اصلاً توجهم را جلب نكرد! خب ديگه، علاقه هر كسي مختص خود اوست!
نميدونم والا بعضي وقتا فكرم با اين مسائل زياد و سخت درگير ميشه!فرمايشاي شما هم درسته ...
به هر حال ممنون از صحبتاتون.
بله حنانه خانوم خودشون همون شب پيغام دادن ؛)
پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۵ عصر
پاسخ: امروز صبح كه از خواب پا شدم چند تا جمله مدام توي ذهنم وول ميخورد، نميدونم شايد خاصيت روز جمعه باشه كه چون زيادتر از روزاي ديگه ميخوابم، ذهنم بيشتر فرصت داره با خودش درگير شه. اون جملات اينهاست: «سعي نكن به خودت بباوروني كه اتفاقي نيافتاده، سعي نكن به خودت بباوروني كه مشكلت مهم نيست، سعني نكن به خودت بباوروني كه به سادگي اين مسأله را حل خواهي كرد... به جاي اين تلاشهاي بيهوده، باور كن خداوند قدرتي به تو داده كه به دشواري و مشقت و با همت مضاعف ميتواني بر اين دشواري غلبه كني، همين!».
معمولا دو دسته از مسائل رو دنبال نميكنم يكي اونايي كه بهم ربطي نداره يكي اونايي كه ميدونم دونستنش ناراحتم ميكنه به همين دليل تا الان ماجراي عنوان شده تو اين وبلاگ و خيلي گذري و جسته گرخته خوندم به جز مطالبي كه مربوط به گُلاتون ميشد اين مطلب اخير هم چون مربوط به همون گلا بود خوندم وكلي بهم ريختم نتونستم تو خودم نگه دارم و با اينكه ميدونستم مامانم بهم ميريزه ولي بهش گفتم بنده خدا كلي ناراحت شد و گفت بيام اينجا از جانبش براتون پيغام بزارم:
مامان ضمن اينكه خيلي خيلي ناراحت شد و در عجب نوع مهر و عاطفه مادري!گفت براتون و براي بچه ها خيلي خيلي دعا ميكنه.چند روزه ديگه عازم سفر كربلا هستن و اونجا هم سفارشي براتون دعا ميكنن والبته حتما قبل از سفر باهاتون تماس ميگيرن.
سهشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۴ عصر
پاسخ: خيلي متشكرم. پيام شما را به صورت كامل براي مادرم خواندم و پيام زندايي را به عمه رساندم. از همدردي شما بسيار سپاسگذارم. خيلي خوشحال شدم از اينكه عازم كربلا هستند و از اينكه برايم دعا ميكنند خيلي خيلي و واقعاً خيلي خوشحال شدم. خودم هم قصد دارم يه سفر برم مشهد زيارت. كار از دست خلق خدا خارج است، مگر خودشان از در غيب رحمتي عنايت كنند. حتماً حتماً و حتماً سلام بنده را به برادرها برسانيد. اين را راست ميگويم و از ته قلبم كه دلم براي اخوي بزرگ خيلي تنگ شده است. هر وقت به ياد ايشان ميافتم روزهاي بازگشتشان از اسارت به خاطرم ميآيد. آن روز برايم خيلي روز عجيبي بود. سن من خيلي زياد نبود. چه شور و نشاطي داشتيم آن روز. ما در خانه دايي بوديم، همه دور هم جمع شده بودند. من يك كاست حماسي داشتم سرود خيلي قشنگي رويش ضبط بود، هنوز ضربآهنگش در خاطرم هست: «رزمآور دلاورم پيروزيت مبارك، پس از شب سياه غم بهروزيات مبارك...» ... «سر نهاديم و نداديم يه وجب خاكُ به دشمن، عزم ما برابرش بود مثل كوه سرب و آهن». اين آهنگ رو خيلي دوست داشتم. آوردم روز استقبال و توي ضبط گذاشتيم و از بلندگو پخش ميشد، حتي توي فيلم استقبالي كه ضبط كردند، همين سرود شنيده ميشود. خدا را شكر ميكنم كه آزادگان و جانبازان را استوانههايي براي ملت ما قرار داد، تا فراموش نكنيم شهدايمان را و امام(ره) را و اينكه وارث چه بزرگواريهايي هستيم. تشكر دوباره از حسن توجه شما.
ماشا... چه چشماي درشتي داره! و ايضا چه لپايي!به گمونم ايشونم اون ژن تپلي و دارن!كه هرچي مي كشيم ما از همين ژنه ميكشيم!!!
پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۹ - ۵:۲۵ عصر
پاسخ: ماشاءالله...! راست ميگيد، بعضي وقتا چشمغرّه كه ميره ديگه هيچي...! ولي خداييش خيلي فكر كردم چشاش به كي رفته، فقط خدابيامرز عزيزجان يادم مياد. شايد ژن چشاش مال ايشون باشه. البته بعضي از فاميلاي باباش هم بچگيهاشون چشاي درشتي داشتن! ؛) اما ژن تپليش دسترنج مادر منه كه همچين بهش رسيده اينطوري شده! :)

من زني هستم كه حدود 1سال و8ماه با هزار بدبختي به شوهر رسيدم.البته دوست نبوديم..سنتي بود همه چيز.خيلي به هم علاقه داشتيم.ولي مدتي است همسرم سرد شده و بي محبت..و حرف طلاق به ميان مي آيد..چه كنم؟كسي جادو كرده..؟
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۶ عصر
پاسخ: سحر و طلسم و جادو نميتواند «اختيار» انسان و اراده او را تغيير دهد. اين ما هستيم كه براي زندگي خود تصميم ميگيريم. بهتر است به يك مشاور خانواده مراجعه فرماييد. مراكز بهزيستي و مشاوره همه جا هست. فهرستي از مراكز مشاوره در نشاني
http://xn--mgbtbck3hcth97g.com وجود دارد. إنشاءالله با بررسي و گفتگوي تخصصي بتوانيد ريشه آسيبها را بيابيد. گاهي ما رفتارهايي از خود بروز ميدهيم كه متوجه آثار و پيامدهاي آن نيستيم و چون درباره آنها حرف نميزنيم، مسأله ريشه پيدا كرده و منجر به بيعلاقگي ميشود. خوب است با يك كارشناس صحبت بفرماييد تا ريشه اصلي مشكل را بيابيد. موفق باشيد.