نظردهنده: ف الف

سلام و سپاس از معرفي قبلاً خوانده بودم اين مطلبتان را و دوباره خواندنش نيز خالي از لطف نبود يادمه اون روز كه اين مطلب را خوندم تو خونه در موردش حرف زديم، و نمونه هاي ديگري كه علما و دانشمندان و بعضاً سياسيون غربي و غير مسلمان راجع به كامل بودن اسلام و قرآن گفته بودند را با هم مرور كرديم
يكشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۴:۵۹ عصر
پاسخ: علما خيلي زحمت كشيدهاند براي اسلام، آثار اعمالشان نيز جاودان است. شايد همين است كه مدادشان افضل از دماء شهداست و باقي هستند مابقي دهر. تشكر.

سلام عليكم
اين مطلب را قبلا خوندم اما پست هاي بچه هاتون قشنگ اند من هر چند وقت يك بار يواشكي مي خونمشون :)
وقتي تصور ميكنم دو سه تا بچه ي قد و نيم قد با هم درخواست هاشون را بيان مي كنند و بعد اين وسط يكي از اونها به اون يكي ديگه يه چيزي رو يادآوري مي كنه و ...
كلا شادابي بچه ها را دوست دارم
يه وبلاگ نويس هست كه او هم از دخترش مي نويسه مطالب او را هم دوست دارم
البته سبك نگارش شما دو شخصيت و نوع مطالبي كه مي نويسيد خيلي فرق دارند
اما كلا من از خوندن مطالبي كه در مورد بچه هاست شاد ميشم
تا بزرگتر نشدند بيشتر ازشون بنويسيد
بزرگتر كه بشند خيلي چيزها تغيير ميكنه و اين چنين سوژه هايي كمتر پيدا مي كنيد ازشون
مثلا بابا خيلي ممنون كه پلو پختي
خيلي ممنون كه خورش خوشمزه پختي
خيلي قشنگ بود ...
خدا بهشون و بهتون سلامتي بده
يكشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱:۵۷ عصر
پاسخ: تشكر. نشاني بدهيد، ما هم از آن وبلاگ كه فرموديد استفاده ببريم. ضمناً هر نقدي هست بفرماييد، حتي نسبت به سر و وضع كودكان. هيچ مانعي نيست. متشكر خواهم بود اگر خطاهايم را بدانم.

آمين
يكشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱:۵۹ عصر
پاسخ: معمولاً روزي هفت هشت بار چاي ميخورم. هر بار دو يا سه ليوان ميريزم و با سيني ميآورم كنار دست خودم. بچهها هم هميشه اختلاف دارند و منازعه، چه كسي سيني را به آشپزخانه باز گرداند. چون تشكر محكمي ميكنم، از برنده، سر دريافت چنين افتخاري رقابت دارند. مدتي است معضل مذكور را با قرعه حل كردهام، پِچ مياندازيم يعني، مريم ميگويد: هر كي مث بابا بي.............اره! و همگي دستهاي راست را جلو ميآوريم؛ رو يا پشت. چند وقتيست كوچيكه هم به بازي آمده، سيدمرتضي، اما هميشه كف دست را ميآورد. براي اينكه دلش نشكند، گاهي كف ميآورم، تا او سيني را ببرد. درست مثل همين الآن كه مشغول مطالعه كامنت شما بودم. سيني با سه ليوان را سيدمرتضي برد آشپزخانه، چون من بهش تقلب رساندم. چون ميدانم هر كدام دستش را چطور ميآورد. بچهها الگوريتمهاي رفتاري سادهاي دارند. هر بار يك ترتيب خاص در بازي دارند كه كاملاً قابل پيشبينيست. نميدانم خدا چند بار به من تقلب رسانده است. اما وقتي به گذشته مينگرم، موفقيتها و نجات از شكستها... خدا چقدر زياد تقلب ميرساند، اصلاً يكجور كه هيچكس هم نفهمد، حتي خود آدم. كمكش شرمنده نميكند بنده را. فداي مرام و معرفتش.

سلام اين كامنت را خصوصي مي فرستم، اگر خواستيد عمومي كنيد از نظر من اشكالي نداره، خصوصي مي فرستم چون نمي دونم تمايل شما بر چيه، خصوصي يا عمومي ... نمي دونم خياطي هاي خورده ريزي كه تو زندگي پيش مياد را چه كسي براتون انجام ميده مثلاً دوختن كش چادر دختركوچولوتون اگر خودتون زحمتش را كشيديد، مي خواستم بگم يه تغيير كوچيك بهش بديد كه قشنگ تر رو سر بايسته و اون اينكه: چادر را كه روي سر انداختيد، درست در انتهاي گوش را علامت بزنيد كه كش دوخته بشه، و موقع دوختن كش روي علامتي كه زديد حدود دو الي سه سانت عقب تر از لبه ي چادر كش را بدوزيد در اين حالت رو سر قشنگ تر مي ايسته و لبه ي چادر از صورت فاصله نمي گيره. ضمن اينكه موقع استفاده ميشه چادر را جلوتر قرار داد طوري كه گوش هم اذيت نشه براي اينكه كش چادر و كوكي كه بهش زده شده به مرور چادر را پاره نكنه، مي تونيد دو تا دكمه ي خيلي كوچيك و مشكي رنگ هم تهيه كنيد و چادر را بين كش و دكمه قرار بديد و بعد كوك بزنيد. اگر چه دكمه ي مشكي رنگ ديده ميشه ولي چادر ديگه پاره نميشه :) ضمن اينكه نقد نبود، يك پيشنهاد خواهرانه بود. مدت يك سالي كه وبتون رو مي خونم، مطلبي كه جاي نقد داشته باشه نديدم و يكي از دلايل خاموش بودنم هم همين بود. چون اصولا كامنت هاي تاييدي نمي گذارم. جايي كه حرف داشته باشم، حرفم و نظرم را ميگم، سئوال باشه سئوالم را مي پرسم و نقد داشته باشه متناسب با دركم نقد ... جسارت خواهرتون رو به بزرگواري خودتون ببخشيد
يكشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۲:۲۷ عصر
پاسخ: اتفاقاً همين چادري كه در تصوير هست را خودم كش زدم. كوك هم نزدم اصلاً، يه سره گذاشتم زير چرخ و دوختم. از كنار شقيقه اندازه گرفتم و حدود يكسانت داخل، دور از لبه تركي چادر. يه چرخ خياطي كاچيران خريدهام. اصلاً زندگي بدون چرخ خياطي كه چرخش نميچرخد. اعتماد به نفس بالايي در خياطي دارم. همين يك ماه پيش چند متر پارچه خريدم و سه شلوار داخل منزل براي خودم دوختم. آنچه كه هماره در بر دارم. مداد را برداشتم يك روزي، چند گل روي چند پارچه كشيدم، بيهيچ الگو و نمونهاي. كارگاه انداختم و با كاچيران گلدوزي كردم. همين پارچهاي كه الآن روي چرخ است، يكي از گلدوزيهاي خودم را دارد. در اين مدت زندگي خواستم برتريهاي مردانهام را بر تمامي اختصاصات زنانه ثابت كنم. نه اينكه حال كسي را بگيرم، كه دل خود آرام نمايم. همين امروز، همچين موهاي دخترم را بافتم كه نگو. كاري كه مادرش نميتوانست. دشوارترين عمليات نگهداري فرزند شايد دفعيات او باشد، آنقدر در اين مقوله دست و پا زده و شلوار حال به همزن و ... خلاصه باطل كردم افسانهاي را كه ميگفت: فقط مادر ميتواند!!! فراموش نكنيد سيدمرتضي دو ماهه بود كه اموراتش به من واگذار شد! راستي، يه قصه جالب، همين سه ماه پيش، منزل يكي از دوستان ميهمان بودم، بچهها سرگرم بازي با بچه صاحبخانه، آنقدر مشغول كه دفع يادشان رفت! كوچيكه شلوار خيس كرد، تا آمدم جمع و جورش كنم، وسطي دفعيات سنگينش! زن صاحبخانه جيغي زد كه تن من به لرزه درآمد! اما من، با آرامش، حتي تنبيهش نكردم. به حياط بردم، تطهير كردم. شلوار قرضي از ميزبان گرفتم و خانه آوردمشان. محل نجس را هم دوستم آب ريخت و تميز كردم. الحمدلله كف خانهشان كفپوش بود، نه فرش و موكت. آمديم خانه و هر جا تعريف كردم كلّي خنديديم.

زندگيتون شيرينه ... ايشالا شيريني زندگيتون محفوظ من همه ي آنچه در مورد بچه ها مي نويسيد را با لبخند مي خونم و اما در رابطه با كش چادر، از جوابي كه داديد متوجه شدم كه چرا چادر مريم خانمتون اينطوري ايستاده و علت همان هست كه كش را كنار شقيقه دوختيد اگر آروم بازش كنيد و جايي كه لاله ي گوش تمام ميشه با رعايت همون فاصله از لبه ي تركي پارچه بدوزيدش، بهتر رو سر مي ايسته
و الباقي آنچه تعريف كرديد هم همه در تعريف عشق آمده... عاشق كه باشي همه كار انجام مي دهي، چه فرقي مي كند اين معشوق كيست؟ فرزند يا مادر يا همسر ... وقتي عشق و صميميت و قدرشناسي باشد همه چيز آسان مي شود شاديتون مستدام
يكشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۳:۱۳ عصر
پاسخ: تشكر. مطلب جديدي بود. ياد گرفتم. إنشاءالله اصلاح خواهد شد. خداوند به شما نيز حيات با عزّت و عاقبت خير عنايت فرمايد.

سلام عليكم خيلي تعجب كردم وقتي تو مديريت بهم دو نظر در پيام رسان را نشون ميداد! آخه تو پيام رسان فعاليت ندارم، اومدم ديدم براي پستي كه نظراتش بسته اند نظر گذاشتيد عده اي از دوستان براي پست هاي نظر بسته كه ميخواند نظر بگذارند تو پست قبلي نظرشون رو مي نويسند روشي كه شما انتخاب كرديد برام نو بود :) به رسم ادب خدمت رسيدم براي تشكر تشكر هم براي كامنت وبلاگ و هم نظر پيام رسان ...
انشائ الله تو فرصت ديگه اي با روحيه ي بهتري مرتبط با پستتون نظري خواهم داشت ...
پنجشنبه ۷ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۱:۵۳ عصر

سلام عليكم
نه ديگه تا اين اندازه هم تعجب نكردم كه اين چيزها را از خاطر ببرم :)
ميشه در رابطه با اشاره اي كه در متن به سخن سيد جمال الدين كرده ايد بگيد كه ايشان چه مي گفتند؟
يكشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۲:۴۳ عصر
پاسخ: سيد مدت مديدي را در بلاد اسلامي مبارزه فرهنگي ميكرد، بلادي كه آن زمان تحت استعمار يوروپ و در حالت ازخودبيگانگي فرهنگي بود. روزنامه منتشر ميكرد، تشكلهاي مدني تأسيس مينمود و حكمرانان عرب و ترك را نصيحت. يك روز گفت: در غرب اسلام ديدم، مسلمان نديدم و در بلاد اسلامي، مسلمان ديدم، اسلام نديدم. چيزي قريب به همين مضمون. كنايه از عمل نكردن مسلمانان به احكام و توجه كفار به كاركردهاي احكام اسلامي. اين دو مطلب را مشاهده كنيد:
http://rastan.parsiblog.com/Posts/156 و
http://rastan.parsiblog.com/Posts/249

خونه ي خاله كه بوديم، برادرها و خواهر بزرگم اومدند اصفهان ديدن... يه اتاق مخروبه اي هم كنج حياط بود كه سقفش ريخته شده بود و استفاده نمي شد، يه روز خواهرم يه لنگه چرخ كه مال سه چرخه هاي بچه ها هست را داد دست برادر كوچكم و بهش گفت: با اين برام يه دوچرخه درست كن!!! و برادرم بعد از اينكه از بهت در اومد، تلاش كرد تا يه اسباب بازي برامون درست كنه، رفت توي همون اتاق و گشت و گشت و گشت تا يه چيزي پيدا كنه و در آخر با يه تيكه پارچه ي صورتي رنگ اومد بيرون! چند سري شستش و حسابي تميزش كرد، بعدم توش رو پر كرد از خورده پارچه و پلاستيك و ... دوختش و روش را هم كوك زد و براش با كوك زدن، چشم و بيني و دهن درست كرد! يه عروسك صورتي رنگ كه خرگوش بود...
دوشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۲ - ۹:۲۵ عصر
پاسخ: با فرمايش شما موافقم؛ همينكه خاطره چنين اسباببازيهايي باقيترند. مهم خود آن وسيله نيست، ارتباط عاطفي حاصل از آن بسيار دلچسبتر است. چيزي كه در قضيه اخير مرا به تعجب واداشت شدت استقبال بود، اينكه چند لامپ كوچك ميتواند هوس كودكان ما را از اسباببازيهاي گرانقيمت خارجي بگرداند و همان كاركرد را داشته باشد. تشكر از خاطره زيباي شما. ولي در نهايت آن چرخ گويا استفاده نشد!؟

نه ديگه اون چرخ استفاده نشد! اون چرخ مصداق كامل براي دكمه لباس دوختن بود! :دي به نظرم مهم اين بود كه برادر نياز داشتن اسباب بازي و اينكه ما هيچ اسباب بازي نداشتيم را درك كرد و تمام تلاش خودش را به كار گرفت تا از هيچ براي ما اسباب بازي درست كنه اون چند روزي كه اصفهان بودند به ما ياد داد كه با در نوشابه براي خودمون يه اسباب بازي درست كنيم الان كه اين خاطره ها را براش تعريف مي كنيم، از اينكه محبتش هنوز تو ذهنمون هست لذت مي بره :) يا مثلاً اينكه: يه وقتي بود مدرسه قلك ميداد به بچه ها كه پرش كنند و ببرند مدرسه براي كمك به جبهه، اونوقت ما خودمون نون خوردن نداشتيم! مي يومديم اين قدر گريه مي كرديم كه مامان پول بده ما بندازيم تو قلك و هر چي مي گفت مدرسه از شما انتظار نداره فايده نداشت، چون خجالت مي كشيديم فلك خالي را جلوي بچه ها برگردونيم، اصلا اين قلك ها يه چيزي بود براي فخر فروشي بچه ها به همديگه! خلاصه اينكه برادر به داد مادرمون رسيد! بهمون ياد داد در نوشابه ها را با چكش صاف كنيم و بندازيم تو قلك! هم سنگين ميشد! هم صدا داشت! از خلاقيت لذت مي بريد؟! :) چقدر الان دلم براي برادر تنگ شد :(
سهشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۲ - ۵:۲۵ عصر
پاسخ: عجب! قلكهاي سبزرنگي كه به شكل نارنجك بود! مدير دبستان ما خلاقيت بيشتري داشت. او قلكهايي بزرگ و گلي با كش از ايوان مدرسه آويزان كرده بود كه همگي حدود يك متر از زمين بالاتر بودند. هر قلك براي يكي از كلاسهاي مدرسه. قرار بر اين بود كه هر قلك كه به زمين نزديكتر شد، كلاس برتر معرفي شود. رقابت كلاسي بود در آن دبستان. تشكر از خاطراتي كه بيان ميفرماييد. اميد كه آن روزها را به عنوان چراغ راه آينده از خاطر نبريم و گذشته را فقط براي ساختن آينده به خاطر سپاريم. و گرنه «مافات مضي»!