به نام خدا

فهرستتمام نظرات ارسال شده فرد

نظردهنده: حامد
با سلام
آقا اتفاقي كه براي من افتاد كمي با تجربه شما فرق داره ...
خانوم بنده حدود يكسال است كه از منزل خارج شده و رفته منزل پدرش در شهرستان, منهم تمام مراحل خواهش, درخواست كتبي, درخواست تمكين و الخ را نموده ام و ايشان در تمام مراحل دادگاه اعلام ميدارد كه چشم تمكين مي‌نمايم, ولي صبح روز مراجعت به منزل, وقتي بنده به سر كار ميروم, ايشان از منزل بيرون مي آيند و با تماس به كلانتري اعلام ميكنند كه همسرم مرا از خانه بيرون كرده و كليد خانه را عوض نموده است!!!
در اين گير و دار يكروز هم با نامه و مامور و بدون هيچگونه اطلاع قبلي و تاييد نفر معتمد, ريختند و تمام وسايل منزل را با خود بردند, جالب است بدانيد كه ايشان طبق توافق قبل ازدواج خانواده ها هيچگونه جهيزيه به جز يكسري ظرف و ظروف و لباس و خرده ريز چيزي نياورده بودند, تمام فاكتورهاي خريد كه به نام اينجانب بود را هم با خود برده است و از چند نفر از اقوامشان هم استشهاد جمع كرده است. كه تمام اين موارد با راهنمايي وكيل ايشان بوده است.
با توجه به جميع موارد فوق خواهش ميكنم مرا راهنمايي كنيدجمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۳ - ۸:۵۱ عصر
پاسخ: سلام. واقعاً جاي تأسف دارد، اين‌:كه چرا بعضي وكيل‌ها اين‌طور راهنمايي مي‌كنند و چرا بعضي زن‌ها اين‌طور رفتار. آن‌چه به نظر بنده مي‌رسد دو مرحله دارد. نخست اين است كه بايد اصل مشكل را فهميد. اين انسان كه اين‌طور رفتار كرده، بالاخره يك نيّتي دارد، پنهان يا آشكار. بايد كشف كرد كه نيّت ايشان از اين اعمال چيست. فهميدن نيت نقش مهمي در حل مشكل دارد. آيا هدفش طلاق است؟ يا بازگشت به خانه شوهر ولي با قدرت بيشتر و موقعيتي برتر. آيا قصد ادامه تحصيل دارد و مي‌بيند در خانه شوهر نمي‌شود؟ آيا مي‌خواهد پولي به جيب بزند و مالي بياندوزد و شوهر را سركيسه نمايد؟ نيّت را از همه بهتر شوهر مي‌تواند تشخيص دهد. فردي كه مدتي زندگي كرده و اخلاق و روحيات به دستش آمده. اگر نيت فهميده شد، شايد بتوان متناسب با آن هدف و نيت راهي مسالمت‌آميز پيدا كرد. اما در مرحله دوم، بعد از اين‌كه با روش‌هاي مسالمت‌آميز حل نشد، بايد وكيل گرفت. اگر فرد مقابل با راهنمايي وكيل اين‌طور حمله كرده است، بدون وكيل نبايد به مقابلش رفت. وكيل چم و خم كار را مي‌داند و براي ورود به دادگاه و ديدن پرونده‌ها و گرفتن اطلاعات نيز اجازه‌هاي عجيب و غريبي دارد! إن‌شاءالله مشكل شما به صورت مسالمت‌آميز حل شود.
در خصوص راهنمايي تان و وقتي كه به بنده اختصاص داديد متشكرم ...
هدف زوجه اينجانب در اول كار اجبار اينجانب به ترك شهر زندگي و محل كارم كه تهران است به شهر پدري ايشان است كه به هيچ عنوان براي من مقدور نبود و الان هدفش طبق فرمايش خودتان كه گفته بوديد زوجه تنها وقتي درخواست استرداد جهيزيه ميكند يعني تير آخر و طلاق ... ايشان ميخواهند بنده را مجبور به طلاق دادن ايشان نمايد ضمن اينكه مهريه هم دريافت نمايد و اين در حالي است كه من هيچ دليلي براي متاركه نمي‌بينم.
در خصوص راهنمايي شما من باب اخذ وكيل, آيا شما فرد كار بلد كه حريف اين تيم خبره شود و از طرفي هزينه زياد بالايي نخواهد مي‌شناسيد, ممنون ميشم از راهنمايي شماشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳ - ۱۰:۱۳ عصر
پاسخ: معمولاً وكيل‌هايي كه چند سال كار كرده باشند خبره هستند. البته وكيلي كه در خصوص پرونده‌هاي خانواده كار كرده باشد. بهترين وكيل آن فردي‌ست كه نزديك دادگاه محل پرونده باشد. به اين ترتيب بيشتر با آدم‌هاي آن مجتمع حقوقي آشناست و اين به تسريع در امور كمك مي‌كند. ولي بنده فردي كه بخواهم خدمت شما معرفي نمايم نمي‌شناسم. موفق باشيد.
سلام مجدد
ببخشيد اين ديگه آخرين سوالمه! ميگم اين فلوچارتي كه بالا رسم كرديد, حالا گيريم يه زوج بدبختي بعد 2 سال دويدن و عبور از تله هاي مختلف, تونست نامه عدم تمكين و درخواست ازدواج مجدد رو بگيره حالا:
1. اگه چند ماه بعدش و وسط زندگي جديد زوج, زوجه هوس كرد كه تمكين كنه داستان چيه؟ اينجوري زندگي جديد هم رو هواست كه. و زوج هم هيچ راهي جز رضايت به طلاق ندارد و با اين تفاصيل اينكه حق طلاق با مرد است مفت نمي ارزد!
2. فرق حكم عدم تمكين با اعلام نشوزگي چيه؟


بازم ممنون از كمكتوندوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳ - ۶:۴۴ صبح
پاسخ: بله صحيح مي‌فرماييد. حقوق‌دان‌هاي ما يك‌روز احساس كردند از شارع بهتر مي‌فهمند فلذا آمدند و قوانين حقوقي را متفاوت از حقوق شرعي و اسلامي نگاشتند، سال 1353 در قانون حمايت از خانواده! خب اين شد كه مي‌بينيد! خيلي از حقوق امروز مفت نمي‌ارزد متأسفانه و ما به شدّت محتاج يك بازبيني عميق در قوانين حقوقي خانواده هستيم به نظر حقير. اتفاقاً يك طلبه‌اي تماس گرفته بود، چندي بعد از نوشتن اين مطلب؛ زن اول طلاق داده، تك‌فرزندش را به تنهايي بزرگ مي‌كرد، زن دوم گرفته، كمكي باشد براي نگهداري فرزند، همچنان كه اقساط مهريه زن اول مي‌پرداخت، زن اول تصميم به نابودي او گرفت، چندباري مزاحمت ايجاد كرد، تماس تلفني به خانه و اين‌حرف‌ها، زن دوم از رفتارهاي زن اول احساس نگراني كرد، اين‌كه زندگي‌اش سست شده، طلبه بنده خدا هر چه آه و ناله كه حرف‌هاي او دروغ است، زن دوم نپذيرفت و رفت. تماس گرفته بود كه الآن اين دومي هم مهريه اجرا گذاشته، من مانده‌ام و تك‌فرزندم، چه كنم با دو قسط مهريه؟! بله برادرم. اما پرسش دوم، تا آن‌جا كه بنده مي‌دانم تمكين را دو عنوان داده‌اند؛ تمكين عام و تمكين خاص. تمكين خاص‌ّ آن است كه زن بضع خود در اختيار شوهر گذارد كه اگر نگذارد نشوز محقق شده. تمكين عام هم اين‌:كه در منزل شوهر زندگي كند. قوانين حقوقي چون دادگاه را قادر به تشخيص تمكين خاصّ‌ نمي‌دانند، تمكين عام را ملاك گرفته‌اند. لذا همين‌كه زن در خانه شوهر مستقر باشد، از نظر حقوقي تمكين صورت پذيرفته است. قوانين حقوقي نسبت به تمكين خاصّ تعهدي ندارند. اين ديگر هنر شوهر است! موفق باشيد.
با سلام اين قانون حق حبس رو كه براي خانم ها قائل شدند چه قانون بي خود وبي حساب و كتابي هست خانم تو خونه ننش نشسته نفقه و مهريه مي گيره پدر بي غيرت دختر هم دست رودست گذاشته مال مفته ديگه دخترا تو عقد يه پولي از شوهر اول در ميارن بعد پسر بدبخت مجبوره طلاق بدش اينجوري ديگه ميره تمام جهيزيه اش رو كامل مي كنه پدر بي غيرت دختر هم از خدا مي خواد انشالله كه اين قوانين ما درست بشه كه جوانان ما ترس از ازدواج نداشته باشند و به راه خطا كشيده نشوند
پنج‌شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ - ۷:۳۳ صبح
پاسخ: سلام. تصوّر بفرماييد ساعت مچي‌تان بشكند، ببريد ساعت‌سازي، بگويد قطعاتش را ندارم، ولي دو تا ساعت مچي ديگر را بردارد، از هر كدام چند چرخ‌دنده برداشته قاطي ساعت شما كند، قطعاتي كه با هم جور نيستند. اين ساعت براي شما درست كار خواهد كرد؟! نظام حقوقي ما در حال حاضر اين‌چنين است. قرار است اسلامي باشد، ولي بخش‌هايي از قوانين را از نظام حقوقي فرانسه وام گرفته‌اند، پيش از انقلاب، بخشي را هم ذوقي و سليقه‌اي افزوده‌اند، شده قوانيني كه تا كنون پابرجاست. بسياري از قوانين موضوعه دادگاه‌ها تدوين‌شده از قبل انقلابند. اين مي‌شود كه ملاحظه مي‌فرماييد. اگر خداوند حق حبس را در اسلام قرار داده است، حق طلاق را هم به مرد داده، اذن و تمكين را نيز. حضانت فرزندان نيز با پدر است. اما مخلوط شدن قوانين اسلامي با قوانين غيراسلامي كار را دشوار نموده. خداوند رحم نمايد و زمان دهد تا مسمانان بتوانند مشكل را حل نمايند.

باسمه تعالي شانه العزيز
جناب آقاي موشح!
يكي از ويژگي هاي شاگردان آقاي حسيني هاشمي همين واژه پردازي هاي بيهوده و علمي نشان دادن چند كلمه است كه به راحتي مي تواند ادا شود طبق سنت حوزوي و نيازي هم به ادا درآوردن به تقليد از غربيان با يك مشت واژه فرنگي نيست.
منظور ما از نظم همان است كه اميرالمومين عليه السلام آن را در كنار تقوا توصيه فرموده اند و عبارت مضحك بي نظمي در نظم هم از همان توجيهات تنبل گرايانه آخوندي است كه عرضه مديريت بيت و منزل خود را ندارند اما ادعاي مديريت جهاني دارند و حالا كه به بركت انقلاب اسلامي به حيات طيبه اي رسيده اند و بار مسئوليت را سنگين تر از ديروز يافته اند به بافته هاي اين چنيني دست مي يازند. مانند آن استادي كه از وضعيت توزيع شهريه ناراحت بود اما بعد توجيه شده بود كه اگر شهريه يك جا پرداخت شود و تجار نفهمند كه اين خمسي كه مي دهند به نام مرجعشان جدا گانه داده نمي شود ديگر خمس نمي دهند!
اين اگر شرك نيست پس چيست؟
لازم نيست براي نظم دادن حوزه به مدل هاي پيچيده غربي مراجعه كنيم اما اين كوچه هاي سردرگم و كلاف هاي بي سرو ته به نام حوزه همان است كه دشمن مي خواهد و موفق هم شده است.
يك مشت آخوند تن پرور هميشه در حوزه بوده اند كه نمي خواهند كاري از پيش برود و حماقت هاي اين چنيني ادامه خواهد داشت تا حوزه را بميرانند .
باشد كه از حوزه اي مرده نهال هايي سرزنده بيرون بزند و آينده اي درخشان بدون اين آسيب ها و آفت ها را شاهد باشيم
http://www.rasanews.ir/Nsite/FullStory/?Id=107188
پنج‌شنبه ۲ تير ۱۳۹۰ - ۸:۱۷ عصر
پاسخ: با تشكر از نظر ارزشمند شما. مطلبي كه لينك داديد را مطالعه كردم. چيزي بيشتر از آن را مي‌توان در كتابي كه مرحوم علي دواني درباره آيةالله بروجردي(ره) نوشته‌اند ديد. ماجراي پرتاب استكان چاي به ديوار اتاق ايشان. اين كتاب كه بنده توفيق داشتم سال 1378 چاپ نهم آن را بخوانم، بسياري از اين مطالب تاريخي را بيان مي‌دارد. فقط دو نكته، نه، سه نكته عرض مي‌كنم؛ اول. رفتار مراجع را سخيف ارزيابي كردن كار آساني است، اما وقتي با آن‌ها مي‌نشيني عمق رفتارشان را تا خود ِ زمان حضور معصوم(ع) مي‌بيني و تازه مي‌فهمي كه چقدر ساده‌انگارانه نگاه مي‌كردي و متوجه مي‌شوي كه راز حفظ اسلام راستين چه بوده است. دوم. آن‌چه در متن ملاحظه شد، اصلاً مبتني بر مدل‌هاي غربي نبوده است، اتفاقاً چنين تعريفي از نظم را هم حقير جايي نديده است، تعريف من‌درآوردي است، از واژه‌هاي انگليسي هم استفاده نشده كه خداي نكرده خودنمايي تلقي شود، حقيقت اين است كه چون به برنامه‌‌نويسي اشتغال دارم اين چند روز تابستان كه درس آقاي مؤمن تمام شده، با واژه‌هاي برنامه‌نويسي نوشتم كه توجه بعضي از دوستان كه تخصص برنامه‌نويسي دارند بيشتر جلب شود. سوم. استاد حسيني الهاشمي(ره) واژه و اصطلاح زياد ساخته است، ولي در وراي آن عمق نگاهي نهفته است كه حقيقتاً راه‌هاي فراواني پيش روي انديشه راستين مي‌گشايد. بنده نه قصد دارم با دو كلمه انديشه ايشان را ترسيم نمايم و نه از ايشان دفاع نمايم. ولي خرسندم كه عرض كنم ايشان چيزي بيش از چند اصطلاح بي‌ارزش ايجاد كرده‌اند. بنده تفكر ساخت‌يافته فلسفي خود را - البته اگر چنين چيزي محقق شده باشد - به ايشان مديونم. البته انسان خطا مي‌كند. اين چيزي است كه امروز مي‌گويم و نسبت به آينده اميدوارم اگر گمراهم خداوند به دعاي خير دوستان مرا هدايت كند و بيامرزد. از حضور شما بسيار سپاسگزار و متشكرم.

به نام خدا
با سلام،
از مباحث عقل و دينتان ممنونم.
در مثالي كه زديد:
"مانند انساني كه مي‌خواهد از راه رفتن پي به وجود زمين ببرد در حالي كه اصلاً راه رفتن را از بودن روي زمين فرا گرفته است!"
شما شخصي را تصور كنيد كه در حال راه رفتن، چشمانش را بسته است و كفش هم پا كرده است و بگويد كه من روي زمين راه نمي روم. به اين شخص چه مي گوييم؟ كاري كه مي كنيم اين است كه به تدريج به او كمك مي كنيم تا چشمانش را باز كند و كفش هايش را بيرون آورد تا زمين را از جنبه هاي مختلف حس كند. آنگاه تازه مي فهمد كه ادعاي اوليه اش كه روي زمين راه نمي رود چقدر خنده دار است!
منظورم اين است كه گاه حجاب ها كه زياد باشند شيوه ي جدال احسن اين است كه همراه شخص شويم و كم كم حجاب ها را با به تفكر واداشتن شخص برداريم. كاري كه حضرت ابراهيم مي كرد نيز همين بود ديگه.
اين كه معلم فلسفه ابتدا به قول شما تفلسف را از سطح صفر آغاز مي‌كند جايي كه فرض خدا نيست، براي همراهي دانش آموزان است. ولي نكته ي اصلي اين است كه خود يقين دارد كه به خدا خواهد رسيد.
و اين حرف ناصوابي است كه بگوييم كه در فلسفه اگر به خدا نرسيديم مي گوييم پس خدا وجود ندارد. خير!، زيرا كه آن فيلسوف اسلامي يقين دارد كه به خدا مي رسد.
همانگونه كه حضرت ابراهيم نيز يقين داشت كه ستارگان غروب مي كنند و خداوند همين ستارگان نيست. حرف شما مثل اين است كه منطق حضرت ابراهيم اين است كه به مردم بگويد پروردگار ما همين ستارگان هستند و بعد اگر ستاره غروب نكرد. ستاره پرست شود!!


نكته ي دوم اينكه امثال علامه طباطبايي هرگز از عقل خود در جايي كه شناخت كافي نداشت حكم يقين نمي كرد. سيره بزرگان فلاسفه همين بوده است. در واقع علماي بزرگ هرگز با عقل خود فراتر حد خود سخن مطلق نمي گفتند. به گمانم شما زيادي به اين قضيه نمك پاشيديد:-)
البته شما اطلاعاتتان از بنده بيشتر است. و قصد جسارت ندارم:-)پنج‌شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۳۹ عصر
پاسخ: به جمله‌اي كه فرموديد دوباره دقت بفرماييد: «من روي زمين راه نمي‌روم»! جالب نيست؟! همين‌كه اين آدم از واژه زمين استفاده مي‌كند، يعني «زمين» را مي‌شناسد. اما آن‌چه گفتيم؛ دقت كنيد كه اگر «راه رفتن» به معناي «فشار پا به زمين و استفاده از نيروي عكس‌العمل ناشي از اين فشار بر اساس قانون نيوتن براي تغيير نسبت مكاني خود با زمين» تعريف شود، در اين صورت هيچ انساني نمي‌تواند بگويد: «من روي زمين راه نمي‌روم»، حتي اگر چشمانش بسته باشد! زيرا تحليل عبارت گفته شده او اين خواهد بود: «من راه مي‌روم ولي راه نمي‌روم»، زيرا «روي زمين بودن» داخل در معناي «راه رفتن» اخذ شده است! دقت فرموديد؟! ما در بحث «واقعيت»‌ نيز با همين حقيقت مواجه هستيم. بحث از تطابق «مفاهيم مأخوذ از حسّ» با «واقعيت» لذا جا ندارد و آن بحث «مغز در خمره» هم بالكل روي هواست، دقيقاً با دقت در همين تحليل. بله، ممكن است يك نفر غفلت داشته باشد در اين‌كه مفهوم «واقعيت» را از كجا آورده است و دچار اين ابهامات شود، البته كه ما در سخن گفتن با سوفسطايي كه منكر واقعيت است، يا كافر كه منكر واجب‌الوجود، از همان نقطه «لابشرط» آغاز مي‌كنيم. اما اين دليل نمي‌شود كه خودمان نيز در تفلسف، كافرانه بيآغازيم و بناي فلسفه خود را بر «نفي ايمان خود» بنيان نهيم، ايماني كه حتي پيش از لحظه‌اي كه قصد پي‌ريزي فلسفه‌مان را داريم، داشته‌ايم. مي‌شود؟! آري، فلسفه قطعاً بايد براي منكر خدا هم نسخه داشته باشد و با او راه بيايد تا به راهش بياورد، ولي چرا خودش بايد منكر همه چيز شود و بگويد: «خب، حالا من هستم و عقلم، پس تفكر را آغاز مي‌كنم!» اين دليل مي‌خواهد. اين‌كه همه باورهاي خود را نفي كند جز يكي، چرا همان يكي را نيز نفي نمي‌كند؛ بودن با عقل خودش را... آن را بديهي مي‌گيرد و وجود واجب را با آن اثبات مي‌نمايد. به نظر مي‌رسد شايد اين نحو «لابشرط وجود الواجب و بشرط وجود العقل» تفلسف كردن، خود نوعي انكار عقل باشد و خلاف عقل محسوب گردد! درباره بزرگان ديني‌مان، همچون علامه جليل‌القدر، سيد طباطبايي، رحمه‌الله، زبان ما قاصر است، هر چه در عظمت تقوا و علم ايشان گفته شود كم است. اما زمان به پيش مي‌رود و اگر شيخ طوسي نيز در عصر شيخ انصاري مي‌بود، مانند او مي‌انديشيد. نبايد عظمت روحي آدم‌ها را مانعي در نقد آراءشان قرار دهيم.
از فرمايشتان ممنونم. اكنون منظورتان را متوجه شدم. سخن خود را اصلاح كرده و اين گونه وارد قضيه مي شوم كه اگر بخواهم فلسفه تدريس كنم، ابتدا طلبه ها را محك ميزنم كه اگر همگي ايمان به وجود خدا داشتند، به آن ها مي گويم كه نمي خواهم براي شما خدا را از "لا بشرط" نسبت به وجودش اثبات كنم چون كه همگي ايمان به وجودش داريد!، ولي به شما مي آموزم كه چگونه براي يك كافر، از "لا بشرط" شروع كنيد و خدا را اثبات كنيد!
منظورم از ذكر مثال بالا اين بود كه اشكال شما صرفا به نيت معلم و صحبت اوليه ي وي به طلبه ها بر مي گردد كه البته ضروري است در تدريس ها اصلاح شود. درسته؟!!!


صرف نظر از مطلب بالا، طلبه ها اگر چه به وجود خدا ايمان دارند ولي به خاطر عدم تصور صحيح، به اين نكته ايمان ندارند كه "همين كه وجود خود را حس مي كنند، خدا را اثبات كرده اند.". بنابرين با آنها بايد همراهي كنيم و گزاره ي اخير را براي خود آن ها به صورت "لابشرط" نسبت به اين گزاره با استدلال هاي عقلي اثبات كنيم. پنج‌شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳ - ۷:۴۵ عصر
پاسخ: خير برادرم. بحث نيت فقط نيست. نقطه آغاز فلسفه اگر از «من و عقلم» باشد، خيلي توفير دارد با اين‌كه از «خدا و عقلم» باشد. به قول پاره‌اي از فلاسفه: فرض اول انسان را گرفتار «عقل خودبنياد» مي‌كند. دقت بفرماييد، جا كم است، خلاصه عرض مي‌كنم: اگر دست راست خود را دقايقي در آب گرم نگهداريد و سپس هر دو دست را با هم در يك ظرف آب ولرم قرار دهيد، تفاوتي در حواس خود مي‌بينيد. دست راست شما مي‌گويد: آب سرد است، در حالي كه دست چپ گزارش ولرم مي‌دهد! به همين سادگي مغالطه رخ داد! عقل ما هم سنجشي عمل مي‌كند. اگر كسي معتقد به «سنجشي» بودن مكانيزم تفكّر نباشد، او «عارف» است و معتقد به «شهود»، آن‌هم شهودي كه امكان ارزيابي و اعتبارسنجي ندارد. لذا استاد آزمايشگاه فيزيك به شما مي‌گويد قبل از ورود به مرحله ارزيابي دماي آب، مدتي، مثلاً ده دقيقه دست خود را در هواي محيط نگهداريد، تا در تشخيص دماي آب دچار خطا نشويد. «تفكّر» هم يك فعل بشري‌ست. درست مانند ديدن، چشيدن، بوييدن و... اگر روش نادرست را انسان برود به نتيجه نادرستي مي‌رسد كه بر اساس مقدمات خودش «درست» است، ولي چون مقدمات نادرست است، انسان را با مكانيزم هستي هماهنگ نمي‌كند و به مسير غلط مي‌كشد! فردي كه از «من و عقلم» آغاز مي‌كند از اساس معتقد است: «عقل مطلق است» و قائل نيست كه «روش» در «نتيجه» تأثير مي‌نهد...
ممنون از پاسختان، به گمانم نياز به تفكر بيشتري براي فهم مطالب شما دارم.جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳ - ۴:۳۵ عصر
پاسخ: مباحث فلسفي اساساً نياز به تدبّر عميق دارد. اما آن‌چه حقير گفتم مطالبي‌ست كه از اساتيد مختلف فرا گرفته و بسيارش را در نوشته‌هايشان خوانده‌ام و از ميان تعارضات و تناقضات و اختلافات، نحله‌اي را برگرفتم و بنيان انديشه خويش بر آن افكندم. بعيد نيست كه گفته‌هايم مقرون به صحّت نباشد و لازم گرداند كه خود بيشتر بخوانيد و بيشتر بپرسيد. اگر موضوع را مهم يافته‌ايد، شما در نقطه‌اي تاريخي از زندگي خود به سر مي‌بريد، نقطه عطفي كه مي‌تواند جهت‌گيري‌هاي اساسي زندگي‌تان را تغيير دهد. پس شايسته است با عمق بيشتري به مطلب ورود كنيد، به نحوي كه نفس‌تان را قانع كند، به يك قول و دو قول اكتفا كردن خطاست. موفق باشيد و در پناه حق.

بنده دانشجوي فيزيك بنيادي هستم و راهي كه يافته ام تا گزاره هاي درست را از نادرست در فيزيك تشخيص دهم، را توضيح مي دهم. لطفا اگر جايي از استدلالم را اشتباه مي دانيد، آگاهم كنيد:


همانطور كه در رياضيات زماني كه اعداد طبيعي بين يك تا 10 را بررسي مي كنيم، تمام اعداد طبيعي ممكن همين 10 عدد هستند و هر كدام در جاي خود قرار دارند و اگر جاي دو عدد را با هم عوض كنيم در نظام رياضيات دچار اجتماع نقيضين مي شويم.
به طور مشابه زماني كه روي مفاهيم موجود درفيزيك به طور عميق فكر كرده ام براي مثال روي ذرات بنيادي طبيعت (نظير الكترون) و نيروهاي اصلي و ارتباطشان با هم، يك طرح ناقصي از يك نظام زيبايي را احساس كرده ام كه هر مفهومي سر جاي خود قرار گرفته و تعويض آن ها منجر به اجتماع نقيضين مي شود! اگر چه هنوز طرح اين نظام در فيزيك كنوني و نيز تصور بنده ار آن بسيار ناقص است ولي وجودش را با تفكر عميق مي توان احساس كرد.
گزاره هاي نادرست در مورد ذرات بنيادي در اين نظامي كه تصور كرده ام جايي نخواهند داشت زيرا كه اگر آن گزاره را به درستي تصور كنيم به اجتماع نقيضين مي رسيم.
ممكن است كه پاسخ دهيد كه نظام صحيحي كه ارتباط ميان ذرات بنيادي را مي دهد، نظام ديگري است كه تحت ولايت ائمه قرار دارد نه آن نظامي كه تصور كرده ام. آنگاه پاسخم اين چنين است كه براي مثال شما همين كه اعداد طبيعي را تصور كنيد، ارتباط ميانشان ضرورتا آنگونه است كه مي دانيم مگر آنكه يك عددي غير از اعداد طبيعي بياوريد مثل اعداد اعشاري كه آنگاه بايد اعداد طبيعي را به اعداد حقيقي تعميم داد. بنابرين شما همين كه ذرات بنيادي را تصور كنيد ارتباط ميانشان ضرورتا آنگونه مي شود كه در فيزيك بررسي مي كنيم كه البته گزاره هاي غلط در اين نظام ارتباطات ذرات بنيادي، با تفكر عميق انشاءالله اشتباهشان مشخص خواهد شد. يكشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱:۰۶ عصر
پاسخ: برادر عزيزم، بازي با مفاهيم كار دشواري نيست. بسياري از فلاسفه از اين كار لذت وافر برده‌اند و مي‌برند. مهم ميزان دقت اين چينش است، چينشي از مفاهيم كه بيانگر «چيزي» باشد، چيزي كه بتواند به كار انسان بيايد و بيهوده نباشد. همين فرمايشات شما... چند نكته ساده درباره آن عرض كنم؟! نخست اين‌كه اصلاً اعداد طبيعي كه 10 تا نيستند، هستند؟! صفر كه اصلاً عدد نيست، «عدم» است. يك هم تازه عدد نيست. زيرا «عدد» يعني تعدّد، يعني تكرار، يعني شمارش. شمارش از دو آغاز مي‌شود. يك قابل شمردن نيست، زيرا تكرار ندارد. انسان با تكرار است كه به «عدد»‌ مي‌رسد. پس جالب اين است كه از نظر فلسفي اگر بنگريم، اگر عقل خود را ملاك درك اعداد قرار دهيم، نه آن‌چه را از مدرسه به ما آموخته‌اند، اولين تعدّد و اولين عدد در 2 واقع مي‌شود. اما اين‌كه در 9 تمام مي‌شود، به حسب آن‌چه شما مبنا قرار داديد، مي‌شود 8 تا. پس 8 تا عدد طبيعي بيشتر نداريم. اما پرسش اين است كه اين‌ها نمادها هستند. علائم يعني. تكراري كه پس از 9 رخ مي‌دهد، با تكراري كه در 9 هست چه فرقي دارد؟ همه‌اش تكرار است. يعني عدد است. اما ما بعد از 9 را بسته‌بندي مي‌كنيم و يك دسته ده‌تايي در كنار هيچ يكي فرض مي‌نماييم. و دوباره عدد بعدي را در يكي‌ها نشان مي‌دهيم. اين‌كه ما در شمارش از دسته‌هاي ده‌تايي استفاده مي‌كنيم ولي مثلاً رومي‌ها اصلاً قائل به دسته‌بندي در اعداد نبودند و براي ده از نماد X استفاده مي‌كردند، آيا اين حقيقت اعداد طبيعي را تغيير مي‌دهد؟ كه شما بتوانيد به اين نحوه دسته‌بندي اعداد اتكا نموده و آن را مبناي يك نظريه علمي و بنيادين در فلسفه و فيزيك قرار دهيد؟!...
ادامه ي نظر قبل:
شما تنها در صورتي مي توانيد به اين نظام اشكال كنيد كه ذرات بنيادي را تعميم دهيد(شبيه تعميم اعداد طبيعي با گنجاندن اعداد كسري در آن) كه اين هم در واقع اشكال نيست بلكه آگاهي جهت نياز به تعميم است. خلاصه اين كه تصور چنين نظامي عين تصديق به آن است! فلاسفه مي گويند تصور مفاهيم بديهي عين تصديق به آن است. بله، اينجا هم صادق است. در واقع زماني كه نظام ذرات بنيادي و ارتباطشان با هم را به طور كامل تصور كرديم، گزاره هاي آن بديهي مي شوند و به آن ها علم حضوري خواهيم داشت.
بنده نيز با عقل پرستي مخالفم. در واقع همين مقدار علم سطحي كه بشر با عقل خود آن را يافته است، به واسطه ي مجراي فيض ائمه بوده است، هر چند خود بدان آگاه نباشد و يا به خدا كافر باشد.
راهي كه به نظرم مي رسد اين است كه با تسليم و خضوع در برابر خداوند و مددجويي از ائمه ي اطهار اگر روي علومي كه تاكنون بشر يافته است(اعم از غربي و شرقي)، عميقا فكر كنيم آنگاه خداوند مراتب باطني علوم را نيز به روي ما مي گشايد، انشاءالله يكشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱:۰۷ عصر
پاسخ: ...حالا اگر انسان به جاي ده انگشت، دوازده انگشت مي‌داشت و نظام شمارشي او بر مبناي دوازده مي‌شد، شما عناصر كائنات را دوازده‌گانه مي‌پنداشتيد؟! همين بحث در ذرات بنيادي هم وجود دارد. بحث اصلاً يك قدم قبل از ورود به «تجربه» است. شما همين آغاز، تجربه را پذيرفته‌ايد و قبول كرده‌ايد كه الكترون وجود دارد و نوعي لپتون است مثلاً، يك ذره بنيادي، پروتون و نوترون هم هر كدام از سه كوارك تشكيل شده‌اند، كوارك‌هايي U و D كه به دليل دو برابر بودن حجم بار در يكي نسبت به ديگري، و مثبت و منفي بودن آن‌ها، پروتون بار مثبت و نوترون بار خنثي دارد و جالب اين‌كه اين ميزان اختلاف باري كه ايجاد مي‌شود، از نظر اندازه دقيقاً معادل بار منفي موجود در الكترون است. خب شما همه اين‌ مفروضات را پذيرفته‌ايد و داريد فلسفه مي‌سازيد. در حالي كه فلسفه يك قدم عقب‌تر از اين مچ شما را مي‌گيرد؛ چه كسي گفته است وقتي ذره‌اي را در سنكروترون گذاشتيد و با سرعت بالا با ذره‌اي ديگر برخورد كرد و مثلاً وارد بشكه‌اي از هيدروژن مايع شد، اگر حباب‌هايي ايجاد شود به سمت قطب شمال مغناطيسي، شما مدعي مي‌شويد كه بار آن منفي‌ست يا نه، مثبت است، يا به چه اندازه‌اي‌ست؟! شما مي‌گوييد زيرا همين خاصيت در آهن‌ربا وجود دارد و در سيم الكتريكي، فارادي كشف كرد؟! خب، باشد، آن‌جا دنياي ماكرو است، چرا بايد قوانين آن را به دنياي ميكرو سرايت داد؟! شما به عنوان يك فيزيكدان خوب اين‌جا از يك كبراي كلي استفاده مي‌كنيد: «قوانين فيزيك همه‌جا مثل هم هستند!» فلسفه مي‌گويد: هنوز اين كبرا اثبات نشده است، پس تمام نتايج شما مشكوك است و اصلاً تجربه يقين‌آور نيست و بدين‌ترتيب تمام نظريات فيزيكي شما روي هوا مي‌رود. اين را چه مي‌كنيد؟! فيزيك شروع بي‌آغاز است، اگر فلسفه‌اي پشتش نباشد. چطور مي‌خواهيد بر اساس همين فيزيك يك فلسفه بنا كنيد؟!
ممنونم، نخست در مورد اعداد طبيعي، منظورم را به درستي بيان نكردم (ابتدا مي خواستم فقط اعداد بين 1 تا 10 را بررسي كنم كه نيازي به اين قيد نبود.) ولي اميدوارم كه منظور اصليم از مثال اعداد طبيعي را درست منتقل كرده باشم كه شما همين كه اعداد طبيعي را تصور كنيد، جايگاه آن ها در اعداد طبيعي و ارتباط هايشان مثل جمع و ضرب بينشان هم ضروري مي شود. جمع و ضرب ميان اعداد هم مستقل از نمايش آن ها به زبان يوناني يا هر مبناي ديگري نظير صفر و يك است. در نتيجه درستي يا نادرستي يك گزاره در مورد اعداد طبيعي را با تطابق با نظام اعداد طبيعي كه تصورش كرده ايم به سادگي مي توان فهميد.
پس از آن خواستم كه همين مدعا را در مورد ذرات بنيادي به كار ببرم كه در اينجا شما اشكال وارد كرديد كه تجربه يقيني نيست و مثال هاي خوبي زديد.
ولي نكته ي اصلي اين است:
مفاهيم نظري در فيزيك وابسته به رياضيات اند كه يقيني است نه تجربه كه غير يقيني است. به قول اينشتن اين مفاهيم را نمي توان از تجربه استنتاج كرد.


مثالي مي زنم:
شرودينگر فيزيكداني بود كه براي نخستين بار فرض نمود كه الكترون يك موجي است كه بر طبق معادله اي تحت عنوان معادله ي شرودينگر تحول مي كند. اكنون يك فيزيكدان نظري مي تواند مستقل از اين كه اصلا آيا ماهيت الكترون آنگونه كه شرودينگر توصيف كرده در جهان خارجي وجود دارد يا خير، شروع به تفكر كند و يك نظامي از ذرات بنيادي و ويژگي هاي آن ها را به طور ضروري استنتاج نمايد!!
(ادامه در نظر بعدي)دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۰۶ صبح
پاسخ: به نكته خوبي اشاره فرموديد: «قطعيت ِ رياضيات». همين مسأله در يك برهه تاريخي سبب شد گروهي از فلاسفه غربي كه به همه چيز شك كرده بودند، رياضيات را تنها علم حقيقي و قطعي بپندارند و آن را پايه علوم تصور كنند. اما يك مطلب معمولاً در اين ميانه مورد غفلت قرار مي‌گرفت. رياضيات چرا قطعيت دارد؟ شما مي‌دانيد كه 2 به اضافه 2 لاجرم 4 مي‌شود و غير از اين ممكن نيست. اما چطور است كه در اين دنياي سراسر مردّد در نتايج علمي، يك علم اين‌طور مي‌تواند قطعي استنتاج نمايد؟! دليل بسيار واضح است؛ رياضيات بر تعاريف ذهني ما استوار است، يعني كاملاً درون‌ذهني‌ست و هيچ ارتباطي با واقعيت ندارد، همه علومي كه اين‌طور بافته ذهن باشند، البته كه قطعي و بدون خطا هستند، زيرا وقتي هيچ گزارشي از خارج ذهن نمي‌دهند، درگير خطاي ناشي از ادراك و ارتباط با واقع هم نمي‌شوند. مثال آن همين منطق صوري ماست. شما فرض مي‌كنيد كه الف بزرگتر از ب باشد و بعد ب را هم فرض مي‌كنيد بزرگتر از ج. كاملاً قطعي مي‌توانيد بگوييد كه الف از ج هم بزرگ‌تر است! به همين سادگي. هيچ ترديدي هم در آن راه ندارد. رياضي به ما چه مي‌گويد؟ رياضي مي‌گويد كه اگر دو سيب داشته باشيد و دو سيب ديگر روي آن بگذاريد، قطعاً چهار سيب خواهيد داشت. هيچ ترديدي در اين استنتاج هم راه ندارد. مي‌بينيد كه رياضي هم مانند منطق صوري، تنها صورت محاسبات را ارائه مي‌كند و نمي‌تواند نسبت به ماده و متريال به كار رفته نظر دهد. مثلاً هندسه؛ فرض مي‌كنيد خط منطقه‌اي از فضاست كه عرض و ارتفاع ندارد و فقط طول است و راستاي ثابتي دارد. حالا وقتي با آن يك مثلث فرض مي‌كنيد، ترديدي نداريد كه مجموع زواياي آن 180 درجه هستند...

1- ابتدا اين فيزيكدان متوجه مي شود كه اگر دو الكترون را فرض كند كه در فاصله اي نسبت به هم قرار دارند، طبق اين معادله ي شرودينگر، با گذر زمان، شروع به دور شدن از هم مي كنند. بنابرين اين ويژگي ضروري الكترون را يافت كه هر دو الكترون نسبت به هم نيروي رانشي وارد مي كنند.

2- او صرفا مي تواند با استفاده از استنتاجات رياضي، معادله ي شرودينگر را به معادله اي تعميم دهد(اين معادله ي تعميم يافته را ديراك كشف كرد و نام آن معادله ي ديراك گذاشته شد). آنگاه با تفكر روي معادله ي جديد پي مي برد كه اين معادله علاوه بر توصيف الكترون قادر به توصيف يك ذره اي كاملا مشابه آن ولي با بار الكتريكي مخالف الكترون است. اين فيزيكدان اين ذره را پادالكترون نام مي نهد.
3- معادله ي تعميم يافته ي اخير يك ويژگي ديگر الكترون را نيز كشف مي كند كه ويژگي هايي شبيه چرخش دارد. وي آن را اسپين الكترون نام مي نهد!
بنده همين طور مي توانم ادامه دهم و نشان دهم كه چگونه نيروهاي ديگري نظير هسته اي ضعيف و قوي و يا ذرات جديدي كه آن را كوارك مي ناميم به طور ضروري از صرف تفكر و استنتاج و تعميم همين مفاهيم و بررسي حالات ممكن متصور استنتاج مي شود.
مشكلي كه اين فيزيكدان اخير بر مي خورد در تجريد و تعميم مفاهيم در محدوده ي نيروي قوي و يا منشاء جرم دهي به ذرات است كه تصور رياضي آن قدري دشوار است (ادامه در نظر بعد)دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۶ صبح
پاسخ: ولي ناگهان لباچفسكي پيدا مي‌شود و فرض ثبات در راستا را تغيير مي‌دهد. با تغيير اين فرض، هندسه مقعر يا محدّب پديد مي‌آيد و نتايج ديگري را براي زواياي مثلث اثبات مي‌كند. اين رياضي در هر علمي كه به كار رود، تنها صورت محاسبات را مي‌دهد؛ يعني ورودي‌ها را از آن علم تجربي مي‌گيرد، يا با معادلات ديفرانسيل يا انتگرال يا با جمع‌هاي نامتناهي يا با حدّ يا با هر شيوه صوري ديگري كه در آن تعريف شده است، دقت بفرماييد: تعريف شده است، بر اساس اين روش‌هاي صوري، نتيجه‌اي را توليد مي‌كند. ميزان دقت در صورت اين استدلال رياضي قطعاً بي‌نهايت است، يعني به ما علم صددرصد مي‌دهد، ولي دقت نتيجه، تابعي از دقت صورت به اضافه دقت مواد اوليه محاسبات است! يادتان هست در همان اوايل مباحث فيزيك از اين بحث مي‌شود كه دقت نتيجه تابعي‌ست از ميزان كمترين دقت اندازه‌گيري متغيرها؟! مثلاً اگر متغير فشار را با دو رقم اعشار حساب كنيد و متغير حجم را يك رقم اعشار، نمي‌توانيد بيش از يك رقم اعشار در «دما» كه خروجي معادله است دقت داشته باشيد. تمام فيزيك اين‌طور است. زيرا فيزيك يك علم تجربي‌ست، هر چه از رياضيات در آن به كار مي‌رود در صورت محاسبات است. حتي معادله بسيار بزرگ شرودينگر (چند ماه پيش داشتم سايت مكتب‌خونه را مي‌ديدم، يك فيلم دو‌ساعته گذاشته بود از دكتر گلشني در دانشگاه شريف كه ايشان داشت همين معادله شرودينگر را ثابت مي‌كرد فقط و تخته را پر كرده بود از فرمول!) هم فقط صورت است. آن‌جايي كه بخواهد به كار بيايد در فيزيك، بر پايه مشاهداتي عمل مي‌كند. آن مشاهدات كه قطعاً از رياضي نيامده‌اند. بله، البته كه در نهايت وقتي نتيجه‌اي به دست مي‌آيد، مي‌توان اين‌طور توصيفش كرد: «اگر مقادير اوليه ما صحيح بوده باشند، اين نتيجه هم صحيح است». رياضي فقط همين را اثبات مي‌كند، نه بيشتر!...


در نتيجه ممكن است اشتباهاتي در استنتاجاتش به خاطر عدم تصور صحيحش از آن مفاهيم رخ دهد.
به نظر شما اين بسيار زيبا نيست كه بسياري از ذرات بنيادي اندازه گيري شده در آزمايشگاه و ويژگي هاي آنها و حالتهاي ممكن تركيب كواركها (مثل تركيب سه كواركي پرو تون يا دو كواركي مزون و صدها ذرات تركيبي آنها) را صرفا با تفكر و تعميم و انتزاع مفاهيم از همان معادله ي شرودينگر نخست مي توان به دست آورد، بدون دخالت تجربه! اگر چه هنوز هم بسياري ديگر از ويژگي ها در پرده ي ابهام هستند و فيزيكدانان نظري را به تفكر واداشته است، ولي اصل حرفم در همان موارد ضروري است كه خود شمار زيادي است. در واقع حتي اگر فيزيكداناني در آزمايشگاه داده هاي اشتباهي را به جامعه ي علمي فيزيك تحويل دهند و همه فكر كنند كه اين داده ها درست هستند و روي اين داده ها شروع به تفكر كنند و با ساير مفاهيم فيزيك ارتباط دهند، دير يا زود متوجه مي شوند كه بعضي از مفاهيم با هم ناسازگار هستند و در نتيجه پي مي برند كه اشتباهي در داده هاي آزمايشگاه رخ داده است! آنگاه از فيزيكدانان آزمايشگر خواسته مي شود كه دوباره آزمايش كنند. دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۸ صبح
پاسخ: امروزه فيزيك‌دان‌ها به راحتي جرم و حجم يك سياهچاله را محاسبه مي‌كنند، حتي مي‌توانند مكان آن را در كهكشان راه‌شيري بيان نمايند، اين را هم با رياضي انجام مي‌دهند، و گرنه هيچ مشاهده‌كننده‌اي كه نمي‌تواند سياهچاله را ببيند، جرمي كه فرض بر اين بوده هيچ ماده و انرژي از سطح آن نمي‌گريزد كه قابل مشاهده باشد! (اگرچه اخيراً بعضي پرتوها را مي‌گويند منتشر مي‌كند) اثبات وجود يك چنين جرمي در يك مكان مشخص از فضا، قطعاً به مدد رياضي حاصل شده است، ولي نه آن‌گونه كه ما مي‌انديشيم، به كمك رياضي صرف و محض! خير، بلكه پاره‌اي از مشاهدات ديگر و آمار و اطلاعات و ارقامي كه از داده‌هاي نجومي حاصل شده است،‌ همه و همه به شكم معادلات رياضي ريخته شده و معادله فقط اين را گفته است: «اگر آن‌ها باشند، اين هم هست» همين و نه بيشتر. لذا باز هم اين نتيجه تابع اخس مقدمات، يعني همان مقاديري‌ست كه امكان خطا دارند، تقريب دارند و قطعي نيستند. اين كه يك روز هاوكينگ در كتابش نوشت: «ديگر نيازي نيست براي نظم اين دنيا معتقد شويم خدايي هست كه اين گزينه را از ميان ميلياردها گزينه برگزيده باشد» اين استدلال را از رياضي آورد؟! خير. او وقتي اين احتمال را در نظريه ابرريسمان‌ها ممكن دانست كه تمام جهان‌هاي محتمل‌الحدوث مي‌توانند به صورت هم‌زمان موجود باشند، تحليل فلسفي كرد كه پس نيازي به آن گزينش‌گر نخستين ديگر وجود ندارد! تمام تحليل‌هايي كه از فيزيك بر مي‌آيد و همه نتايجي كه به دست مي‌رسد، از رياضي «پديد»‌ نمي‌آيند. بلكه رياضي تنها مواد اوليه را مي‌گيرد و دست نخورده به نتيجه منتقل مي‌سازد، يعني خطايي را نمي‌گذارد حادث شود. اما نتيجه تابع نسبت دقت در همان مواد اوليه است. خلاصه كلام، رياضيات اساساً ساختاري دارد كه «صوري»ست، تنها از ذهن برمي‌آيد و به هيچ‌وجه «واقع‌نما» نيست. رياضي با تعاريفي از درون ذهن شروع مي‌شود و پا را از ذهن فراتر نمي‌نهد. اين‌كه يك روز تصاوير برخالي را نشان‌مان مي‌دادند و مي‌گفتند: «زيبايي رياضيات را ببينيد» اين‌ها خيالي بودند، ارتباطي با واقعيت ندارند. واقع‌نمايي به ساير علوم تجربي مرتبط است كه البته آن علوم از رياضي براي سامان‌دهي صورت محاسبات خود استفاده مي‌كنند، جايي‌كه محاسبات به ذهن بشر وارد مي‌شوند، نه قبل از آن و نه بعد از آن. اين‌طور نيست؟!

ادامه ي بحث در قسمت نظرات عقل و دين 15 بنده مي بايست كه تعريف خود را از رياضيات روشن تر كنم. شما رياضيات را صرفا يك ساختار محاسباتي و صوري مي دانيد كه به هيچ وجه واقع نما نيست. آن محاسباتي
كه مورد نظر شما است يك قسمت خاصي از رياضيات است. پيشرفت هاي عظيم قرن اخير در رياضيات غالبا مربوط به انتزاع و تجريد مفاهيم مي شود. رياضيدانان بزرگي مثل گودل و يا فيزيكداناني همچون پنروز، قائل به واقعيت اشياء رياضي هستند. اگر چه ديدگاه اين ها بيشتر افلاطون گرايانه نسبت به رياضي است و شايد رويكرد صحيحي نباشد. ولي اصل مدعايشان مورد نظرم است اينكه حقايق رياضي فراتر از قراردادهاي ذهني ما هستند. آن ها توسط ذهن رياضيدان "كشف" مي شوند.

دكتر رستگار استاد رياضي دانشگاه شريف مي گويد دسترسي به بواطن رياضيات نياز به تزكيه و خودسازي چندين ساله دارد!
اينشتن مي گويد كه به اين اعتقاد دارد كه با تفكر محض مي توان به شناخت طبيعت نائل شد.
شايد بتوان گفت كه رياضيدان از درون ذهن خود حقايقي از هستي را مي چشد.


زماني كه ساختارهايي مانند كواترنيون، آكتونيون و سيدينيون و يا گروه هاي لي و طبقه بندي بسيار زيبايشان و ... در رياضيات را مورد مطالعه قرار مي دهيم به وضوح مشخص است كه اين اشياء صرفا قرارداد ذهن نيستند و نشان از واقعيتي دارند. به روشني درميابيم كه هرگونه كه بخواهيم نمي توان اين مفاهيم را تعريف كرد بلكه تنها حالت هاي ممكني مي توان تعريف كرد كه خود آن ها في نفسه هستند. پنج‌شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۵۳ صبح
پاسخ: ما هميشه براي استدلال به چيزي فراتر از «فهم شخصي خود» محتاجيم. يك «عارف» قدرت بر شهود دارد. حداقل خودش معتقد است كه دارد. او به «علم حضوري» بسياري از مفاهيم را درك مي‌كند و يقين مي‌نمايد آن‌چه درك كرده مطابقت كامل با حقيقت هستي دارد. پاره‌اي از انديشمندان در طول تاريخ بوده‌اند كه «شهود» را يكي از راه‌هاي دستيابي به واقع مي‌دانسته‌اند. امروزه هم البته هستند. اگر از اين منظر بنگريم، بله، فرمايش شما صحيح است. شما يافته‌ايد كه رياضي بيانگر حقيقت هستي‌ست، يا حداقل در مواردي كه مي‌فرماييد، اين‌چنين واقع‌نمايي دارد. اما اگر اندكي بازتر بيانديشيم، اگر اين باب از «فهم» را بپذيريم كه هر «شهودي» قابل پذيرش است. اگر شهود را يكي از راه‌هاي استدلال بدانيم، بايد مسير هرج و مرج در علم را بگشاييم. زيرا هر دانشمندي فهم شهودي خود را «علم» مي‌داند. تعريف «علم» و «آن‌چه علمي‌ست» به قدري مهم است كه مكاتب فلسفي و منطقي را در غرب به همين تعريف، دسته‌بندي مي‌كنند. بحث از ابطال‌گرايي يا اثبات‌گرايي از همين رو طرح شده است. براي علمي شدن «واقع‌نمايي رياضيات» مهم اين است كه قادر باشيم آن را اثبات نماييم. و با توجه به اين‌كه رياضيات از ذهن شروع مي‌شود، انتساب آن به خارج محتاج يك استدلال متقن و قابل پذيرش است. به صرف اين‌كه «حس» يا «حال» من يا چند تن از انديشمندان درك كند اين واقع‌نمايي را، دليل كافي به نظر نمي‌رسد. اما رياضيات اگر بخواهد اثبات انطباق با ماوراي ذهن پيدا نمايد، يعني انطابق با واقعيت، محتاج يك ابزاري‌ست كه بتواند با واقع مرتبط شود، ابزاري كه معادلات رياضي را از يك‌سو بگيرد، با واقع بسنجد و در خارج از ذهن بيازمايد و در نهايت حكم نمايد كه اين معادلات «واقعي» هست يا نيست. اين علم قطعاً يك علم تجربي خواهد بود. و متأسفانه علوم تجربي، اساساً از روشي پيروي مي‌نمايند كه علم قطعي نمي‌دهد! يعني روش استقراء. از اين رو، عقلاً محال است بتوان «واقع‌نمايي رياضيات» را استدلال نمود. زيرا در نهايت اين واقع‌نمايي به صورت «نسبي» اثبات خواهد شد كه از نظر علوم تجربي پذيرفته شده است، ولي از نظر رياضي، نمي‌تواند علم محسوب گردد، زيرا به اندازه رياضيات «قطعي» نيست.

بنده انحراف فيزيك را اين مي بينم كه به جاي تجريد و انتزاع مفاهيم، سراغ محاسبات سطحي مي رود.
فيزيك اگر به درستي مبناي خود را بر مفاهيم رياضي استوار كند، مي تواند به صورت علمي كاملا عقلاني و يقيني درآيد و از تجربه تنها به عنوان كليد راهنما استفاده كند نه آنكه بدان متكي باشد و ماده ي استدلال خود را از آن بگيرد. بلكه ماده ي استدلال خود را هم از مفاهيم مجرد رياضي مي گيرد.


به شكر خدا پس از مدت ها همين امروز متوجه شدم كه با استفاده از مفاهيمي در رياضيات (kac moody algebra ) مي توان ماهيت هر عنصر جدول تناوبي را به صورت يك مفهوم واحد متصور شد! براي مثال ماهيت يك اتم ، يك مفهوم واحدي است كه با استفاده از مفهومي در رياضيات پيشرفته قابل نمايش است. ويژگيهايي از اتم را كه اساسي تجربي داشته اند هم اكنون بر مبناي رياضي برايم قابل تصور شدند.
زماني كه ماهيت اتم را بدين طريق متصور شدم، قائم بودن ماهيت ذرات داخل اتم نظير الكترون هايش به ماهيت آن اتم نيز به زيبايي قابل تصور بود. در واقع ماهيت اتم در يك سطح مجرد تري نسبت به ماهيت اجزاي تشكيل دهنده اش قرار دارد. با بررسي اين ساختار رياضي و تناظر با عناصر، متوجه شدم كه عناصر داراي ساختاري تكاملي هستند. هنوز فهم بنده ضعيف است ولي به نظر مي رسد طبقه بندي عناصر به شيوه ي متداول اشتباه باشد. انشالله بتوان با بررسي اين ساختار رياضي، بنياد شيمي جابر بن حيان كه بر اساس گرمي و سردي و خشكي و تري عناصر بوده است را احيا كرد.پنج‌شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۵۴ صبح
پاسخ: در بررسي‌هاي فلسفي، اين را به ما آموخته‌اند كه به جاي توجه به «من قال» به «ماقال» فكر كنيم. مهم نيست يك مطلب را چه كسي گفته باشد، مهم اين است كه فحواي كلام و گزاره‌هاي آن بررسي شود. اين‌كه با «تفكر محض» مي‌توان به شناخت طبيعت دست يافت، بايد اثبات شود و آن‌چنان كه عرض شد، تفكر محض تنها مي‌تواند از «خود»، يعني از تفكر، گزارش دهد و قادر نيست گزارشي از «وراي خود» ارائه نمايد. بحث اصلي اين‌جاست كه اگر ما «تجربه» را از علم بگيريم، آيا ديگر «علمي» براي ما باقي مي‌ماند؟! آيا اساساً عقل انسان مي‌تواند بدون ارتباط با خارج، چيزي از خارج درك نمايد؟! اگر يك انسان را محبوس نماييم در ذهن خود، مانند بسياري از فيلم‌هايي كه امروزه در هاليوود ساخته مي‌شود، آيا اين انسان اصلاً مي‌تواند فكر كند؟! آيا فكر بدون مواد اوليه به راه مي‌افتد؟! منطق صوري مكانيزم تفكر را حركت از معلومات به سوي مجهول مي‌داند. آيا عقل انسان بدون ارتباط با خارج از خود، هيچ معلومي خواهد داشت؟! آنان كه مكانيزم حركت عقل را «سنجشي» مي‌دانند، معتقدند كه عقل اگر ادراكي از خارج خود نداشته باشد، بيش از يك ادراك، ادراكات متعدد، اصلاً به حركت نمي‌افتد و انديشه شكل نمي‌گيرد. رياضيات چگونه پديد مي‌آيد و چگونه و با چه مكانيزمي به استدلال مي‌رسد؟! جالب اين‌كه بسياري از معادلاتي كه در فيزيك استفاده مي‌شود، اصلاً معادله رياضي محض نيستند و مخلوطي از تجربيات آزمايشگاهي فيزيك با رياضي‌اند. وجود ثوابت در معادلات فيزيك حاكي از همين مطلب است؛ ثابت پلانك، ثابت فنر، ثابت نور و ... . مثلاً در آزمايشگاه بررسي مي‌كنند كه حجم در گازها با دما ارتباط مستقيم دارد، ولي با فشار ارتباط معكوس. پس معادله ترموديناميك متولد مي‌شود و سپس در محاسبات جبري قرار گرفته و صدها معادله ديگر بيرون مي‌دهد. اين‌جا اگر چه ما تصوّر مي‌كنيم با معادلات رياضي سر و كار داريم‌، ولي در حقيقت يك معادله تجربي ساخته‌ايم و مبناي هزاران محاسبه خود گرفته‌ايم. به اين توجه كنيم كه تقريباً تمامي معادلات كوانتومي و نسبيت بر همين جور معادلات «تجربي» و «غيررياضي» استوارند! موفق باشيد.

منظور خود را از "واقع نمايي رياضيات" مشخص مي كنم. يك رياضيدان در مورد يك موضوع خاص مي تواند تمام حالات ممكن در حيطه ي آن موضوع را استنتاج كند. و با اطمينان خاطر بگويد كه در خارج از ذهن به ضرورت يكي از آن حالات ممكن اتفاق مي افتد. براي مثال براي جمع زواياي مثلث سه حالت(بيشتر، برابر و يا كمتر از 180) امكان پذير است كه بستگي به نوع هندسه دارد. بنابرين در خارج از ذهن نيز به ضرورت يكي از اين سه حالت براي فضا قابل تحقق است كه رياضيدان مي تواند "به ضرورت" ويژگي هايش را بگويد.

مثال ديگر: از لحاظ كاملا سوري و منطقي مي توان نشان داد كه اگر بخواهيم امتدادهاي ديگري علاوه بر سه بعد فضا به ابعاد فضا اضافه كنيم،

يكشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ - ۷:۳۰ صبح
پاسخ: منطق صوري نيز وقتي به بخش صناعات مي‌رسد؛ مواد مورد استفاده در قياسات خود را كه فهرست مي‌نمايد، به پاره‌اي بديهيات چنگ مي‌زند، تا بتواند نتايج خود را قطعي و يقيني نمايد. ابتدا به صورت كلّي مي‌گويد كه هر چه بديهي اوّلي باشد يقيني‌ست. سپس چند نمونه از اين بديهيات را برمي‌شمرد. اما از يك نكته غفلت مي‌شود؛ اين بديهيات يا ريشه در استدلالت و ادراكات عقلي دارند، درون‌ذهني ساخته شده‌اند يعني، كه انتساب‌شان به خارج، هر چند روشن و واضح و مبرهن باشد، محتاج دليل است. زيرا وضوح ذهني به تنهايي دليل براي انتساب يك گزاره به خارج نمي‌تواند باشد، زيرا ما بارها در زندگي خود يافته‌ايم مطالبي كه براي‌مان وضوح داشته‌اند، بعد روشن شده منطبق بر واقعيت خارجي نبوده‌اند. اگر هم اين وضوح ناشي از ادراك خارجي و تصوّرات برآمده از تأثرات خارج از ذهن باشد، اين تأثرات به خودي‌خود دچار ترديد در واقع‌نمايي هستند. اما اين‌كه ذهن بيايد و در قالب رياضيات تمام فروض ممكن در خارج را فهرست نمايد و حكم هر يك را بگويد، اين نيز مشكل «عدم واقع‌نمايي» را برطرف نمي‌نمايد. زيرا همين فرض «ممكن» محتاج دليل واقعي‌ست. چرا مي‌گوييم مجموع زواياي مثلث در خارج يا 180 است يا بيشتر و يا كمتر! آيا غير از اين سه فرض، فرض ديگري در خارج ممكن نيست؟! ...

مجبور مي شويم كه از يك سري از ويژگي هاي آشنا و معمولي هندسه دست برداريم! شما نمي توانيد زماني كه يك بعد جديدي را به ابعاد فضا اضافه مي كنيد، هر گونه كه بخواهيد ويژگي هاي آن را تعريف كنيد. هر بعد جديد در ارتباط با ابعاد ديگر فضا يك سري ارتباطاتي از لحاظ جبري دارد كه تعداد تمام حالات ممكن براي اضافه كردن امتدادهاي جديد را متناهي مي كند. اين موضوع در شاخه اي به عنوان گروه هاي لي مطرح مي شود و در واقع انواع گروه هاي لي متناظر به انواع اين هندسه هاي جديدي مي شوند كه داراي ابعاد اضافه تري نسبت به فضا هستند. (شما مي توانيد Classification of Lie groups را در اينترنت جستجو كنيد.) عظمت هندسه هايي نظير F4، G2، E6، E7 و E8 به قدري است كه هندسه هايي نظير كروي يا اقلديسي سه بعدي در برابر آن بسيار ناچيز و جزء كوچكي از آنها است!! به خصوص ارتباط هايي كه به صورت سلسله مراتبي دارند. اينجاست كه رياضيدان موحد، در برابر عظمت عالم غيبي كه به بخشي از آن دست جسته است خاشع مي شود و ايمانش به خداوند افزايش مي يابد. /بله حق باشماست. ذهن براي استناج اين هندسه ها بدون ماده ي اوليه نبوده است. ولي ماده ي اوليه ي آن بسيار واضح و روشن است زيرا كه رياضيدان تنها از اسنتناج سوري از خصوصيات بسيار ساده و معمولي يك فضاي سه بعدي

يكشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ - ۸:۴۹ صبح
پاسخ: آيا ممكن نيست كه مجموع زواياي يك مثلث هم 180 باشد و هم نباشند؟! بله، اين امكان بر فرض «امتناع اجتماع نقيضين»‌‌ استوار است. اما خود ِ اين اصل را در ذهن ساخته‌ايم، يا از خارج برگرفته‌ايم؟! اگر از خارج و از طريق تجربه آمده باشد، آن‌گونه كه امثال راسل معتقدند، كه نمي‌تواند مفيد استدلال باشد. اگر هم در ذهن ساخته شده، خودش براي استناد به خارج محتاج دليل است! مي‌بينيد برادرم. شك‌گرايي ريشه‌اي عميق در فلسفه و استدلالات منطقي ما دارد و گمان نمي‌رود با رياضيات به شكلي كه موجود است بتواند آن را برطرف كرد. اما استاد ما، مرحوم حسيني الهاشمي، معتقد بود چيزي در رياضيات هست كه در خارج هم هست و آن «نسبت» است. «نسبت» واقعيت جهان هستي‌ست. واقعيتي كه ما از جهان هستي ادراك مي‌كنيم. ايشان مفصل به نقد اصالت وجود و اصالت ماهيت مي‌پردازند و از اين رهگذر به اصل بودن «ربط» مي‌رسند، به جاي اصل بودن «ذات»، فارغ از آن‌كه اين «ذات» وجود باشد يا ماهيت. سپس از اين «ربط» به «نسبت» مي‌رسند و از «تناسبي» كه ميان «نسبت‌ها» وجود دارد، يك شناخت‌شناسي نسبي ايجاد مي‌نمايند كه البته براي رسيدن به يقين مكانيزم متفاوتي با آن‌چه ما مي‌پنداريم دارد...
كه از تجربه كسب مي شوند، به اين همه چيز نائل مي شود. البته اين هم جاي نگراني نيست! چون رياضيدان مي تواند حتي از صرف اعداد حقيقي آغاز كند و از ويژگي هاي جبري حاكم بر اعداد حقيقي، آن همه هندسه ها را استنتاج كند! / بنده با اين موافقم كه بيشتر مباحث كيهان شناسي و ترموديناميك همانگونه كه مثال زديد بر مبناي غير يقينيات متكي هستند. ولي در مورد فيزيك ذرات بنيادي اينگونه نيست. زيرا كه چهارچوب آن بر مبناي گروه هاي لي و ديگر ساختار هاي رياضي بنا شده اند و چنانچه گفتم چون رياضيدان از لحاظ منطقي تمام حالات ممكن را در آن موضوع مشخص كرده، كار فيزيكدان را صرفا به انتخاب بين تعدادي متناهي حالت ممكن راحت كرده است! در واقع نيروهاي بنيادي متناظر با انحناي آن هندسه ها مي شوند و ذرات بنيادي نظير الكترون ها و كوارك ها و غيره اشيائي به عنوان اسپينور در اين هندسه ها هستند. طبقه بندي ذرات بنيادي متناظر با طبقه بندي انواع اسپينورها در اين هندسه ها مي شوند. به تعبير بنده آنجاهايي كه شناخت كافي از ساختارهاي رياضيات نداريم، داده هاي تجربي به صورت دستي وارد شده اند. داده هايي نظير ثابت پلانك كه فرموديد. /حالات ممكن كه رياضيات به ما نشان مي دهد به شدت به هم مرتبط مي شوند و يك نظامي را تشكيل مي دهند كه مي توان حتي صحبت از چگونگي تبديل يك حالت ممكن به حالتي ديگر در رياضيات كرد كه به تبع آن در عالم خارج از ذهن نيز فرآيندي وجود دارد كه آن حالت ممكن موجود را به حالت ديگري تبديل نمايد. بنابرين براي فيزيكدان شناخت تمام حالات ممكن ضروري مي نمايد! و نه فقط آن حالتي كه هم اكنون در خارج تحقق يافته است.يكشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ - ۸:۵۹ صبح
پاسخ: يقين در آن «قطعيتي‌» كه به دنبالش هستيم را ندارد، ولي مي‌تواند كاركردهاي بسياري براي هدايت جامعه در مسير تكامل داشته باشد. مهم اين است كه آيا قطعيتي كه در رياضيات هست، يا در منطق صوري هست، حتي آن‌چه در فيزيك ذرات بنيادي فرموديد، اين قطعيت از ذهن برآمده است يا از تجربه خارجي، حتي اگر مبتني بر فروض كامل موضوع باشد، اصل اين‌كه فرضي وراي فرض‌هاي ما ممكن نيست، جاي بحث و مناقشه را باز مي‌گذارد. به هر صورت انديشمندان عصر ما به دو دسته تقسيم شده‌اند؛ پاره‌اي معتقدند مي‌شود به قطعيت‌هايي در نسبت دادن به جهان واقع رسيد. يعني مي‌توانيم به صورت قطعي و يقيني گزاره‌هايي را به خارج نسبت دهيم. گروهي نيز معتقدند اصلاً عقل بشر محدود است و توانايي مشخص و معيّني دارد و نمي‌تواند جهان خارج و واقع را كماهوحقه بشناسد. يعني نمي‌تواند بگويد: «واقع چنين است و غير از اين نيست». پاره‌اي از اين گروه هم البته معتقند در هر زمان، مي‌توان به صورت اجمالي، كه نسبت به گذشته تاريخي بشر تفصيل محسوب مي‌شود، گزارشي نسبي از واقعيت بدهد و اين گزارش پيوسته با پيشرفت علمي، تفصيل بيشتري خواهد يافت، ولي هرگز به «قطعيت» بدل نخواهد گشت! تشكر از لطف شما به وبلاگ بنده و پي‌گيري بحث. موفق باشيد.

مي توان براي ذرات بنيادي تكامل قائل شد. مي توان صور نوعيه ي عناصر شيميايي را به تصوير كشيد و قائم بدن ذرات بنيادي داخل اتم به آن صور نوعيه را به طور طبيعي در رياضيات توصيف كرد. در واقع ذرات بنيادي داخل يك اتم به منزله ي ماده هستند از براي صورت واحد آن عنصر و ذرات بنيادي تكامل يافته تر در هسته ي اتم قرار مي گيرند. حتي در ساختارهاي رياضي مي توان ديد كه اين صورت هاي عناصر شيميايي هم مراتب تكاملي دارند و مي بينيد كه چقدر با نظام توحيدي هماهنگ است. مي توان اين روند سطوح تجريد را ادامه داد و به طرحي براي ساختارهاي جامعه رسيد كه هم با نظام ملاصدرا هماهنگ است و هم پيشنهاد عملي داده است.
چيزهايي كه گفتم اگرچه كاهش گرايي مرسوم را منتفي مي كند ولي اساس مفاهيم و ساختارهاي رياضي تغيير نكرده است. بنابرين به فهم بنده نيازي نيست كه اساس علوم غربي را طاغوتي بدانيم بلكه مي توان با نگرش توحيدي استنتاج هاي غلط را اصلاح كرد و يك نظام توحيدي را متصور شد.دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ - ۵:۳۹ عصر
پاسخ: در گذشته‌ها كه علم طبيعيات به جاي فيزيك بر مراكز علمي حكومت مي‌كرد، آن‌روزها كه دانشمندان به «اتم» اعتقاد داشتند، يعني ذره‌اي كه «نشكن» است و تجزيه‌ناپذير و آن مبناي تمام هستي. آن روزها مي‌پنداشتند كه فرآيند «ديدن» از چشم آغاز مي‌شود؛ به اين‌كه نوري از چشم خارج مي‌گردد و به جسم برمي‌خورد. آن روزها اشياء سفيد را «مفرّق‌البصر» مي‌ناميدند، زيرا مي‌پنداشتند نور بيشتري از چشم براي ديدن آن‌ها خارج مي‌گردد! آن روزها قرآن را نيز، آيات الهي، احاديث نبوي ص و اهل بيت ع را نيز به همين تفسير مي‌كردند. هم‌اكنون هم حتي اگر اسفار ملاصدرا را برگيريد و بخش طبيعيات آن را بجوييد، حركت ماه و خورشيد را بر سبيل افلاك نه‌گانه تفسير كرده است و طبيعتاً آيات مرتبط با شمس و قمر را نيز به همين مبنا. گروهي اين را «ديناميزم قرآن» ناميدند و گروهي ديگر آن را نوعي تحريف يا تأويل بدون دليل و نادرست پنداشتند. در هر صورت، روزي كه معلوم شد آن گزاره‌هاي علمي، نادرست بوده‌اند، معلوم شد كه تفسير قرآن به آن‌ها نيز وجهي نداشته و از هول مفسّر براي بزرگداشت قرآن به علم صورت پذيرفته! بد نيست اين گذشته تاريخي خود را بررسي كنيم، تا به سادگي دستآوردهاي علمي بشر را به نگرش توحيدي پيوند نزنيم. آن‌هم دستآورد بشري كه براي «لذت بيشتر در دنيا» انديشه مي‌كند و هدفش «ارتقاء رفاه مادي خويش» است. كمي بايد بيشتر در اتصال «ساينس» به «ارزش‌هاي اعتقادي» دقت نماييم.


- ممنون مي شوم اگر مثالي فيزيكي بزنيد و اصل بودن ذات را رد كنيد.

- بنده نظام رياضي و ارتباطش با جهان خارجي كه شناخته ام را با نگاه توحيدي خيلي و خيلي! هماهنگ يافته ام. در نتيجه اصل اينكه فرهنگستان علوم مي گويد كه اين علوم غربي تحت ولايت طاغوت قرار دارد و بايد مبناي علوم از پايه و ريشه اسلامي شود، را با شناخت خود كاملا ناسازگار مي دانم.
شما مي گوييد ممكن است آنچه رياضي مي گويد منطبق به جهان خارج نباشد و حالات ديگري هم باشد كه رياضي در نظر نگرفته است. مي توانيم روي همين هم بحث كنيم ولي اين ريشه در شك شما نسبت به توحيدي بودن ساختار رياضي دارد كه بنده شما را دعوت به شناخت آن مي نمايم:). شما را دعوت به شناخت سطوح تجريد رياضي مي كنم و اينكه چقدر با نگرش توحيدي سازگار مي يابيد. دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ - ۵:۳۹ عصر
پاسخ: تصور نماييد شيء الف را. اين شيء يك تأثيري از شيء ب مي‌پذيرد كه در جوار و كنار او قرار دارد. نوعي ارتباط ميان آن دو ايجاد شده است كه در الف تأثيري گذاشته است. اين تأثير را اگر شيء الف موجودي خودآگاه باشد، «درك» مي‌ناميم. اكنون شيء الف از شيء ب يك درك دارد. اما اين درك و تصوّر كه از شيء ب براي شيء الف پديد آمده، چقدر با حقيقت و واقعيت شيء ب انطباق دارد؟! براي ما كه به هر دو شيء احاطه داريم، آسان است. درك الف را مي‌گيريم، با حقيقت ب مي‌سنجيم و قضاوت مي‌كنيم كه چقدر منطبق است. اما از منظر الف اگر بنگريم، آيا اساساً راهي وجود دارد كه الف بتواند درك خود را با حقيقت ب بسنجد؟! ندارد. لذا الف دچار يك حيرت عجيبي مي‌شود. او فقط مي‌تواند بگويد: «چيزي در من تأثير كرد». يك كلمه بيشتر آيا مي‌تواند حكم كند؟! مي‌تواند درباره «كيفيت» و «چيستي» ب چيزي بگويد؟! اين‌جاست كه «اصالت وجود» پديد مي‌آيد كه از تفسير كيفيت سرباز مي‌زند و به قدر «هست» اكتفا مي‌نمايد. بر خلاف «اصالت ماهيت» كه به همان «تأثر» اصالت مي‌داد و آن را واقعي مي‌پنداشت و از همين رو، درك خود را عين واقع مي‌دانست. شيء الف تنها ماده‌اي كه در اختيار دارد براي قضاوت، تأثرات دروني خود است، بدون آن‌كه ميزان انطباق آن‌ها را با آن‌چه در خارج است بداند. اين تأثر نيز از يك تركيب حاصل شده است، تركيب ب با الف. هر تأثري كه در الف حاصل شده، از مجاورت ب، محصول تعامل هر دوي آن‌هاست. اين‌جاست كه آن‌چه اصالت مي‌يابد «ربط»‌ است. يعني تنها چيزي كه در اين ميانه قابل اتكاست، يك نحوه ارتباطي‌ست كه ادراكي را در الف پديد آورده. ما اگر فلسفه را بخواهيم «واقعي» بيآغازيم، بايد از همين ربط شروع كنيم و آن را تحليل نماييم، به جاي آن‌كه ب را تحليل كنيم كه يك ذات است؛ وجودش را يا ماهيتش را.

متوجه شدم كه دو نظر قبليم به طور جابه جا در وبلاگ شما نمايش داده شده است. اميدوارم منظورم درست منتقل شده باشد و اگر لحن بيانم مناسب نبود پوزش مي طلبم. منظورم اين نيست كه دستاوردهاي انديشه ي بشر را به توحيدي بچسبانم. بلكه وقتي با نگرش توحيدي روي علوم غربي كه آميخته اي از مطالب غلط و صحيح است بينديشيم، انشاءالله خداوند اشتباهاتشان را به ما نشان مي دهد و آنچه صحيح گفته اند نيز بر ما روشن مي كند.
به هر حال بنده نيز به اين باور دارم كه انحرافات زيادي در علوم غرب وجود دارد و همين كه فرهنگستان علوم در طي ساليان سال با نگرش توحيدي به تفكر روي علوم پرداخته است، حجتي است بر بنده كه از شما و ديگر اهالي فرهنگستان كسب علم كنم. ولي واقعا نگرش اصلي شما راجع به علم كه توليد كردني مي دانيد و نه كشف كردني را نمي فهمم.چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۲۳ صبح
پاسخ: با شما موافقم. بعضي اتفاقات در علم، كمك‌هايي به ما كرده‌اند. مثلاً همين نسبيت. اجازه بدهيد پاسخ سؤال شما درباره زمين 3*4 را با كمك نظريه نسبيت عرض نمايم. نسبيت خاص مي‌گويد كه اندازه حركت يك متحرّك بستگي به چارچوبي دارد كه مشاهده‌گر در آن قرار گرفته است. يعني اگر شيء ب و ج در حال حركت با يك سرعت و در يك جهت واحد باشند، در حالي كه ب نسبت به شيء الف متحرّك محسوب مي‌گردد، ولي نسبت به ج ساكن است و اندازه حركتي برابر با صفر دارد. اگر منظور انيشتين اين باشد كه «ساكن به نظر مي‌رسد» اين را كه نظريات سابق در فيزيك نيز پذيرفته و بيان نموده است. بعيد است نيوتن هم منكر اين باشد كه اگر دو شيء با هم حركت نمايند، همديگر را ساكن «مي‌بينند». پس اگر اين‌طور باشد كه انيشتين حرف جديدي نزده است! ولي زده است. حرف جديد انيشتين اين است كه «واقعاً» حركت و سكون تفاوت مي‌كند. دقت كنيد؛ شيء ب واقعاً نسبت به شيء ج ساكن است و شيء ب واقعاً نسبت به شيء الف متحرّك است! اين حرف چه لوازمي دارد؟! مي‌دانيد كه هر چه سرعت حركت شيء زياد شود، بر جرم آن افزوده شده و از طول آن كاسته مي‌شود. در حقيقت حجم آن هم كم مي‌شود. پس شيء در حال حركت، به اندازه سرعت خود در حال چگال‌تر شدن است. البته اين تغيير چگالي را ما در سرعت‌هاي نزديك به سرعت حدّ، يعني سرعت نور درك مي‌كنيم. اكنون به نسبيت خاصّ باز مي‌گرديم...


سعي مي كنم ابتدا آنچه فهميده ام را بنويسم و بعد سوالم را مي پرسم.
در رويكرد فرهنگستان، اختيار مقدم است بر علم. غرب با اختيار خود كه تحت ولايت طاغوت قرار دارد، علمي توليد مي كند كه سبب رفاه و رفع لذت هاي ماديش باشد. حال اگر يك مؤمن خود را متصل به ولايت ائمه در شناخت قرار دهد، آنچه از علم توليد مي كند نيز جهت رشد و تعالي و بندگي انسان ها مي شود.
اكنون مثالي ميزنم تا انشالله با پاسخ شما منظورتان را دريابم:
زميني به طول و عرض 4 و 3 را در نظر بگيريد. اگر شما در قالب رويكرد فرهنگستان بخواهيد قطر آن را محاسبه كنيد مگر غير از رابطه ي فيثاغورث براي محاسبه يتان كمك مي گيريد؟ اگرچه شما هدفتان از محاسبه ي قطر بندگي است و يك شخص كافر اهداف دنيوي براي اين كار دارد. در واقع با اين مثال متوجه مي شوم كه ويژگي هاي يك هندسه مستقل از ذهن شما و يا آن كافر است كه آن ها را كشف مي كند. كجاي تصورم اشتباه است؟چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۳۴ صبح
پاسخ: اگر شيء ب از منظر مشاهده‌گر ج داراي سرعتي نزديك به صفر است، جرمي مثلاً برابر با 10 واحد و طولي مثلاً 100 واحد دارد. همان شيء ب از منظر مشاهده‌گر الف به دليل داشتن سرعتي نزديك به سرعت نور، داراي جرمي هزاربرابر بيشتر و طولي صدها برابر كمتر است. يعني بسيار چگال! اصلاً شما بگوييد يك سياهچاله! قطعاً طبق نظريه نسبيت اين اعداد واقعي هستند؛ هم براي مشاهده‌گر ج واقعي هستند و هم براي مشاهده‌گر الف واقعي. اين يعني چه؟! تا به حال به آن دقت فرموده بوديد؟! شيء ب به شدّت الف را به سمت خود مي‌كشد، زيرا بسيار چگال است و جاذبه G (گرانش) در آن شديد. اما نسبت به ج G محسوسي ندارد. اين يعني چه بسا سياهچاله‌هايي كه ما در فضا مي‌بينيم، نسبت به مشاهده‌گران ديگر اصلاً مثلاً فقط يك كوتوله سفيد، يا يك خورشيد معمولي باشند! حتي ما، حتي ما هم چه بسا براي بعضي از مشاهده‌گران، يك سياهچاله باشيم! (پس پروژه سِتي هم بر هم مي‌خورد، زيرا هيچ‌كدام از امواج ارسالي آن‌ها از اين سياهچاله كه ما در آن هستيم خارج نمي‌شود!) مي‌بينيد؟! اين را چطور مي‌توان تحليل فلسفي كرد؟! اين يعني همان نفي اصالت ذات. يعني نفي شيء‌ ب و نفي شيء ج و نفي شيء الف. آن‌چه حقيقت دارد و واقعي‌ست ارتباط ميان آن‌هاست كه به خود آن‌ها تعيّن و عينيّت مي‌دهد. يعني وقتي مشاهده‌گر الف، شيء ب را با آن چگالي بالا مشاهده مي‌كند، اين چگالي مربوط به نسبت و ارتباط ميان الف و ب است. ولي مشاهده‌گر ج وقتي با شيء ب مرتبط است، آن را با جرمي بسيار كم مي‌بيند و درك مي‌كند. نه اين‌كه ادراك ج خطا دارد و واقعيت ب را درك نكرده، اين معناي نيوتوني آن است. معناي نسبيتي آن اين است كه واقعاً و حقيقتاً ب در ارتباط با ج جرم كمي دارد. درك اين مطلب دشوار است؟! بله هست...
از توضيحاتتان ممنونم، زماني كه در نسبيت خاص گفته مي شود ويژگيهايي مثل طول، مدت زمان و يا جرم يك شيئ نسبت به ناظرين با سرعت هاي مختلف متفاوت ديده مي شود، به ناچار به همان شيئ مفاهيمي نسبت مي دهد كه مستقل از ناظرين مختلف مطلق باشد!! و در عين حال آن مفاهيم نسبي را قائم به آن مفاهيم مطلق مي گرداند.
براي توضيح روشن تر مثالي عرض مي كنم: يك بردار را در نظر بگيريد كه در مختصات يك شخص، نسبت به محورهاي مختلف، مؤلفه دارد. زماني كه يك شخص ديگري كه مختصاتش نسبت به مختصات شخص قبلي دوران يافته است به همان بردار مي نگرد، اگرچه مؤلفه هاي آن بردار را در مختصات خود متفاوت مي بيند، ولي بردار همان است!! در واقع طول و جهت بردار در فضا، مستقل از مختصات انتخابي است و همان هاست كه ذاتي بردار است. مؤلفه هاي يك بردار از نسبت بين بردار و يك مختصات انتزاع مي شوند و مفهوم ثانوي و نسبي هستند.
در نسبيت خاص هم دقيقا چيزي مشابه همين است. منتها مختصات فضايي را با مختصات فضازمان جايگزين كنيد. شيئي كه از ديد يك ناظر مسافت 5 متر را در 3 ثانيه با سرعت ثابت مي رود، از ديد ناظري ديگر كه نسبت به آن ناظر سرعتي دارد، براي همان شيئ، مسافت و زمان متفاوتي را اندازه گيري مي كند. ولي آنچه در نظريه ي نسبيت، مطلق است، برداري است در فضازمان كه ممتد به امتداد آن شيئ در فضازمان است. اين بردار در فضازمان كه در نسبيت خاص 4بردار ناميده مي شود، مفهومي مطلق نسبت به ناظرين است و تنها مؤلفه هاي آن نسبت به ناظرين تغيير مي كنند. مؤلفه ها يعني تصوير آن 4بردار روي مختصات فضايي و زماني. اگر قابليت رسم داشتم، توضيح آن راحت بود. به طور مشابه ناظرين مختلفي كه در سرعت هاي متفاوتي نسبت به هم قرار دارند، جرم يك شيئ را متفاوت مي بينند. اين جرم تنها مؤلفه اي از يك 4بردار به نام 4 بردار تكانه-انرژي است. 4-بردار تكانه انرژي نيز مفهومي مطلق در فضازمان است و تنها مؤلفه هاي آن نسبت به ناظرين مختلف جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳ - ۲:۵۵ عصر
پاسخ: همان‌طور كه عرض شد، اگر نسبيت، تنها «به نظر رسيدن»‌ را ميان ناظرها متفاوت مي‌داند، گمان نمي‌رود تفاوتي با ديدگاه بشر در گذشته داشته باشد. انسان هميشه متوجه اين مي‌شده كه دو شيء در حال حركت، يكديگر را ساكن «مي‌بينند»، از همان روزي كه به اسب‌سواري مي‌پرداخت، يا دو نفر كنار هم مي‌دويدند! به نظر نمي‌رسد اين توصيف از نسبيت خاص صحيح باشد. مثلاً جرم، تفاوت آشكاري با نيروي گرانش دارد. جرم را به مقدار ماده تشكيل‌دهنده جسم تعريف كرده‌اند در فيزيك، يا مقدار انرژي دروني آن. اگر چنين باشد، تغيير جرم به معناي تغيير مقدار ماده يا انرژي تشكيل دهنده جسم است. چطور در نسبيت خاص گفته مي‌شود كه در سرعت‌هاي بالا، جرم جسم افزايش مي‌يابد؟! اگر توصيف شما صحيح باشد، يا بايد بگويند: نيروي گرانش آن افزايش مي‌يابد، يا بايد گفته شود: ناظر الف تصوّر مي‌كند كه جرم شيء ب افزايش يافته است! فقط تصوّر! ولي من از مطالعه نسبيت به نظرم رسيد كه منظورشان تغيير «خود جرم» است. يعني ماده اساساً تغيير مي‌كند، وقتي كه سرعت آن تغيير مي‌نمايد! اگر اين‌ها فقط «تصوّر» و «به نظر رسيدن» باشند،‌ مسأله پارادوكس دوقلوها نيز اشتباه مي‌شود، آيا واقعاً زمان براي آن‌كه حركت مي‌كرده «كش» آمده است، يا او تنها «مي‌پندارد» كه زمان كمتري را سپري نموده است؟! ولي در نهايت، وقتي هم را ملاقات مي‌كنند، يكي مسنّ‌تر است حقيقتاً.

متفاوت مي باشد. در نسبيت خاص فقط صحبت از سرعت هاي ثابت بود ولي در نسبيت عام اينشتن مفهوم ناظر را تعميم به ناظرين شتابدار مي دهد. 4-بردار كه در فضازمان تخت نسبيت خاص مفهومي مطلق بود در فضازمان خميده ي نسبيت عام جاي خود را به اصطلاحي به نام "ميدان تانسوري" مي دهد. در فضازمان خميده، "ميدان تانسوري" مفهومي مطلق است! مثلا مفهوم "خميدگي يك فضا زمان" يك نوع "ميدان تانسوري" است. به اين معنا كه ناظرين مختلف هر شتابي هم كه نسبت به هم داشته باشند، ميدان خميدگي فضازمان برايشان مطلق است اگر چه مؤلفه هاي ميدان در نقاط مختلف فضازمان مي تواند متفاوت اندازه گيري شوند. در همه ي فيزيك اگر شما قائل به مفهومي مطلق مستقل از ناظرين نشويد توصيف امكان پذير نيست. اصلي كه پشت تلاش هاي نسبيت خاص و عام قرار دارد اين است كه "قوانين فيزيك" به طور مستقل از ناظرين و مطلق هستند. // شما مي گوييد: "اصلاً طرفيني در كار نيست. يك نسبت و يك ربط پيدا مي‌شود، پس از حدوث ربط، دو طرف تحقق مي‌يابند. لذا در اثناي ربط بين ب و ج است كه ب واقعيت مي‌يابد، همان‌طوري كه ج آن را درك مي‌نمايد." من آن را نمي فهمم اشكالم اين است: آيا واژه ي ربط كه استفاده مي كنيد همان معنايي دارد كه در زبان فارسي از آن استفاده مي كنيم؟ اگر همان معنا دارد پس ربط داشتن بدون طرفين معنايي ندارد و اگر معناي شما از ربط چيز ديگري است، لطفا آن را تعريف نماييد. من هر چه فكر كردم نتوانستم ربط بدون طرفين را متصور شوم. با نسبيت انيشتن هم كه عرض كردم، امكان پذير نيست.جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳ - ۲:۵۹ عصر
پاسخ: اما ربط، ربط را هميشه اين‌طور براي ما تعريف كرده‌اند: نوعي نسبت ميان دو ذات. اما اين تعريف دوري است، اصطلاحاً. يعني خودش به خودش تعريف شده است. استفاده از هر واژه‌اي در تعريف «ربط» ما را دچار چالش مي‌نمايد. اگر بگوييم: ربط نوعي ارتباط است، يا بگوييم: ربط نوعي تأثير و تأثر است، همه اين‌ها ربط را به خودش تعريف مي‌كند كه در منطق اين تعريف را شرح‌الاسمي و غير قابل پذيرش مي‌دانند. اما تعريف ذات، خيلي راحت است. فلاسفه مي‌گويند: هر چه كه مشت پُر كن باشد! در اين تعاريف فلسفي كه از ديرباز بر زبان فلاسفه ما جاري بوده است، ذات هم در حقيقت به «ربط» تعريف شده است. يعني چيزي را كه انسان درك مي‌نمايد حقيقتش را «ذات» مي‌شود حساب كرد؛ كه با وجود يا ماهيت يا واقعيت از آن تعبير مي‌شود. اين كاربرد لساني يك برشي از واقعيتي‌ست كه با آن مواجه هستيم. شايد بتوان مطلب فوق را اين‌گونه بيان كرد: هر پديده‌اي در جهان خلقت، ابعادي دارد، اوصافي دارد، آثار و كاركردهايي دارد. يكي از ابعاد آن، همين طرف‌هايي هستند كه با روي دادن آن پديده، خلق مي‌شوند. در حقيقت اثري كه هر پديده در جهان دارد، اين است كه طرفيني را ايجاد مي‌نمايد. ما اين‌طور آموخته‌ايم كه دو شيء هستند كه در ميان آن‌ها نسبت و ارتباطي برقرار مي‌شود. اكنون بياييد برعكس تصوّر نماييم؛ هر پديده وقتي حادث مي‌شود، طرفيني را ايجاد مي‌كند. هر كدام از طرفين تأثري از طرف ديگر مي‌يابد كه آن را درك مي‌ناميم! همين‌طور كه پديده‌ها ايجاد مي‌شوند، اشياء و ذوات عالم كثرت مي‌يابند. قصد ندارم اين نظريه را تحميل نمايم، يا اصرار به صحّت آن كنم. ولي به نظرم رسيد كه در توصيف نسبيت خاص و عام انيشتين، هم در بحث چارچوب ناظر و هم در بحث گرانش و هندسه ريماني آن، اين نگرش فلسفي بهتر مي‌تواند عمل نمايد. تشكر از حوصله‌اي كه به خرج داده و عرايض بنده را مطالعه فرموديد.
بنده اگر چه از واژه ي ديدن ناظر استفاده كردم ولي منظورم آن نبود كه صرفا "تصور جرم جسم" يا "پنداري از جرم جسم" توسط ناظرين مختلف متفاوت است. بله، جرم واقعا متفاوت است و آن چيزي كه ناظرين مختلف توسط ابزارهاي اندازه گيري جرم در چارچوب خود براي آن جسم اندازه گيري مي كنند، واقعا مقادير متفاوتي از جرم را نشان مي دهد. اگر گفتم كه مؤلفه هاي 4 بردار تكانه-انرژي جسم در چاچوب ناظر همان جرم و تكانه ي جسم هستند و با تغيير چارچوب ناظر، مؤلفه ها تغيير مي كنند ولي خود 4بردار همان مي ماند، منظورم اين نبود كه جسم يك جرمي در واقع دارد كه مستقل از ناظرين است و ناظرين مختلف تنها تصوير آن را در چارچوب خود "تصور" مي كنند. بلكه آنچه جسم مستقل از ناظرين مختلف دارد ماهيتي واحد به نام 4 بردار-تكانه انرژي است. در اين باره بيشتر توضيح خواهم داد.
آنچه از اصالت ربط درباره ي جرم متوجه شدم اين است كه جرم يك جسم مفهومي است كه از نسبت ميان دو چيزي كه خودشان توخالي و بدون ذات هستند، انتزاع مي شود. اينكه جرم نسبتي ميان دو چيز است را قبول دارم و نسبيت خاص هم همين را مي گويد. ولي بنا به اصالت ربط، آن دو چيز اصلا ذاتي ندارند و تو خالي هستند. حال آنكه در نسبيت خاص آن دو چيز صاحب ماهيت هستند و حتي ويژگي ها و خواص آنها كه مستقل از ناظرين و مطلق مي باشند نيز در نسبيت خاص بحث مي شود. حداقل اين را نمي توان كتمان كرد كه جسم بودن آن ها مستقل از ناظرين مختلف، مطلق است. يا آنكه مي خواهيد بگوييد ناظري وجود دارد كه آن جسم در چاچوب او روح شود;-). حالا جدا از شوخي!، مشتاق شدم بدانم كه بنا به اصالت ربط جسم ما انسان هايكشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳ - ۵:۱۶ عصر
و يا حيوان بودنمان و يا حتي انسان بودنمان از نسبت ميان كدام دو چيز انتزاع شده اند؟

پس از تفكر روي فرمايشات شما، سعي مي كنم كه جملات خود را در رابطه با نسبيت خاص به صورت فلسفي تري! بيان كنم:
ماهيت جرم كه در قبل از اينشتن آن را جزئي از ذات جسم مي پنداشتند، پس از نسبيت خاص نتيجه شد كه جرم ماهيتي است كه از نسبت ميان دو ماهيت زير انتزاع مي گردد: - ماهيت "4 بردار تكانه انرژي" از جسم و -ماهيت امتداد فضازماني از جسم ديگر(در اينجا منظورم همان ناظر است) نكته: ماهيت "4 بردار تكانه-انرژي" يك ماهيت واحد است كه "تكانه" و "انرژي" كه در آن به كار رفته است، سوء فهم ايجاد نكند. تكانه نيز شبيه جرم(انرژي) از نسبتي ديگر بين همان دو ماهيت انتزاع مي گردد و در درس نسبيت خاص شيوه ي به دست آوردنش بحث مي شود. در نسبيت خاص ماهيت واحد ديگري نيز به نام ماهيت 4 بردار فضا-زمان نيزيكشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳ - ۵:۱۷ عصر
وجود دارد كه به همراه ماهيت 4بردار تكانه-انرژي جزئي از ماهيت جسم محسوب مي شود. در واقع بنا به نظريه ي نسبيت خاص اگر ماهيت يك جسم كه سرعتش ثابت است را به صورت "مستقل از ناظر" در ظرف ذهن خود تحليل عقلي كنيم به دو ماهيت 4بردار تكانه-انرژي و ماهيت 4بردار فضا-زمان مي رسيم. اين دو ماهيت هر دو به صورت مستقل از چاچوب ناظر و مفاهيمي مطلق هستند. ولي با اين حال 4 ماهيت(تكانه، انرژي، مسافت، امتداد زماني) به صورت نسبي وجود دارند كه از نسبت هايي ميان ماهيت 4بردار تكانه-انرژي جسم و امتداد فضا زماني ناظر، دو مفهوم تكانه و انرژي انتزاع مي گردد و از نسبت هايي ميان ماهيت 4بردار فضا-زمان جسم و ماهيت امتداد فضا-زماني ناظر، دو مفهوم مسافت و امتداد زماني انتزاع مي شود. اكنون به نظرم اين نكته رسيد!: اگر شما بتوانيد به طريقي استدلال كنيد كه 4 بردار تكانه-انرژي و يا 4بردار فضا-زمان كه در نسبيت خاص به طور مطلق و مستقل از ناظرين بررسي مي شوند، خودشان در حقيقت از نسبت ميان دو چيز تو خالي و بدون ذات انتزاع شده اند، آنگاه بنده پي به حقانيت اصالت ربط مي برم:). يكشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳ - ۵:۱۸ عصر
پاسخ: من حتي نمي‌دانم اين چهار بردار كه فرموديد چه هستند، تا بتوانم چيزي را براي آن‌ها اثبات نمايم. درباره نسبيت مطالعاتي عمومي داشته‌ام در دوره دبيرستان البته. لذا اصراري ندارم كه برداشت صحيحي داشته باشم. اما يك چيز ذهنم را پر كرده است؛ اگر هيچ چارچوب مطلقي وجود ندارد، كه به ياد دارم اصل نظريه نسبيت خاص همين را مي‌گفت، يعني هيچ چارچوب مرجعي نداريم كه بتوانيم آن را مبدأ قرار دهيم و وضعيت‌هاي ديگر جسم را با آن‌ بسنجيم. پس هر وضعيتي از جسم كه ناظرهاي مختلف گزارش مي‌نمايند، لزوماً همه صحيح هستند! هيچ كدام هم بر ديگري برتري ندارد. در اين ميانه چطور مي‌توان بردارهايي را فرض كرد كه مطلق باشند؟! بردار بي‌شك در مختصات دكارتي فرض دارد؛ همان x و y و z. وقتي چارچوب مرجع و مطلقي در كار نيست، پس چگونه بردار مطلقي وجود دارد؟! به نظرم يك چيزي اين‌جا ايراد دارد! :) استاد حسيني (ره) بدون اين‌كه وارد بحث نسبيت انيشتين شوند، مفصلاً در نقد فلسفه اسلامي (حكمت متعاليه ملاصدرا) بحث فلسفي نموده‌اند و با عنوان «اصالت ربط» از آن مباحث ياد كرده‌اند. حدود 30 سال پيش به نظرم اين بحث‌ها طرح شده و در قالب يك كتاب نيز منتشر شده است؛ البته در تيراژي محدود و در فرهنگستان علوم اسلامي. اين‌كه ذات توخالي باشد يا توپر، اصل ِ سخن گفتن از آن به گمان بنده لغو و ناممكن است. اگر قرار است ما با عقل خود بسنجيم و به قضاوت برسيم، اگر عقل ما «ربط» را درك كند و نه «ذات» را، ديگر نمي‌تواند در باب حقيقت «ذات» توصيفي ارائه نمايد و بايد به «ربط» اكتفا كند. لذا «پديده‌»هاي جهان همه به «ربط»هايي تعريف مي‌شوند كه هيچ توصيف روشني از ذوات طرفين آن‌ها وجود ندارد، جز همان‌چه كه به عنوان «آثار» از آن ربط مشخص مي‌گردد! تشكر از لطف شما در پي‌گيري بحث.

با سلام، از اين كه طول كشيد عذر مي خوام. بحث روي اين بود كه بنده گفتم كه مفاهيمي مطلق در نسبيت خاص وجود دارد و شما فرموديد كه: "بردار بي‌شك در مختصات دكارتي فرض دارد؛ همان x و y و z. وقتي چارچوب مرجع و مطلقي در كار نيست، پس چگونه بردار مطلقي وجود دارد؟!"
ابتدا براي سادگي زمان را در نظر نگيريد. وضعيتي كه زمان را در برداشته باشد نيز مشابه خواهد بود كه در دنباله مطلب عرض مي كنم. يك مختصات دكارتي فرض كنيد كه در آن برداري از مبدا مختصات به نقطه اي با مختصات (x,y,z) رسم شده است. حال بدون آنكه مبدأ مختصات و آن نقطه ي واقع در نوك بردار را تغيير دهيد، مختصات دكارتي ديگري را فرض كنيد كه نسبت به مختصات قبلي، دوراني دلخواه خورده است. مي بينيد كه مختصات "همان نقطه" در مختصات دكارتي جديد چيز ديگري خواهد بود. مؤلفه هاي آن بردار نيز به تبع آن نقطه، در مختصات جديد مؤلفه هاي متفاوتي با مؤلفه هاي "همان بردار" در مختصات قبلي دارند.
حال به اين نكته دقت كنيد: هيچ كدام از اين مختصات ها بر ديگري ترجيح نداشت. با اين حال زماني كه به مختصات جديد رفتم، گفتم كه "همان نقطه" يا "همان بردار" در مختصات جديد داراي مختصات يا مؤلفه هاي جديدي شدند. به بيان ديگر، آن نقطه و آن بردار مفاهيمي مطلق و مستقل از مختصات انتخابي بودند. هر چند مؤلفه هايشان نسبت به مختصات هاي مختلف، عوض مي شود و در يك كلام اين مؤلفه ها نسبي هستند، ولي خود بردارها مفاهيمي مطلق و مستقل از مختصات هستند.
زماني كه زمان را به سه بعد فضا اضافه كنيد، نقاط فضا داراي 4 مختصه ي (x,y,z,t) مي گردند. برداري كه از مبدأ مختصات به اين نقطه رسم مي شود، داراي 4 مؤلفه ي متناظر مي گردد. اين بردار چيزي است كه 4بردار فضا زمان ناميده مي شود. در واقع 4بردار به معني 4 تا بردار نيست، بلكه به معناي بردار4 مؤلفه اي است. عذر مي خوام كه آن را زودتر تعريف نكردم. اكنون براي سادگي صرفا دو محور X و T از محورهاي مختصات 4 بعدي را مفروض بگيريد. فزض كنيد كه اين مختصات دوبعدي نشان دهنده ي مختصات شما باشد. اگر شخصي در كنار شما نسبت به شما سرعتي در جهت محور X داشته باشد، محورهاي آن شخص كه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۸:۴۳ عصر
پاسخ: دربي پايتخت، قرمز و آبي، در استاديوم نشسته‌ايد، توپ از زمين خارج مي‌شود و از نظر پنهان مي‌گردد، يك توپ ديگر وارد زمين مي‌كنند. دو توپ كاملاً هم‌قيافه هستند، ولي شما مي‌گوييد: «اين آن نيست». پس از پايان بازي، توپ اول يافت مي‌شود، معلوم نيست به كجا خورده كه تركيده، بادش خالي شده، تغيير ظاهر داده، اصلاً ديگر كروي نيست، شما مي‌گوييد: «اين همان است». مهم‌ترين گرفتاري بشر از ابتداي درگير شدن به فلسفه همين بوده: «اين‌هماني». اصالت ماهيت از همين رو به وحدت ماهيت در ذهن و خارج و نفس‌الامر معتقد شده و افلاطون، نظريه مُثُل را طرح كرده و اصالت وجود نيز، وجود شخصيه را منشأ «اين‌هماني» گرفته است. اما شما چطور؟! شما در مثال‌تان يك نكته قابل توجه داريد كه به همين اين‌هماني ارتباط دارد. خواهش مي‌كنم كاملاً روي آن‌چه عرض مي‌كنم دقت بفرماييد، زيرا ورود به مباحث فلسفي كه اين مثال شما نيز از آن دسته است، كاملاً نياز به تمركز دارد. شما يك بردار داريد با چهار مؤلفه؛ طول، عرض، ارتفاع، زمان. اين مؤلفه‌ها چون بر اساس چارچوب «اندازه‌گيري» مي‌شوند، با تغيير چارچوب و قاب و فريم، اندازه‌هاي مختلفي خواهند يافت، ولي فرموديد: «در هر صورت همان يك بردار است» بردار را يكي فرض كرديد، واحد. چارچوب را مي‌چرخانيم، تغيير زاويه و مختصات مي‌دهيم، يعني در حقيقت زمان و مكان ناظر را عوض مي‌كنيم، نگاه كه عوض شد، مؤلفه‌هاي چهارگانه بردار هم اندازه عوض مي‌كنند، هيچكدام هم مطلق و مرجع نيستند، ولي خود ِ بردار چه؟! شما فرموديد: «خود بردار كه عوض نمي‌شود». درست فهميدم مطلب شما را؟ اما اشكال: يك اتفاق لطيف و جالب در اين‌جا افتاده است؛ شما خودتان از يك چارچوب در حال توصيف اين وضعيت هستيد، چارچوبي كه مطلق است و البته كه مرجع، زيرا از آن چارچوب خاصّ‌ در حال توصيف تمامي چارچوب‌هاي ديگر مي‌باشيد. اگر چارچوب شما هيچ برتري بر ديگر چارچوب‌ها نداشت، پس چگونه مي‌تواند قضاوت كند كه: «بردار تغيير نكرد؟!» دقت فرموديد؟! در سناريونويسي و بيان قصه، اين وضعيت را «داناي كل‌» مي‌نامند. شرايطي كه بيننده يا همان ناظر را در وضعيتي فراتر از نگاه تمامي بازيگران حاضر در نمايش و قصه قرار مي‌دهد...

مثلا آن ها را َX و َT بناميم، نسبت به محورهاي شما يعني X و T دوران مي كند! اساس نسبيت خاص به سادگي همين دوران است! اين دوران نوع جديدي از دوران است كه با سرعت گرفتن حاصل مي شود. در حالي كه در مكانيك نيوتوني، با سرعت گرفتن آن شخص نسبت به شما، محور T و X همان محورها بودند و تغييري نمي كردند. حال مشابه آنچه در مورد حالت بدون زمان گفتم، هيچ ارجحيتي بين مختصات آن شخص و مختصات شما نيست، بلكه تفاوت تنها در حد يك دوراني نسبت به هم در فضا زمان است. خب، چه چيزي مطلق است؟! نقاط فضا زمان و نيز 4بردارها كه مبدأ را به آن نقاط متصل مي كنند، مطلق هستند. مثلا هرچند مؤلفه هاي 4بردارها نسبت به ناظرين مختلف كه مختصات فضازماني آنها نسبت به هم دوران يافته است، متفاوت است، ولي خود 4بردارها همان هستند. (البته لزوما 4بردارها از مبدأ مختصات آغاز نمي شوند ولي همچنان مطلق هستند.) آنچه متوجه شده ام اين است: اگر ذات را تو خالي بدانيم يا تو پر خيلي تفاوت مي كند. نسبيت خاص به اجسام در فضا زمان ذات هايي تو پر (همان 4بردارها) نسبت مي دهد كه مستقل از چار چوب ناظرين است.
آنچه نسبي است مؤلفه هاي اين 4 بردارها هستند كه در واقع نسبت به چهارچوب ناظر است كه تعيين مي گردد. مفهوم جرم نيز يك مؤلفه از 4برداري به نام 4بردار تكانه انرژي است كه به معناي مشابه نسبي است ولي خود 4بردار تكانه انرژي مطلق است. شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۸:۴۸ عصر
پاسخ: شما چيزهايي را مي‌دانيد كه بيشتر از اطلاعات تمامي آدم‌هاي داخل فيلم است. اين‌جا همين تكرار شده، شما در حال گزارش وضعيت تمام آدم‌هاي ناظر «بردار» هستيد، و گزارشي كه ارائه مي‌كنيد، يك فراگزارش است، يك فراتوصيف. زيرا چارچوب شما مطلق است و مرجع تمامي چارچوب‌هاي ناظرين. از كجا اين را مي‌گويم؟ دارم بهتان مي‌زنم؟ دارم چيزي را به شما تحميل مي‌كنم كه خود بدان معتقد نيستيد؟ دليل من اين است: شما اگر يكي از ناظرين معمولي بوديد، تنها چهار مؤلفه را مي‌ديديد كه وقتي زمان و مكان خود را تغيير مي‌دهيد، اين چهار مؤلفه هم عوض مي‌شوند. چه چيزي ميان آن‌دو ثابت است، وجود؟ ماهيت؟ فشار؟ نيرو؟ چه چيزي مشترك بوده كه شما را بر آن مي‌دارد كه قضيه «اين‌هماني» درباره آن گزارش كنيد؟! چه دليلي وجود دارد كه اين بردار همان بردار باشد؟! در حالي كه تنها... دقت بفرماييد «تنها و تنها» ادراكاتي كه شما از آن بردار داريد همين چهار مؤلفه است و اين چهارتا همگي تغيير كرده‌اند! بله، البته شما تحليل عقلي مي‌نماييد و با تحليل عقلي مي‌گوييد: «اين بايد همان باشد» زيرا وقتي من چهار درجه چرخيدم، او هم منفي چهاردرجه تغيير اندازه در مؤلفه‌هايش داد! ولي آيا اين دليل كافي‌ست؟ آيا ممكن نيست هم‌پوشاني بردارها سبب شده باشد كه با تغيير زاويه شما، برداري ديگر خود را نمايانده باشد و شما اندازه‌هاي بردار جديد را گرفته باشيد و خيال، تنها «خيال» مي‌كنيد همان بردار قبلي‌ست؟! خلاصه اشكال اين است: «مادامي‌كه تنها شيوه ادراك و و شاخص ارتباط شما با يك بردار، چهار مؤلفه‌اي باشند كه با تغيير وضعيت ناظر، تغيير مي‌نمايند، نمي‌توان قضاوت كرد به «اين‌هماني»، يعني نمي‌شود گفت اين همان برذار قبلي‌ست، مگر اين‌كه «داناي كل» داشته باشيم. يعني همان فرضي كه معمول فلاسفه سقراطي، افلاطوني، ارسطويي دارند: خود را جاي خدا مي‌بينند و ناگزير، مطلق به جهان مي‌نگرند. ما نمي‌توانيم قبول كنيم كه پروردگار مطلق نباشد...
لطفا ببينيد آنچه در دنباله مياورم درست است؟ به تعبير بنده در اصالت ربط، اصالت با مؤلفه هاي 4 بردارها است! اين مؤلفه ها همان چيزهايي است كه ناظر در چارچوب خود اندازه گيري مي كند و چون اين مؤلفه ها نسبي هستند، اصالت به مفاهيمي كه نسبي هستند داده مي شود. ولي نسبيت خاص حرف عميق تري مي زند:) نسبيت خاص مي گويد كه اين مؤلفه ها كه ناظر مستقيما در چارچوب خود اندازه گيري مي كند، قائم به مفاهيمي مطلق به نام 4بردارها هستند. اين 4 بردارها ذات هايي توپر هستند و آنچه نسبي است مؤلفه هاي آن هاست كه نسبت به مختصات ناظر معنا مي يابد. در واقع بنا به نسبيت خاص، اصالت با 4بردار ها است كه مفاهيمي مطلق و به بيان ديگر ذات هايي توپر هستند.شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۸:۴۹ عصر
پاسخ: وقتي از زاويه وراعالمي به عالم مي‌نگريم، انگار خدا شده‌ايم، مطلق‌نگر مي‌گرديم. ولي فراموش نكنيد، شما وقتي نسبيت خاص را توصيف مي‌فرماييد، داخل عالم هستيد، يعني دقيقاً يكي از همان آبزرورها، ناظريني كه فقط چهار مؤلفه خود را درك مي‌نمايند. من نمي‌توانم اثبات نمايم كه آن بردار واحدي كه شما فرموديد توپر است يا توخالي، يعني 4 مؤلفه اصل هستند يا نفس و خود بردار، اما شما هم در گام قبل از آن، نمي‌توانيد اثبات نماييد آيا اصلاً يك بردار است، يا به تعداد بيننده‌ها بردار وجود دارد؟ زيرا گزارش شما هم تنها يكي از گزارش‌هاي ارائه شده درباره آن بردار مي‌باشد و هيچ برتري و ترجيحي بر ساير گزارش‌ها ندارد، گزارش‌هايي كه همگي مبتني بر مؤلفه‌هايي هستند كه هيچ مشابهتي با هم ندارد و همگي با هم مختلفند، از يك ناظر به ناظر ديگر! اصالت ربط نمي‌خواهد اثبات نمايد كه «ذات توخالي‌ست»، او اثبات مي‌كند كه «من ربط را درك مي‌كنم»، تو اگر ذات را درك مي‌كني، بسم‌الله، بيا و تفلسف كن، بيا و اثبات كن كه «ذات توپر است». اصالت ربط نشان مي‌دهد كه: «ما قادر نيستيم نسبت به ذات واقعيت گزارش دهيم» لذا توخالي بودن يا توپر بودن، اصلاً موضوع كلام ما واقع نمي‌شود. او مي‌گويد: «ما فقط ربط‌ها را درك مي‌كنيم» و لذا «فقط از ربط‌ها بايد گزارش بدهيم و آن‌ها را توصيف كنيم». اين فلسفه معتقد است علم يعني توصيف همين ربط‌ها و نه سخن گفتن از ذات‌ها. يك مثال؛ وقتي مي‌گوييم «آسمان آبي است»، معناي آن اين است: «آسمان در ربط با من آبي مي‌نمايد»، و فراتر از آن، وقتي مي‌گوييم: الكترون بار منفي دارد، معناي آن اين است كه «الكترون در ارتباط با ما خود را منفي بروز مي‌دهد»، ممكن است در وضعيتي ديگر و نسبت به ناظري ديگر، همين الكترون بار مثبت بروز دهد و به سمت قطب ديگر متمايل شود، اگر در شتابدهنده‌اي متفاوت قرار بگيرد، در زمان و مكاني ديگر. اين‌جا بحث از آسمان يا الكترون نيست، صحبت از ربطي‌ست كه برقرار شده و ما چون در يك سوي اين ارتباط واقعيم، دركي نسبت به آن‌سوي ارتباط يافته‌ايم و هر توصيفي مي‌كنيم، ناشي از وضعيت اين ربط است. يعني معتقد مي‌شويم: «آسمان تعريف شده است به آن‌چه آن‌سوي اين ربط با اين كيفيت باشد». تمام اشياء بر اساس ربط با آن‌ها تعريف شده‌اند. اين نسبيّتي‌ست كه بنده از كلام استاد حسيني(ره) برداشت كردم. تشكر از صبوري و حوصله شما.

"اگر چارچوب شما هيچ برتري بر ديگر چارچوب‌ها نداشت، پس چگونه مي‌تواند قضاوت كند كه: «بردار تغيير نكرد؟!»
به نكته ي لطيفي اشاره كرديد. ببينيد اگر يك بردار مشخص را بر اساس مؤلفه هايش تعريف كنيم، مسلما زماني كه در مختصات ديگري مي رويم به خاطر تغيير مؤلفه ها، بردار ديگري خواهيم داشت. مثلا اگر ماهيت بردار الف را با سه عدد (1,3,5) نشان دهيم كه در واقع جزئي از ذات بردار الف باشند، در مختصات دوران يافته، اعداد متفاوتي خواهيم داشت و در نتيجه ديگر همان بردار الف نيست، بلكه بردار ديگري داريم. ولي در فيزيك آنچه ما بردار مي ناميم، در تعريفش مؤلفه هايش دخيل نيست. به همين خاطر هم هست كه با تغيير مختصات ناظر تغييري در خود بردار حاصل نمي شود. به عبارت ديگر بردار فيزيكي مستقل از مختصات است. يك تمايز ميان بردار فيزيكي(از اين به بعد آن را با همان واژه ي بردار نام مي برم) و نمايش مؤلفه هاي آن در يك مختصات خاص وجود دارد. در آدرس http://planetmath.org/physicalvector به طور مفصل چنين تمايزي را بحث مي كند ولي در اينجا به زبان ساده تري سعي مي كنم مطلب را برسانم:
بدون در نظر گرفتن زمان، يك بردار سه مؤلفه اي به طول و جهتش مشخص مي شود نه مؤلفه هايش. مؤلفه ها از يك مختصات به مختصات ديگر تغيير مي كنند ولي طول و جهت بردار همان است. شما پرسيديد كه چه چيزي مشترك است كه اين هماني را مي رساند. بله طول و جهتش همان است و بردار به همين اساس مشخص مي شود. طولش همان مي ماند زيرا اگر مختصات هاي ديگر داراي همان واحد اندازه گيري مثلا سانتيمتر باشند، برابر بودن طول واضح است. جهت بردار هم يكسان مي ماند زيرا كه فرض كنيد اگر آن بردار به يك شيئي در مكاني اشاره كند، تحت تغيير مختصات ناظر، باز هم بردار مذكور به همان شيئ اشاره مي كند. و از اين رو مي فهميم كه اين "همان" بردار است.سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۳ - ۹:۰۵ صبح

اثبات مستقل بودن 4بردار نسبت به چاچوب ناظر نيز به طور مشابه است. شخصي را در نظر بگيريد كه به آن يك چارچوب فضازمان نسبت داده ايم. حال ذره اي را فرض كنيد كه نسبت به چارچوب اين شخص در مختصات فضازماني خاصي قرار دارد. آنچه اين شخص اندازه گيري مي كند 4 مختصه ي مكاني و زماني آن ذره نسبت به چارچوب اوست. ناظرين ديگر مختصه هاي متفاوتي از آن ذره را اندازه مي زنند.

حال برداري فرضي را از مبدأ ناظر به آن ذره وصل كنيد. جهت اين بردار از مبدأ به سمت آن ذره مي باشد كه مسلما تمام ناظرين در دستگاه هاي مختلف باز هم جهت آن بردار به سمت آن ذره برايشان است. براي اندازه ي اين 4بردار هم مي توان از رابطه اي مشابه فيثاغورث براي فضازمان استفاده نمود. درست است كه مؤلفه هاي اين 4 بردار در چارچوب هاي مختلف متفاوت است ولي ماهيت خود 4بردار كه به طول و جهتش تعريف مي شود يكسان است. نكته ي بسيار لطيف در اين جا اين است كه ماهيت 4بردار يك مفهومي انتزاعي توسط عقل است و محسوس نيست. اين خط فرضي به نام 4بردار از مبدأ به سمت آن ذره را كسي مشاهده نمي كند! ولي عقل آن را انتزاع مي كند و مي تواند برايش خواص قائل شود. خواصي مثل جمع و تفريق ميان 4بردار ها و يا ضرب داخلي ميانشان. بله هيچ چارچوب مرجحي وجود ندارد و عقل به زيبايي بدون آنكه مرجع خود را مطلق گرفته باشيم مفهوم 4بردار كه مستقل از چارچوب هاست را انتزاع مي كند. اين يك ويژگي ممتاز عقل در فرآيند انتزاع است.سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۳ - ۹:۰۶ صبح
پاسخ: فرموديد: «ولي در فيزيك آنچه ما بردار مي ناميم، در تعريفش مؤلفه هايش دخيل نيست.» گمان مي‌كنم تنها چيزي كه ما از بردار درك مي‌نماييم همان مؤلفه‌هاي چهارگانه آن باشند. در تعريف، ما بايد آن‌چه مجهول است را به چيزي كه معلوم است بشناسانيم. از اين رو، به نظر مي‌رسد كه بايد هر برداري به مؤلفه‌هايش تعريف شود به اين نحو: «بردار الف برداري است كه داراي x و y و z و t فلان مي‌باشد». اگر بردار به مؤلفه‌هايش تعريف نشود، به چه چيز ديگري مي‌توان آن را تعريف نمود كه «تعريف» باشد، يعني آن را بشناساند، چيزي كه «معلوم» باشد نزد ناظر؟ ظاهراً فرمايش شما اين‌گونه است كه ما از درك مؤلفه‌ها و تغييرات آن‌ها پي مي‌بريم به حقيقت يك بردار در فضا و زمان، كه بعد از اين درك، بر اساس محاسبات مي‌توانيم تغييرات روي داده در مؤلفه‌ها را دور بزنيم و هر بار بفهميم كه اين همان بردار قبلي‌ست يا يك بردار ديگر. فرمايش شما را قبول دارم، يعني اين‌كه مثلاً اگر چهار درجه در فلان راستا جابه‌جا شديم، مي‌بينيم كه فلان مؤلفه بردار هم منفي چهار درجه جابه‌جا مي‌شود و بر اين اساس دست به انتزاع مي‌زنيم، يعني مؤلفه‌ها را دور مي‌ريزيم و درك خالصي از بردار در ذهن خود مي‌سازيم، دركي كه كاملاً توصيف‌كننده ذات آن بردار است، رها از مؤلفه‌هاي در حال تغيير و بي‌ثباتش. فرمايش شما را اين‌طور متوجه شدم كه عرض كردم. اگر همين است، دو مشكل به نظرم مي‌رسد؛ نخست اين‌كه فرآيند انتزاع در اين‌گونه مواردي كه به تجربه وابسته است، كمي جاي درنگ و دقت دارد كه بر چه مكانيزمي صورت مي‌پذيرد و آيا مكانيزم انتزاع در نزد عقل ما،‌ مي‌تواند ذات را از ساير ويژگي‌هاي شيء تشخيص دهد، يعني تفكيك ذات از اعراض، يا به عبارت منطقي: حدّ تام از رسم. زيرا اين احتمال داده شده كه تفكّر ما ملاك‌هاي مناسبي براي تشخيص آن ويژگي‌هايي از تصوّرات حاصل از شيء نداشته باشد، تا ثوابت و متغيّرهاي آن را دريابد...

"ممكن است در وضعيتي ديگر و نسبت به ناظري ديگر، همين الكترون بار مثبت بروز دهد " مي بينيد كه خودتان هم از واژه ي "همين" استفاده كرديد! در واقع حتي اگر ناظري ديگر "همين" الكترون را مثلا فوتون ببيند، در پشت تفكر ذهن ما اين هماني نهادينه شده است كه آنگاه به بيان دقيقتر مي گوييم يك شيئي است كه اين شيئ توسط ناظري، الكترون ديده مي شود و "همين" شيئ توسط ناظر ديگري فوتون ديده مي شود. آنگاه مي توان با استفاده از تفكر و تعقل ماهيت آن شيئ را كه مستقل از ناظرين باشد را دريافت، مشابه با آنچه كه در مورد 4بردار گفتم.سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۳ - ۹:۰۷ صبح
پاسخ: ... چه بسا آن‌چه ما از بردار به عنوان ذات وي در نظرمان آمده، در چارچوب ديگري كه قرار بگيريم تغيير كند. نكته دوم اين‌كه برهان و استدلالي آيا در پشت اين انتزاع هست كه بعد بتوان آن‌چه يافته شده را قطعي و يقيني دانست؟ بله، بنده نيز به حسب توصيف مسأله از اصطلاح «همان الكترون» استفاده كردم. آيا به كارگيري واژه «همان» توسط ما مي‌تواند دليلي وجداني بر «اين‌هماني» واقع گردد؟ و يا به استدلالي محكم‌تر نيازمنديم؟ علي‌رغم تمام فرمايشات شما، اين نكته براي بنده مبهم است كه اگر يك شيء از سوي ناظر الف «الكترون» و از سوي ناظر ب «فوتون» ديده مي‌شود، و ما هم يكي از همين دو ناظر هستيم و از منظري «مافوق» به سيستم نمي‌نگريم، چطور مي‌توانيم پي ببريم به اين‌كه واقعيت هستي آن شيء كدام است. زيرا فرض اين است كه الكترون يا فوتون ديدن آن ناشي از «خطاي ديد» يا خطاي محاسباتي نيست، بلكه واقعاً و حقيقتاً تمامي مؤلفه‌ها و اوصاف الكترون بودن يا فوتون بودن را از خود بروز مي‌دهد در نسبت با ناظر الف و ب. اين‌ها باز مي‌گردد به اين‌كه «واقعيت» را چگونه تعريف نماييم كه قطعاً از بحث‌هاي بسيار پرهياهوي فلسفي‌ست. آيا واقعيت چيزي جز همان اوصافي‌ست كه ما درك مي‌نماييم؟ از مطلب شما نيز استفاده كردم و اين بحث براي بنده بسيار مفيد بود. تشكر از دقت نظر شما.
سلام عليكم، بنده اخيرا سوالي را از چندين روحاني پرسيده ام و همگي جواب مشابهي دادند ولي بنده از جوابشان راضي نشدم. مي خواستم نظر شما را بدانم. در زير نمونه اي از آن را آورده ام:
حامد: سلام عليكم، اگر يقين پيدا كنيم كه شركتي مثل گوگل حامي صهيونيسم است، آيا بر ما واجب مي شود كه هرگز از گوگل براي جستجو استفاده نكنيم؟ و يا مثلا از gmail ديگر استفاده نكنيم؟ چون استفاده از سايت گوگل به منزله ي افزايش آمار استفاده كنندگان آن مي باشد و به سود اين شركت است.
پاسخگو: سلام، اگر استفاده از آن‌ها باعث تقويت دولت‌هاى كافر و استعمارگر كه دشمن اسلام و مسلمين هستند، شود و يا قدرت مالى آن‌ها را براى هجوم به سرزمين‌هاى اسلامى يا مسلمين در سرتاسر عالم، تقويت نمايد، واجب است كه مسلمانان از خريد و به‌كارگيرى و استفاده از آن‌ها اجتناب كنند،شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۳:۲۱ عصر
پاسخ: سلام برادر عزيزم. شما به مطلب مهمي بايد دقت كنيد، تا بتوانيد دليل اين اصرار شما و انكار پاسخگو را دريابيد. شما مي‌خواستيد به يك پاسخ صريح برسيد، ولي متوجه شديد از چنين پاسخي خبري نيست. چرا؟! زيرا فقيه بر اساس علم فقه به مسأله‌هاي شرعي پاسخ مي‌دهد و در مبادي علم فقه آمده است كه: «فقيه تنها وظيفه دارد حكم كلّي شرعي را بيان نمايد و تشخيص مصداق با مكلّف است». دقت كنيد چه عرض شد. فقيه نمي‌تواند به شما بگويد: «استفاده از نوشابه كوكاكولا حرام است.» او تنها مي‌تواند احكام شرعي را به صورت كلّي بيان نمايد. مكلّف يا همان مقلّد هم، بر اساس اين‌كه موضوع پرسش چه باشد، يا خودش تشخيص خواهد داد و حكم كلّي را تطبيق به مصداق مي‌كند و يا در شرايط تخصصي بودن موضوع، به كارشناس مربوطه مراجعه مي‌نمايد. وضعيت علم فقه اين‌گونه است. لذا فقيه به شما مي‌گويد: «هر كالايي كه خريد آن به دشمن اسلام كمك معتني‌به نمايد، به صورتي كه عرف بگويند با اين كار دشمن تقويت شد، خريد آن حرام است». حالا شما به آمارها مراجعه مي‌كنيد، اگر تشخيص داديد «كوكاكولا» چنين وضعيتي دارد، بر شما حرام مي‌شود...
حامد: در مورد وجوب تحقيق چطور؟ آيا وظيفه به تحقيق داريم؟ پاسخگو: لازم نيست حامد: ممنون، ببخشيد از اينكه وقتتان را گرفتم. ولي اين سوال برايم اخيرا دغدغه شده است. بسيار ممنون مي شوم كه راهنماييم كنيد. شما فرموديد لازم نيست. حال آنكه با تحقيقي ساده و نخريدن چنين كالاهايي مي توانيم در نجات جان مسلماناني(فلسطينيان) سهيم باشيم و نيز مانع عمليات دشمن عليه مسلمانان و اسلام شويم. پاسخگو: حكم شرعي همونه كه عرض شدشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۳:۲۲ عصر
پاسخ: ... بنابراين از يك فقيه هرگز نخواهيد كه مصداق را براي شما بگويد، زيرا اگر هم چنين كند، آن‌چه مي‌گويد براي شما حجّيت نخواهد داشت و الزام‌آور نيست. مثلاً اگر فقيه بگويد كه تنباكو حرام است، زيرا ضرر جسمي فراوان دارد، اين يك فتوا نيست، بلكه فتواي اصلي اين بوده است: «هر چه ضرر جسمي فراوان داشته باشد حرام است». اين ديگر به تشخيص دكترهاست كه بگويند آيا ضرر تنباكو فراوان است يا خير. در اين مثال، فقيه خبر از نظر اطبّا داده است و از همين رو، بخش دوم كلامش براي شما الزام‌آور نيست و جنبه اطلاع‌رساني و خبري دارد. فتوا نمي‌تواند كلّي نباشد. چون احكام مستنبطه در فقه موجود كلّي هستند...
حامد: ممنون، برخي از وسايل اطرافمان مثل كامپيوتر و يا موبايل ممكن است ساخت شركتي باشد كه حامي اسرائيل است و همان شرايط تقويت دشمنان اسلام كه عرض كرديد را داشته باشد. آيا ما وظيفه داريم كه تحقيق كنيم كه وسيله اي كه استفاده مي كنيم حامي صهيونيسم است تا ديگر استفاده نكنيم؟ با وجود اينترنت چنين تحقيق كردني راحت است و ما مي توانيم با اين كار در نجات جان فلسطيني سهيم باشيم. با اين شرايط آيا بر ما واجب مي شود چنين تحقيقي بكنيم؟ پاسخگو: اگر اسرائيل مسلم باشد استفاده از آن شبكه جايز نيست لكن اگر اين امر مسلم نباشد في نفسه مانعى ندارد
شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۳:۲۲ عصر
پاسخ: ... اما مثلاً همين تنباكو را مرحوم ميرزاي شيرازي حرام اعلام كرد. اما آن فتوا نبود، بلكه حكم بود. حكم يك مقوله ديگري‌ست كه فقيه تنها در شرايط خاصّ به صورت كاملاً مصداقي مي‌تواند بيان نمايد. يا مثلاً امام خميني(ره) حج را تعطيل فرمودند. اين‌ها حكم هستند و نه فتوا. مرجعي مي‌تواند حكم صادر نمايد كه مقبوليت عامه‌اي داشته باشد كه بتواند تمام يا بخش عمده‌اي از جامعه مسلمين را هماهنگ نمايد. پس؛ اگر از صد روحاني ديگر هم بپرسيد، آن‌ها هم كه بايد از مجتهد و مرجع‌شان بپرسند، هيچ مرجعي آن پاسخي را كه شما دنبال آن هستيد، نخواهد داد و تنها به ذكر حكم كلّي بسنده خواهد نمود. مگر به صورت غير الزام‌آور و تنها جهت ارشاد و راهنمايي. بر اساس علم فقه، تشخيص موضوع و تطبيق حكم بر مصداق بر عهده مكلّف است. مثال ساده‌تر: هرگز از فقيه نخواهيد شنيد كه بگويد: «‌آن‌چه در اين ليوان است نوشيدنش حرام است». بلكه مي‌گويد: «اگر آن‌چه در اين ليوان است مستي مي‌آورد، نوشيدن آن حرام مي‌باشد»! موفق باشيد.
از پاسختان ممنونم. پاسخ بخشي از سوالم را از فرمايشتان دريافتم. بخش ديگر سوالم را با ذكر مثالي توضيح مي دهم. آنگونه كه برداشت كرده ام فقيه مي گويد اگر به منزل كسي رفتيم كه حتي گمان داريم كه اهل شراب خوردن است، و يك ليوان نوشيدني به ما تعارف كرد، ما وظيفه اي نداريم كه بپرسيم كه در اين ليوان، شراب است يا شربت! در نتيجه اگر خورديم و فهميديم كه شراب بود، ما گناهي نكرده ايم هرچند شراب اثر وضعي خود را مي گذارد و ما مست مي شويم!
بنده هر چند حكمت حكم شرعي اخير را نمي دانم ولي مي پذيرم. جايي كه پذيرش آن برايم غير معقول است، قياس يا تعميم حكم بالا به مسائلي همچون اسرائيل است. اين كه ما وظيفه اي نداريم در مورد اجناس و كالاهاي اطرافمان تحقيق كنيم كه ساخت شركتي حامي صهيونيسم هست يا خير. بعد اگر آن كالا واقعا مرتبط با صهيونيسم بود، اثر وضعي آن اين مي شود كه بر ثروت صهيونيسم افزوده مي شود و گلوله اي بر سينه ي كودك فلسطيني اصابت مي كند. اثر آن مي شود كه فيلم هاي ضد اسلام ساخته مي شود و ...
بعد ما به راحتي از سايت هايي مثل گوگل و برنامه هايي مثل وايبر روزانه استفاده كرده و مي گوييم وظيفه نداريم تحقيق كنيم كه آيا اين ها سودي به صهيونيسم مي رسانند يا خير! دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۷:۲۸ صبح
پاسخ: أحسنت. به نكته دقيقي اشاره فرموديد. بنده نيز در عرايضم مدام تأكيد كردم كه «فقه موجود» اين‌گونه معتقد است. از همين روست كه سال‌هاست فقهايي پيدا شده‌اند كه دم از «فقه حكومتي» مي‌زنند؛ يعني فقهي كه منفعل نيست و به صورت فعّال در عرصه زندگي بشر وارد مي‌شود. امروزه فقه ما صرفاً پاسخگو به مسائل مستحدثه است، و به همين مشكلات كه مي‌فرماييد دچار شده‌ايم. نمودار http://rastan.parsiblog.com/Posts/276 را ببينيد. در اين سايت هم مي‌توانيد بيشتر درباره مسائل مورد نظرتان اطلاعات كسب بفرماييد. http://www.fiqhehokomati.ir ما در آستانه يك رويداد عظيم در حوزه‌هاي علميه شيعه هستيم؛ تحوّلي در امر فقاهت در حال رويدادن است. همان پرشي كه از «اخباري‌گري» ما را به «اصول» رساند. امروز از فقه منفعل به سوي فقه پويا و فعّال در حال روي‌دادن است. موفق باشيد.

و يا در همين حديث كه يك ساعت تفكر از 70 سال عبادت بهتر است،‌ مگر تفكر چيزي جدا از استدلال كردن است؟ لطفا مناظره امام رضا با زنديق http://www.14-masoum.com/10393 را بخوانيد،‌ همين استدلال امام مرجعي شده است كه خيلي از فلاسفه مسلمان در كتب خود آورده اند. استدلال هايي از اين دست در مناظرات ائمه زياد است. مناظره امام صادق با طبيب هندي و ... گاهي همين استدلال ها منجر شده است كه شخص مقابل به اسلام ايمان آورد. البته كسي كه در مرتبه ي زيادي از كفر فرو رفته باشد به قول خودتان استدلال نظري كردن برايش فايده اي ندارد. جمعه ۵ تير ۱۳۹۴ - ۵:۵۶ عصر
پاسخ: مناظره مذكور را مطالعه كردم. تشكر. ما گريزي نداريم از انتخاب يكي از اين دو نظريه؛ يا بپذيريم كه «آگاهي‌ها»‌ مقدّم بر «اختيار» است. يعني اگر يكي به راه راست مي‌رود و ديگري به چپ، زيرا آگاهي‌هاي متفاوتي دارند؛ يكي راست را منتهي به مقصد مي‌داند و ديگري چپ را. در اين نظريه ما معتقد مي‌شويم كه همه آدم‌ها به فكر مصالح خويشند، منتها در تشخيص اشتباه مي‌كنند. يكي گمان مي‌كند بعد از مرگ چيزي نيست، عقلش حكم مي‌كند تا دزدي كند و زور بگويد تا لذت دنيايش بيشتر شود. ديگري اعتقاد به جهان پس از مرگ دارد،‌ مي‌گويد دزدي نكنم تا آن‌جا بيشتر گيرم بيايد و بهتر. اگر قائل به اين نظريه باشيم، بعيد است بتوانيم عقاب و عذاب اخروي و جهنم را توجيه كنيم. زيرا عملاً «اختيار» را نفي كرده‌ايم. انسان ديگر با «ماشين» و روبات فرقي ندارد. مقداري آگاهي دارد كه طبق‌ آن عمل مي‌نمايد. آگاهي‌هاي افراد را عوض كني، رفتارشان تغيير مي‌نمايد. در اين حالت، استدلال علت تامه تغيير باور و اعتقاد فرد مي‌شود. همين‌كه برهان بياوري، ناچار است بپذيرد و ناگزير است ايمان بياورد. اما اگر «اختيار» را حاكم بر حتي «آگاهي‌ها» بداني. يعني فرد مي‌تواند بداند و قبول نكند. بداند و باور ننمايد. بداند و عمل نكند و انكار حتي بكند. قرآن پر است از اين قبيل مثال‌ها. كفار دقيقاً همين‌ها هستند. اختياري كه بر آگاهي مسلّط است، با برهان نظري صرف درست نمي‌شود. اين‌جا برهان عملي به كار مي‌آيد. بايد فرد را در ميان جامعه منزوي كرد. اين‌جاست كه مناظره‌ها بايد علني باشد. يعني زنديق را حضرت (ع) نمي‌برد در پستو و تنها با وي سخن بگويد. او را بايد جلوي ديگران محكوم كرد كه به خاطر آبروي همين دو روز دنيايش، مجبور شود تا كوتاه بيايد. در برابر استدلال. و گرنه او كه اهل فكر است، استدلال را قبلاً ديده است، او مي‌داند حق چيست. اين‌جا امام (ره) به برهان عملي او را مجبور به متابعت نموده. زيرا اگر زنديق بر كلام خود اصرار ورزد، مي‌فهمد كه اعتبار اجتماعي خود را از دست داده و بايكوت خواهد شد. مي‌بيند كه اطرافيان را از دست مي‌دهد. لذا تغيير موضع مي‌دهد و از كفر به دايره نفاق وارد مي‌گردد. اظهار اسلام مي‌كند تا خورد و خوراك چند روزه دنيايش قطع نشود! بالاخره تفاوت است ميان «ضالين» و «مغضوبين». موفق باشيد.

به نام خدا
سلام عليكم،

از مجموعه مباحثي كه در نسبت عقل و دين آورده ايد از شما متشكرم.
"و گرنه انسان كافر، اصلاً عقل او مُهر زده شده است. صمٌ بكمٌ عميٌ براي او آمده است". هنگام خواندن اين جملات شما، به ياد اين حديث از پيامبر افتادم كه اخيرا خوانده بودم: "هر گاه نه اين بود كه لشكر شياطين اطراف قلوب بني آدم را احاطه كرده اند، هر آينه حقايق ملكوت آسمان ها و زمين را مشاهده مي نمودند.".
قرآن در شمار زيادي از آيات به تفكر و تعقل تاكيد كرده است و البته فرآيند تفكر و تعقل هم جدا از استدلال نيست. زيرا كه ارتباط مجموعه اي از مفاهيم و حكم به صدق و كذب دادن همان استدلال كردن است. ولي چيزي كه به گمانم شما روي آن تاكيد داريد تفكر محض و بدون ايمان است. چيزي كه به جاي خدا محور،‌ عقل محور باشد.

در واقع شما علاوه بر استدلال عملي(در نسبت عقل و دين 18)، استدلال نظري را به كل انكار نمي كنيد. بلكه تنها مي گوييد كه بايد خدا محور باشد. آيا منظورتان اين است كه پيش فرض هاي استدلال را از قرآن و احاديث اتخاذ كنيم كه خدا محور باشد؟جمعه ۵ تير ۱۳۹۴ - ۵:۵۶ عصر
پاسخ: اگر براي انسان «اختيار» قائل باشيم، او بر تمام افعال خود تسلّط دارد. مي‌تواند نگاه كند يا نكند، هنگام نگاه كردن مي‌تواند چشمان خود را لوچ كند، تا تمام حقيقت را به درستي نبيند و چشمانش تار شود. انسان مي‌تواند عينك دودي بر چشم گذارد، تا همه‌چيز را تاريك ببيند. انسان حتي ممكن است در اثر استفاده نادرست از چشمانش، آن‌ها را ضايع و ضعيف سازد و ديگر واقعاً قادر نباشد حقيقت اشياء را به درستي ببيند. حالا آيا تفكّر يكي از افعال بشري نيست؟! آيا تفكر و تعقل متأخر از اراده و انگيزه نيست؟! عرض بنده اين است كه انسان اگر بخواهد فكر مي‌كند و اگر نخواهد نمي‌كند. تفكر امري جبري نيست. كيفيت آن نيز به اختيار بشر است. حالا اگر مدتي از فكر اشتباه استفاده كرد، اگر مثلاً مشروبات الكلي مصرف كرد و الكل سيناپس‌هاي مغز وي را ضعيف نمود، آيا اين انسان ديگر به خوبي مي‌تواند قواعد عقلي را درك نمايد و استدلالات و ملازمات را بفهمد؟! اگر مثلاً حسد و بخل و غيبت و تهمت و اين قبيل رذايل اخلاقي، آمد و نفس بشر را ضايع كرد. فلاسفه عقل را يكي از قواي نفس مي‌دانند. چنين نفسي ديگر چه قوتي دارد كه بتواند بيانديشد؟! اين‌جاست كه منكر ادله بديهي و واضح و روشن مي‌گردد. عقل نظري چيست؟! آيا يك چيز منحاذ و مستقل از اختيار بشر است؟! آيا تبعيت نمي‌كند از قوا و جنود عقلي بشر؟! اگر متابعت دارد، پس تفكر محض و نظري نمي‌تواند وابستگي به متغيّر ايمان و عمل صالح نداشته باشد. نمي‌شود فرد با ايمان و بي‌ايمان مانند هم تفكّر كنند، زيرا آن‌دو مانند هم غذا نمي‌خورند، مانند هم شهواتشان را رفع نمي‌نمايند و مانند هم عبادت نمي‌نمايند. انگيزه‌هاي‌شان متفاوت است و اختيارهاي متفاوت از آن‌ها متمشّي مي‌شود. پس متفاوت و با كيفيت‌هاي مختلف فكر مي‌كنند. اين‌طور نيست؟!
ممنون،‌ قدري مفهوم تفكر برايم مبهم شد. در چارچوب غربي فرآيند تفكر مجموعه اي است از اگر و آنگاه ها كه مي توان آنها را به زبان سوري نوشت. ديگر صحبت از معنا و مفهوم نمي شود. در اين چارچوب هم كامپيوتر قادر به تفكر كردن است و هم فلان دانشمند ملحد و بي دين. زماني كه تفكر كردن به مجموعه اي از اگر و آنگاه ها كاهش يابد،‌ واقعا تفكر كردن بسيار راحت است. ديگر در چنين تفكر كردن نيازي به تصور مفاهيم نيست كه كاري دشوار باشد. همانطور كه خودتان برنامه نويسي كار كرده ايد و مي دانيد،‌ كامپيوتر مفهومي را تصور نمي كند و فقط يك سري قواعد اگر و آنگاه ها را دنبال مي كند. بنابرين حسد و بخل و غيبت و تهمت هم باعث نمي شود شخص نتواند اين قواعد را دنبال كند.
ولي آن تفكري كه انسان را از كامپيوتر متمايز مي كند چيست؟ آن نوع تفكري كه شخص كافر و حسود و غيبت كننده قادر به انجامش نيست،‌ چيست؟
آنچه به گمانم مي رسد مي نويسم. اگر اشتباه مي كنم ممنون مي شوم آگاهم كنيد.
كامپيوتر قادر به تصور مفهوم و انتزاع مفهوم نيست كه اصل تفكر و تعقل به انتزاع كردن است. به گمانم شخص كافر نيز در همين جا مي لنگد. مثلا شخص با ايمان تصوري كه نسبت به فضايل و رذايل در حديث لشكر عقل و جهل دارد به مراتب عميق تر است از تصور شخص كافر.
عمق بخشي به تصور اين فضايل هم تنها با كسب اين فضايل در ارتباط با مردم حاصل مي شود و چيزي نيست كه در اتاق در بسته حاصل شود. شنبه ۶ تير ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۹ عصر
پاسخ: تفكر معاني مختلفي دارد. در منطق صوري، آن‌چه امروز در حوزه‌هاي علميه خوانده مي‌شود، تفكر به «حركت از معلومات به سوي مجهول» گفته مي‌شود. اين‌كه چند گزاره به هم پيوسته و گزاره‌اي ديگر نتيجه دهند: معلومات: الف ب است، ب ج است. نتيجه (مجهول): الف ج است. اين تعريف مربوط به «تفكر نظري استنتاجي» مي‌باشد؛ نوع خاصي از تفكر كه ارسطو را مدوّن آن مي‌دانند. در اين روش فكر كردن، سرعت در حدس زدن و انتخاب مقدمات از تفاوت‌هاي فردي ناشي مي‌گردد و انسان را شايد تا حدودي از كامپيوتر متمايز نمايد. امروزه تفكر معناي ديگري نيز يافته است، با توجه به بروز شناخت‌شناسي‌هاي مبتني بر تجربه. تفكر تجربي حاصل مشاهدات است. روشي دارد كه ساده‌ترين بيانش را امروز در اول كتاب علوم دوره راهنمايي به دانش‌آموزان آموزش مي‌دهند. در اين شيوه، پس از برخورد با مجهول، ذهن با مراجعه به تجربيات سابق و مشاهدات خود و تحليل آن‌ها، يك فرضيه پيشنهاد مي‌نمايد. براي بررسي و اعتبارسنجي فرضيه، آزمون طراحي مي‌شود و آزمون نيازمند تغيير شرايط در يك نمونه و عدم تغيير شرايط در نمونه شاهد است. از مقايسه تفاوت‌هاي حاصله، فرضيه اثبات يا ردّ مي‌شود. مهم‌ترين كار ذهن در اين نوع تفكر، تحليل مشاهدات است و يافتن روابط اسباب و مسبّبات. شايد تعاريف و شيوه‌هاي ديگري نيز براي تفكر وجود داشته باشد، مانند «تفكّر سنجشي» كه مبدع آن استاد حسيني (ره) هستند. ايشان تحليلي متفاوت از فرآيند فكر كردن ارائه نموده‌اند. شايد به نظر برسد تمام اين تعاريف تفكر با آن‌چه كامپيوتر انجام مي‌دهد مشابه است. بله، اگر «اختيار» را حذف نماييم و تفكر را يك روند جبري از معلومات به مجهول، يا از مشاهدات به فرضيه و نظريه بدانيم، رايانه هم قادر به انجام آن هست. اما اگر تفكر مثل راه رفتن تابع اختيار بشر باشد، اگر چه روبات هم راه مي‌رود، ولي آثاري كه بر راه رفتن انسان مترتب است بر راه رفتن روبات نيست، بر راه رفتن انسان «اخلاق» حاكم مي‌شود، زيرا پاي اختيار در آن باز شده است. «خير و شر» و خوبي و بدي كه بيايد، تأثير وضعي در نفس مي‌گذارد، ظرفيت را تغيير مي‌دهد و رفتار بعدي را متفاوت مي‌سازد. اولويت‌ها را تغيير مي‌دهد و مي‌بينيم يك آدم به موضوعاتي فكر مي‌كند كه آدم ديگر به آن‌ها فكر نمي‌كند، يا مقدماتي را دخالت مي‌دهد كه ديگري نمي‌دهد!
سلام،‌ فرض كنيم كه با هم مي خواهيم در مورد موضوعي يا شيئي صحبت كنيم. اگر تنها چيزهايي كه ما درك مي كنيم صرفا همان ربط ها و عوارض باشند و اين ربط ها هم نسبت به ناظرين ممكن است متفاوت باشند،‌ چطور مي توانيم تشخيص دهيم كه بر سر يك موضوع يا يك شيئ داريم صحبت مي كنيم؟ به چه معياري مي توانيم بگوييم كه اين شيئ همان است؟ حتي ممكن است من وجود آن شيئ را انكار كنم!!!چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ - ۸:۱۲ صبح
پاسخ: سلام. پرسشي كه مطرح فرموديد سؤالي‌ست كه بشر قرن‌هاست كه از خود مي‌پرسد؛ از فيلسوفان قديم تا معرفت‌شناسان جديد، همه بر سر پاسخ دادن به همين پرسش به نزاع برخاسته و نظريه‌پردازي نموده‌اند. طيف پاسخ‌هايي كه به اين مسأله داده شده، دو سر دارد؛ يك سر به مطلق‌گرايي مي‌انجامد، اين‌كه پس بايد بگوييم هر چه درك مي‌كنيم عين واقع و مرّ حقيقت است و كاملاً و صددرصد توصيف‌گر آن‌ شيء خارجي. سر ديگر طيف نيز شك‌گرايي و فسخ تمامي ادراكات بشر، اين‌كه هر چه مي‌پنداريم مشكوك است پس هيچ دركي از واقعيت نمي‌تواند معتبر باشد و هر چه بگوييم يك برداشت كاملاً شخصي و غيرقابل انطباق بر واقعيت و بالتبع بر ادراكات ديگران است و هرمنوتيك و نوزاد آن پلوراليسم از همين رو بنيان نهاده شده‌اند. اما در اين ميانه روشي در علوم به كار گرفته شده است، بيشتر در علوم تجربي كه البته علوم پايه نيز از آن روش پيروي مي‌نمايند. از فيزيك و شيمي و زيست‌شناسي گرفته تا علوم انساني‌اي كه امروز همه تجربي شده‌اند. اينان كه در عبارت شما نيز آمده است توانسته‌اند به پيشرفت‌هايي ولو مادي دست يابند، از روشي بهره گرفته‌اند كه پرتوي از واقعيت را نشان مي‌دهد. اين روش‌هايي جايي در ميانه طيف‌ند. شهيد عظيم‌الشأن سيدمحمدباقر صدر (ره) هم دقيقاً بر سر همين بحث است كه كتابي نوشته‌اند و تلاش نموده تا روش تجربي و استقرايي را با كمك كبرياتي منطقي و متقن منتج نموده و علم‌آور نمايند و به نظر حقير موفق هم شده‌اند، اگر چه همچنان فلاسفه ما ديد مثبتي نسبت به اين استدلالات ايشان ندارند. مسأله دقيقاً اين است كه ما اولاً و بالذات مي‌دانيم كه علم به واقع داريم. ما چيزهايي از واقعيت مي‌فهميم و در اين ترديد نمي‌كنيم. پس از شك‌گرايان و سفسطه‌گران نيستيم و درك از واقع را بالكل انكار و رد نمي‌نماييم. اما اين‌طور هم نمي‌شود كه اين درك را كاملاً منطبق بر واقع بدانيم. زيرا اگر بتوانيم چيزي در ميانه اين دو سر طيف بيابيم، پايگاه و دست‌آويزي كه با آن علم را اثبات كنيم، كارمان به آن استدلال شهيد بزرگوار مطهري ختم نمي‌شود كه از راه برهان خلف اثبات كنيم كه چون علم داريم و اگر حس خطا مي‌كرد و علم صددرصد منطبق بر واقع نمي‌شود هيچ علمي باقي نمي‌ماند، پس معتقد شويم لاجرم علم به خارج كماهي‌هي است و هيچ اختلافي واقع نمي‌شود.

با آزمايش هاي فراوان مي توان به اين نتيجه رسيد كه تحت شرايط محيطي يكسان،‌ هر كسي كه روي آهن فلان آزمايشي (مثلا اندازه گيري دماي نقطه ي ذوب) انجام دهد به همان نتيجه منجر مي شود كه شخص ديگري همان آزمايش را در همان شرايط محيطي انجام دهد. همين نكته ي ساده باعث اين همه پيشرفت در تكنولوژي شده است.(فعلا خوب و بدش را كار ندارم!).
يك شخص ذات گرا،‌ ويژگي هاي آهن را قائم به چيزي مي داند كه ذات آهن نام دارد. ولي اگر بخواهيم اصالت ربط را قبول كنيم هر لحظه بايد از آهن انتظار ويژگي هاي متفاوتي داشته باشيم! حتي هر لحظه ممكن است آهن،‌ يك عنصر ديگر باشد و يا ديگر نبايد انتظار داشته باشيم افراد مختلف تحت شرايط محيطي يكسان همان ويژگي ها را از آهن اندازه گيري كنند. در واقع سوالم اين است كه آيا اصالت ربط هيچ تكيه گاهي در اين شرايط دارد كه ويژگي هاي آهن را به آن قائم كند؟ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ - ۸:۲۸ صبح
پاسخ: ... راهي كه در اين ميانه وجود دارد علم به نسبت‌هاست. جا كم است و خلاصه مي‌نويسم، نظريه استاد ما حسيني الهاشمي(ره) چنين بود كه اشياء واقعي و ذواتي كه در خارج از ما وجود دارند، كه از طريق پرسش از علّت تغاير و تغيير در ادراكات خود به وجود آن‌ها وراي خود پي برديم، اين‌كه تفاوتي كه در حواس ما پديد آمده نمي‌تواسته ناشي از خود ما باشد، اين اشياء با هم نسبت‌هايي دارند كه ما البته به آن نسبت‌ها علم مطلق نداريم، اما وقتي ادراكات خود از آن‌ها را مي‌سنجيم، مي‌يابيم كه بين اين ادراكات نيز نسبت‌هايي وجود دارد (در اين‌جا قاعده عدم تماثل شهيد صدر(ره) به كارمان مي‌آيد) و البته نمي‌توانيم حكم نماييم كه اين نسبت ميان ادراكات ذهني عين نسبت‌هاي ميان ذوات خارجي‌ست. اما مي‌دانيم كه «تناسبي» وجود دارد ميان اين نسبت‌ها با آن نسبت‌ها. همين نكته مي‌شود پايگاه معرفت‌شناسي ما و علم ما به واقع. در اين‌جا ديگر علم از روي ذات به روي ربط مي‌رود و سنجش نسبت ارتباط ميان اداركات ذهني ابزاري مي‌شود براي كشف نسبت ميان ذوات خارجي. «اصالت ربط در فهم» دقيقاً به همين معناست، يعني روش فهم ما از ذات به رابطه منتقل شده و ما با تجربه و آزمون و سنجش نتايج، تناسب مزبور را بالنسبه پيدا مي‌كنيم. و البته كه علوم هم از همين راه پديد مي‌آيند. مثلاً وقتي اراده الف را مي‌كنيم، درك ب حاصل مي‌شود و با تغيير اراده به ج درك د براي ما حاصل مي‌شود. ما نسبت الف به ج را درون خود مي‌يابيم، تفاوتي كه با هم دارند، اكنون نسبت اداركات جديد حاصله را، ج و د، مي‌سنجيم و «تناسب» مورد نظر را مي‌يابيم و اين‌بار مي‌دانيم براي رسيدن به مثلاً هـ بايد چه تغييري در اراده خود پديد آوريم. اين علم اگر چه صددرصد نيست، ولي به ما قدرت ارتباط با خارج و تصرّف در آن را مي‌دهد و قدرت پيش‌بيني آينده را. خيلي فشرده عرض شد. اگر حل نشد بفرماييد تا تفصيل داده شود. موفق باشيد و تشكر از لطفي كه كرديد و نظر خود را بيان فرموديد.
سلام، در جايي از وبلاگتان مطلب بسيار جالبي نوشته بوديد كه هر روز بچه هايتان 4 تا نيم ساعت(هر كدام 4 تا 10دقيقه) براي بازي با رايانه زمان دارند و خودشان اين مدت زمان را رعايت مي كنند! روشي كه فرزندانتان را به اين نظم عادت داده ايد چه بوده؟ معمولا بچه ها به خاطر جذابيت هاي بازي هاي رايانه اي حاضر نمي شوند آن را زود رها كنند. تازه 10 دقيقه هم كه زمان خيلي كمي است و تا بخواهد بازي كند زمانش تموم شده.شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۶ - ۶:۴۷ صبح
پاسخ: سلام. هر نيم‌ساعت سه تا 10 دقيقه است. ابتداي شروع اين روش مربوط به همان زماني‌ست كه رايانه‌دار شديم. وقتي روي دستگاه بازي برايشان نصب كردم، سه چهار ساله بودند. همان اوان آشنايي‌شان با بازي رايانه‌اي بود. يك دستگاه تايمر خودكار خريدم، به نظرم 12 هزار تومان بود. از يك طرف به پريز برق متصل مي‌شد و از طرف ديگر دوشاخه مانيتور را به آن متصل مي‌كردم. زمان‌سنج 24 ساعتي بود كه آن چهار نيم‌ساعت را صبح و عصر روي زمان‌سنج تعريف كردم. طبيعتاً مانيتور سر وقت روشن مي‌شد و سر وقت خاموش. اين‌طوري به كيس هم آسيب نمي‌رسيد. اولاً چون بچه‌ها از ابتداي آشنايي با بازي رايانه‌اي اين‌طور ديده بودند، برايشان ناگوار نبود. ممنوعيتي نبود كه ناگهاني بر آن‌ها وارد شده باشد. ثانياً وقتي هم اعتراض مي‌كردند، برايشان توضيح مي‌دادم: بچه‌ها، من چون خيلي شما رو دوست دارم، دلم نمي‌خواد آسيب ببينيد. بازي كردن زياد با رايانه هم به چشم شما آسيب مي‌زنه و هم روح شما رو تحت تأثير قرار مي‌ده. اين حرف‌ها آن‌قدر تكرار شد كه تبديل شد به باور براي آن‌ها. امروز ديگر آن دستگاه زمان‌سنج را از رايانه قطع كرده‌ام و گذاشته‌ام روي دستگاه پشه‌كش برقي كه شب‌ها روشن مي‌شود و صبح‌ها خاموش. اما بچه‌ها هنوز هم منظم و كوتاه‌مدت از رايانه استفاده مي‌كنند و اگر هم گاهي يهو يكي‌شان زياد بازي كند، فوري بقيه تذكر مي‌دهند كه پاشو، يه ربع بازي كردي! مهمان‌هايي كه خانه ما مي‌آيند معمولاً از ديدن اين صحنه‌ها تعجب مي‌كنند. بعضي هم مرا متهم مي‌سازند كه «ربات» ساخته‌اي و انسانيت آن‌ها را گرفته‌اي!!! :)
ممنون، روش جالبي بود. اگه بدون دستگاه تايمر و صرفا با توصيه مي خواستيد بهشون عادت بديد،‌ خيلي سخت تر مي شد. استفاده از تكنولوژي عليه تكنولوژي:).شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۶ - ۷:۱۱ عصر
پاسخ: صحيح مي‌فرماييد. بله. از تمام روش‌ها بايد استفاده كرد. خصوصاً از روش «خالي‌الذهن» بودن كودكان! اساساً اين‌كه خداوند انسان‌هاي جديد را به صورت كودك و با ذهن خالي وارد اين جهان مي‌نمايد نياز به توجه دارد. دليل آن چيست؟ به نظرم براي اين‌كه والدين فرصت داشته باشند به دليل «اول» بودن، تمام آن‌چه را كه لازم مي‌دانند فرا بگيرد به وي بياموزند، بدون اين‌كه هيچ مخالفتي از ناحيه ساير فرهنگ‌ها و سنن در مقابل‌شان قرار داشته باشد. والدين در اين مرحله بدون رقيب‌اند. بنابراين وقتي كودك، نوجوان شد و وارد جامعه گرديد، اوليات مورد نياز را در اختيار دارد تا كم‌تر تحت تأثير محيط قرار گيرد.
يه سوال ديگه داشتم. موضعتون در برابر خريد تبلت و يا گوشي همراه براي بچه هايتون چي بوده؟ اين دوره زمانه خيلي از بچه هاي هم سن و سال بچه هاي شما و حتي كوچكتر، هر كدام گوشي لمسي يا تبلت دارند و بچه هايي كه ندارند نسبت به داشتن اين وسايل حريص مي شوند و اصرار از والدين شروع ميشه.شنبه ۱۰ تير ۱۳۹۶ - ۷:۱۹ عصر
پاسخ: بچه‌‌ها خواسته‌اند. بارها. از هم‌كلاسي‌ها شنيده‌اند. دست بچه‌هاي فاميل ديده‌اند. درباره تبلت، من خودم چند سال پيش يك تبلت 200 هزار توماني داشتم، نه سيم‌كارت‌خور، نه بلوتوث و نه هيچي! فقط براي مطالعه pdf استفاده مي‌كردم. روي همان چند بازي نصب كردم. هفت‌هشت‌تا بازي فكري، مثل بازي صد در، مثل اوملون، همان قورباغه‌اي كه فقط آب‌نبات مي‌خورد. بازي‌هاي معمايي. قانون گذاشتم هر كس مشق مدرسه را تمام كرد، ده دقيقه مجوّز بازي با تبلت دارد. در تابستان هم كه مشق مدرسه ندارند، هر كس يك صفحه از كتاب بنويسيم و يك صفحه از كتاب تمرين رياضي سال بعد را نوشت، ده دقيقه فرصت بازي دارد. از اين بيشتر هم اگر كسي بخواهد بازي كند، چند جلد دفترچه تمرين خط خريده‌ام. تازگي نه، چهار سال پيش. از همان وقت قانون داريم كه هر كه يك صفحه خوش‌خطي بنويسد ده دقيقه بازي كند. چهار سال است با همين تبلت سرگرم‌اند! درباره گوشي، اولين بار وقتي مريم خواست، همه‌شان را جمع كردم و برايشان توضيح دادم كه گوشي موبايل براي ارتباط سريع است و ارتباط سريع براي كار. هر وقت سر كار رفتيد و در كار نياز به ارتباط آني داشتيد تلفن همراه بخريد! پرسيدند: پس چرا هم‌سن‌هاي ما... گفتم: پدر و مادرهاي آن‌ها به اندازه من كه شما را دوست دارم، آن‌ها را دوست ندارند. گوشي موبايل مي‌خرند تا بچه سر كار برود و كمتر مزاحم والدين شود. اگر دوست‌شان داشتند خودشان با آن‌ها بازي مي‌:كردند تا نياز به بازي با موبايل نداشته باشند. وقتي بچه لج گرفته كه موبايل مي‌خواهم، مادر بي‌حوصله بوده، براي اين‌كه از شرّ كودك خلاص شود موبايل خريده. ولي من چون شما را زياد دوست دارم، نمي‌خواهم عمر شما بيهوده تلف شود. تجربه به من ثابت كرده كه با ابراز علاقه به بچه، همه مشكلات را مي‌توان حل كرد! :) پ.ن. حتي وقتي مثلاً شكلات مي‌خواهند، مي‌گويم: چون دوستت دارم، نمي‌خواهم دندان‌هايت خراب شود و چاق شوي و بيمار گردي! معمولاً اين‌جور وقت‌ها مي‌پرند بغلم و بوسم مي‌كنند و مي‌"گويند: ممنونم كه مراقب من هستي! :)
عالي بود. از روش تربيتي شما واقعا لذت بردم. خيلي خوب ميشه اگه مناسب بدونيد همين پاسخ هايتون در مورد تبلت و موبايل و بازي هاي رايانه اي را در قالب يك پست بنويسيد تا خوانندگان وبلاگ هم بهره مند شوند. قبلا جايي نوشته بوديد كه قصد داريد در آينده كه بچه هايتون بزرگ شدند روش هاي تربيتي خود را در قالب كتاب نشر دهيد. گمان مي كنم خيلي دير مي شود و همين الان هم خيلي از خانواده ها نيازمند و تشنه ي چنين روش هايي هستند. خواندن نمونه ي عملي تجارب تربيتي تاثيرش از گوش دادن به سخنراني هاي كليشه اي روانشناسان كودك خيلي بيشتر است. خصوصا روش هاي شما كه قالب و چارچوب آن، جهان بيني اسلامي است.يكشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۶ صبح
پاسخ: خب... مشكلي در بين است. اطرافيان روش‌هاي مرا نقد مي‌كنند و بعضي معتقدند وقتي بچه‌ها بزرگ‌تر شوند، واقعيت‌هاي جامعه را خواهند ديد و احساس مي‌كنند خيلي در فشار و تحريم بوده‌اند و عليه آموزش‌هاي تو برمي‌آشوبند. بعضي ديگر مي‌گويند تو از آن‌ها ربات‌هاي مطيع و منظّم ساخته‌اي كه خرج نظام مدرن مي‌شود و نمي‌توانند در جامعه سنّتي زندگي كنند. وقتي بزرگ شوند نسبت به جامعه خود كه پر از آشفتگي و بي‌نظمي‌ست بدبين شده و منزوي مي‌گردند! و در اين ميانه، من چون جامعه آينده را متفاوت از امروز مي‌دانم، پاسخ مي‌دهم: روزي كه اين‌ها بزرگ شوند، نسبت به جامعه خود در بهترين وضعيت ادراكي خواهند بود و نه وازده و سرخورده. اما چه مي‌شود كرد كه نتيجه امروز مشخص نيست. من اگر امروز اين روش‌ها را تبليغ كنم و به اين و آن توصيه نمايم... بعد اگر مشخص شد كه چندان هم مفيد نبوده، گناه چند نفر را بايد بر دوش بكشم؟! در همين وبلاگ به نظرم رسيد كه مي‌نويسم، هر كسي هم كه بپرسد، بارها و بارها گفته‌ام كه بنده دانش رسمي در علوم تربيتي ندارم و اين‌ها نسخه‌اي براي ديگران محسوب نمي‌گردد و تنها روايتي از تجربه‌هاي شخصي‌ست. اگر فردي با علم و آگاهي و مسئوليت خود خواست استفاده كند! از بزرگواري و حُسن ظنّ شما نيز سپاسگزارم.
سلام عليكم، در كامنت هاي قبلي اينكه نوشته بوديد "نظام كارخانه‌ها را تبديل به نظام كارگاه‌هاي خانگي و خانوادگي نماييم،" منظورتون از نظام كارگاه‌هاي خانگي و خانوادگي چيه؟ آيا منظورتون اينه كه مواد اوليه ي مثلا گوشي موبايل به جاي آنكه در كارخانه توليد شود،‌در خود خانواده توليد شود؟! چهارشنبه ۲۱ تير ۱۳۹۶ - ۱:۲۷ عصر
پاسخ: سلام بر شما. ماركس يكي از بهترين دانشمنداني بود كه توانست اقتصاد سرمايه‌داري به خوبي تحليل نمايد. كتاب سرمايه (كپتال) وي را اگر بخوانيد، با بلايي كه نظام سرمايه‌داري از طريق ايجاد كارخانه‌ها سر بشريت آورد آشنا مي‌شويد. استاد حسيني (ره) نيز كه بنده ارادت فراوان به ايشان داشتم، پيوسته در تحليل نظام كارخانه‌ها نكات جالبي را طرح مي‌فرمودند. كارخانه اساساً نوعي از برده‌داري بسيار پيچيده است كه بشريت را به سقوط مي‌كشاند. اما وقتي از كارگاه‌هاي خانگي سخن مي‌"گوييم، از يك سو «خانواده» را به جاي «فرد» واحد توليدكننده در نظر مي‌گيريم. برخلاف اين‌:كه در دنياي مدرن، فرد هويت مستقلي دارد و اين فردگرايي تا جايي پيش مي‌رود كه فرد را «تنها» و بي‌پشتوانه مي‌نمايد تا به راحتي خرج سرمايه گردد، در يك جامعه ايده‌آل، هويت به خانواده تعريف مي‌شود. يعني اگر قرار است مثلاً خودرو توليد كنيم، كارخانه آن بايد در حد يك كارگاه كوچك شود و در اختيار چند خانواده به جاي چند فرد قرار بگيرد. اين‌جا نمي‌گوييم آقاي فلان و بهمان كه مي‌گوييم خانواده فلان و بهمان. بعضي از اعضاي همان خانواده سرمايه را تأمين مي‌نمايند و بعضي مديريت مي‌كنند و بعضي به عنوان كارگر كار. اين اتفاق در گذشته تمامي جوامع سنّـي هم اتفاق مي‌افتاد. منتها بحث سر اين است كه چگونه مي‌توان انباشتگي سرمايه‌اي كه نظام كاپيتاليستي و اقتصاد ليبرال از طريق به دست گرفتن گردش مالي با توليد اسكناس و مبنا قرار دادن ربا در وام‌ها به دست آورد را بدون اين آسيب‌ها تحصيل نماييم. ما اگر بتوانيم نذر و وقف را جايگزين ربا كنيم، همان سرمايه هنگفت را تجميع مي‌نماييم كه مي‌تواند صنعت را به پيش ببرد، اما اين‌بار در همان شكل سنّتي خانوادگي. اين‌جا ديگر كودك شما ناگزير نيست 12 سال در مدرسه درس بخواند تا تازه سطح صفر سواد در جامعه را كسب كند. او از همان كودكي در كنار خانواده تخصص فرا مي‌گيرد، تخصصي كه هر خانواده به دست آورده و به عنوان يك دانش و تجربه خانوادگي به نسل‌هاي پس از خود انتقال مي‌دهد.
جالب بود. به ياد تشابه ميان موجود زنده و كشور افتادم كه در آن سلول هاي موجود زنده نظير خانواده ها مي شوند. همانطور كه سلول ها واحد هاي اصلي موجود زنده اند و هريك نقش خاصي دارد. خانواده ها هم واحد هاي اصلي موجود زنده مي شوند و هر كدام نقش خاصي در قبال كشور خواهد داشت.
اگر كارخانه ي بزرگ را با كارگاه كوچك خانگي جايگزين كنيم، بايد شمار اين كارگاه هاي خانگي بسيار زياد شود. تصورم اين است كه از لحاظ اقتصادي براي كشور مقرون به صرفه نمي شود چون توليد هاي كارخانه ها در مقياس كلان صورت مي گيرد و از لحاظ اقتصادي مقرون به صرفه تر است. پنج‌شنبه ۲۲ تير ۱۳۹۶ - ۱:۰۳ صبح
پاسخ: خب اين دقيقاً باز مي‌گردد به تحليل رفتار كارخانه و روابط كاري آن، تا بدانيم چه چيزي سبب شده تا توليد كارخانه مقرون به صرفه باشد. آن‌چه توليد كارخانه را مقرون به صرفه مي‌نمايد «توليد انبوه» است. زيرا توليد انبوه، هزينه‌هاي ثابت توليد را سرشكن مي‌نمايد بين تعداد بيشتر كالا و در نتيجه هزينه كل را پايين مي‌آورد. اما آيا تمام مطلب همين است؟! توليد انبوه البته كه قيمت كالا را پايين مي‌آورد، ولي فراموش نكنيم كه پايين آمدن قيمت تنها دليل مقرون به صرفه بودن نيست. بلكه اين كالا بايد «مصرف» شود تا مقرون به صرفه گردد. تصور بفرماييد كارخانه‌اي كه روزي هزار قطعه شكلات توليد مي‌كند. اما قيمت شكلات را چه چيزي تعيين مي‌كند؟ آيا صرفاً هزينه‌هاي توليد؟! قيمت تابع بازار آزاد است. تابع عرضه و تقاضا. اگر تقاضا براي شكلات پايين‌تر از هزار قطعه در روز باشد. يعني مردم يك جامعه بيش از صد قطعه در روز شكلات مصرف نكنند. طبيعتاً توليد اين كارخانه مقرون به صرفه نيست. زيرا نهصد عدد شكلات در روز را نمي‌تواند به فروش برساند. زيرا اگر بخواهد مصرف را بالا ببرد، بايد به قدري قيمت شكلات را پايين بياورد كه از قيمت تمام شده كالا، حتي براي آن كارخانه با آن همه وسعت و توليد انبوه، نيز كم‌تر باشد. اين شكاف را چگونه كارخانه‌ها پر مي‌كنند؟! با تشويق. يعني تبليغ به اضافه تغيير الگوي مصرف و سبك زندگي. يعني پول مي‌دهند به گروه‌هاي مرجعي مانند ورزشكاران و بازيگران، تا هر كدام روزي ده قطعه شكلات مصرف كنند، تا جامعه حريص به مصرف شكلات شود. يعني كارخانه تا زماني كه بازار مصرف خود را تأمين نكند، نمي‌تواند به تنهايي با صرف انبوه نمودن توليد كالا، هزينه را مقرون به صرفه نمايد. كارگاه اما ناگزير نيست مردم را تحميق نموده و به مصرف وادار كند، شايد هزينه كالاي توليدي‌اش اندكي بيشتر باشد، ولي با توجه به تناسب حجم توليدش با بازار مصرف و سازگاري و هماهنگي بيشتر كيفيت آن با نياز مشتري، مقرون به صرفه‌تر به نظر مي‌رسد. زيرا مي‌تواند تمام توليد خود را به فروش برساند. دقيقاً به دليل اين‌كه با سبك زندگي فعلي مشتري متناسب است. چرا؟! زيرا توليد آن محلّي و بومي‌ست و مخاطب‌شناسي در آن سهم بيشتري دارد.
آيا منظورتان مثلا چيزي شبيه اين است كه در هر شهري يك درصد خانواده ها با كارگاه هاي كوچك خانگي وظيفه توليد پوشاك كل شهر را داشته باشند. يك درصد وظيفه توليد ظروف و امثال آن. يك درصد وظيفه توليد فرش و قالي و امثال آن. يك درصد وظيفه توليد خودرو. همين طور هر خانواده وظيفه اي خاص در آن شهر داشته باشد.
انتقادي از نظام سلسله اي كارخانه ها كرده بوديد: " كارخانه‌اي كه موبايل توليد مي‌كند، مواد اوليه‌اي نياز دارد كه كارخانه ديگري تأمين مي‌نمايد و هلمّ جرّا". در مورد كارگاه هاي كوچك خانگي هم مگر همين انتقاد وارد نيست؟ به هر حال يك يا چند خانواده اگر بخواهند يك گوشي موبايل با تمام قطعات الكترونيكي داخل آن را خودشان بسازند شايد سال ها طول بكشد بنابرين چه بهتر كه مواد اوليه خود را از كارگاه هاي خانگي ديگري بگيرند. همين طور اين سلسله ي نيازمندي در كارگاه هاي خانگي نيز ادامه مي يابد. پنج‌شنبه ۲۲ تير ۱۳۹۶ - ۱:۲۱ صبح
پاسخ: البته كه كارگاه‌هاي خانگي نيز به يكديگر محتاج خواهند بود. زيرا مواد اوليه يكديگر را توليد مي‌كنند. ايراد ما به كارخانه‌ها اين نيست كه چرا به يكديگر وابسته هستند. بلكه اين است كه اين وابستگي سبب مي‌شود نظامي از كارخانه‌هايي پديد بيايند كه همه‌شان نيازمند وام‌هاي سنگين بانكي و محتاج اقتصاد ربوي هستند. يعني اقتصاد مبتني بر خلق پول. از سوي ديگر، توليد كارخانه‌اي به دليل اين‌كه حجم بالايي دارد، تقسيم كار پيچيده‌اي نيز دارد. در يك كارخانه، يك فرد تنها وظيفه دارد يك پيچ را ببندد؛ روزي هزار پيچ از يك نوع. اين تقسيم كار سبب مي‌شود مهارت افراد بسيار اختصاصي گردد و آنان را به شدت وابسته به آن كارخانه خاص نمايد. اما در توليد كارگاهي، هر فرد حجم بيشتري از كارها را به انجام مي‌رساند و مهارت‌هاي متنوعي را كسب مي‌كند. اين از لحاظ رواني و فكري آرامش پديد مي‌آورد و هم اين‌كه در صورت امتناع از همكاري با كارگاه،‌ مي‌تواند تجارت خود را به صورت مستقل تأسيس كند. فراموش نكنيم اساساً يك تفاوت مبنايي بين ما و تمدن مدرن وجود دارد. مسلمانان معتقد به جهان پس از مرگ هستند و زندگي خود در اين دنيا را مشابه «چريدن حيوانات»‌ نمي‌دانند. قرار نبوده و نيست دنياي بسيار مرفهي داشته باشيم. نگاه ما به توليد به اندازه‌اي‌ست كه نيازهاي اساسي زندگي در دنيا را بمثابه مزرعه آخرت تأمين كند. نظام سرمايه‌داري اما به دنبال سود بيشتر است و اين را از راه تحريك انسان‌ها به مصرف بيشتر به دست مي‌آورد. اين راه بشريّت را روزبه‌روز بيشتر از آخرت غافل مي‌نمايد. داشتن زندگي خوب در اين دنيا بد نيست، اما چه ميزان از فعاليت روزانه هر انسان بايد صرف تأمين نيازهاي دنياي وي شود؟ به تفاوت زندگي مردم در تهران و شهرستان‌ها بنگريد. يك تهراني شش صبح از خانه خارج مي‌شود و پنج عصر باز مي‌گردد، صرفاً براي اين‌كه دنياي خود را تأمين كند. اما معمولاً در شهرهاي كوچك‌تر، افراد ساعت ده صبح كار خود را آغاز مي‌كنند و سر ظهر هم مغازه را مي‌بندند و چند ساعت هم عصر، تمام نيازهاي مادي دنياي‌شان تأمين مي‌گردد. حالا اين را ببريد به روستاها، مردم وقت بسيار كمتري براي دنياي خود صرف مي‌كنند. در گذشته «مصرف» كم بود، لذا تلاش براي تأمين اين مصرف هم كم...
ممنون از توضيحاتتون.
مثالي كه فرموديد كارخانه اي كه در روز 1000 قطعه شكلات توليد مي كند ولي نياز مردم آن شهر بيشتر از 100 شكلات در روز نيست. اشكالي كه به آن وارد نموديد را مي توان به راحتي با سياست كنترل تعداد كارخانه ها برطرف كرد. مثلا آن كارخانه ي مذكور تعداد بيشتري از شهر ها تحت پوشش قرار دهد. ديگر مدير فروش كارخانه نياز به تبليغات كذايي و افزايش حرص مردم ندارد. منظورم اين است كه ميزان توليدات را بايد با سياست هاي دولت متناسب با ميزان نيازهاي اساسي مردم كرد. ثانيا منظورتان از كارگاه كوچك خانگي برايم ملموس نيست. امروزه با وجود برخي دستگاه هاي بسيار پيشرفته ي توليدي مي توان در يك كارگاه كوچك خانگي ميزان توليدي داشت كه 100 سال پيش در يك كارخانه ي بزرگ انجام مي گرفت. ثالثا بحث تبليغات كذايي و افزايش حرص مردم در مورد اين كارگاه ها هم ممكن است به وجود آيد. مرد خانه براي فروش بيشتر محصول كارگاهش تبليغات در شهرش بكند و مردم شهرش را حريص كند! رابعا در همان كارگاه خانگي هم ممكن است دستگاه پيشرفته ي توليدي باشد كه مرد خانه تنها روي آن نظارت مي كند و آن سخن شما كه در كارگاه خانگي " هر فرد حجم بيشتري از كارها را به انجام مي‌رساند و مهارت‌هاي متنوعي را كسب مي‌كند" را نتوان به كار برد.جمعه ۲۳ تير ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۰ عصر
پاسخ: وقتي صحبت از كارگاه‌هاي كوچك است، گستره قلمرو مشتريان محصولات آن نيز اندك است. وقتي كارگاه شكلات‌سازي با هزينه كم و در مقياس كوچك فعاليت مي‌نمايد، در هر شهري مي‌تواند چند تا از آن‌ها تأسيس شود و رقابت كه بين آن‌ها باشد، هيچكدام نمي‌تواند مشتريان ديگري را از آن خود نمايد. چرا؟! اولاً هر كدام فرهنگ منطقه خود را مي‌شناسد، ثانياً روابط اجتماعي و محلي سبب مي‌شود مشتريان نسبت به كارگاه محلي خود اقبال بيشتري نشان دهند، وقتي همه مي‌دانند اين شكلات‌ها محصول خانواده كربلايي محمد قنّاد است كه همه او را به نيك‌نامي مي‌شناسند مثلاً! پس هزار شكلات فقط در همين شهر مي‌تواند بازاريابي كند. چون توان رقابت با كارگاه‌هاي ساير شهرها را ندارد. كارخانه اما متفاوت است. كارخانه به دليل سرمايه انباشته بسيار زياد، مي‌تواند دفاتر متعدد و شعب گوناگون داشته باشد و با تملّك كارگاه‌هاي كوچك، بازار را انحصاراً قبضه نمايد. اما اين‌كه مي‌فرماييد اقتصاد بايد دولتي باشد و حاكميت ميزان توليدات را متناسب با نيازها نمايد، اين نيز ممكن نيست. وقتي هزاران نوع محصول وجود دارد و هزاران نوع نياز متنوّع كه در شهرهاي مختلف نيز تفاوت مي‌كند، دولت بايد بسيار بزرگ شود كه بتواند آمار بگيرد و تمام اين محاسبات را انجام دهد و سياست‌گذاري نمايد و در اين صورت نيز دچار بروكراسي پيچيده دولتي گشته و عملاً به پاسخ‌هاي نادرست مي‌رسد. اقتصاد در اسلام غيردولتي‌ست. مردم خودشان بايد در هر محله متناسب با نيازهاي‌شان توليد نمايند و مصرف كنند. اما اين‌كه مي‌فرماييد يك كارگاه كوچك هم مي‌تواند مردم را با تبليغات بفريبد و تحريك به مصرف كند، خير اين‌طور نيست؛ به دو دليل: نخست اين‌كه انگيزه‌اي براي اين‌كار وجود ندارد. زيرا وقتي توليد محلّي شود، حجم كار افراد در طول يك روز كاري كاهش مي‌يابد، زيرا مصرف كم شده و نياز به درآمد كم مي‌شود...
ممنون. بله حق باشماست. به اهميت كارگاه هاي خانگي واقف شدم.
نظرتان درباره ي فرمايش شهيد مطهري چيست؟ اينكه مي گويد ماشين يا دستگاه هاي توليدي نمي تواند مملوك شخصي باشد. دخالت ماشين را موضوع جديدي مي داند كه در گذشته نبوده است. زيرا ماشين قادر است صد برابر كارگر كار كند، ماشين اضافه ارزش توليد كند. صدها برابر كاري كه صرف توليد آن شده است ارزش توليد كند. ماشين محصول فكر اجتماع بشري و نبوغ دانشمندان در طول تاريخ تاكنون بوده است و نمي تواند مملوك شخصي باشد.
درواقع در كارگاه هاي خانگي هم با وجود ماشين، مرد خانه مي تواند سودهاي بسيار كلاني را تصاحب كند و گستره ي خيلي بيشتري از صرفا محله اش را تحت پوشش قرار دهد. در واقع قبول داريد ماشين هاي توليدي جديد با ابزارهاي دستي گذشته كه صرفا ابزار كار بودند، از لحاظ ماهيتي متفاوتند؟ جمعه ۲۳ تير ۱۳۹۶ - ۷:۱۰ عصر
پاسخ: ماشين غير از فناوري‌ست. آن‌چه كه قابل مالكيت نيست فناوري است. يعني دانش توليد ماشين‌آلات. اين بحث مفصلي‌ست كه هنوز مخالفين و موافقين خود را دارد كه آيا قانوني به نام «كپي‌رايت» صحيح است، حقوق معنوي! وقتي يك دانش و تجربه‌اي به دست مي‌‌آيد،‌ محصول تاريخ بشر است و يك شخص يا شركت حق ندارد آن را انحصاري نمايد. اما «يك دستگاه خاص» را وقتي خريداري مي‌:كنيد، شما مالك آن مي‌شويد. اين كه ديگر قابل انكار نيست. زيرا اصالتاً كسي كه آن دستگاه را توليد كرده به دليل كاري كه براي آن انجام داده،‌ مالك اصلي آن شده است، سپس آن را به شما فروخته و شما اكنون مالك هستيد. اما اين‌كه اجازه ندهيد كسي از روي آن بسازد، اين محل اشكال و بحث و نظر است. ماشين‌هاي جديد هم ابزار هستند، اگر چه مقياس توليد آن‌ها با ابزارهاي گذشته تفاوت مي‌كند. ولي چيزي كه تغيير كرده شيوه كار است، نه صرفاً‌ خود ماشين. شيوه كار يعني نحوه تقسيم كار، سرمايه‌، سود، بهره بانكي و مانند آن. قضاوت كردن درباره سود يك كارخانه يا كارگاه و تفاوت آن‌ها با يكديگر ساده نيست. يكي بگويد كم است و ديگري بگويد زياد است، اين‌طور نمي‌شود قضاوت كرد. اين‌جا بحث از اندازه و مقدار نيست، زيرا واقعاً كه قابل محاسبه نيست. بحث بر سر شيوه سودآوري و عوامل آن است. وقتي ما مي‌"گوييم كارخانه، منظور يك بنگاه بزرگ اقتصادي‌ست كه ضرورتاً با استفاده از وام‌هاي عظيم بانكي، يا سرمايه‌گذاري‌هاي حجيم، تأسيس شده است. با سرمايه يك فرد نمي‌شود كارخانه راه انداخت. در حقيقت وقتي كه گردش اسكناس و حواله‌هاي بانكي در اسكاتلند براي نخستين بار رسميّت و رواج يافت، فرصتي ايجاد كرد تا كارخانه‌ها ايجاد شوند، از طريق اعطاي وام‌هاي سنگين و بزرگ ربوي. ولي وقتي مي‌گوييم كارگاه، دنبال اين هستيم كه با سرمايه كم توليد كنيم. سرمايه كم هر چقدر هم سودآور باشد، اصلاً‌ در مقياس سودآوري كارخانه نيست.
سلام، بحثي ميان دوستان درباره ي شبهات اعتقادي در شبكه هاي اجتماعي بود. كانال ها و گروه هايي كه شبهات را ترويج مي كنند. يكي مي گفت بياييد كانالي بزنيم و شبهات را پاسخ دهيم. ديگري مي گفت با ايجاد كانال هايي در اين زمينه ي جهان بيني اسلامي،‌فضا و گفتمان اسلامي راه بيندازيم. يكي مي گفت فرهنگ شبكه هاي اجتماعي ذاتا مشكل داره و بايد با اين آسيب از اساس مبارزه كرد و دنبال جايگزين بود.

هر چند به گفته ي شما در اين پست، انزجار به طور طبيعي حاصل خواهد شد و آنگاه مردم خودشان آگاه مي شوند. ولي به نظر شما راه حل ريشه اي و اساسي چيست؟ يا اگر خودتان مي خواستيد وقت و انرژي صرف كنيد چه كار مي كرديد؟
سه‌شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۲:۴۳ عصر
پاسخ: سلام بر شما. وظيفه ما عمل به تكليف است و براي تشخيص تكليف، بايد اولويت‌بندي كرد. ما انسان هستيم و در دنيا زندگي مي‌كنيم. عمر ما محدود است و خواسته‌ها و اميال‌مان نامحدود. هر لحظه مي‌توانيم تنها يك كار انجام دهيم، در حالي كه هزاران گزينه ممكن پيش روي ماست. فيلمي مي‌ديدم چند سال پيش كه يك استاد اقتصاد كلان در دانشگاه هاروارد اولين جلسه درس خود را با اين عبارت شروع كرد: «ما هميشه براي انتخاب‌هاي‌مان هزينه مي‌كنيم. حتي وقتي هيچ كاري نكنيم، يعني انتخاب مي‌كنيم كه هيچ كاري نكنيم. زيرا همين هيچ كاري نكردن، يعني كاري سودآور را ترك نمودن كه اين همان هزينه‌اي‌ست كه در حال پرداخت آنيم!» پس هر انتخاب ما هزينه دارد و سود. بايد محاسبه كرد. اگر كانال بزنيم چقدر سود دارد و چقدر هزينه. اگر سبب مي‌شود كمتر به تربيت فرزند خود برسيم، اگر پسر نوجواني داريم مثلاً كه در سن ورود به جامعه است و هر روز با يك آسيب اجتماعي درگير، بايد براي او وقت بگذاريم و چيزهايي كه نمي‌گويد را از رفتارش بفهميم و تدبير كنيم، تا تربيت شود و ورود نرم و آرامي به جامعه داشته باشد، مانند فرود يك هواپيما در فرودگاه. وقتي كه براي كانال مي‌گذاريم هزينه‌اي‌ست كه با نبودن در كنار فرزندمان، يا فكر كردن به مشكلات او مي‌پردازيم. در مقابل چه به دست مي‌آوريم؟ دو يا سه نفر اصلاح مي‌شوند. اين‌ها را بايد سنجيد. تشخيص تكليف اين طور چيزي‌ست؛ انتخاب يك گزينه از ميان صدها گزينه ممكن، از طريق اولويت‌بندي، بر اساس هزينه هر تكليف. من كانال نزدم، زيرا هزينه آن براي من زياد و فرصت آن كم بود. اما ممكن است براي شما هزينه كمتري داشته باشد و فرصت و سودي بيشتر. فراموش نكنيم كه «تشخيص تكليف» خودش يك «تكليف» است؛ تكليفي براي هر كدام از ما. ما مكلّف هستيم به «تفكّر»، «مطالعه و تحقيق و ارزيابي» تا تكليف خود را بيابيم و به آن عمل نماييم. موفق باشيد.

ممنون، نكات دقيقي بود. بنده با يك سري دلايلي به يك اولويت بندي با توجه به پتانسيل خودم رسيده ام. آن را عرض مي كنم تا از نقطه نظر شما نيز بهره مند گردم. با توجه به فرمايشات مقام معظم رهبري، اقتصاد و فرهنگ در اولويت اند. چنانچه فهميده ام اقتصاد به طور موضعي در اين بازه ي زماني چندساله و فرهنگ در تمامي زمان ها در اولويت است. ريشه ي فرهنگ هم به اعتقادات و جهان بيني بر مي گردد. يعني اگر بخواهيم در زمينه فرهنگ كار كنيم اولويت اين است كه روي اعتقادات و جهان بيني مردم وقت و انرژي بگذاريم.

در عصر حاضر حمله منكرين و ملحدين به مباني اعتقادي افراد متدين در بسياري از موارد از طريق علوم طبيعي بالاخص فيزيك و زيست شناسي است. حتي ريشه هاي مكاتب فلسفي غرب را كه دنبال مي كنيم در خيلي از موارد به ماترياليستي بر مي گردد كه علوم طبيعي سكولار غرب به آن دامن زده بود.
خوشبختانه در كشورمان در زمينه ي علوم انساني اسلامي فعاليت هاي زيادي در حال شكل گيري است. هرچند نسبت به مطلوب اين فعاليت ها فاصله داريم، ولي متاسفانه هيچ فعاليت محسوسي نسبت به توليد علوم طبيعي اسلامي صورت نمي گيرد.
از طرفي ديگر ما استدلال هاي قانع و متنوعي در زمينه ي علوم انساني اسلامي داريم. ولي اين فضا نسبت به علوم طبيعي ديده نمي شود و واقعا نياز به همت مي گمارد.
بنده از آنجا كه حوزه ي تخصصم در فيزيك است با توجه به دلايل اخير، تكليفم را در حركت به سمت توليد فيزيك اسلامي و يا به طور كلي تر علوم طبيعي اسلامي يافته ام.
گمان مي كنم براي تبليغ يك جهان بيني يا فرهنگي خاص، شبكه هاي اجتماعي به خاطر نفوذ فوق العاده گسترده ي آن در ميان خانواده ها از اولويت برخوردار است و در نتيجه نسبت به آن تكليف مي طلبد. هم تكليف مقابله با تهاجم فرهنگي دشمن از اين وسيله و هم تكليف ترويج فرهنگ اسلامي مطلوب. درست است؟
البته شرايط زندگي شما به خاطر نداشتن همسر براي تربيت فرزندانتان فرق مي كند. ولي به طور كلي هر شخص مستقل از تكليفش نسبت به خانواده، تكليفي نيز نسبت به جامعه اش دارد كه بايد آن را بيايد. چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۲ صبح
پاسخ: با كليّت فرمايش شما هم‌نظرم. اما درباره با فيزيك اسلامي، آيا ايده خاصي در ذهن داريد؟ تعريف خاصي از فيزيك اسلامي مدّ نظر شماست؟ خوشحال مي‌شوم اگر بيشتر در اين باره صحبت بفرماييد و ديدگاه خاصّ خود را بيان فرماييد. تشكر.
نگاه بنده نسبت به فيزيك اسلامي بيشتر تحت تاثير رويكرد دكتر گلشني است. اين كه در شناخت قوانين خلقت، هم در مرحله ي تجربه و آزمايش، هم در مرحله ي برداشت از آزمايش ها، داوري بين نظريه هاي موجود و نيز نظريه پردازي جهان بيني اسلامي حاكم باشد.
برخي از مباني جهان بيني اسلامي نيز كه بايد بر تفكر فيزيكدان حاكم باشد، اين است:
1- تنها هدف كار علمي عبادت است نه رفاه طلبي، حس كنجكاوي و...
2- غايتمندي و هدفداري تمام موجودات خلقت(اين اصل به شدت در كلام امام صادق در توحيد مفضل به چشم مي خورد)
3- نظم، هماهنگي و يكپارچگي در قوانين خلقت
4- عدم فطور و نقص در قوانين خلقت
5- حاكم بودن اصل عليت
6- تمام و كمال بودن آفرينش
7- ايمان به غيب
و ....
البته بر اين باور نيز هستم كه تا فيزيكدان تزكيه و بندگي نكند قادر نيست كه از سطح ظاهري قوانين به شناخت بواطن آن برسد.
وقتي همين اصول به ظاهر ساده را در بررسي و مطالعه قوانين طبيعت به كار مي بريم ايده هاي زيادي به ذهنمون مي آيد.
مستقل از اين ها به نظرم يك حلقه مفقوده در علوم طبيعي، طبايع گرمي و سردي و تري و خشكي است. چنانچه جابربن حيان عناصر را با توجه به طبايعشان طبقه بندي مي كرد. در واقع به جاي تقسيم بندي با تعداد پروتون ها(عدد اتمي)،‌ تقسيم بندي با طبايع عناصر بوده است. پنج‌شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۵:۰۷ صبح
پاسخ: از فرمايش شما اين طور برداشت كردم كه اگر يك فيزيك‌دان متعهد باشد و مراحل سير و سلوك و تزكيه را پشت سر گذاشته، غير از قوانين ظاهري طبيعت، قوانين باطني آن را نيز مي‌بيند. معناي آن اين است كه قوانين فعلي فيزيك صحيح هستند و معتبر. اما وراي اين قوانين، قوانين ديگري وجود دارد كه يك فيزيك‌دان ملحد قادر به درك آن‌ها نيست و اين قوانين تنها در اختيار فيزيك‌دان عارف است. از اين رو، او مي‌تواند به نحوي كامل‌تر و بهتر از طبيعت بهره ببرد. مثلاً شايد بگوييم يك فيزيك‌دان عارف مي‌تواند در يك لحظه از طريق بهره‌گيري از كرم‌چاله‌ها از جايي به جايي ديگر در كسري از ثانيه تله‌پورت شود؛ دورنوردي يا همان طيّ‌الارض! آيا ديدگاه شما درباره فيزيك اسلامي چنين مطلبي‌ست؟ يعني يك فيزيك كامل‌تر از فيزيك فعلي، ولي البته بدون نفي يا نقض قوانيني كه تا كنون كشف شده است. مثلاً قانون نسبيّت يا كوانتوم نادرست نيست، بلكه «تمام» قوانين نيست و چيزهايي فراتر از آن‌ها نيز وجود دارد كه تا كنون كشف نشده و يك فيزيك‌دان متديّن كشف خواهد كرد. درست متوجه شدم؟
بنده به طور خاص دنبال معياري براي صدق و كذب گزاره هاي علمي هستم. اين كه در شناخت خلقت چگونه به يقين برسيم.پنج‌شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۵:۱۲ صبح
پاسخ: اما درباره با معيار صدق و كذب قضايا، خب اين مطلب مربوط به معرفت‌شناسي و منطق تفكر مي‌شود. تعريف علم، استقراء، تجربه و اين طور مطالب. اگر دنبال چنين معياري باشيم، يعني در حقيقت بحث ما دوباره بازگشت به علوم انساني. در حالي‌كه شما سابق بر اين فرموديد كه دغدغه‌تان متوجه علوم طبيعي يا تجربي‌ست. آيا تأثير علوم انساني را در علوم طبيعي، مانند فيزيك به حدّي مي‌دانيد كه تغيير در آن‌ها به تغيير در اين‌ها منجر مي‌شود؟ يعني هر تغييري در روش علمي در معرفت‌شناسي ما، به تحوّلي بزرگ در فيزيك منتهي مي‌گردد. اگر اين طور باشد، بحث از علوم انساني مقدّم بر بحث از علوم طبيعي مي‌گردد. تشكر از اين‌كه بحث را پي گرفتيد.

به گمانم جمله اي كه درباره ي تزكيه و بندگي فيزيكدان زدم منجر به سو برداشت گرديد. بنده نه فيزيك فعلي را كاملا معتبر مي دانم كه بر عكس انحرافات زيادي در آن به چشم مي خورد و نه شرط توليد فيزيك اسلامي را سير و سلوك عرفاني فيزيكدان مي دانم. تصور اصلي ام از فيزيك اسلامي همان رويكرد دكتر گلشني بود كه عرض كردم: اينكه جهانبيني اسلامي در تمامي مراحل از تجربه و آزمايش گرفته تا نظريه پردازي حاكم باشد. آن جمله در مورد شناخت باطن قوانين هم يك تصور شخصي و مستقل و اضافي بود. قبول و عدم قبول آن هم هيچ تاثيري در اصل بحث ندارد. البته آن جمله ام هم قدري اشكال داشت! و بايست آن را اصلاح كنم زيرا در واقع تزكيه و بندگي در اصل وظيفه تمامي مومنين است كه البته براي علما اين وظيفه بيشتر مي گردد. در واقع بندگي، علم اندوزي و عمل به آن به طور رفت و برگشتي و تواما بايست صورت گيرد تا منجر به رشد و تعالي دانشمند گردد. دانشمندي كه در اين مسير گام نهاد و با جهان بيني اسلامي در مسير بندگيش به تفكر در مخلوقات خداوند به عنوان آيه هاي خداوند پرداخت، محصول آن توليد فيزيك اسلامي است. در چنين فيزيكي، نشانه هاي خالق در غايتمندي، نظم و يكپارچگي مخلوقاتي كه توصيف مي كند، به وضوح احساس مي شود. تصور بنده از فيزيك اسلامي چنين چيزي است.

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۲ صبح

ولي در مورد باطن قوانين هم عرض كنم كه در جهان بيني اسلامي مي دانيم كه جهان محسوس داراي باطني است و آن باطن هم داراي باطني و الي آخر كه گاها از باطن جهان به غيب هم تعبير مي شود. فيزيك فعلي از آنجا كه مكتب ماترياليستي است، غيب را قبول نمي كند. ولي يك دانشمند موحد چون ايمان به غيب دارد منشاء اثر اصلي قوانين را در باطن جهان مي داند و فقط در سطح ظاهري پديده ها اكتفا نمي كند. در نتيجه آنچه در فيزيك اسلامي توليد مي كند شامل ارتباط جهان غيب و جهان محسوس نيز مي باشد. البته اين صرفا تصور شخصي ام و اضافه بر اصل رويكردم از فيزيك اسلامي بود. علوم طبيعي فعلي نيز مانند علوم انساني شديدا حامل جهان بيني بنيانگزاران آن است كه متاسفانه زماني كه در مدارس و دانشگاه ها تدريس مي گردد اين جهان بيني به طور غير مستقيم و پنهان منتقل مي گردد. در واقع يك جهان بيني مادي، سكولار و پوزيتيويستي در بافت فكري و فرهنگي جامعه نفوذ مي كند. ولي با همه ي اين ها اين به معناي كنار گذاشتن فيزيك فعلي و شروع از صفر با جهان بيني اسلامي نيست. در فيزيك فعلي، مجموعه اي از گزاره هاي حق و باطل به هم آميخته است. براي توليد فيزيك اسلامي مي بايست درچارچوب جهان بيني اسلامي به مشاهده، تفكر و آزمايش پرداخت و از گزاره هاي فيزيك فعلي نيز كمك گرفت و گزاره هاي حق و باطل را شناسايي كرد.

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۴ صبح

بله بنده روششناسي در علم را مقدم مي دانم ولي درحال حاضر روش دكتر گلشني در توليد فيزيك اسلامي كه حاكم بودن جهان بيني اسلامي در توليد علم است را انتخاب كرده ام. در واقع سعي مي كنم به آنچه مي دانم از روش توليد علم عمل كنم به اميد آنكه انشاءالله خداوند آنچه نمي دانم را در روش توليد علم به بنده نشان دهد.

اگر هم نوشتم كه علوم طبيعي را مقدم بر علوم انساني مي دانم با توجه به شرايط فعلي جامعه و نيز پتانسيل خودم بود. يعني در شرايط فعلي جامعه علوم طبيعي غرب گويا به صورت وحي منزل پذيرفته شده است. نهاد هاي زيادي براي توليد علوم انساني اسلامي تاسيس شده است ولي در مورد علوم طبيعي اسلامي تنها افراد كمي چون دكتر گلشني پيگيرند. هرچه زودتر بايد بت علوم طبيعي غرب را شكست.

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۴ صبح
پاسخ: علوم در عصر حاضر، همان‌طور كه اشاره فرموديد، وابسته به مشاهده و آزمايش هستند؛ هم علوم طبيعي و تجربي و هم حتي بعضي از علوم انساني؛ مانند روانشناسي. آزمايش نيز كاملاً تابع روش تحقيق است. اين‌كه ابتدا فرضيه‌اي حدس زده شود و بر اساس آن آزمايش طراحي و اجرا گردد و سپس نتايج مشاهده شده و تحليل گردد. اگر روش تحقيق دو نفر مانند هم باشد و دقت‌هاي كافي و لازم را در مسير پياده‌سازي روش به كار بندند، به نظر نمي‌رسد كه بتوانند به دو نتيجه متفاوت دست يابند. دقيقاً از همين روست كه شما نيز فرموديد روش دكتر گلشني در توليد فيزيك اسلامي را مبنا مي‌دانيد. اما دو پرسش: يك. اين‌كه فرموديد انسان معتقد به عالم غيب، مي‌تواند قوانيني وراي آن‌چه ماترياليست‌ها مي‌بينند ببيند، اين چطور اتفاق مي‌افتد؟ يعني جهان‌بيني چگونه خود را منتقل مي‌سازد به روش مطالعه و تحقيق؟ آيا در نحوه فرضيه‌سازي؟‌ يا طراحي آزمون؟ يا مشاهده؟ يا تحليل؟ اين‌كه صرفاً جهان‌بيني وي اسلامي باشد، كافيست كه محصول توليد فكري او نيز اسلامي تلقّي گردد؟ دو. بنده روش دكتر گلشني را مطالعه نكرده‌ام. آيا روش ايشان كاربردي و عملياتي‌ست؟ يعني همان‌طور كه در فيزيك امروز عمل مي‌شود؛ مثلاً يك نمونه آزمون و يك نمونه براي مشاهده تغييرات و اين‌كه تمام متغيّرها را ثابت نگه مي‌دارند و تنها يكي را تغيير مي‌دهند تا تمامي وابستگي‌هاي متغيّرها در يك تابع قابل نمايش گردد و بعد با نوشتن نسبت‌ها و معادل‌سازي واحدها، اگر چيزي جا ماند، با تعريف يك «ثابت» جديد طرفين معادله را مساوي مي‌نمايند تا به فرمول جديدي دست يابند؟ يعني همين‌قدر قابل استفاده؟ يا مانند بسياري از حوزوي‌هاي ما، صرفاً به صورت شفاهي مي‌فرمايند كه روش لازم است و در عمل هنوز به روش تحقيق جديدي دست يافته نشده است؟ إن‌شاءالله اين اتفاق هر چه زودتر بيافتد و اين بت كه فرموديد با عنوان مشهور «ساينس» شكسته شود. موفق باشيد.

جهان بيني اسلامي در تمامي مراحل توليد علم از مشاهده و تجربه گرفته تا فرضيه سازي و آزمون و تحليل و نظريه پردازي و داوري بين نظريه ها تاثيرگذار است.
براي مثال در جهان بيني اسلامي شانس حايگاهي ندارد و اگر در جايي از طبيعت در ظاهر، شانسي بود و علت را نيافتيم، آن را حمل بر شانس نبايد كرد و در آزمايش و نظريه پردازي، دنبال عليت براي تبيين پديده مي گرديم. نمونه اش همان شانس در مكانيك كوانتومي است. ديويد بوهم فيزيكداني بود كه به عليت باور داشت و اين منجر شد تا فرماليسم ديگري براي مكانيك كوانتوم (معروف به كوانتوم بوهمي) به دست آورد كه در آن شانس جايگاهي ندارد و از تمامي آزمايش ها نيز تاكنون موفق بيرون آمده! ولي متاسفانه در جوامع علمي فيزيك به صورت مغرضانه، بسيار كم كوانتوم بوهمي پيگير و تبليغ مي شود.
همان نمونه اي از روش تحقيق علم جديد كه فرمويد كه منجر به فرمول جديد همراه با تعريف ثابت جديد مي شود. روش تحقيق دكتر گلشني نيز به نظرم همان است، ولي در جهان بيني اسلامي ما به دنبال حكمت و تدبير پديده ها هستيم و به يك فرمول قانع نمي شويم. مثلا چرايي ها را ادامه مي دهيم. چرا چنين فرمولي؟ چرا اين ثابت؟ بعد فرضيه مي دهيم و دست به تجربه و آزمايش مي زنيم و ... تا تبيين بهتري پيدا كنيم. به هر حال هرگز در يك جا متوقف نمي شويم و در تمامي مراحل، جهان بيني اسلامي را حاكم مي كنيم.
در مورد اين مورد خاص از جهان بيني يعني "ايمان به غيب" كه چگونه در آزمايش و نظريه پردازي موثر است نياز به فلسفه اي براي تبيين ارتباط جهان غيب و جهان محسوس دارد و اكنون ممكن است پاسخ روشني نداشته باشم.
البته روش دكتر گلشني يك چارچوب كلي است كه در حين حركت در اين چارچوب براي توليد علم، براي تعيين حدود و ثغور آن بحث هاي معرفت شناسي بسيار لازم است كه خودشان نيز بارها تاكيد كرده اند.
درواقع به نظرم كنكاش در علم و معرفت شناسي را با هم بايد پيش برد تا از آفتي مانند آنچه كه در مورد حوزوي هاي ما فرموديد در امان باشيم.يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۷:۵۵ صبح
پاسخ: بسيار عالي. مسأله دقيقاً همين است؛ رسيدن به يك شيوه و مدل كاربردي. و گرنه اين‌كه ما نياز به روش داريم، در اصل نيازمندي به يك روش علمي نوين، بسياري از انديشمندان هم‌نظرند. اما بنده شخصاً هر چه كنكاش كردم و از هر منبعي پرسش نمودم، هنوز نيافتم استادي را كه روش جديد ِ متفاوت را ارائه كرده باشد؛ روشي كه به دور از كليّات باشد و در عمل قابل استفاده. در فيزيك امروز غرب، تمامي عناصر روش علمي، مثلاً ديفرانسيل و انتگرال آن‌چنان دقيق با هم هماهنگ شده‌اند، كه اولي از روي نتايج عددي آزمون، مي‌تواند آهنگ تغييرات را استخراج نمايد و به صورتي انتزاعي، كلّي نموده و به معادله برساند و دومي، براي دستيابي به مقادير جديد، در تطبيق معادلات به عينيّت و واقعيّت، براي تحقق در شرايط جديد،‌ مقادير كمّي و عددي جديد بيافريند. اگر از غيب و ماوراء دست برمي‌داشتيم و آن را نديد مي‌گرفتيم، بايستي چون بسياري از دانشمندان عصرمان، به فيزيك امروز مي‌باليديم و مست دقت محاسباتي آن مي‌شديم. يادم هست دبيرستان، دبير فيزيك پرسشي متفاوت طرح كرد، تكه گلي به جرم الف كه با سرعت ب از پشت به قطاري برخورد مي‌كند كه با سرعت ج در حال حركت است، خواست تا انرژي حاصله در محل برخورد را محاسبه كنيم. پرسشي بود خارج از متن درس. فرصت داد. كلاس غرق در سكوت. دست بلند كردم و جواب را گفتم. پرسيد چگونه به جواب رسيدي؟ گفتم: با استفاده از نظريه نسبيّت انيشتين، اين‌كه چارچوب را عوض كردم و بردم داخل قطار، پس سرعت قطار صفر شد و توانستم اعداد را در معادله تبديل سرعت به انرژي جنبشي بگذارم. مست از شادي شدم وقتي رو به دانش‌آموزان كرد و گفت: فلاني يكي از فيزيك‌دان‌هاي آينده كشور است! يعني دانستن كليّات يك نظريه غربي اين‌قدر به ما ارزش و اعتبار مي‌بخشد؟! اين چالشي‌ست كه هنوز ما را رها نكرده و مانع نوآوري در ميان جوانان ما مي‌گردد. وقتي گمان مي‌كنيم تمام راه را غربي‌ها رفته‌اند و ما جز پيروي مگر كار ديگري از دست‌مان مي‌آيد؟! آمدم حوزه به گمان اين‌كه آن بخش مغفول از معادلات را بيابم، آن بخشي كه در هيچ معادله‌اي ذكر نشده...
خوشحالم از اينكه از زمان دبيرستان چنين دغدغه اي داشته ايد. شما معرفت شناسي علامه منير الدين در فيزيك را چقدر مولد و كارآمد مي دانيد؟ با توجه به پيشينه فيزيكي كه داشته ايد، شده است تا كنون در موردي از فيزيك بر مبناي اين معرفت شناسي به تفكر بپردازيد و نتيجه اي بگيريد؟يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۱:۳۶ عصر
پاسخ: استاد حسيني (ره) نگاهي كلان به نظام علمي داشته‌اند و ارتباطي مبنايي بين علوم حوزوي و علوم دانشگاهي تعريف كرده‌اند. از نگاه ايشان حوزه علميه مكلّف است تا با روش اِستناد، احكام حكومتي را از اَسناد يعني كتاب و سنت استخراج نمايد. ايشان مبادي و مباني چنين علم استنادي را تشريح نموده‌اند و به لوازمات آن پرداخته‌اند، اما به خود ِ اين علم و مسائل آن نپرداخته‌اند. محصول اين شيوه تفقه، نظامي مرتبط از احكام فقهي‌ست كه با يكديگر مرتبط و هماهنگ مي‌باشند. اين احكام فقهي براي اين‌كه قابل پياده‌سازي باشند، نيازمند معادلاتي مي‌باشند. ايشان از يك روش تحقيق و پژوهشي صحبت كرده‌اند كه سرفصل‌هاي مفصّل‌تري از روش تحقيق مرسوم در علم فيزيك و يا ساير علوم تجربي دارد. اگر چه خود ِ اين روش تحقيق را توليد نكرده‌اند، ولي روش دستيابي به آن را فهرست نموده و درباره آن سخن گفته‌اند. بحث ايشان از اين نقطه آغاز مي‌شود كه «تكامل انتظارات» اولين نقطه حركت به سوي طراحي روش تحقيق جديد است كه طي مراحلي به توسعه نظام‌هايي منجر مي‌شود: نظام حدود اوليه، نظام اصول موضوعه، نظام اصطلاحات، نظام تعريف، نظام معادله، نظام اركان، نظام ابزار و نظام آزمون. سپس بعد از تحوّل و توسعه اين نظامات سه دسته پژوهش كتابخانه‌اي، نظري و كاربردي مورد نياز است. ايشان در اين باره يك دوره مفصل بحث دارند كه به صورت جزوه نيز منتشر شده است. اما تمام اين بحث‌ها صرفاً بيان يك شيوه و روش براي توليد روش تحقيق است كه نام آن را چنين گذاشته‌اند: «توسعه كارآمدي روش تحقيق در علوم كاربردي» البته با رويكرد اسلامي. بيشتر مباحث استاد حسيني (ره) بر مباني و ريشه‌هاي تحوّل در علوم متمركز شده است. اما در بُعد معرفت‌شناسي، ايشان نظريه جديدي براي دستيابي انسان به علم تعريف كرده‌اند كه مبتني بر «تناسب» مي‌باشد. ايشان تنها راه ارتباط انسان با واقعيت را «نسبت‌ها» مي‌داند. زيرا ما راهي به ذوات و درك كنه واقعيت اشياء نداريم. ما تنها آثاري را درك مي‌نماييم كه اين آثار شبيه آن‌چه در مباني نظري كوانتوم تحت عنوان «اثر مشاهده‌گر» گفته مي‌شود، متأثر از خود بيننده هم هست و واقع را آن‌طور كه واقعاً‌ هست نشان نمي‌دهد...
ممنون از توضيحاتتون. 81 نسبت! براي تعريف يك موضوع، استاد(ره) ذهن خيلي خلاقي داشتند. انشاالله بتوانم كتاب مربوطه را تهيه كنم.
ممنون ميشم مثلا براي تعريف كميتي مثل نيرو يا جرم يا يك كميت فيزيكي ديگر چند مورد از آن 81 نسبت را نام ببريد.سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۱ عصر
پاسخ: نام بردن نسبت‌ها براي موضوعي مانند نيرو يا جرم كار دشواري‌ست. ولي من اجمالاً روش را براي شما توضيح مي‌دهم. شايد شما بتوانيد بهتر آن را به كار بگيريد. ايشان در مباحث فلسفي خود به اين نتيجه مي‌رسند كه هر جا نسبتي برقرار باشد، طرفين نسبت تنها نيستند، بلكه چيزي در بين آن‌ها واقعاً وجود دارد. مثلاً مولكول اكسيژن با دو مولكول ئيدروژن نمي‌توانند با هم تركيب شوند، مگر اين‌كه يك امر واقعي ميان آن‌ها پديد آيد به نام «نسبت بين اكسيژن و ئيدروژن». بنابراين ما در هر تركيبي با سه جزء مواجه مي‌شويم. سپس در بحث معرفت‌شناسي چون معتقد مي‌شوند كه ما فقط قادر به درك نسبت‌ها هستيم، پس هميشه با درك سه‌تايي هر موضوع مواجه مي‌شويم. ضمناً چون خود ِ علم ما نيز «علمي»ست، پس نسبت‌هايي‌ست سه‌تايي. اين مي‌شود كه براي شناخت هر موضوع، سه مرحله درك روي سه بُعد از موضوع خارجي كه هر كدام به سه جزء دروني خود تعريف مي‌شوند متمركز مي‌گردد. از اين رو هيچ موضوعي تعريف نمي‌شود مگر اين‌كه 27 موضوع مرتبط با هم در آن ديده شود. و چون هر موضوع به تنهايي سه وصف دارد تا توصيف شود، در تحليل، با سه 27 تا يعني 81 «وصف» مواجه مي‌گرديم. اوصافي كه با يكديگر با نسبت‌هاي متفاوت تركيب شده‌اند تا توانسته‌اند يك موضوع خارجي را پديد آورند. مثلاً اگر بخواهيم «جرم» را تعريف كنيم، ابتدا بايد نسبت‌هاي بيروني آن را بيابيم. يعني اين جرم لاجرم با هزاران موضوع ديگر در ارتباط است كه توانسته يك موضوع باشد. اما ما به دليل روش شناخت‌مان، صرفاً در گام اول مي‌توانيم يك نسبت را ببينيم كه شامل سه موضوع است. از اين رو به دنبال دو موضوع هم‌عرض جرم مي‌گرديم. من حدس مي‌زنم آن دو «انرژي» و «ميدان» باشند. در اين مرحله همان‌طور كه قبلاً عرض كرده بودم، ما با مشاهدات پيشيني خود، در حال ساخت يك فرضيه هستيم. بنابراين نمي‌توانيم فعلاً بگوييم قطعاً درست پيدا كرده‌ايم...
ممنون،
از طريق ايميل گمان كنم راحت تر باشه سوالاتم را از توضيحتون بپرسم چون اينجا ظرفيت هر پيام محدوده و مطالب تكه تكه مي شود. جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۷ صبح
پاسخ: بله، صحيح مي‌فرماييد، تشكر.
سلام، بحث هاي "پول در بانك" خيلي برايم مفيد بود. ممنون.سه‌شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ - ۱:۰۳ صبح
پاسخ: سلام. موفق باشيد.
تصورم اينه كه در حكومت اسلامي، رئيس جمهور مستقيما توسط رهبر بايد انتخاب بشه. همانطور كه امام علي خودش حاكم شهر هاي مختلف را انتخاب ميكرد.درسته؟ اونوقت نقش مردم در حكومت اسلامي چيه؟سه‌شنبه ۶ تير ۱۳۹۶ - ۱:۳۳ صبح
پاسخ: نخست اين‌كه در كشور ما حقيقتاً منصبي كه «رئيس جمهور» باشد وجود ندارد. اين يك اشتباه لفظي‌ست كه از زمان بازنگري در قانون اساسي باقي مانده است. چطور؟! اين‌طور كه اگر به قانون اساسي پيش از بازنگري نگاه كنيد، مشاهده مي‌فرماييد كه ما يك رئيس جمهور و يك نخست وزير داشتيم كه البته نخست وزير نيز خودش يك اشتباه لفظي بود، اشتباهي در انتخاب واژه. اساساً نخست وزير مربوط به نظام شاهنشاهي بود كه به بالاترين شخص مشاور شاه اشاره مي‌كرد. در قانون اساسي اوليه، رئيس جمهور وظيفه هماهنگي قواي سه‌گانه را بر عهده داشت و نخست وزير در حقيقت رئيس هيئت دولت بود و مسئول يكي از قواي سه‌گانه. در سال 68 كه قانون اساسي بازنگري شد، رئيس جمهور حذف شد و نخست وزير تغيير نام داد و به عنوان رئيس جمهور نامگذاري شد. چرا اين را عرض مي‌كنم؟ زيرا وظايف رئيس دولت به او اختصاص يافت و از جايگاه قبلي تنزّل يافت. در كشوري كه جمهوري‌ست، رئيس جمهور بايد فراتر از قواي سه‌گانه باشد تا بتواند آن‌ها را هماهنگ كند، ولي رئيس جمهور در قانون اساسي فعلي، جايگاهي در حدّ رئيس دولت دارد. اين اشتباه لفظي از همان سال تا كنون سبب شده كه توقّع رؤساي جمهور از آن مسئوليتي كه واقعاً دارند فراتر رود و تصوّر نمايند نسبت به سياست خارجي و ساير قوا حق تصميم‌گيري دارند و خود را ناظر تحقق قانون اساسي تصّور نمايند و هنگامي كه در عمل مي‌يافتند چنين اختياراتي ندارند، دچار آسيب‌هاي عملكردي و مداخلات غيرمتعارف در تصميمات نظام شوند. اختلافاتي كه سال‌هاست معمولاً در هر دوره‌اي ميان رئيس جمهور و ساير قوا و همچنين رهبري ديده مي‌شود از همين اشتباه ناشي مي‌گردد. مردم با انتخاب رئيس جمهور در واقع مسئول دولت و مجراي قونين مصوّب مجلس را تعيين مي‌نمايند كه نمي‌توان عنوان «رئيس جمهور» را به اين سمت اطلاق كرد. اما بحث دوم يعني حكومت اسلامي، در حال حاضر نظام ما «جمهوري اسلامي»ست كه ساختاري نيمه‌اسلامي دارد و مربوط به دوران گذار است. مشخص است وقتي ما واژه «جمهوري» را اضافه كرديم، بخشي از تأثيرات چنين اصطلاحي بر حكومت اسلامي را پذيرفته‌ايم كه «انتخابي» بودن و «رأي‌گيري» جزئي از آن است. در حكومت اسلامي مردم نقش حمايت از تصميمات حاكميت و حضور در صحنه هنگام بحران‌ها و انجام وظايف اجتماعي خود را دارند. موفق باشيد.
سلام، ايده ي بسيار جالبي بود. به بچه هاي خواهرم ياد دادم و فيلم هايي را با عروسك هايشان ساختيم. صداي خودشان هم روي فيلم گذاشتم. شور و شعفشان بسيار ديدني بود. شما از چه برنامه اي براي تهيه فيلم ها استفاده كرديد؟جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۲ صبح
پاسخ: سلام. من نرم‌افزار Power Director را استفاده كردم. ولي به نظرم با تمامي برنامه‌هاي تدوين فيلم مي‌شود اين كار را انجام داد. بسيار عالي. خوشحال شدم از مطلبي كه فرموديد. در پناه حق.
سلام
حديثي را در پرهيز از قرض گرفتن خواندم. دليلش چيه؟ و آيا شامل وام هايي مثل ازدواج و مسكن از بانك هم ميشه؟


قالَ رَسُولُ اللّهِ صلي الله عليه و آله: اِيّاكُمْ وَ الدَّيْنَ؛ فَاِنَّهُ شَيْنُ الدِّينِ.[20]
پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: از قرض گرفتن پرهيز نمائيد، كه باعث ننگ در دين است.پنج‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶ - ۸:۱۰ صبح
پاسخ: سلام. گمان كنم اين توضيح كافي باشد كه در سايت ويكي‌فقه نوشته شده: توجه به اين نكته مهم است كه اسلام، مسلمانان را از اين كه در حال بي نيازي، تن به قرض دهند تا وسعت بيشتري در زندگي پيدا كنند، بر حذر داشته و آن را مكروه مي‌شمارد، چنانچه در روايتي پيامبر اكرم ص فرمود:از كفر و بدهي به خدا پناه مي‌برم، گفته شد اي رسول خدا ص آيا بدهي را در كنار كفر قرار مي‌دهي؟ فرمود: بلي. قرض گرفتن در صورت بي‌نيازي مكروه است و در صورت احتياج، كراهت آن كاهش مي‌يابد و هر چه ميزان نياز كمتر باشد به همان نسبت كراهت شدت مي‌گيرد. گاهي گرفتن قرض واجب مي‌شود، مثل آن جا كه امر واجبي بسته به گرفتن آن باشد، مانند حفظ جان، آبرو و نفقه زن و فرزند. كسي كه قادر به پرداخت قرض نيست و اميد به توانايي ندارد، قرض نگيرد، مگر به هنگام ضرورت و تنگنا و يا اين كه قرض دهنده از حال وي مطلع باشد. موفق باشيد.
سلام و خدا قوت،
بهتر بود كه معلمشون از بچه ها مي خواست تا خودشان در حياط مدرسه به صورت گروهي و زير نظر معلم، ساعت آفتابي درست كنند نه اين كه تكليف دهد كه ببرند خانه تا والدين برايشون درست كنند:).
البته صرف نظر از شما كه مستقل از مهارت مربوطه، در ساخت آن به فرزندتون آموزش هم مي دهيد، در مورد بقيه ي والدين صادق نيست.جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۴:۵۱ عصر
پاسخ: سلام. احسنت. دقيقاً همين است. مگر قرار نيست در مدرسه آموزش ببينند؟! اين معلم‌ها كارهاي سخت را براي خانه مي‌گذارند، تا پدر و مادر بر عهده بگيرند. از اين بدتر هم هست، بعضي معلّم‌ها بخش بنويسيم يا تمرين‌هاي رياضي را تكليف مي‌كنند در خانه انجام دهند، بچه هم كه ياد نگرفته، عملاً بايد در خانه ياد بگيرد. چرا كه اساساً كتاب‌هاي كنوني طوري طراحي شده‌اند كه ضمن حل تمرين فرابگيرند. اول كتاب نوشته كه همه اين كارها مربوط به مدرسه است. اصلاً براي خانه مشق نگذاشته طراح كتاب. ولي... بالاخره وضعيت آموزشي مناسب نيست در مدارس و اين خوب نيست. تشكر.
ممنون از دسته بندي خيلي خوبتون. مي شود سير تاريخي را به خوبي ديد.
از اين دسته بندي و مقايسه ي آنها نتيجه ي خاصي هم گرفته ايد؟


سه‌شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۰۹ صبح
پاسخ: نتيجه علمي خاصّي خير،‌ فقط براي يافتن يك ديد و نگاه شخصي. تشكر. در پناه حق.

سلام عليكم، نظرتون راجع به حديث زير چيست؟

امام صادق مي فرمايد: به زودي شهر كوفه از مؤمنان تهي مي گردد و علم از آنجا رخت برمي بندد و چون ماري كه در گوشه اي چنبره زده است محدود مي گردد و آنگاه علم در شهري كه به آن قم مي گويند آشكار مي شود و اين شهر پايگاه علم و فضل مي گردد به گونه اي كه روي زمين هيچ مستضعف (فكري) نمي ماند كه از دين آگاهي نداشته باشد - حتي زنان پرده نشين - و اين زمان در نزديكي ظهور قائم ما خواهد بود.
خداوند، قم و مردمش را جانشينان حضرت حجت قرار مي دهد و اگر چنين نبود زمين اهلش را فرو مي برد و حجتي بر زمين نمي ماند. علم از شهر قم به شرق و غرب جهان سرازير مي شود و بر جهانيان تمام مي گردد به گونه اي كه هيچ شخصي نمي ماند كه دين و علم به او نرسيده باشد آنگاه حضرت قائم ظهور مي كند و عذاب الهي بر كافران به دست آن حضرت فرو مي آيد؛ زيرا خداوند از بندگان انتقام نمي گيرد مگر هنگامي كه حجت بر آنان تمام شده باشد.

پنج‌شنبه ۵ مهر ۱۳۹۷ - ۱۲:۲۷ عصر
پاسخ: سلام. عين اين روايت را در جلد 57 بحارالانوار يافتم. ولي در كتب اربعه حديثي كه محل توجّه و اعتماد علماي شيعه است نيافتم. مي‌دانيد كه بحار يك موسوعه حديثي گسترده است و علامه مجلسي هر چه حديث يافته جمع كرده؛ فارغ از صحّت يا عدم صحّت. پس ما براي پذيرفتن روايت ناگزير فقط مي‌توانيم به شناخت راويان آن اعتماد كنيم. چهار نفر در سلسله سند اين روايت ذكر شده‌اند: محمد بن قتيبه همداني، حسن بن علي كشمارجاني، علي بن نعمان، ابي اكراد علي بن ميمون صائغ. دو نفر آخري مورد وثوق علماي شيعه هستند و مشهور مي‌باشند. اما دو نفري كه در ابتداي سند قرار گرفته‌اند، من نام آن‌ها را در منابعي كه داشتم نيافتم. مانند اين مي‌ماند كه بگويم: «محمد كريمي از بچه‌هاي شيراز مي‌گفت كه آقاي حائري شيرازي گفته از امام خميني شنيدم كه...» خب ما آقاي حائري شيرازي را مي‌شناسيم، اما محمد كريمي را كه نمي‌شناسيم. آيا مي‌توانيم بگوييم اين حرف را واقعاً امام خميني فرموده‌اند؟! متن روايت اين است: «ثُمَّ قَالَ وَ رُوِيَ بِأَسَانِيدَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ ذُكِرَ كُوفَةُ وَ قَالَ سَتَخْلُو كُوفَةُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ يأزر [يَأْرِزُ] عَنْهَا الْعِلْمُ كَمَا تأزر [تَأْرِزُ] الْحَيَّةُ فِي جُحْرِهَا ثُمَّ يَظْهَرُ الْعِلْمُ بِبَلْدَةٍ يُقَالُ لَهَا قُمُّ وَ تَصِيرُ مَعْدِناً لِلْعِلْمِ وَ الْفَضْلِ حَتَّى لَا يَبْقَى فِي الْأَرْضِ مُسْتَضْعَفٌ فِي الدِّينِ حَتَّى الْمُخَدَّرَاتُ فِي الْحِجَالِ وَ ذَلِكَ عِنْدَ قُرْبِ ظُهُورِ قَائِمِنَا فَيَجْعَلُ اللَّهُ قُمَّ وَ أَهْلَهُ قَائِمِينَ مَقَامَ الْحُجَّةِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا وَ لَمْ يَبْقَ فِي الْأَرْضِ حُجَّةٌ فَيُفِيضُ الْعِلْمُ مِنْهُ إِلَى سَائِرِ الْبِلَادِ فِي الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فَيَتِمُّ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ حَتَّى لَا يَبْقَى أَحَدٌ عَلَى الْأَرْضِ لَمْ يَبْلُغْ إِلَيْهِ الدِّينُ وَ الْعِلْمُ ثُمَّ يَظْهَرُ الْقَائِمُ ع وَ يَسِيرُ سَبَباً لِنَقِمَةِ اللَّهِ وَ سَخَطِهِ عَلَى الْعِبَادِ لِأَنَّ اللَّهَ لَا يَنْتَقِمُ مِنَ الْعِبَادِ إِلَّا بَعْدَ إِنْكَارِهِمْ حُجَّةً.»
ممنون از وقتي كه گذاشتيد.
ولي حداقل اين استدلال از آن متن كه " خداوند از بندگان انتقام نمي گيرد مگر هنگامي كه حجت بر آنان تمام شده باشد." به نظر درست مي رسد. زيرا از روايات آنطور كه متوجه شده ام، زماني كه حضرت ظهور مي كنند پس از جمع شدن يارانش، مستقيم به جنگ مي پردازند. بنابرين قبل از ظهور حضرت،بايد براي همه ي مردم زمين اتمام حجت شده باشد.
در زمان پيامبر و امام علي، مردم نمونه اي بي نظير و البته متناسب با آن شرايط زماني، از اقتصاد و مديريت و حقوق اسلامي را به چشم مي ديدند و واقعا حجت برايشان تمام شده بود. ولي اكنون چطور؟
گمان مي كنم تا زماني كه نمونه ي عملي(ولو حداقلي) از اقتصاد اسلامي، حقوق اسلامي، مديريت اسلامي و ... در كشورمان پياده نشود، براي مردم دنيا حجت تمام نخواهد شد. حجتي كه دال بر برتري دين و علوم ديني بر ساينس است.
نظر شما چيست؟جمعه ۶ مهر ۱۳۹۷ - ۹:۱۴ صبح
پاسخ: سلام. روزي كه مردم با اسب جابه‌جا مي‌شدند، اگر به آن‌ها مي‌گفتيم: روزي مايعي را درون وسيله‌اي آهني مي‌ريزند و به حركت در مي‌آيد، نه باور مي‌كردند و نه مي‌توانستند تصوّر درستي از آن داشته باشند. وضعيت ظهور اين‌چنين حالتي‌ست. آينده معمولاً چنين است. ما اطلاعات اندكي از آن داريم و اگر بر اساس آن بخواهيم شرايط ظهور را پيش‌بيني كنيم، بيشتر خطا كرده‌ايم. ما مسئول امروز هستيم. حضرت امير (ع) اين‌طور توصيه فرموده‌اند. گذشته از دست رفته، آينده نيز نيامده، ما ميان دو عدم قرار گرفته‌ايم، بايد به تكليف امروز خود عمل نماييم و خود را درگير مباحثي نكنيم كه فايده نمي‌رسانند. حجّت تمام كردن وظيفه پروردگار است و او خود بهتر مي‌داند چه كند. مديريت دنيا در عصر ظهور نيز وظيفه حضرت ولي عصر (عج). آن‌چه وظيفه ماست اين‌كه امروز در مقابل دشمن خداوند بايستيم و براي گسترش اسلام تلاش كنيم. دشمن اسلام «ربا» است، «استكبار» است، نظام اقتصادي ناسالم است كه پرچمدار آن در عصر حاضر آمريكا شده. بايد مردم را به مدارا و آرامش دعوت كنيم و يادشان دهيم به كساني رأي دهند كه دنياپرست نباشند و جلوي اقتصاد سرمايه‌داري بايستند. مورّخين مي‌گويند اميركبير در سه سال اقتصاد ورشكسته قاجار را سامان داد. مردم اگر ياد بگيرند و درست تصميم بگيرند، به سرعت كشور مي‌تواند آباد شود. در پناه خدا.
سلام، آيا از اين حديث زير مي توان نتيجه گرفت كه بشر تا زمان ظهور قادر به توليد علم جديدي اضافه بر آنچه رسولان الهي آورده اند نخواهد بود؟ و تنها بعد از ظهور حضرت قائم به بقيه علوم آگاه مي شود.
علم، بيست و هفت حرف است. همه آنچه تا به امروز رسولان الهي آورده اند، تنها دو حرف است و مردم بيش از اين دو حرف نمي دانند. هر گاه قائم ـ عج الله تعالي فرجه الشريف ـ قيام كند، بيست و پنج حرف ديگر را به اضافه آن دو حرف ارائه و در ميان مردم اشاعه و آموزش مي دهد.جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۱ صبح
پاسخ: سلام. منظور از «علم» در اين حديث روشن و واضح نيست. با توجه به اين‌كه در پاره‌اي از احاديث منظور از علم، فقط علم حقيقي‌ست، نه فيزيك و شيمي و رياضي، به نظر مي‌رسد نشود با قطعيت آن نتيجه‌اي كه شما فرموديد را گرفت. مراد از علم مي‌تواند آگاهي از احكام الهي باشد، يا مصالح و مفاسد بشريّت. در هر صورت ما با چشمان خود مي‌بينيم كه بشر توانسته به دانش‌هايي دست پيدا كند كه در تعاليم انبياء عظام الهي نبوده است. معمولاً در زبان دين، به اين دانش‌هاي مادّي بشري «علم» گفته نمي‌شود. با توجه به اين‌كه تعريف علم در نزد بزرگان ما نوري‌ست كه خداوند بر قلب انسان فرو مي‌فرستد (العلم نورٌ يقذفه الله في قلب من يشاء)، فناوري‌هاي امروز از اين تعريف خارج مي‌گردند. در پناه خدا.
حسين رشيدي در كتاب حريم عفاف نوشته است:" در اين عصر و زمان بر مردان صاحب غيرت لازم است كه نهايت سعي را در محافظت اهل و حرم خود نمايند و ايشان را از بيرون رفتن از خانه ممانعت نمايند، مگر شرعاً واجب شده باشد، مانند سفر حج واجب يا رفتن به خانه عالم خدا ترس به جهت اخذ مسائل واجبه، هر گاه مردان خود متمكن از اخذ مسائل رساندن به آنها نباشند و قبول نكنند كه مردان خود بروند و بپرسند. بلكه اگر فرض شود كه يقين حاصل شود به اينكه رفتنشان به يكي از مواضعي كه شرعاً راجح است چون زيارت ائمه (عليهم السلام) يا مجمع تعزيه زنان يا امثال اينها كه از مفاسد خالي است، ظاهر آن است كه اذن دادنشان جايز باشد، همچنان كه رفتن زنان عجوزه به امثال اين مواضع ضرري ندارد" جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱:۱۴ صبح
پاسخ: بزرگان در اين زمينه بسيار سخن گفته‌اند و كتاب‌هاي زيادي موجود است. مي‌شود مراجعه كرد. شهيد مطهري و همين‌طور آقاي جوادي آملي هم در اين موضوع كتاب دارند.
سلام، امروز وقت زيادي گذاشتم براي مطالعه ي احاديث مربوط به حضور زن در اجتماع.
با توجه به فرمايش حضرت فاطمه(س) كه
" خَيْرُ لِلْنِّساءِ اَنْ لا يَرَيْنَ الرِّجالَ وَ لا يَراهُنَّ الرِّجالُ؛
چه نيكو است براي زنان كه مردان [نامحرم ]را نبينند و مردان [نامحرم‌] هم آنان را نبينند."

و نيز از امام علي(ع) كه به مردان در مورد همسرانشان مي فرمايند :"... بير ون رفتنشان بدتر از اين نيست كه شخص نامطمئن را بر آن‌ها وارد كنى. واگر توانستى كارى كنى كه غير تو را نشناسند" و نيز احاديث مبني بر فضيلت نماز زن در خانه نسبت به مسجد.
خصوصا در شرايط و زمانه ي امروز از اين احاديث آيا مي توان نتيجه گرفت كه همسر خود را تشويق كنيم كه جز در ضرورت شرعي به بيرون خانه نرود؟جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱:۱۴ صبح
پاسخ: سلام. بيشتر اوقات، آرمان‌ها با واقعيت‌ها بسيار فاصله دارند. فرض بفرماييد كه قرار باشد چنين اقدامي نماييم، آيا زن‌هاي جامعه ما مي‌پذيرند؟! شوهري به همسر خود چنين بگويد، چه نتيجه‌اي در پي خواهد داشت؟!
ممنون، بله حق با شماست. كسي نمي پذيرد. ولي حداقل اگر خودمان به چنين آرماني اعتقاد داشته باشيم، سعي مي كنيم تا در مسير چنين آرماني حركت كنيم. مثلا همسر خود را بيشتر به كارهاي خانه تشويق مي كنيم. حركتي به تدريج و رو به جلو براي نزديك شدن به آرمان مورد نظر.شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱:۱۶ عصر
پاسخ: احسنت. همين است. آرمان‌ها را بايد شناخت و براي رسيدن به آن تلاش كرد. تفكر غرب به شدت در تلاش است زن‌ها را از خانه و خانه‌داري بيزار نمايد. همين ديروز مقاله‌اي را خواندم جايي، خانمي در نقد فيلم‌هاي سينمايي، از نقش‌هاي خانه‌داري زن‌ها بد مي‌گفت. پيوسته خانه‌داري و بچه‌داري و شوهرداري را كاري پست جلوه مي‌دهند. عبارت وي را ببينيد: «چهره اي كه سينما از زن ايراني ارائه كرد، در بهترين شكل، مهر تاييد بود بر تفكر متحجر و تعصب آميزي كه تنها يك چهره و يك نقش رستگار براي زنان مي شناخت: شهروندي درجه 2 كه مهم ترين وظيفه اش باز توليد نيروي انساني و انجام خدمات خانگي و زيستن در حصار بسته خانه است.» (شهلا لاهيجي، روزنامه ايران، 1396/12/21) دقت مي‌كنيد چطور تربيت نيروي انساني كه هدف از بعثت انبياء بوده است را كاري پست و درجه دو جلوه مي‌دهند!!! با اين‌كار است كه زنان جامعه را به كار در بيرون تشويق مي‌كنند. توضيح دادن واقعيات و تشريح وظايف مهم زنان در جامعه كار بسيار درستي‌ست. اگر چه قدرت رسانه از قدرت شوهر معمولاً بيشتر است! ديده‌ام كه عرض مي‌كنم! (من خودم موفق نشدم زن سابقم را توجيه كنم تا به ارزش پرورش فرزند پي ببرد. همين است كه 9 سال پيش به هوس كار در جامعه رفت و وظيفه ارزشمند تربيت فرزند بر عهده خودم افتاد كه البته از اين بابت خوشحال و راضي‌ام و خدا را شكر مي‌كنم :) در پناه خدا.
سلام ممنون از مباحث بورس كه اين قدر دقيق و خوب توضيح داده ايد. نظرتان در مورد بيمه چيست؟ آيا در چارچوب اسلامي مي توان آن را جاي داد؟يكشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۸ - ۹:۳۷ صبح
پاسخ: سلام. بيمه بحث پيچيده‌تري دارد. بسياري از بزرگان فقها با ترسيم آن در شكل‌هاي رايج معاملات اسلامي آن را جايز دانسته‌اند. از همه مهم‌تر اين‌كه ظاهر آن مي‌تواند شبيه يك مصالحه باشد. اما، من يك مثال خدمت شما عرض مي‌كنم. با دقت در اين مثال شايد حكم بيمه راحت‌تر فهميده شود: من به شما يك ميليون‌تومان مي‌دهم تا اجازه پيدا كنم يك تاس را بچرخانم. اگر تاس روي عدد 6 قرار گرفت، شما به من ده ميليون‌تومان مي‌دهيد و گرنه هيچ! به نظر شما اين چه نوع حكمي دارد؟! اين كاري است كه هر روز در كازينوها و قمارخانه‌هاي دنيا اتفاق مي‌افتد. بله، اين دقيقاً همان قمار است. تمام كساني كه در اين قمار شركت مي‌كنند، غير از يك نفر كه برنده مي‌شود، بازنده هستند. آن نفر برنده هم معلوم نيست كيست و به صورت تصادفي انتخاب مي‌شود. اما، يك نفر هميشه پيروز خارج مي‌گردد؛ بله، صاحب قمارخانه! او از صد نفر نفري يك ميليون گرفته، پس صدميليون دارد،‌ حالا ده ميليون را كه جايزه مي‌دهد، 90 ميليون مي‌ماند براي خودش. حتي ترامپ هم كازينو تأسيس كرده و صاحب قمارخانه بوده كه اين ثروت را به دست آورده. بيمه را اگر ساده كنيم، خيلي شبيه به همين مثال است،‌ نيست؟! همه ما سالانه مبلغي را براي بيمه شخص ثالث خودرو پرداخت مي‌كنيم، پول همه ما از دست مي‌رود. ولي چند نفري كه تصادف مي‌كنند، انگار كه تاس انداخته و نام‌شان تصادفي انتخاب شده باشد، مبلغي را دريافت مي‌كنند. بسيار بيشتر از آن‌هم براي شركت بيمه باقي مي‌ماند. فرق قمار با بيمه اين است كه بيمه از «ترس» و «بيم» مردم نان مي‌خورد، ولي قمار از «حرص» مردم. يعني آن‌چه مردم را تحريك به بيمه مي‌كند، بخشي كه اجبار قانون است و بخش معظمي هم ترس مردم، يعني اين‌كه «اگر در بحران، خدا و فاميل و دوستان به داد ما نرسند چه كنيم؟! پس سراغ بيمه برويم كه مطمئن‌تر از سه تاي قبلي است!» موفق باشيد.
نكته ي جالبي بود: تشابه آن با قمار.
ولي اگر اينگونه نگاه كنيم كه مثلا چند نفر پولي را وسط مي گذارند كه اگر روزي يكي از آن ها نيازمند به پول شد، از پول بقيه هم بردارد. اينكه مشكلي ندارد؟! تازه كمك به همنوع است و داراي ثواب اخروي!
منتها از ابتدا مشروط مي كنند كه تنها اگر بخاطر تصادف يا مثلا آتش سوزي يا زلزله نيازمند پول شدند، از اين پول استفاده نمايند.
اين شبيه قمار هم نيست! درست متوجه شدم؟سه‌شنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ - ۴:۴۳ عصر
پاسخ: اين‌كه مي‌فرماييد مشكلي ندارد، آيا دليل خاصي داريد يا صرفاً از منظر عقل خود بيان مي‌فرماييد؟ ما براي استخراج احكام شرعي دو منبع قرآن و روايات را مي‌پذيريم. عقل نمي‌تواند به عنوان منبع براي تشريع احكام باشد. ممكن است چيزي را عقل ما بپذيرد، ولي نتوانيم آن را به خداوند نسبت دهيم. اين‌طور اگر نگاه كنيم، خود قمار هم با عقل ما ناسازگار نيست. عقل مي‌پذيرد وقتي چند نفر با ميل خود پولي را وسط مي‌گذارند تا بر اساس تصادف به يك نفر برسد، اشكالي ندارد. زيرا با رضايت خود پول را وسط گذاشته‌اند ديگر. اما بر فرض مذكور شما، اولاً مازاد مصرف پول همچنان در صندوق باقي مي‌ماند، ثانياً پولي به فردي غير از افراد مشاركت كننده نمي‌رسد. اما بيمه‌ها، هر سال يا هر ماه از افراد پول مي‌گيرند و حتي اگر مصرف هم نشود، يعني فردي از ميان آن‌ها نياز پيدا نكند، همچنان پول دريافت مي‌شود. يعني صندوق هر سال خالي مي‌شود. اين طور نيست كه يك بار پول بدهيد و تا وقتي اين پول مصرف نشده، هر شخصي آسيب ديد به او داده شود. بلكه امكان مصرف زمان‌دار است. ثانياً هر چقدر از پول كه مصرف نشد به شركت بيمه مي‌رسد و ملك شركت مي‌گردد. پس آن‌چه شما مي‌فرماييد در شركت‌هاي بيمه اتفاق نمي‌افتد. شايد يك خانواده يا يك مسجد در يك محله يك صندوق راه بياندازد و به نحوي كه فرموديد عمل كند، ولي شركت‌هاي بيمه اين‌طور رفتار نمي‌كنند. معاملات در اسلام تابع نظر شارع يعني خداوند هستند. يعني تا دليل نداشته باشيم كه تأييد شده‌اند ملكيت توسط آن‌ها منتقل نمي‌شود. در پناه خدا.
سلام عليكم،
در مورد بيمه به منظور اقناع بيشتر، در سايتها جستجو كردم. به سايت جالب http://e-zakat.ir برخوردم. مطالب زيادي در زمينه ي اقتصاد اسلامي دارد. با استناد به آيات و روايات در مورد بانك و بيمه و ماليات و زكات و خمس و .... بحث كرده است. بيمه را فاجعه ي خاموش نامبرده است. ماليات را نيز غير شرعي مي داند.
اسمي از نويسنده ي بسياري از مطالب آن نبرده است. به همين خاطر خواستم از شما بپرسم كه مطالب آن چقدر اعتبار دارد؟

پنج‌شنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۸ - ۵:۵۸ عصر
پاسخ: سلام. ممنون از معرفي اين سايت. تعدادي از مطالب آن را خواندم. به نظرم جالب و قابل تأمل آمدند. فقط بهتر نام نويسندگان و توليدكنندگان را هم ذكر مي‌كردند تا معلوم مي‌شد زحمات چه دوستاني‌ست. بررسي اعتبار هر مطلب كه تحقيقي مستقل مي‌خواهد. ولي چند مطلبي را كه ديدم قابل اعتماد به نظرم رسيد. يعني مطلب خلافي در آن‌ها مشاهده نكردم. موفق باشيد و در پناه خدا.
ممنون از وقتي كه گذاشتيد.پنج‌شنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۶ عصر
پاسخ: خواهش مي‌كنم. از لطف شما به وبلاگ حقير سپاسگزارم.
سلام، خيلي خوب مي شد اگر اين مباحث اقتصاديتان را در يك همايش اقتصادي ارائه مي كرديد.جمعه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۰:۴۹ صبح
پاسخ: سلام. خاطره‌اي در ذهن دارم درباره مرحوم آيت‌الله حائري شيرازي. شخصي نقل مي‌كرد كه ايشان در جلسه‌اي بودند با برخي از بزرگان حوزه و درباره مسائل اقتصادي نظرياتي را طرح كردند. يكي از بزرگان به ايشان فرمود: من و شما كه اقتصاددان نيستيم تا دخالت كنيم. آقاي حائري برآشفته مي‌شوند و بلند شده عبا و عمامه را بر مي‌دارند و با تهديد مي‌گويند: اگر چنين است مي‌روم دانشگاه مدرك اقتصاد مي‌گيرم تا حرفم را گوش كنيد! البته ايشان اين كار را نكردند و نظريات اقتصادي خود را در چند كتابچه كوچك درباره پول و بانك طرح كردند. مسأله ما امروز اين است؛ انحصار. اساساً زيربناي عصر مدرن انحصار است. من اگر در همايش اقتصادي هم بخواهم شركت كنم، بايد مباحث فقهي اقتصاد را طرح كنم و توقع برگزاركنندگان اين خواهد بود كه آيات و روايات را تجميع نمايم. اگر بخواهم از درون اقتصاد صحبت كنم، بلافاصله با اين پرسش مواجه مي‌گردم: شما تحصيلات دانشگاهي در اقتصاد داريد؟! حالا چه بايد كرد؟ دو پاسخ براي چنين شرايطي يافته‌ام؛ يكي اين‌كه چنين افرادي شش هفت سال وقت بگذارند و بروند دانشگاه و از صفر تا صد را طيّ كنند. راه دوم اين‌كه مانند آقاي حسن عباسي و آقاي رحيم‌پور ازغدي از طريق رسانه‌هاي عمومي طرح دعوي كرده و نظام علمي كشور را به چالش بكشند. راه نخست زمان زيادي مي‌طلبد. راه دوم هم ثمره علمي ندارد و فقط مردم را ناراحت مي‌كند و عملاً تأثيري در نظام اجرايي كشور نمي‌گذارد. مشغول جستجوي راه حل سومي هستم. اگر شما يافتيد اطلاع دهيد لطفاً. سپاسگزارم.
اگر يك استاد يا دانشجوي دكتراي اقتصاد منصف را بيابيد و مباحث را برايش مطرح كنيد.... چطوره؟
بعد از آنكه پشتوانه اي پيدا كرديد، كم كم گسترش دهيد.

به هر حال افرادي منصف در نظام دانشگاهي وجود دارند كه به حرف نگاه مي كنند نه مدركجمعه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۳:۳۴ عصر
پاسخ: نمي‌شناسم. چطور مي‌توان يك استاد دانشگاه منصف يافت؟ يكي از مشكلات اين است كه با راه و چاه اين قبيل ارتباطات علمي آشنا نيستم. :(

عالي بود :)خدا حفظش كند.دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۷ - ۶:۱۷ صبح
پاسخ: سپاس. د:

سلام،خدا شما را خير دهد از اينكه اين جزوات را منتشر كرديد.پنج‌شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸ - ۶:۲۰ صبح
پاسخ: سلام عليكم. اميدوارم مفيد باشد. در پناه خدا.
سلام عليكم، سوالي خدمتتان داشتم. براي بنده واضح است كه اگر كسي به معاد باور نداشته باشد در زندگي و رفتارش بسيار تاثير گذار خواهد بود. ولي در مورد مهدويت، اگر كسي باور به وجود حضرت مهدي در حال غييت داشته باشد با كسي كه دين دار باشد ولي به مهدويت اعتقاد نداشته باشد، در عمل چه فرقي در زندگيشان خواهد بود. مثلا اين كه" لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني،" چرا از دين گمراه مي شود؟
آيا ما مهدويت را درست نشناخته ايم؟ كه در زندگيمان جايگاهي ندارد





دوشنبه ۴ شهريور ۱۳۹۸ - ۵:۵۴ عصر
پاسخ: سلام. چند پرسش: آيا ما نماز جماعت را نشناخته‌ايم كه در زندگي‌مان كمتر مورد توجه است؟ آيا نسبت به حرمت غيبت اطلاع اندكي داريم، يا خُلف وعده، يا اسراف و تبذير، يا فخرفروشي كه در زندگي‌مان زياد شده است؟ پرسش‌هايي هستند كه پاسخ را درون خود دارند. توضيح اضافه هم نيازي ندارند. قطعاً انسان هر چقدر معرفت و شناخت كمتري داشته باشد از حقايق، نسبت به آن‌ها سهل‌انگارتر و بي‌توجه‌تر است. اما همه مطلب اين نيست. گاهي شناخت هم هست، ولي «هواي نفس» مانع مي‌شود. زندگي امروز ما به‌گونه‌اي‌ست كه دين در آن كمرنگ است. اصلاً اگر پررنگ شود، زندگي برايمان زهرمار مي‌شود. چرا؟! زيرا وقتي ساختار جامعه در حال ترويج فساد است، بي‌ديني، دين‌داري معلوم است كه آتش كف دست مي‌شود. تصور بفرماييد وقتي تمام خودروها روي خطوط مي‌رانند و مارپيچ، چقدر رانندگي ِ قانونمند دشوار مي‌گردد، اصلاً عذاب‌آور! حالا همين آدم اگر برود در شهري كه همه خوب مي‌رانند، چقدر راحت رانندگي مي‌كند و با رضايت. امروز زندگي اين طور است. مردم در حال تلاش براي دريدن يك‌ديگر هستند تا پول بيشتري گير بياورند. وقتي مي‌خرند چانه مي‌زنند كه ارزان‌تر. وقتي مي‌فروشند تا مي‌توانند گران مي‌كنند. همان آدم در خريد و فروش متفاوت عمل مي‌كند. اين نشانه حرص است و طمع. حرص را مردم از فرادست فرا مي‌گيرند، نخبگان و مسئولين و فاصله‌طبقاتي آن‌ها را مجبور مي‌كند. در جامعه‌اي كه همه حرص به دنيا دارند، حريص نباشي زندگي برايت دشوار مي‌شود. اين‌جاست كه هواي نفس مي‌آيد و مي‌گويد: «تو معرفت و شناخت داري، ولي اگر به شناخت خود عمل كني، گرسنه مي‌ماني، پس مثل ديگران عمل كن تا زنده بماني!». اول شناخت است، دوم اراده بر عمل مطابق شناخت. ياعلي
ممنون، اگرچه توضيحتون برايم مفيد بود ولي بنده از جنبه ي ديگري سوال داشتم. فرض كنيد كه مي خواهيم زندگي دو فرد را مقايسه كنيم. فرد اول واقعا متدين است و به وجود امام زمان در حال غيبت اعتقاد راسخ دارد و بر اين اعتقاد عمل هم مي كند. فرد دوم نيز واقعا متدين است و دوازده امام را قبول دارد ولي مي گويد امام دوازدهم در همان دوران به شهادت رسيده است. يا مي گويد كه از نسل امام يازدهم هنوز امام دوازدهم متولد نشده است.
اين دو فرد در زندگي كردن چه تفاوتي با هم دارند؟ دستورات و احكام فردي كه در هر دو يكسان است. يعني هر دو نماز و روزه و زكات و ... را به جا مي آورند. در دستورات اجتماعي هم كه هر دو موظف به رعايت قوانين جامعه ي اسلامي هستند.
پس چه تفاوتي در زندگي اين دو فرد وجود خواهد داشت كه طبق " لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني" ، اين تفاوت به قدري مهم است كه اين فرد از دينش گمراه مي شود؟
در مورد معاد بين دو فردي كه اولي باور به معاد دارد و عمل مي كند با دومي كه باور به معاد ندارد، تفاوت واضح است. مثلا فرد اول حق ديگران را ضايع نمي كند ولي فرد دوم چون باوري به معاد ندارد رعايت حقوق ديگران را بي اهميت مي شمارد. بنابرين در عمل بين معاد باوري و عدم باور به معاد تفاوت زيادي وجود دارد. حال سوال بنده در مورد مهدويت و باور به وجود امام زمان است كه در عمل چه تفاوتي بين شخصي كه به آن باور دارد و عمل مي كند با شخصي كه باور ندارد وجود دارد؟

دوشنبه ۴ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۱:۲۵ عصر
پاسخ: دستورات اجتماعي را ما گاهي خيلي ساده در نظر مي‌گيرم؛ جلوي خانه ديگران آشغال نريزد، از چراغ قرمز عبور نكند، دزدي نكند و رشوه نگيرد... خلاصه حق ديگران را ضايع نسازد. ولي، آيا تمام دستورات اجتماعي يك مسلمان همين است؟! «امامت» اصلاً براي چيست؟ براي همين‌ها؟ يا مسأله اساساً چيز ديگري‌ست؟ خداوند ما را خلق كرد تا انسان‌هاي خوبي باشيم؟ يا، تا دنيا را جاي بهتري براي زندگي كنيم؟ مگر قرار است ما تا ابد در اين دنيا زندگي كنيم؟ خداوند «امامت» را گذاشته تا جلوي «شيطنت» ابليس را بگيرد. مسأله اين است. از روز نخست، ابليسي بود و آدمي. داستان از آن‌جا آغاز شد. وقتي ابليس وعده كرد تا همه را فريب دهد. مگر كساني كه گليم خودشان را بيرون كشيده و اخلاص داشته باشند. اما آيا همين كافي‌ست؟ اين‌كه هر كسي گليم خود را از آب بيرون بكشد؟ امام خميني(ره) اگر قيام كرد چون به اين اكتفا نكرد. ديگران كردند. همين بود كه ساكت ماندند. قيام نكردند و جلوي تدليس ابليس نايستادند. كسي كه به مهدويت اعتقاد دارد، اهل قيام مي‌شود. او معتقد است كه كسي منتظر است. امامي پشت پرده غيبت. جامعه قرار است ساخته شود. دنيا مهم نيست. دنيا فاني‌ست. دنيا به زلزالي در روز واقعه نابود مي‌شود. با همه تكنولوژي‌هايش. هيچ گوشي موبايل هوشمندي هم باقي نخواهد ماند. و نه تانك و هواپيما و ماهواره‌اي. قيامت نزديك است. مسأله اين نيست. مسأله درگيري دائم با كفر است. خداوند اين را خواسته‌ است. امامت را هم براي همين. آن‌كه امام را شهيد مي‌داند، يا آن‌كه او را هنوز متولد نشده، انتظار ندارد. مي‌نشيند تا خبري برسد. اما كسي كه هر روز، چشم‌هايش را وقتي باز مي‌كند، صبح كه بيدار مي‌شود، دغدغه جامعه بشري را دارد، تا آن‌كه هر روز منتظر است، فرصت قيام را پيدا كند، او طور ديگري زندگي مي‌كند. وقتي بداني امام (عج) زنده است، در ميان ما راه مي‌رود، طبق روايات، ما را مي‌بيند و ما او را مي‌بينيم، ولي نمي‌شناسيم، درد متفاوتي وجودش را فرا مي‌گيرد. هر روز درد امام را درك مي‌كند. امامي كه حيّ است. امامي كه هر روز به تو مي‌نگرد و هر هفته گزارش اعمالت را ملاحظه مي‌كند. كه چه بشود؟ كه ببيند آيا تلاشي كرده‌اي تا بازگشت او را تسريع كند؟ تسهيل نمايد؟ از مهدويت قيام در مي‌آيد و از عدم آن قعود. تلقّي حقير اين است.
ممنون، نكات روشن كننده اي فرموديد. بنابرين منتظر واقعي كسي است كه اهل قيام باشد.
طبق فرمايش شما بنده اين نتيجه مي گيرم: از آنجا كه طبق حديث اگر حجت را نشناسيم گمراه مي شويم. معرفت واقعي به حجت يعني قيام كردن براي آماده سازي ظهور.
دقت بفرمائيد ما هر روز در نماز مي گوييم"... غير المغضوب عليهم و لا الضالين ". در زمان امام حسين مردم سه دسته شدند. عده اي همان ياران امام حسين بودند كه مصداق "صراط الذين انعمت عليهم" مي شوند. عده اي دشمن امام حسين بودند كه مصداق" مغضوب عليهم" هستند. و عده اي كه امام را يادي نكردند كه مصداق و لا الضالين شدند. به طور مشابه در حال حاضر نيز مي توان صراط الذين انعمت عليهم را مصداق كساني كه براي آماده سازي ظهور ذيل فرمايشات رهبري قيام مي كنند دانست و مغضوب را دشمنان رهبري و جامعه ي اسلامي دانست و ولا الضالين را افراد بي تفاوتي كه گرفتار هواي نفس و روزمرگي شدند و تلاشي براي آماده سازي نمي كنند دانست. نظر شما چيست؟سه‌شنبه ۵ شهريور ۱۳۹۸ - ۶:۱۹ عصر
پاسخ: بنده نيز سپاسگزارم و موافق. نكات خوبي را بيان فرموديد. در پناه خدا.
يا عليم
سلام عليكم، ممنون از مطلبتون. با خواندن مطلبتون سوالي برايم پيش آمد. آنچه از سيره ي رسول خدا و ائمه در مورد علت هجرت فهميده ام را برايتان مي نويسم. ببينيد درست متوجه شده ام يا حير.
پيامبر(ص) نخست در مكه شروع به تبليغ اسلام كرد و اين قدر استقامت ورزيد تا اينكه براي حفظ جان، مجبور به هجرت شد و در مدينه تشكيل حكومت داد. امام رضا(ع) نيز همين گونه. ايشان مجبور شد سرزمين مادريش را ترك كند و به مشهد هجرت كند. پس اصل بر ماندن بوده تا زماني كه نيرو به اندازه ي كافي جمع شود و سپس قيام صورت گيرد.
حالا در مورد فضاي مجازي سوالم اين است كه آيا مكه ي فضاي مجازي، سايت و وبلاگ است و مدينه پيام رسان ها؟ منظورم اين است كه آنقدر در سايت شروع به تبليغ كنيم تا زماني كه رانده شويم مثلا فيلتر شويم آنگاه به پيام رسان هجرت كنيم؟
و يا اينكه اصلا مكه ي اين جهاد را ارتباط حضوري در حوزه و دانشگاه بدانيم و اينقدر به اين كار استقامت ورزيم تا ما را بيرون كنند و مجبور شويم در سايت تبليغ كنيم.سه‌شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸ - ۹:۰۷ صبح
پاسخ: سلام. به گمانم، قياسي مع الفارق است. حضرت رسول (ص) در پي تشكيل حكومت اسلامي بوده است. حكومت پايگاه مي‌خواهد و مركزي براي هدايت. مكه مكاني بوده كه از زمان حضرت ابراهيم (ع) براي اين منظور از سوي پروردگار در نظر گرفته شده بود. بحث هجرت از مكه و سپس بازگشت به مكه پيرامون اين موضوع است. اما حضور ما در فضاي مجازي يا حقيقي و تبليغ دين اسلام، ارتباطي با تشكيل حكومت ندارد و مكان و زمان در آن موضوعيت استقلالي ندارد. هدف ما رساندن پيام الهي‌ست، اين‌جا تفاوتي نمي‌كند در كجا باشيم. آن‌چه تعيين‌كننده مي‌شود «راندمان» است. اگر يك مكاني باشيم كه تعداد بيشتري با كيفيت بهتري از تبليغ ما بهره مي‌برند، قطعاً ارجحيت دارد بر مكاني ديگر كه از نظر كمّي يا كيفي پايين‌تر است. ضمن اين‌كه حضور موازي هم ممكن است. ما هم حضوري تبليغ كنيم، زماني كه در جامعه هستيم. هم مجازي،‌ وقتي در خانه نشسته‌ايم. در بخش مجازي هم مي‌توان از همه ابزارها استفاده كرد. مانعيّتي براي جمع اين فعاليت‌ها وجود ندارد، تا نياز به هجرت باشد. مگر وقت و زمان. اگر فرصت كافي نداريم، آن ابزاري را انتخاب مي‌كنيم كه بيشترين مخاطب و مناسب‌ترين را داشته باشد. البته در اين ميان، بحث از استعداد و توانمندي هم هست. اگر كسي نتواند مجازي تبليغ كند، حضوري، يا آن‌كه نمي‌تواند از اپ‌ها استفاده كند، با مرورگر. همه اين متغيّرها مي‌تواند دخيل در انتخاب بستر ارتباطي براي تبليغ باشد. در پناه خدا.
سلام عليكم از لحاظ شرعي براي استفاده از تلگرام و واتساپ قدري ترديد دارم. آيا واقعا استفاده از واتساپ كمك به صهيونيست محسوب ميشه در شرايطي كه جايگزين مطلوبي وجود نداره و اين قدر همه گير شده؟ ونير تلگرام به دليل استفاده از فيلتر شكن حكمش چيه؟ در سايت هاي مراجع متاسفانه تعيين مصداق نمي كنند. حكم هاي كلي مي دهد. رهبري:" به ‌طور كلي، استفاده از فيلترشكن و مانند آن، تابع قوانين و مقررات نظام جمهوري اسلامي مي‌باشد."


بعد هم در سايت ها مي نويسند قانون صريحي در اين زمينه وجود ندارد.
آيا همين حكم به فيلتر كردن از طرف قوه قضاييه و مجريه خودش الزام به عمل نمي آورد؟دوشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۱۱:۳۱ صبح
پاسخ: سلام. قانون صريح وجود دارد. قطعاً وقتي نهاد مربوطه حكم رسمي مي‌دهد به فيلتر كردن يك نرم‌افزار، اين يك قانون صريح است و لازم‌الاجرا. فقهاي شيعه مبنايشان بر عدم تعيين مصداق است. يعني اساساً اعتقاد و باورشان بر اين است كه فقيه صرفاً وظيفه دارد حكم كلي را بيان كند و تشخيص موضوع بر عهده مكلّف يا كارشناس موضوع‌شناس است. در پناه خدا.
ممنون،
اين سايت تبيان را ملاحظه بفرماييد:
https://article.tebyan.net/420980/%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%D9%86


در اين سايت پس از اعلام نظر مراجع مي فرمايد:
اكثر پاسخ هاي مراجع در اين خصوص حول قوانين كشور دور مي زند، بنا بر اين بايد ديد آيا استفاده از وي پي ان به طور كلي مخالف قوانين كشور هست يا نه؟
مدير دفتر مطالعات فناوري‌هاي نوين مركز پژوهش‌هاي مجلس در مورد مصاديق استفاده از ابزارهايي مانند VPN در قانون جرايم رايانه اي تاكيد كرد: VPN غيرقانوني نيست و در قانون جرايم رايانه‌اي هيچ ماده اي مبني بر اينكه پروتكل VPN غيرقانوني است وجود ندارد.دوشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۷:۰۲ عصر
پاسخ: بله مطالعه كردم. بنده بيست سال پيش وقتي در مؤسسه‌اي كار مي‌كرديم كه نياز به يك نرم‌افزار داشتيم، شركت آمريكايي ارائه كننده آن، ايران را به دليل تحريم بلوك كرده بود و ما نمي‌توانستيم دانلود كنيم. آن‌جا بود كه ناگزير شديم از VPN استفاده كنيم. اين ابزار در حقيقت يك شيوه براي ارتباط مستقيم دو شبكه رايانه‌اي از طريق اينترنت است. يك تونل ايجاد مي‌كند كه دو يا چند شبكه محلي به هم متصل شوند بدون اين‌كه درگير اينترنت باشند. پس يك ابزار مجرمانه نيست. البته متأسفانه امروزه به عنوان راهي براي فرار از فيلترينگ مطرح شده.
در اين سايت هم نويسنده استاد حقوق دانشگاه هستند و بر مبناي قانون اساسي استنتاج كرده اند كه اشكالي در استفاده از آن وجود نداره:
http://snshahrokhi.blog.ir/post/1672دوشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۷:۰۵ عصر
پاسخ: ممنون. اين همان موضوع‌شناسي‌ست كه فقها و مراجع فقهي ما باور دارند كار فقيه نيست و بر عهده مكلف يا كارشناس متخصص است. در پناه خدا.

تصور مي كنم عصر جديد نياز به فقيهان كارشناس دارد تا بتوانند به درستي حكم به مصداق هم بكنند. نمونه اش در مسائل بانك و بورس شاهديم.

در سايتي كه در پيام قبل نوشتم: http://snshahrokhi.blog.ir/post/1672
بر مبناي قانون اساسي استدلال كرده است، ولي آنطور كه شما در اولين پيام كه به بنده پاسخ داديد:" وقتي نهاد مربوطه حكم رسمي مي‌دهد به فيلتر كردن يك نرم‌افزار، اين يك قانون صريح است و لازم‌الاجرا."
در واقع سوالم را اينبار اينگونه مي پرسم. آيا اينكه مثلا قوه ي قضاييه حكم به فيلترينگ تلگرام كرده اند، واقعا اين را مي توان به حساب قانون گذاشت؟چنانچه خودتان هم ذكر كرده ايد؟ يا اينكه مردم مكلف به انجام قانون اساسي هستند؟
چرا اين را مي پرسم؟
امور مجازي دبيرستاني كه بنده در آن تدريس مي كنم را به بنده سپرده اند. بنده در اسفند سال گذشته، نخست طبق پيشنهاد آموزش و پرورش شهرمون ايتا را براي تشكيل گروه ها و كانال هاي درسي انتخاب كردم ولي ايتا داراي مشكلاتي بود كه باعث شد تصور بچه ها نسبت به كارآمدي پيامرسان هاي ايراني منفي شود و دبيران نيز كم كم گروه هايشان را به تلگرام و واتساپ منتقل كردند. پيامرسان شاد نيز مشكلات خودش را داشت و ما نيز مثل خيلي از مدارس ديگه در متوسطه دوم از شاد استفاده نكرديم.
به طور سراسري نامه هم زده بودند كه مدارس از پيامرسان هاي خارجي در آموزش استفاده نكنند. ولي وقتي جايگزين مناسبي وجود ندارد، چگونه مي توان به اينگونه دستورات عمل كرد!
اكنون براي سال تحصيلي آينده مي خواهم شرعا تكليف خودم را بدانم كه با توجه به اين شرايط آيا مي توانيم از تلگرام در آموزش استفاده كنيم يا خير.سه‌شنبه ۲۴ تير ۱۳۹۹ - ۹:۳۶ صبح
پاسخ: استاد حسيني (ره) همين نظر را داشتند؛ علامه سيدمنيرالدين حسيني الهاشمي شيرازي. مي‌فرمودند، موضوعات تخصصي شده، نظامي از موضوعات پيدا شده، كفار قدرت بر موضوع‌سازي پيدا كرده، موضوعاتي كه نبوده خلق مي‌كنند و فقه ما، مانند گذشته در حد «پاسخگويي» به مسائل مستحدثه باقي مانده. اين سبب ضعف شده. كفار موضوع جديد ايجاد مي‌كنند، حكم فقهي چطور به دست مي‌آيد؟ اندراج هر موضوع جديد در ذيل يكي از 52 باب فقهي موجود، از طريق تجزيه اجزاي موضوع. مي‌روي بانك، يك قرارداد جعاله با تو امضا مي‌كند و يك بيع. مي‌شود وام جعاله. تو از يك طرف نماينده بانك مي‌شوي تا خانه برايش بسازي، بانك هم در نهايت خانه را به خود تو مي‌فروشد، با قيمتي بالاتر. چه مي‌شود؟ مسأله ربا حل مي‌شود! كارشناسان بانك خلاقيت به خرج داده، طوري «ربا» را بزك كرده كه هيچ فقيهي نتواند حكم به حرمت آن بدهد. در عمل همان وام ربوي‌ست، اما ليز مي‌خورد و مي‌رود در دو باب بيع و جعاله. فقيه پاسخگو به مسائل مستحدثه هم در مي‌ماند. نمي‌تواند اين سبك جديد از معامله را تحريم كند،‌ زيرا كافر خيلي خوب موضوع را «ساخته» است. استاد حسيني (ره) معتقد بود فقه بايد متحول شود. اول اين‌كه بتواند موضوعات را مركّب ببيند. بتواند جعاله در كنار بيع را يك «موضوع واحد» تشخيص دهد و حكم حليتي كه هر كدام به تنهايي داشتند، در كنار هم به «حرمت» تبديل كند. نه سرخود، بلكه با مباني و استدلالات فقهي و اصولي. ديگر اين‌كه موضوع بسازد. قادر باشد كفار را به چالش بكشد، با خلق موضوعات جديد مركبي كه سبب پيشروي اسلام شود. الآن ما چنين فقهي نداريم، فقه حكومتي يعني، بايد ايجاد شود، خيلي از فقهاي امروز هم نظرشان بر ضرورت فقه حكومتي‌ست، اين‌جا ببينيد: http://rastan.parsiblog.com/posts/276 . تكليف ما با فقه فردي معلوم مي‌شود. چاره نيست. بلكه به زودي بشود. هر چه زودتر بهتر. در پناه خدا.
سلام عليكم درخواست راهنمايي داشتم. براي اينكه بتوان با توجه به قرآن و روايات، بتوان استنتاج كرد و به عبارتي بتوان مجتهد شد، شيوه ي مرسوم حوزه بسيار وقت گير و زمان بر است. به نظر شما راهي ميانبر براي اين كار است؟چهارشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۹ - ۱۲:۱۳ عصر
پاسخ: سلام. مؤسسات آموزشي جديدي در اين سال‌ها تأسيس شده، در حوزه قم، مستقل از مركز مديريت حوزه البته، كه در زمان كوتاه‌تري فقه و اصول را آموزش مي‌دهند و معتقدند با شيوه‌هاي جديدتري توانايي اجتهاد پديد مي‌آورند. يكي از آن مؤسسات اين است: http://feghahat.com/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%b3%d8%b3%d9%87/ مي‌توانيد تماس گرفته و در جريان برنامه آموزشي آن‌ها قرار بگيريد. موفق باشيد.
ممنونم، آقاي اكبرنژاد بياني بسيار روان و شيوا دارند. آنطور كه در سايت نوشته شده، بسته ي جامع اجتهادي موسسه، همه ي آن چيزي كه براي اجتهاد نياز است را در بر دارد. ببينيد درست متوجه شده ام: تمام دروس حوزه و يا دروسي كه در موسساتي مانند موسسه آقاي اكبرنژاد تدريس مي شوند همه براي فهم صحيح دين اسلام از قرآن و روايات معصومين(ع) و به كاربستن آن در زندگي است. همچنين طبق احاديث عرض حديث بر قرآن، اعتبار روايات، پس از عرضه آن ها بر قرآن و و كشف عدم مخالفت آن با قرآن است. بنابرين به اين استدلال، براي فهم صحيح دين از اسلام به نظرم مي رسد بهتر است از خود قرآن شروع كنيم و براي اين كار يك دور تفسير بخوانم و بعد از آن به سراغ دروس آقاي اكبر نژاد و يا امثالهم بروم. درسته؟چهارشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۹ - ۵:۴۲ عصر
پاسخ: دروس حوزه علميه از ديرباز سه قسمت داشته است؛ نخست مقدمات. تا مقدمات را نخوانده باشد نمي‌تواند از دروس حوزه استفاده كند. مقدمات شامل دوره‌هاي تخصصي زبان عربي‌ست؛ صرف و نحو و معاني و بيان. امروزه در حوزه شش سال طول مي‌كشد. سپس دوره سطح است. مباحثي كه استاد اكبرنژاد طرح فرموده‌اند، مربوط به دوره سطح است. تا مقدمات را نخوانيم استفاده از سطح دشوار مي‌شود. بنده تمام كتاب‌هاي ايشان را خريداري كرده و مطالعه كرده‌ام، در اين چند سال. اين‌ها ابزار استنباط و فهم دين است. ولي كار كردن با اين ابزار مهارتي مي‌خواهد كه در كلاس درس و در محاجه با استاد به دست مي‌آيد، در مباحثه و پژوهش و تحقيق. اجتهاد همان مهارت است. فهم خود قرآن هم وقتي بحث از تخصص باشد، نياز به ابزار دارد. استاد اكبرنژاد در كتاب‌هاي خود از ابزارهاي فهم قرآن سخن گفته است؛ منطق فهم دين. البته كه مي‌شود قرآن را خواند و فهميد، هر انساني مي‌تواند. اما اين فهم «عمومي» است و نه «تخصصي». فهم دوم زماني به دست مي‌آيد كه ابتدا «اصول فقه» و «تفسير» را بلد باشيم و مقدار زيادي صرف و نحو عربي. پيشنهاد بنده اين است كه از طريق لينك زير با شخص استاد اكبرنژاد يا شاگردان وي مشورت فرماييد. دوره‌هاي آموزشي‌اي در مؤسسه دارند كه شايد بتوانيد استفاده كنيد: http://jame.feghahat.com/signup/signup_in_visit.php
سلام عليكم، سوالي داشتم.
هر چند قيام زيد در زمان امام صادق(ع) كار خوبي بود ولي بهتر بود كه از امام صادق(ع) تبعيت مي كرد و قيام نمي كرد. در مورد قيام مختار نيز، به طور مشابه كار بهتر اين بود كه مختار از امام سجاد(ع) تبعيت مي كرد.
امام خميني نيز عليه شاه قيام كردند، از كجا معلوم امام زمان قيام را مصلحت مي دانستند؟ نمي گويم كار امام اشتياه بوده. كار امام خيلي خوب هم بوده. ولي آيا اگر امام شروع به تربيت نيرو و توليد مباني نظام هاي اسلامي مي كردند بهتر نبود؟
وقتي شرايط فعلي جامعه را مي بينم از فسادهاي اقتصادي و امثالهم در جامعه كه دارند آبروي جمهوري اسلامي را مي برند، تصور مي كنم شايد بهتر بود كه امام خميني شبيه ائمه در حالت تقيه مبارزه و تربيت نيرو مي كردند. چقدر ما به خاطر انقلاب، مومنين و انسان هاي بزرگي را از دست داديم. اگر اين افراد به جاي صرف انرژي در انقلاب كردن، مباني نظام سازي اسلامي را مي چيدند بهتر نبود؟ حداقل زماني كه اين مباني چيده مي شد بعد انقلاب صورت مي گرفت.شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ - ۷:۴۳ عصر
پاسخ: سلام. سؤال پرتكرار و پربسامدي‌ست. از ابتداي انقلاب هم بوده، حتي پيش از آن. امروز هم با رشد تفكر انجمن حجتيه بيشتر طرح مي‌شود. با مشكلات اقتصادي كه نظام اسلامي هر روز بيشتر روبه‌رو مي‌شود. من هم اين سؤال را داشتم. حتي در يك وهله‌اي كه كتابي از همين تفكر خواندم، پا شدم و رفتم مشهد كه كانون اين انديشه است و با بعضي از آن‌ها گفتگو كردم. لحظاتي هم دچار ترديدهاي شديدي شدم به حدي كه براي روح امام خميني ره استغفار كردم كه چرا دچار چنين اشتباه بزرگي شده است و دست به قيامي زده است كه نبايد مي‌زده. با اين‌كه چند بار وصيت‌نامه امام را خوانده بودم و با مباني ايشان هم آشنا بودم. يعني ابتدا وقتي انسان بررسي كافي نكرده باشد اين شبهه خيلي بزرگ و قوي به نظر مي‌آيد. ولي با دقت و بررسي پاسخ را كه يافت،‌ مي‌بيند چقدر ساده است. من سه پاسخ را عرض مي‌كنم. اولي خيلي ساده و دم‌دستي‌ست. يك. همسر مرا كلانتري محل به زور دستگير مي‌كند، افسر نگهبان هم به او تجاوز مي‌كند و به قتل مي‌رساند. من وقتي با خبر مي‌شوم چه مي‌كنم؟ گزينه يك: فكر مي‌كنم بهتر است صبر كنم و ده دوازده سال تبليغ كنم و افراد بيشتري را جذب كنم تا در يك زمان مناسب يك قيام مناسب راه بياندازم؟ يا از خون خود و همه اموالم مي‌گذرم و چاقو در شكم افسر نگهبان؟ خصوصاً اگر تعداي از اهل محل هم همراهم شوند و زورمان به كلانتري برسد. آيا فكر مي‌كنيم كه پس از قصاص افسر نگهبان چه كسي مسئول كلانتري محل خواهد شد؟ غيرت انساني كدام را تجويز مي‌كند؟ وضعيت ما قبل از انقلاب اين طور بود. كتاب «صعود چهل ساله» را جستجو كرده و رايگان دانلود كنيد. هست. دقيق هم طراحي شده، آمار و اطلاعات است درباره گذشته كشور ما. از ژاپن بخوانيد كه چطور سربازان آمريكايي تجاوز مي‌كنند و مردم ژاپن هم اعتراض، بعد دولت ژاپن از آمريكا خواهش مي‌كند كه به تجاوز سربازان خود به زنان ژاپني خاتمه دهد! سالي هم پنج ميليون دلار هزينه سربازان آمريكايي را پرداخت مي‌كند. اين را در روزنامه‌هاي ژاپني نوشته‌اند! ايران قبل از انقلاب اين طور بود. بيست هزار مستشار آمريكايي و خود مسئولين كشور. چه ظلم‌هايي كه‌ آشكار به مردم مي‌شد. اين پاسخ اول. اما دو. آسيدمنير يك پاسخ علمي‌تر دارد...
سپاسگزارم، پاسختان بسيار روشن بود. ولي جهت اطمينان بيشتر مي پرسم:



در اوايل شروع حركت انقلابي امام در سال 42، در ديداري با آيت الله بهجت، كه از فرزندشون نقل شده، آيت الله بهجت مي گويند:" شما بايد 40 نفر را تربيت كنيد تا همين كه شاه نابود شد، امور را دست اينها بدهيد، بعد امام فرموده بودند؛ من چهار نفر هم ندارم."


اگر چه به تدريج تا سال 57 چنين نيروهايي به دست امام تربيت شدند.
ولي شروع حركت آشكار امام كه سال 42 بود، به گفته ي خودشان 4 نفر يار واقعي هم نداشتند، قدري تطابق آن با سيره ي ائمه (از جهت داشتن اندازه ي كافي يار براي شروع قيام) برايم دشوار است.
مثلا اگر به صورت تقيه عمل مي كردند در همان حوزه امكان تربيت نيروهاي بيشتري نبود؟ چه بسا ممكن بود حتي زودتر شرايط انقلاب فراهم مي شد!
البته از اين جهت بنده قيام امام را تحسين مي كنم منتهي، سوالم بيشتر به انتخاب خوب و خوب تر بر مي گردد.
شايد از جهتي ديگر، چنين مثالي مناسب باشد: به دو نفر تبر نسبتا كند مي دهند تا درختي را ببرند. نفر اول شروع به بريدن مي كند و نفر دوم ابتدا مدتي وقت را صرف مي كند تا تبر را تيز كند و بعد شروع به بريدن مي كند. اگر چه هر دو در نهايت دارند تلاش مي كنند و اجرشان محفوظ است. در مورد جامعه و حتي در سطح كوچكتر به دست گرفتن امور اجرايي مسئوليت آور است و فرصت را براي مطالعه و پژوهش كم مي كند. مثلا كسي كه مدير يك شركت بزرگ مي شود، ديگه فرصت نمي كند روش هاي مديريتي جديد را در مقالات جستجو كند و بخواند.

يكشنبه ۸ تير ۱۳۹۹ - ۷:۳۴ صبح
پاسخ: داستان نقل قول‌ها داستان طولاني و گرفتاركننده‌اي‌ست. هر جا آدم مهمي باشد و اتفاق مهمي افتاده، هزاران نقل قول عجيب و غريب پيدا مي‌شود. من هم چندين نقل قول مشابه يا متضاد با آن‌چه فرموديد در خاطر دارم. فلاني نقل كرده مثلاً كه قيام امام ره 15 سال عقب افتاد، در تبعيد، چون فلان‌جا فلان عبارت را فرمود و إن‌شاءالله نگفت. فلاني گفته آقاي شاه‌آبادي، استاد امام، تمام مسير انقلاب را براي ايشان گفته بوده، فلاني نقل مي‌كند شيخ جعفر مجتهدي به امام تذكر داده كه قيامش باطل است و روز پيروزي انقلاب لباس مشكي پوشيده، فلاني... اين نمي‌شود. با اين گفته‌ها نمي‌شود به قضاوت رسيد. امام ره از زمان آقاي بروجردي تلاش براي قيام داشت. اصلاً تلاشي كه كردند خود ايشان و بعضي ديگر كه آقاي بروجردي را بياورند قم، براي علم كردن شهر قم و نجات كشور بوده است. اين‌ها تاريخ است. نقل قول صرف نيست. اما آقاي بروجردي آقاي فلسفي را نماينده خود براي ارتباط با شاه قرار داد و حكومت شاه را پذيرفت. دست امام ره و كساني كه با او همراه بودند بسته شد. قيام امام ره با رحلت آقاي بروجردي آغاز شد. زيرا امام ره به چيزي اعتقاد داشت كه بزرگان حوزه نداشتند. آشيخ عبدالكريم مؤسس هم نداشت، به همين دليل با رضاخان كج‌دار و مريض كنار آمد. وقتي رضاخان يكي از بزرگان حوزه را چوب زد و تنبيه كرد كه چرا اجازه نداده زن رضاخان بي‌حجاب وارد حرم شود، ايشان كوتاه آمد. زيرا اعتقاد نداشتند كه مردم از آن‌ها تبعيت مي‌كنند. اما امام ره بارها فرموده بودند مردمي كه محرم و صفر پاي منابر مي‌آيند و سينه مي‌زنند با روضه آخوندها، اين‌ها از مراجع پيرويي دارند. لذا اول هم رفتند پيش آقاي حكيم و توضيح دادند براي ايشان تا ايشان قيام كند و امام ره دنبال ايشان برود. اما آقاي حكيم قبول نكرد. زيرا چون ديگران معتقد بود مردم تا آخر كار همراهي نخواهند كرد و بيشتر كوفي هستند تا شيعي! اين‌ها تاريخ انقلاب است كه در كتاب‌ها نوشته شده و از سوي افراد مختلف تأييد شده. امام يك تفاوتي با ساير بزرگان حوزه داشت، او معتقد بود كه ما نيرو ساخته‌ايم، در طول صدها سال از روزي كه حوزه علميه به دست شيخ طوسي تأسيس شد، روحانيت شيعه در حال نيروسازي بوده است. فرهنگ منبر رفتن و مسجدداري و تبليغ چه كرد؟...
خيلي ممنون. بله حق با شماست.
فرموديد:" انقلاب فقط دست قيام‌كننده نيست كه بگويد حالا صبر كنيم اره‌مان را تيز كنيم. زمان دست ما نيست كه. فرصت‌ها مثل ابر مي‌گذرند."


اكنون هم كه نارضايتي ها بين مردم زياد شده است يك فرصت طلايي براي قيام است. ولي چگونه قيامي؟ اين بار كه قرار نيست يك نفر چون امام خميني بين مردم سخنراني كند و مردم را تحريك به قيام كند كه البته شايد كار درستي هم نباشد. به قول خودتان تقصير دانشمندان ماست. قيام بايد بين خواص صورت بگيرد. خدا عاقيت به خير گرداند.


قسمت هايي از درس هاي خارج نوري همداني را هم خواندم. عالي بود. سپاسگزارم از معرفي اين منبع.

يكشنبه ۸ تير ۱۳۹۹ - ۴:۵۷ عصر
پاسخ: فرموديد: «اكنون هم كه نارضايتي ها بين مردم زياد شده است يك فرصت طلايي براي قيام است. ولي چگونه قيامي؟ اين بار كه قرار نيست يك نفر چون امام خميني بين مردم سخنراني كند و مردم را تحريك به قيام كند» مگر قيام راه ديگري هم دارد؟ قيام سه مرحله دارد: 1. دعوت 2. لبيك 3. هدايت. در همه جاي دنيا، در همه اعصار و زمان‌ها، هميشه قيام از يك دعوت آغاز مي‌شود. يك نفر كه (1) جرأت دارد، (2) محبوبيت و اعتبار دارد، (3) بينش و بصيرت دارد، (4) نيازهاي مردم را مي‌شناسد و متناسب با خواست آن‌ها حرف مي‌زند. او دعوت مي‌كند به چيزي كه مردم خودشان مي‌خواهند. مطالبات آن‌ها را با صداي رسا بانگ مي‌زند. اگر مردم (1) كلام او را هماهنگ با خواست خود ديدند، اگر (2) اين خواست برايشان از هر نياز ديگري مهم‌تر بود به اندازه‌اي كه حاضر بودند از ديگر چيزها بگذرند، اگر (3) مردم ترس نداشتند و قوي بودند، تربيت انساني داشتند، غيرت داشتند، مردم مي‌پذيرند و به ميدان مي‌آيند، با دعوت او به خيابان مي‌ريزند. حالا وظيفه رهبر است كه هدايت كند و مردم را از كارهاي نادرست پرهيز داده، مسير درست قيام را نشان دهد. اگر امروز هم به رهبري آيةالله خامنه‌اي اعتماد نداشتيم و او را دانا و بصير نمي‌دانستيم، وظيفه‌اي جز قيام نداشتيم. البته من و شما همه شرايط يك ليدر و رهبر را نداريم، پس ناگزيريم صبر كنيم تا دعوتي صورت پذيرد و لبيك بگوييم. اما خواص، بله، آن‌هايي كه شرايط را دارند موظف به دعوت براي قيام هستند. ما به مقام معظم رهبري اميد داريم كه با فراست و دقت وضعيت را بر رسيده و گزارش كرده و ما را هدايت كند. انصافاً نيز ايشان مدام با طرح دعوت‌هاي جديد مسير را نشان مي‌دهند. وقتي مثلاً از مهندسي فرهنگي صحبت مي‌كنند، از هندسه انقلاب، از گام دوم، اين‌ها دعوت براي قيام است، در مسيري كه انقلاب پيشرفت كند. يك روزي اگر ما زنده بوديم و عمر با بركت حضرت آقا به پايان رسيد، اگر فردي را خبرگان انتخاب كردند كه شايسته نبود، آگاه و بصير نبود، قطعاً بايد پرچم قيام را برداريم و او را براندازيم. ابتدا از مسيرهاي قانوني و اگر اجازه ندادند و خلاف قانون عمل كردند و مسئوليني سر كار آمدند كه قانون را زيرپا گذاشتند، خودمان قانون را در حق‌شان پياده كنيم. اين متن و نص وصيت‌نامه امام راحل ره است. امام ره اين انقلاب...
فرموديد" هدف در يك قيام صفر و يك است. خوب و خوب‌تر ندارد"
بله ولي نمي دانم شايد از وسوسه ي شيطان باشد كه وقتي مي خواهم حركت كنم، حركتي كه براي خدا باشد. بين كارهايي كه مي توانم انجام دهم دنبال بهترين كار مي گردم. برخي جوان هاي مومن مي روند مدرسه تاسيس مي كنند. برخي مي روند سير تفسير قرآن و فقه و اقتصاد، برخي در فضاهاي مجازي كار فرهنگي مي كنند و غيره...


و بنده هنوز راه خود را به روشني نيافته ام. هرچند به اينكه خدا راه را نشان مي دهد اميد دارم. تصور مي كنم در سيره ي رسول(ص) و ائمه(ع) اگر به خوبي تفكر و استنتاج كنيم در هر شرايطي از زمان به ما مي گويد بهترين كار يا كارهايي كه مي توان انجام داد چيست. مثلا بايد تطبيق دهيم كه دولت روحاني مشابه با حكومت كدام يك از حاكمان و در دوران كدام يك از ائمه قرار داشته است و مطالعه كنيم كه ائمه در آن موقع چه كرده اند. چنين برداشتي درست است؟يكشنبه ۸ تير ۱۳۹۹ - ۵:۱۶ عصر
پاسخ: ... را به مردم و خصوصاً جوان‌ها سپرده است و بارها اصرار كرده كه خودمان بايد حافظ آن باشيم. اگر عرض كردم قيام در گام اول صفر و يكي‌ست، منظورم اصل بودن و نبودن طاغوت است؛ مسأله اين است - به قول شكسپير - بودن يا نبودن! اين‌جا هم البته راه‌هاي خوب و بهتر وجود دارد، تا طاغوت سرنگون شود. اما نمي‌شود و فرصت نيست و امكانش كه به بعد از رفتن طاغوت هم فكر كنيم. كه البته امام ره ظاهراً تا حدي به فكر بودند و قبل از پيروزي انقلاب به دكتر حبيبي سپردند تا يك پيش‌نويس قانون اساسي بنويسند كه با خودشان 12 بهمن به ايران آوردند و تحويل خبرگان قانون اساسي شد. اين‌كه ما چه كنيم، ابتدا توصيه مي‌كنم وصيت‌نامه امام ره را يك‌بار ديگر بخوانيد. وظيفه ما را در برابر انقلاب يك به يك برشمرده‌اند. اما تكليف هر فرد تابع شرايط و امكانات اوست. من شخضاً تصور مي‌كردم پاشنه آشيل انقلاب اسلامي ايران حوزه علميه قم است. آمدم طلبه شدم كه خدمت كنم. ديدم بله، بحران اصلي اين‌جاست. حوزه علميه ما در يك رخوت و خواب عجيب و شگفت‌آوري‌ست كه انسان از بيان آن شرم مي‌كند. دعواهايم با مسئولين حوزه سبب شد تا سه بار اخراج شدم! در نهايت استاد حسيني ره را يافتم كه شعارهاي تحول در حوزه مي‌داد. اخيراً هم استاد اكبرنژاد پرچم تحول در حوزه را برافراشته است. گمان و باور حقير اين است كه تا حوزه اصلاح نشود اميدي به اصلاح فرهنگي نظام اسلامي نيست! نيازها خيلي زيربنايي‌ست! ياعلي
وصيت نامه امام(ره) را مجددا خواندم بسيار انگيزه بخش بود. سپاسگزارم.دوشنبه ۹ تير ۱۳۹۹ - ۱۰:۱۷ صبح
پاسخ: در پناه خدا موفق و مؤيد باشيد.
اينكه اينقدر نقش روحانيون پررنگ بوده و هم اكنون تضعيف شده جاي تأسف دارد. از مطالب پستتون سپاسگزارم.


آيا از اينكه امام علي در مسجد كوفه قضاوت مي كردند مي توان نتيجه گرفت كه در حالت مطلوب نيز قضاوت توسط قاضي بايد در مسجد صورت بگيرد؟ مثلا به جاي آنكه تمام مشكلات قضايي يك شهر در يك ساختمان دادگستري صورت گيرد، بين مساجد محله ها تقسيم گردد.


چهارشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۹ - ۴:۵۲ عصر
پاسخ: همين حال حاضر هم اگر به شهرستان‌ها تشريف ببريد، روستاها، دهات، هر چقدر كه از مركز دور شويد، روحانيت نقش پررنگ‌تري در زندگي مردم پيدا مي‌كند. من خودم براي تبليغ كه به روستاها مي‌رفتم، كلي كار به گردنم مي‌افتاد، حتي بيل‌زدن! بله، مسجد خراب بود و با كمك اهالي بيل و كلنگ در دست زمين را صاف كرديم زير پاي نمازگزاران. توقع است اصلاً. تازه بعد از آن‌همه بيل‌زدن، مردم گفتند كه روحاني قبلي كه چند سال قبل آمده بود در سيل رودخانه هم كمك كرده بود! قاضي منطقه مي‌شود روحاني، از نظر اخلاقي. مشكلات و درگيري‌ها و اختلافات را به او ارجاع مي‌دهند. فلاني در يك دهات ديگر از مكه برگشته، اصرار مي‌كنند كه آقاي روستاي خودمان (كنايه از آخوند) را برداريم برويم ديدار حاجي! اين سنّت هنوز هم باقي مانده. به آخوند آخوند مي‌گفتند چون درس خوانده بود؛ «آقاي درس خوانده». در روزگاري كه معمولاً مردم عادي سواد خواندن و نوشتن و محاسبه و رياضي نداشتند. خيلي از كارها هست كه در مسجد بهتر انجام مي‌شود. خوشحال شدم وقتي ديدم جناب آقاي قاليباف رئيس محترم مجلس شوراي اسلامي اخيراً فرمود كه زماني را مي‌خواهند تعيين كنند كه هر كدام از نمايندگان در يكي از مساجد بنشيند و به سخنان مردم گوش كند! اين عالي‌ست. يعني مردم تهران مثلاً بدانند كه هر سه‌شنبه ساعت 4 عصر آقاي نماينده در آن مسجد است، هر هفته هم به طور منظم هست. إن‌شاءالله خداوند توفيق بدهد به ايشان تا اين كار را به سرانجام برساند.
از جامعيت نمودار بالا محظوظ شدم. سپاسگزارم.


يه سوال:
در صفحات بورس نوشته بوديد:
"اين‌ها فتواي فقهي نيست
چون هنوز از حجيّت آن‌ها بحث نشده است
هنوز مراجع ما
آن را به عنوان يك محصول فقهي بيرون نداده‌اند"
مراجع ما تا اطلاعات نداشته باشند، چگونه حكم فقهي بدهند؟ تصورم اين است كه اگر مراجع، اطلاعات شما را داشتند، به حلال بودن اين امر فتوا نمي دادند.
بنابرين بنده به ترديد مي افتم. استدلال هاي شما را حدودا خواندم. به نظر شفاف و منطقي است. جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹ - ۵:۰۷ عصر
پاسخ: از نظر شما سپاسگزارم. ممنونم كه به وبلاگ حقير لطف داريد. فقها و مراجع عظام تقليد بر طبق آن‌چه مشهور است موضوعات احكام را به سه دسته تقسيم مي‌كنند: عرفي، تخصصي و شرعي. مثلاً نماز يك موضوع شرعي‌ست، اما خمر يك موضوع عرفي‌ست. مردم بايد تشخيص دهند كه اين مايع، شراب است يا نيست. فقيه فقط حكم را بيان مي‌كند: نوشيدن خمر حرام است. بعضي موضوعات هم تخصصي‌ست؛ مثل پولك‌دار بودن ماهي. كارشناسان شيلات بررسي مي‌كنند و مي‌گويند ما ديديم كه فلان ماهي فلس داشت. حكم فقيه اين است: خوردن تخم ماهي فلس‌دار حلال است. پس خاويار حلال مي‌شود، در حالي‌كه قبلاً حرام بود. زيرا كارشناسان موضوع را تحليل كردند و گزارش دادند. تنها موضوعاتي كه فقها از آن بحث مي‌كنند موضوعات شرعي‌ست. يعني موضوعاتي كه شارع خودش ايجاد كرده. مثلاً اركان نماز چيست و چه اجزايي دارد. آيا اين نماز كه من خواندم صحيح بود يا نبود؟! اما نسبت به موضوعات عرفي و تخصصي مراجع هيچ صحبتي نمي‌كنند معمولاً. حالا درباره بورس؛ مراجع نه فتوا مي‌دهند كه «اين معامله حلال است» و نه مي‌گويند كه «اين معامله حرام است». فتوا اين است: «سهام شركت قابل خريد و فروش است» و «طرفين معامله در تعيين قيمت خريد و فروش اختيار دارند» و... ما نيازمند يك «تحول در فقه»‌ هستيم. به نحوي كه فقيه خود را با موضوع درگير بداند. يعني متوجه باشد كه «حكم بدون ملاحظه موضوع» فرض تحقق ندارد اصلاً. الآن تمام اين مطالب را به يك فقيه منتقل كنيم، چه نظر خواهد داد؟ خواهد گفت مثلاً كه حرام نيست، زيرا مالك حق دارد ملك خود را به هر قيمتي كه تمايل دارد بفروشد! يا اگر متوجه ضرر آن شود، خواهد گفت از باب ضرر به جامعه اسلامي حرام است. ولي هرگز «بورس» به عنوان يك موضوع جديد داخل در ابواب فقهي نخواهد شد. افراد زرنگي هم كه اين را مي‌دانند طوري «بورس» را تعريف مي‌كنند كه فقيه «نمي‌تواند» حكم به حرمت آن بدهد، با تركيب كردن چند موضوع حلال با هم...
تشكر از توضيحتون.
فرمودين: " افراد زرنگي هم كه اين را مي‌دانند طوري «بورس» را تعريف مي‌كنند كه فقيه «نمي‌تواند» حكم به حرمت آن بدهد، با تركيب كردن چند موضوع حلال با هم"
يعني ماهيت پونزي موجود در بورس را هم مي توان توجيه به حلال بودن كرد؟


به غير از شهيد صدر و شهيد مطهري از فقهاي عصر حاضر كسي به طور تحليلي و دقيق وارد مفاهيم اساسي اقتصاد غرب نشده؟ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹ - ۷:۲۵ صبح
پاسخ: شما كتاب «حيله‌هاي شرعي و چاره‌جويي‌هاي صحيح» را كه نوشته يكي از مراجع تقليد است ملاحظه بفرماييد. بسياري از فقهاي ما مشابه اين بحث را دارند. مثلاً معامله‌اي كه در آن «ربا» بوده و حرام، زيرا كالاي موزون با هم‌جنس خود به صورت نامساوي تهاتر شده، راه حل ارائه مي‌كنند كه يك طرف معامله يك قوطي كبريت اضافه كند به مبيع. مثال: من يك كيلو برنج را با نيم‌كيلو برنج + يك قوطي كبريت طاق مي‌زنم! به اين ترتيب مشكل رباي در معامله حل مي‌شود، زيرا قوطي‌كبريت جاي نيم‌كيلو برنج را مي‌گيرد. حالا وقتي بپرسيد كه: «مگر يك قوطي كبريت معادل نيم‌كيلو برنج است» پاسخ مي‌دهند كه «مالك اختيار مال خود را دارد، دوست داشته باشد مي‌تواند كبريت خود را گران بفروشد!» بعد هم طوري اين بحث مطرح مي‌شود كه كاملاً شرعي به نظر مي‌رسد و قابل اشكال فقهي هم نباشد. البته امام خميني ره اين‌طور حيله‌هاي شرعي را نپذيرفتند، ولي خيلي از فقهاي ما پذيرفته‌اند. حالا نشان بدهيم كه «بورس» و «پول» ماهيتي پونزي دارند. چطور بايد ثابت كنيم كه «پونزي» بودن «حرام» است؟! از نظر شرعي عرض مي‌كنم. بايد ثابت كنيم كه «اكل مال بباطل»‌ است، تا بشود حرمت براي آن ثابت كرد. يك‌بار ده دوازده سال پيش پدر و مادرم مرا خواستگاري بردند منزل يكي از فقهاي معروف. از اساتيد مشهور حوزه علميه بودند كه نمي‌خواهم اسم ببرم. در مجلس خواستگاري ايشان بحثي را طرح كردند تا دانش مرا محك بزنند، بنده هم عرض كردم كه بانك‌ها با تبديل وام ربوي به تركيب جعاله و بيع مي‌خواهند ربا را دور بزنند، در حالي‌كه نتيجه فرقي نمي‌كند. ايشان تند شدند و... هنوز صدايشان در گوشم هست كه فرمودند: «حلل بكلمة حرّم بكلمة، همين‌كه عنوان عوض شود، حكم عوض مي‌شود، وام كه بشود جعاله، حرمت مي‌رود» در نهايت هم توصيه كردند خوب‌تر درس بخوان تا بفهمي اين مطالب را» ولي من اصرار كردم كه اگر «ربا» مفاسدي واقعيه داشته است در نظر شارع و به همين دليل حرام شده است، حالا اسمش را عوض كنيم كه مفاسد از بين نمي‌رود، فضاي اقتصادي جامعه را ظالمانه مي‌كند، ايشان پيوسته ناراحت‌تر شدند و آخر گفتند:‌ «هندوانه بفرماييد» و بحث متوقف شد. شرط هم گذاشتند كه فلاني از فرهنگستان علوم اسلامي بيرون بيايد تا...
سپاسگزارم.
فكر كنم مشكل در عدم شناخت كافي از موضوعات تخصصي اقتصادي است.
فقيهي كه مطالعه ي كافي در اين مباحث اقتصادي غرب داشته باشد متوجه مي شود كه نمي تواند كل را به صورت يك واحد و داراي آثار مستقل از اجزا بپندارد.
مشكل اينه كه بررسي و مطالعه موضوعات تخصصي اقتصاد را وظيفه خود نمي دونند. اين هم نوعي نگاه سكولار به علم است.



شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۳۱ صبح
پاسخ: ممنون از توجه شما. إن‌شاءالله در آينده نزديك تحولات مثبت و خوبي رقم بخورد، در گام دوم انقلاب. ياعلي
سلام عليكم،
از مطلبتون سپاسگزارم.
اينكه اصالت با وجود باشه يا ماهيت يا ربط چه تاثيري در فقه يا تحول آن دارد؟ آيا نمونه اي سراغ داريد كه تفاوت اين رويكرد ها منجر به تفاوت در دستور عملي فقهي شود؟ به هر حال عمر انسان محدود است و در اين مدت ملزم به مطالعه علوم مفيد و كارآمد هستيم.

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹ - ۷:۵۷ عصر
پاسخ: سلام. يك مثال وحشتناك: مي‌گويند مرحوم آيةالله بروجردي نماز عشاء را اقامه مي‌فرمودند، در حرم حضرت معصومه س، اشتباهي رخ داد و يك ركعت كم خواندند. مأموميني كه فهميدند ادامه دادند و چهار را تمام كردند. بعد از نماز به ايشان فرمودند. پاسخ داد: من يقين دارم چهار ركعت خوانده‌ام و اين يقين براي من حجيّت دارد! دقت فرموديد؟! معمولاً صف اول نماز آدم‌هاي خوب مي‌نشينند، اساتيد حوزه، بزرگان، اين‌ها حرف‌شان ضعيف نيست. چند تا از اين‌ها مي‌گويند اين مطلب را، ولي چه يقيني‌ست كه شكسته نمي‌شود و همچنان حجيت دارد؟! متأسفانه اگر علم اصول فقه را مطالعه بفرماييد پر است از به‌كارگيري‌هاي منطق اصالت ماهيت. يقين را كه يك حالت نفساني‌ست، در اصول فقه، معادل يقيني گرفته‌اند بسياري از بزرگان كه در منطق گفته مي‌شود. بعد مي‌گويند: عمل خلاف يقين ممكن نيست! پس حجيت يقين «ذاتي»ست و كلي بحث در اين ذاتي بودن طرح مي‌شود. اين ذاتي همان ذاتي منطق است. از وقتي شيخ انصاري مباحث اصول فقه را «منطقي» كرد و آخوند خراساني هم به شدّت به آن دامن زد، خصوصاً كه مي‌گويند در سبزوار مدتي شاگرد ملاهادي هم بوده، شارح و شاعر بزرگ صدرايي، اصلاً از بعد اين دو بزرگوار وقتي علم اصول را مي‌خواني انگار در فلسفه غور مي‌كني. جمله‌اي در كتاب كفايه آخوند هست كه به فارسي‌ست: «قلم كه به اين‌جا رسيد سر بشكست» دقيقاً وسط بحثي فلسفي هستند كه به بن‌بست مي‌رسند. آقاضياء عراقي، مرحوم اصفهاني، نائيني، مرحوم خويي، بعدي‌ها هم تقريباً همه گرفتار اين فلسفه‌زدگي در فقه و اصول شده‌اند. خدا را شكر آيةالله نوري همداني مفصل بحث درباره رد به كارگيري فلسفه در فقه دارند، در درس‌هاي خارج‌شان.
سلام، به نظرم مي رسد اشكالاتي كه شما در پيام قبل فرموديد به منطق ارسطويي وارد نيست. لطفا ببينيد درست متوجه شده ام:


يك برهان قياسي در منطق ارسطويي از ماده و صورت تشكيل شده است. آنچه در مورد يقين مي فرماييد:" يقين را كه يك حالت نفساني‌ست، در اصول فقه، معادل يقيني گرفته‌اند بسياري از بزرگان كه در منطق گفته مي‌شود."
تعريف يقين كه در قسمت ماده ي قياس قرار مي گيرد. يعني آن ها در ماده ي قياس يك گزاره ي اشتباه به كار برده اند و بر اين مبنا استدلال كرده اند. پس حداقل اين اشكال شما متوجه اصل منطق ارسطويي نيست.

جمعه ۷ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۰:۱۶ صبح
پاسخ: سلام. فرض بفرماييد جواني دستگاهي ساخته است، پيري مي‌پرسد: اين چيست؟ جوان چنين پاسخ مي‌دهد: اين وسيله براي كشتن سيمرغ است! پير مي‌پرسد: مگر سيمرغ وجود دارد؟ سيمرغ كه يك پرنده خيالي و افسانه‌اي‌ست! جوان مي‌گويد: بله! وجود ندارد، ولي اگر وجود مي‌داشت با اين وسيله مي‌شد او را كشت! به نظر شما، شخص خود شما، ده‌ها سال وقتي كه جوان گذاشت تا آن دستگاه را بسازد، حرام نشده است؟! منطق صوري كارش نظم بخشيدن صورت است، اما صورت براي چه؟ براي ماده‌اي كه يقيني باشد. چرا؟ زيرا اگر ماده غير يقيني در اشكال قياسي اربعه منطق صوري داخل كنيد، هيچ پاسخ درستي به شما نمي‌دهد. مثال: الف احتمالاً ب است. ب احتمالاً ج است. نتيجه: نمي‌دانيم! شايد الف ج باشد شايد هم نباشد! خب ما كه از ابتدا هم نسبت به جيم بودن الف ترديد داشتيم. پس اين قياس منطقي چه نتيجه تازه‌اي داشت؟ هيچ! چرا؟ زيرا واقعيت هرگز يقيني نيست. كافيست به شفاي بوعلي مراجعه كنيد، بخش برهان، او يقين را اين‌طور تعريف مي‌كند، يقين منطقي سه شرط دارد: 1. باور داشته باشيم كه الف ب است، 2. باور داشته باشيم كه گزاره الف ب نيست نادرست است، 3. باور داشته باشيم كه دو باور 1 و 2 جايزالزوال نيستند و هرگز از بين نخواهند رفت! آيا با اين تعريف، گزاره‌اي در جهان واقعيت وجود دارد كه بتوان به آن «يقين منطقي» داشت؟ پس ما با دستگاهي منطقي مواجه هستيم كه هرگز كار نمي‌كند، زيرا هرگز ماده‌اي ندارد تا پردازش كند. بله، در گذشته «يقين» يك «حالت نفساني» بود. دامنه استحكام آن نيز تا جايي كه شخص باور دارد. اما وقتي منطق صوري تعريف جديد و غيرممكن‌الوقوعي از «يقين» ارائه كرد، دستيابي به يقين را ناممكن ساخت. پس دستگاه منطق صوري از كاركرد افتاد. تنها منطق‌هايي قادر به شناخت واقعيت هستند كه بتوانند با گزاره‌هاي «احتمالي» كار كنند، زيرا گزاره‌هاي «يقيني» با تعريفي كه منطق صوري مي‌گويد فرض تحقق ندارند، براي انسان، براي انساني كه تمام دركش از واقعيت مانند خودش «امكاني» است. اگر اشكالي به اين مطلب به نظرتان مي‌رسد بفرماييد. تشكر.
ممنونم،
دو نكته:
1- در تفسير تسنيم در مورد جمله " اعبدوا ربكم الذى خلقكم" آمده است: خداوند ربى است كه خالق است و هر رب خالقى بايد عبادت شود؛ پس خداوند بايد عبادت شود."
گزاره هاي بالا از قرآن آمده و يقيني اند. اينگونه نيست كه گزاره ي يقيني نداشته باشيم. نتيجه ي صحيحي هم گرفته شده است.


نكته 2: در علوم تجربي در ضمن مشاهدات علمي و استقراء، با همين منطق صوري پيشرفت حاصل شده است.
مثلا: هر فلزي در اثر حرارت منبسط مي شود.
مس فلز است.
پس مس در اثر حرارت منبسط مي شود.
هرچند گزاره ها احتمالي اند، ولي مي بينيم كه كاربرد دارد. پس شرط استفاده از منطق صوري يقيني بودن گزاره ها نيست!جمعه ۷ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۷ عصر
پاسخ: سه شرط براي يقين منطقي بيان شده است. آيا شما مي‌توانيد گزاره‌هاي فوق را بر اساس اين سه شرط يقيني بدانيد؟ من و شما يقين داريم كه هر خالقي بايد عبادت شود. اما آيا اين گزاره را جايزالزوال نمي‌دانيد؟ آيا اين امكان و احتمال در ذهن ما راه نمي‌يابد كه شايد در آينده بفهميم كه اين گزاره «قطعي» و «هميشه درست» نبوده است؟ يعني اصطلاحاً بفهميم كه «كلّيه» نيست. در قضاياي تجربي اصلاً بحثي از قياس نيست. آن‌جا استقراء عمل مي‌كند. اشكال مهمي كه ابوسعيد به ابن سينا كرد همين بوده: چطور به گزاره «هر فلزي منبسط مي‌شود» مي‌رسيد؟ البته كه با استقراء. پس خود نتيجه در مقدمات داخل بوده است. يعني خود نتيجه يكي از گزاره‌هايي بوده كه مقدمه اول يا كبراي كلي را ساخته‌اند. تا زماني كه ندانيم و بررسي نكنيم كه «مس منبسط» مي‌شود چطور مي‌توانيم حكم كلي بدهيم كه «هر فلزي منبسط» مي‌شود؟ يعني اين قبيل قياس‌ها اساساً نتيجه مفيد و تازه‌اي ندارند! دقت بفرماييد كه «يقين منطقي» طبق تعريف منطقي‌ها اساساً با‌ آن‌چه در ذهن من و شما از يقين مي‌گذرد متفاوت است. من و شما به اين‌كه نوشته‌هاي مصحف خانه خودمان همه‌شان كلام خداست يقين داريم. ولي آيا مي‌توانيم همين يقين را يك يقين منطقي بدانيم؟ بالاخره نقل است و عقل بشر احتمال خطا در نقل را كه صفر نمي‌داند، بلكه «نزديك به صفر» مي‌داند. دقت فرموديد؟ در اصطلاح رياضي: «حد يقين‌هاي ما صددرصد است»، ولي به صد كه نمي‌رسد، به نظر شما مي‌رسد؟ در تمام يقين‌هاي دروني خود چه حصولي و چه حضوري با دقت تمام بنگريد، آيا يقيني مي‌يابيد كه بتوانيد به صورت جازم بگوييد كه در آينده امكان زوال ندارد؟ با علم‌هاي بيشتري كه به دست آوريد ممكن نيست زايل شود و بدانيد اشتباه بوده است؟ مسأله اين است كه بر فرض چنين يقين‌هايي داشته باشيم چند تا هستند؟ و چقدر در قياس‌هاي منطق صوري به كار ما مي‌آيند. وراي همه اين سخن‌ها، بحث ما در علم اصول فقه است كه مواد اوليه آن «نقل» است. در اين علم يقين باب برهان يعني همان يقين منطقي به چه كار مي‌آيد، وقتي موضوع آن جايي براي چنين يقيني باقي نمي‌گذارد. ولي متأسفانه بعضي آمده‌اند و اين دو يقين را خلط كرده، احكام يقين منطقي را بر يقيني كه يك حالت نفساني‌ست بار كرده، آثار عجيب و شگفتي به دست آورده‌اند كه مشكل پديد آورده است.
فرمايشتون در مورد "يقين منطقي" تا حد خوبي پذيرفتم. در واقع شما مي فرماييد گزاره ي "من خود را ادراك مي كنم"، هرچند به آن خيلي يقين دارم. ولي باز هم اين يقين، يقين نفساني است نه منطقي. ولي شما تعريفتون از يقين نفساني چيست؟ يعني احتمال خيلي زياد!؟ مثلا از صفات متقين در سوره بقره كه آمده به آخرت يقين دارند، يعني احتمال خيلي زياد مي دهند كه آخرت وجود دارد؟ شنبه ۸ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۰ عصر
پاسخ: وقتي از «يقين» به عنوان صفتي براي متقين بحث مي‌كنيم، علامه طباطبايي ره نيز مانند بسياري از بزرگان ديگر مي‌فرمايند كه معناي آن اين است: «مورد و متعلّق يقين يا مربوط است به چيزي كه از لوازم و اجزاء ايمان است مانند اعتقاد به وجود خداوند تبارك و تعالي و بعثت انبيا و عالم آخرت و يا ... آنچه در كمال انسان و رسيدن او به سعادت نقش دارد، قسم اول است و آن يقين داشتن به اين است كه تمام امور هستي به دست خداست و او مسبّب‌الاسباب مي‌باشد؛ هيچ‌گونه توجهي به غير او نداشته بلكه همه اسباب و وسائط را مسخّر فرمان و حكم خدا بداند. بداند كه خدا ضامن روزيِ اوست و هر چه را او مقدّر كرده مي‌رسد، و در نتيجه طمعي به ديگران نداشته باشد. بداند كه نتيجه تمامي اعمال خوب و بد خود را مي‌بيند و خداي شاهد و ناظر بر اعمال، ‌خود حاكم روز قيامت است. و حتي از خاطرات قلبي انسان نيز آگاه است. اين حقيقت يقين است.» در تفسير قرآن نيز سه معنا براي «يقين» ذكر شده: «به معني علم و آگاهي كامل. ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ» و «ه معني مرگ . وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» و «به معني آشكار و روشن. كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ». منظور از «يقين و علم در علم فقه و اصول فقه» يعني آن‌چه كه بنده با عنوان «يقين نفساني» از آن ياد كردم، تا متمايز از «يقين برهاني و منطقي» باشد، يك حالت و درك عمومي‌ست كه همه انسان‌ها آن را درك مي‌كنند و در فقه بسيار از آن صحبت مي‌شود. فرض كنيد فقيه مي‌گويد: «اگر بداند اين مايع خمر است، نبايد بخورد». خب منظور از «بداند» در اين عبارت چيست؟ آيا اين است كه «يقين جازم و غيرقابل زوال» داشته باشد؟ آيا مردم چنين يقيني در آگاهي از اشياء پيرامون خود دارند؟ يا صرف اين‌كه احتمال بالايي در صحت گزاره‌اي بدهند آن را يقيني مي‌دانند؟ مقدار اين احتمال هم از فردي تا فرد ديگر، از موضوعي تا موضوع ديگر و حتي از جامعه‌اي تا جامعه ديگر تفاوت مي‌كند. «علم و يقين در اصول فقه» چنين حالتي است، اين‌كه شما بدانيد نماز خوانده‌ايد يا نخوانده‌ايد. اگر نخوانده‌ايد اقدام كنيد و اگر خوانده‌ايد عمل به تكليف كرده‌ايد و ديگر مكلف نيستيد. به نظر شما اين نوع از علم‌ها چقدر ارزش منطقي و يقيني دارند؟ چند درصد؟ اين يقين غير از يقين كلامي به معناي باور به خداوند متعال است.

" تا زماني كه ندانيم و بررسي نكنيم كه «مس منبسط» مي‌شود چطور مي‌توانيم حكم كلي بدهيم كه «هر فلزي منبسط» مي‌شود؟ يعني اين قبيل قياس‌ها اساساً نتيجه مفيد و تازه‌اي ندارند!"
شايد منظورتون را نفهميده ام: زماني كه به گزاره ي علمي "هر فلز در اثر حرارت منبسط مي شود" رسيده اند. مسلما همه ي انواع فلزات را مورد آزمايش قرار نداده اند ولي طبق استقراء تعميم به كل فلزات داده اند كه البته يقيني نيست. حال اين چه اشكالي دارد؟ و يا مثلا "به هر جسمي نيرو وارد كنيم، شتاب مي گيرد"، مسلما تمام اجسام را مورد بررسي قرار نداده ايم.
در پيام قبل تر فرموديد كه:" اگر ماده غير يقيني در اشكال قياسي اربعه منطق صوري داخل كنيد، هيچ پاسخ درستي به شما نمي‌دهد. مثال: الف احتمالاً ب است. ب احتمالاً ج است. نتيجه: نمي‌دانيم! شايد الف ج باشد شايد هم نباشد! خب ما كه از ابتدا هم نسبت به جيم بودن الف ترديد داشتيم. پس اين قياس منطقي چه نتيجه تازه‌اي داشت؟ هيچ! چرا؟ زيرا واقعيت هرگز يقيني نيست." فرض كنيد الف احتمال زياد ب است و ب احتمال زياد ج است. نتيجه: الف احتمال زياد ج است. قبول داريد؟ اين، يك نتيجه ي تازه را در بردارد درسته؟شنبه ۸ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۷ عصر
پاسخ: فرموديد: «طبق استقراء تعميم به كل فلزات داده اند» سؤال: «آيا اين اتفاق در منطق صوري افتاده است؟ يا به وسيله منطق ديگري غير از منطق صوري؟» فرموديد: «نتيجه: الف احتمال زياد ج است. قبول داريد؟ اين، يك نتيجه ي تازه را در بردارد درسته؟» سؤال: «در انتهاي منطق صوري معمولاً در كتاب‌هاي معروف بخشي را اضافه مي‌كنند به عنوان «صناعات خمس» كه استفاده از منطق را در پنج روش توضيح مي‌دهد. در اين بخش صحبت از «مواد» و گزاره‌هايي مي‌شود كه داخل صورت‌هاي منطقي قرار مي‌گيرد. يقيني يا غيريقيني. آيا اين بخش را مطالعه فرموده‌ايد؟ آيا از نظر منطقيون مي‌شود گزاره غيريقيني در اشكال اربعه قرار داد و سپس آن شكل‌بندي را يك «برهان» دانست؟» بالاخره به اين نكته توجه داشته باشيد كه ما نمي‌خواهيم يك «منطق صوري جديد» ابداع كنيم. الآن و در اين بحث، من و شما درباره يك منطق كه «هست» بحث مي‌كنيم. البته كه مي‌توانيم اشكالات آن را برطرف نموده و يك منطق جديد بسازيم. اما اجازه بدهيم وقتي در حال نقد منطق صوري هستيم، منطقي را نقد كنيم كه ارسطو تدوين كرده، فارابي تبيين كرده و ابن سينا تشريح. سپاس.
از اينكه هر گاه سوالي در وبلاگتون و يا ايميل پرسيده ام، وقت گذاشته و پاسخ داده ايد بسيار ممنونم. اجرتون با خدا.


با توجه به مشكلاتي كه كشورمون درگير باهش هست، چقدر اين موضوعات معرفت شناسي را براي حل مشكلات جامعه مهم مي دانيد؟
البته بدين باور هستم كه معرفت شناسي زير بناست ولي وقتي روي حركت جهادي امام حسين(ع) و امام خميني(ره) و يا فرماندهان جنگ دفاع مقدس فكر مي كنم. گمان مي كنم جامعه ي امروز ما بيشتر از اينكه به فقيهان نظريه پرداز، كه نظرياتي جامع در باب اقتصاد اسلامي و فقه حكومتي و آموزش و پرورش اسلامي و امثال آن بدهند، نياز داشته باشد، به مومنيني نياز دارد كه به جاي نظريه پردازي، به صورت جهادي وارد عرصه عمل و مديريت شده و با نگاهي كلاني و مدبرانه، آن چيزهايي كه از دين اسلام مي دونند را به اجرا گذارند.
اگر هم قرار است در سطح نظري تفكر كنيم، مهمترين موضوع، روش انقلاب كردن(در نظام هاي مورد نياز كشور) است. روش انقلاب كردن را از قرآن و سيره ي اهل بيت فرا بگيريم و در تطبيق با شرايط امروزي، بفهميم چگونه انقلاب كنيم. نظر شما چيست؟شنبه ۸ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۱:۲۰ عصر
پاسخ: فرمايش شما صحيح است، اين‌كه به كار جهادي نياز داريم. اما كار جهادي از چه منبعي تغذيه مي‌كند؟ مرحوم امام مبناي كار جهادي خود را طرح نظريه ولايت فقيه قرار داد. اگر آن نظريه را ابتدا ترسيم نمي‌كرد، فعاليت‌هاي بعدي توجيه شرعي و عرفي پيدا نمي‌كرد. يعني بزرگان حوزه دنبال حرف ايشان را نمي‌گرفتند و مردم هم تبعيت از ايشان نمي‌كردند. امروز ما جهادگر داريم، ولي بيشترشان در تحيّر به سر مي‌برند، اين‌كه نمي‌دانند كدام روش درست و كدام نادرست است، كدام شرعي و كدام غيرشرعي، كدام به حاكميت اسلام ختم مي‌شود و كدام دست اسلام را مي‌بندد. استاد حسيني ره اين فرمايش امام را پيوسته در جلسات مكرّر مي‌خواند و به آن توجه مي‌داد: «درباره فرهنگ هر چه گفته شود كم است. و مي دانيد و مي دانيم اگر انحرافي در فرهنگ يك رژيم پيدا شود و همه ارگانها و مقامات آن رژيم به صراط مستقيم انساني و الهي پايبند باشند، و به استقلال و آزادي ملت از قيود شيطاني عقيده داشته باشند و آن را تعقيب كنند، و‌ ‌‌ملت نيز به تبعيت از اسلام و خواسته هاي ارزنده آن پايبند باشد، ديري نخواهد گذشت كه انحراف فرهنگي بر همه غلبه كند، و همه را خواهي نخواهي به انحراف كشاند، و نسل آتيه را آنچنان كند كه انحراف به صورت زيبا و مستقيم را راه نجات بداند، و اسلام انحرافي را به جاي اسلام حقيقي بپذيرد و بر سر خود و كشور خود، آن آورد كه در طول ستمشاهي و خصوصاً پنجاه سال سياه بر سر كشور آمده. و مجلس و ملت و متفكران متعهد بايد اين حقيقت را باور كنند و اصلاح فرهنگ و از آن جمله اصلاح مدارس از دبستان تا دانشگاه را جدي بگيرند، و با تمام قوا در سد راه انحراف بكوشند. اشخاصي معدود قدرت ندارند تا اين امر عظيم الحجم مهم را اصلاح كنند و صددرصد آن را اسلامي و ملي و در خدمت كشور قرار دهند. همه مسئوليم و همه بايد در پيشگاه خدا و خلق خدا جواب تهيه كنيم. و در اين زمان كه فرصتي ارزنده داريم از هيچ كس هيچ عذري پذيرفته نيست و همه بايد به مقدار توان خويش در اين امر حياتي كوشش نماييم تا خون جوانان برومند مجاهد و كوشش ملت و مجاهدات بيدريغ آن هدر نرود.» (پيام به ملت ايران و مسئولين نظام‌، 22/11/1361، صحيفه امام، ج17، ص322) آيا مي‌توانيد برداشت خود از اين عبارت را توضيح دهيد؟
امام خميني(ره) در اين فرمايش، تاكيد مي كنند اصلاح فرهنگ بايد صورت بگيرد و اين كار توسط معدود افراد بر نميايد، بلكه همه مسئوليم.

اصلاح فرهنگي كه منطبق با آيين اسلام باشد، در دو حوزه ي فردي و اجتماعي مي تواند وارد شود. ولي آيا براي اين كار نياز به نظريه پردازي هاي سنگين است، يا آنكه خدا توسط قرآن و اهل بيت راه را به روشني نشان داده ولي ما غافليم و درمان آن را سخت كرده ايم.


اينكه مثال ولايت فقيه امام خميني زديد، ايشون قبل از تبعيدشون كه اين نظريه(هرچند احتمالا در ذهن داشتند) را ابراز نكرده بودند. در واقع همان آيات قرآن كه مربوط به قيام عليه حكومت هاي ظالم وجود دارد، غالب اين جنبش و قيام امام را تاييد مي كرد و قبل از تبعيدشون با پشتوانه ي همين آيات قرآن و سيره ي اهل بيت قيام كردند.


بنده هم منظورم همين است، آيات قرآن و سيره ي اهل بيت كه در جامعه غفلت شده است، و ما را به سمت سبك زندگي اسلامي مي كشاند اينقدر زياد است كه مي ترسم مصداق اين آيه باشم:
" وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْها إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ"


آيا اين حديث برايمان كفايت نمي كند؟: "من عمل بما علم كفي ما لم يعلم"يكشنبه ۹ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۰ صبح
پاسخ: امام ره در اين فرمايش تأكيد بر اين نكته دارند كه «مي‌شود» جامعه جهادي عمل كند، ولي از اسلام دور شود و به انحراف بكشد! تأكيد دارند كه «همه ارگانها و مقامات آن رژيم به صراط مستقيم انساني و الهي پايبند باشند» و همچنين «ملت نيز به تبعيت از اسلام و خواسته هاي ارزنده آن پايبند باشد» يعني هم دولت و هم ملت، همه مي‌خواهند اسلام باشد، ولي «انحراف فرهنگي بر همه غلبه كند، و همه را خواهي نخواهي به انحراف كشاند». چرا؟! زيرا «انحرافي در فرهنگ يك رژيم پيدا» شده است. اگر اين انحراف آن‌قدر آشكار و ساده است كه با ملاحظه قرآن و حديث مي‌شد به آن پي برد، آن‌وقت هم ملت و هم دولت آن‌را نفهميده و به دوران «ستمشاهي و خصوصاً پنجاه سال سياه» باز مي‌گشتند؟! ظاهر مطلب اين است كه انحراف فرهنگي خيلي خزنده است و آن‌قدر پنهان كه نه دولت متوجه آن مي‌شود و نه مردم. زيرا امام اصرار دارند كه هم دولت و هم ملت «مي‌خواهند» اسلام پياده شود. پس اگر انحراف را مي‌ديدند كه از آن پرهيز مي‌كردند. نمي‌كردند؟! اين چنين انحرافي از فرهنگ بايد مدل‌هاي پيچيده‌اي داشته باشد كه دولت و ملت نتوانسته‌اند درك كنند. فقط بعضي خواص مانند خود امام ره متوجه آن مي‌شوند و بايستي مردم و دولت را از آن آگاه كنند. «اشخاص معدود« متوجه انحراف فرهنگي مي‌شوند، ولي به تنهايي نمي‌توانند. امروز «ربا» در بانك‌ها اتفاق مي‌افتد و هم ملت و هم دولت مي‌دانند كه رباست، ولي توجيه شرعي دارد و هم ملت و هم دولت پاسخ دارند كه اين «ربا» آن «ربا» نيست. اين ربا شرعي‌ست و خلاف شرع نيست ابداً. اگر صرف قرآن و حديث كافي بود، بدون استدلالات پيچده فقهي و تحولات در علم اصول، كه مراجع سفت و محكم مي‌ايستادند و مردم هم حجت پيدا كرده، بانك را تعطيل مي‌كردند! برخي از مراجع هم پاسخي ندارند و اين معاملات بانكي را شرعي مي‌دانند. اين يعني انحرافي كه مي‌تواند همه اسلام‌خواهان را به بي‌ديني بكشاند! بنده با كساني كه گفتگو كرده‌ام و نظراتشان را خوانده‌ام،‌ آن‌هايي كه اعتماد به كلامشان داشته‌ام، معتقد بودند نياز به تحوّلي در فقه و اصول فقه است. اما اگر به نظر شما مي‌رسد كه نيازي به اين پيچيدگي‌ها نيست و مي‌شود مستقيماً از قرآن و سيره اهل بيت ع بدون نياز به تحولات علمي، تكنيك‌ها را استخراج كرد و بر شرايط امروز تطبيق، خوب است بررسي كرده و شواهدي بر اثبات آن ارائه كنيد. تشكر.
سلام عليكم. خدا قوت.
چند سال پيش در وبلاگتون در مورد پيشنهادتون به علماي حوزه نوشته بوديد كه يك جور شبكه ي تحقيقاتي باشد كه علما به واسطه ي آن به بحث و تبادل نظر بپردازند.
نتوانستم در وبلاگتون آن صفحه را پيدا كنم. اگر امكانش هست لينكش را ارسال نماييد. ممنون.

سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰ - ۸:۴۹ صبح
پاسخ: و عليكم السلام. اين شايد منظور شما باشد: http://rastan.parsiblog.com/posts/425 و پيشنهادي كه طرح شده در اين نشاني‌ست: http://movashah.ir/fa/index.php?w=work&x=545
ممنونم.
ايده ي "شوراي حرف تازه" در لينك ارساليتون خيلي عاليه. آيا آن را با جامعه مدرسين مطرح نموديد؟


سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰ - ۳:۲۴ عصر
پاسخ: آن را اساساً براي دوستان جامعه مدرسين نوشتم و حضوري تقديم‌شان كردم، در سه نسخه، بلافاصله بعد از پايان نگارش. اما توجه و التفاتي نفرمودند. شايد موانعي براي اجراي آن وجود داشته است. تشكر.
اگر چه جامعه مدرسين توجه نكرده ولي به نظرتون ميشه اين ايده را حداقل در ابتدا در شماري از موضوعات بين دوستان اجرا كرد و بعد به تدريج موضوعات را گسترش داد؟
نوشته بوديد كه جامعه ي مدرسين بايد به اعضاي شورا حجيت دهد. درست است كه اگر حجيت مي داد خيلي خوب بود ولي براي اينكه كار روي زمين نماند، اعضاي شورا هر مطلبي كه مي نويسند را به منابع معتبري ارجاع دهند. اگر شخص خواننده ي آن مطلب به صحت آن شك كرد مي تواند به منبع مربوطه مراجعه كند. بنابرين ديگر نيازي به تاييد جامعه ي مدرسين نيست. البته وقتي محبوبيت پيدا كرد، نظر جامعه ي مدرسين هم جلب مي شود.



يك سوالي كه برام پيش اومد اين است كه فرض كنيد ايده ي شما در قالب يك پايگاه اينترنتي شكل بگيرد. در يك موضوع ممكن است به مرور زمان صدها نفر كه به گمان خود ايده ي جديدي دارند مطلبي را در سايت بفرستند. چيزي شبيه سايت هاي مقالات علمي.
كافيه در سايت معروف مقالات نيچر nature يك موضوعي را سرچ كنيد صدها مقاله ميابيد كه همگي مدعي حرف تازه اند. كار محقق نيز سخت مي شود.
پيشنهاد شما چيست؟چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۱:۵۱ صبح
پاسخ: وقتي به نشريات علمي معتبر دنيا نگاه مي‌كنيم، چيزي كه به آن‌ها اعتبار بخشيده است، حضور اساتيد برجسته در هيئت تحريريه آن‌هاست. به نحوي كه اگر آن افراد نبودند، آن نشريه نمي‌توانست اعتبار داشته باشد. انتشار يك مقاله كار سختي نيست، نشريات زيادي وجود دارد. تأسيس يك نشريه و گرفتن مجوز هم سخت نيست، آن نيز ممكن. اما چه كسي نشريه شما را مطالعه خواهد كرد و مقاله تازه شما را خواهد ديد؟ از آن ساده‌تر سايت، ولي چه فايده وقتي مقاله شما در سايت شماست و نه در سايتي كه مورد بازديد دانشمندان است؟ مسأله ما انتشار نيست، دسترسي به ذهن انديشمندان است. اين‌كه چه كنيم فلان و فلان دانشمند به اين نشريه يا سايت مراجعه كنند. ژورنال‌هاي علمي دنيا چنين وضعي دارند. مثلاً فلان ژورنال دندان‌پزشكي رتبه يك دنيا، هر دندان‌پزشكي در هر كجاي جهان كه باشد، اگر بخواهد از مرزهاي دانش مطلع باشد آن را مي‌خواند. اگر مطلبي هم داشته باشد تلاش مي‌كند در آن‌جا منتشر سازد. همه هم مي‌دانند هر چه حرف تازه در دندان‌پزشكي باشد آن‌جاست. اين توافق و تفاهم خيلي مهم است. ما چنين چيزي نياز داريم. اگر باشد، فلان مرجع تقليد نوآوري‌اش را براي آن نشريه خواهد فرستاد و ساير مراجع مي‌بينند و اگر نقد داشته باشند براي همان نشريه. اين‌طوري علم سريع‌تر رشد مي‌كند و اين‌همه آراء متفاوت بر جا نمي‌ماند و بسياري به وحدت مي‌رسد. تا نتوانيم حجيّت و اعتبار نشريه را درست كنيم، فايده‌اي ندارد. مي‌شود مثل صدها نشريه كه در روزنامه‌فروشي‌هاست و هزاران سايت كه در اينترنت. تشكر از نظر شما.
شما خودتان بسيار بيشتر از بنده واقف هستيد كه جايگاه چنين سايتي در جامعه واقعا خالي است و بسيار براي تسريع رشد علمي مورد نياز است.
وقتي هم سايتي در جامعه تا اين حد مورد نياز باشد، به تدريج بازديدكنندگان آن بالا خواهد رفت. خصوصا اگر ساختار آن دقيق و حساب شده باشد. بنده لزومي نمي بينم كه حتما علما و دانشمندان امكان ارسال نوآوري خود داشته باشد.
چه بسا طلبه ها و دانشجوياني كه در حين تحصيل حرف هاي تازه و جديدي داشته باشند.
در گام نخست مي توان از محدوده ي كوچك تري از افراد پژوهشگر شروع كرد. بين دوستان پژوهشگر تبليغ كنيم. مي توانند نوآوري هايشان را در سايت ارسال كنند و حتي حرف هاي همديگر را نقد كنند
اگر خوب باشد كم كم بين افراد اهل پژوهش و علما در ساير نقاط جامعه نيز گسترش مي يابد.
در نبود چنين سايتي، طلبه هاي اهل پژوهش به گروه هاي كوچك در پيامرسان ها براي بحث و تبادل نظر روي آورده اند. ولي با وجود اين سايت اين بحث ها عمومي و همگاني مي شود. مثلا شخصي حرف تازه اي در سايت مي زند و توسط فرد ديگري نقد مي شود. دوباره ممكن است نقدي بر نقدش ارسال شود الي غير. همين گفتمان ها منجر به رشد علمي جامعه مي شود.
نظر شما چيست؟ پنج‌شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰ - ۷:۳۷ عصر
پاسخ: سايت‌هايي كه چنين رويه‌اي داشته باشند كم نيستند. مانند: http://vasael.ir كه بسياري از حرف‌هاي نو را جمع‌آوري كرده و ارائه مي‌كند. يا سايت http://reba.ir كه مملوّ از حرف‌هاي تازه است. ولي مسأله اين است كه امروز سايت‌ها كم‌مشتري شده‌اند و با راه افتادن پيام‌رسان‌ها و آساني استفاده از اپ‌ها در گوشي‌هاي موبايل، كمتر كسي به سراغ سايت‌هاي اينترنتي مي‌رود. تصوّر بنده اين است كه سايت فايده‌اي ندارد و مشتري نخواهد داشت، با اين همه كثرت كه در اينترنت هست. هدف فقط گفتگوي طلبه‌ها نيست، هدف گفتگوي دانشمندان است، مراجع و علما، اين‌ها را نمي‌شود پاي سايت اينترنتي آورد. اگر چه همان طلبه‌ها و دانشجوها را هم بعيد مي‌دانم بشود جذب كرد.
پاسختون قدري نا اميدكننده بود. نتيجه ي حرف شما اين است كه دست روي دست بگذاريم كه كاري نتوان كرد.






شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰ - ۴:۳۶ عصر
پاسخ: براي اجراي اين پروژه، بله. ده‌ها طرح و ايده وجود دارد، بعضي در برخي شرايط ناممكن هستند. وقتي امكانات كافي وجود نداشته باشد، نمي‌توان بعضي كارها را انجام داد و اين به معناي نااميدي و دست روي دست گذاشتن نيست. بلكه به معناي ضرورت انتخاب ايده‌ها و طرح‌هاي ديگر است. ما به يك شبكه تحقيقات قدرتمند و فعال نيازمنديم تا تضارب آراء علمي را سرعت بخشد. آيا من و شما مي‌توانيم اين شبكه را توليد كنيم؟ خب اگر نتوانستيم، يعني بايد دست روي دست بگذاريم؟ توليد چنين ابزاري نيازمند توانمندي‌هايي‌ست كه ما نداريم. پس دنبال كاري بايد باشيم كه از ما ساخته باشد. مثلاً مي‌توانيم درباره ضرورت شبكه تحقيقات مقاله بنويسيم. مي‌توانيم درباره آن سخن بگوييم، با اساتيد خودمان، با دوستان‌مان، تا اين ايده رايج شود، ضرورت آن فهم شود. مثل اين است كه فردي بخواهد كارخانه توليد خودرو بزند، وقتي نتواند، بايد برود به كساني كه مي‌توانند اهميت توليد خودرو را توضيح دهد. بنده چرا اين طرح را نوشتم؟ تا ضرورت آن را برسانم. در اين سال‌ها هم هر جا فرصت شده، گفتگو كرده و مي‌كنم و اگر يك‌جايي مسئولي گفته: خب، حالا چكار بايد كرد؟ فوري گفتم: اين طرحش، قبلاً نوشته شده! كارهاي بزرگ،‌هر چقدر هم كه دست‌نايافتني به نظر برسند، از قدم‌هاي كوچك آغاز مي‌شوند. نبايد دست روي دست گذاشت. ولي نبايد انتظار داشت كه فردا يا پس‌فردا كار به انجام برسد. خود ِ فضاسازي و ترويج ضرورت، خودش يك قدم از كار است. البته من به دليل شرايط شخصي و خانوادگي كه دارم مدتي‌ست ارتباط كاري‌ام كم شده، ولي اگر دوستاني هستند كه مي‌توانند، اين طرح را دانلود كنند، هر بخشي را كه تمايل دارند ويرايش كنند (فايل word‌ هم گذاشته‌ام در دانلود) اصلاً به نام خودشان تغيير دهند و ببرند اين مؤسسه و آن مؤسسه. بلكه جايي امكان اجراي آن فراهم شود. يعني جايي پيدا شود كه قدرت داشته باشد انديشمندان را گرد آورد و متقاعد سازد. جايي كه اعتبار داشته باشد. تلاش هرگز نبايد رها شود، در حدّ توان. ولي خوش‌بيني بيش از حد انسان را زود سرخورده و خسته مي‌كند. ياعلي
بله، فرمايشتون صحيح است. ممنونم از اينكه به روشني توضيح داديد. خداوند اجرتون دهد.

يكشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰ - ۵:۵۵ عصر
پاسخ: در پناه خدا.
سلام عليكم
كار خيلي جالبي كرديد. ساعتي را مشغول فكر كردن در مقايسه ي آن ها گذراندم. فقط احمدي نژاد را به جاي دو دوره، سه دوره رئيس جمهورش كرديد! معلومه ارادتي خاص به اين رئيس جمهور داشتيد:) البته آن هم هر سه دوره با درصد مشاركت متفاوت! كه نشون مي ده اشتباهي يك سطر را كپي نكرديد!


در مورد ولايت فقيه سوال داشتم.
اينكه در دوران غيبت نياز به ولي فقيه داريم را قبول دارم ولي در تعيين مصداق آن، دچار اشكال هستم.
اينكه عده اي از علماي اسلام بيايند آن فرد را مشخص كنند... از كجا معلوم كه اشتباه تشخيص ندهند؟ اگر زمان ابوبكر مي خواستيم مجلس خبرگاني با حضور علماي اسلام آن زمان كه صحابه بودند، تشكيل دهيم، آيا اجماع اين علما به امام علي(ع) راي مي دادند؟ مسلما خير. همانطور كه تقريبا مشابه آن در شوراي سقيفه نيز شاهدش بوديم.
البته بنده امام خامنه اي را لايق ولي فقيه مي دانم ولي به هر حال اين سوالي است كه مطرح بوده و هست. دوشنبه ۷ تير ۱۴۰۰ - ۱۱:۲۱ عصر
پاسخ: انتخاب اول احمدي‌نژاد به دور دوم كشيده شد. به همين دليل «مرحله» آن شماره يك و دو دارد. پس شد سه انتخابات و سه رأي‌گيري. درباره ولايت فقيه، مسأله فقهي آن اين است كه «هر» فقيهي، دقت بفرماييد، «هر فقيهي» با استناد به رواياتي كه موجود است «ولايت»‌ دارد در امور مسلمين. يعني اگر فقيهي كه اجتهاد تام دارد «حكم» صادر كند، از نظر ادله شرعي هم براي خود او و هم براي تمامي مردم و همچنين مقلّدين ساير مجتهدين و حتي خود فقهاي ديگر نيز آن حكم حجيّت دارد. درست مانند فتواي ميرزاي شيرازي در تحريم تنباكو. با اين‌كه ظاهراً ميرازي شيرازي ولي فقيه نبود، ولي با استناد به ولايتي كه داشت آن حكم را صادر كرد. حالا در جامعه اسلامي كه هر فقيهي ولايت دارد، تعدادي از فقها كه وكيل مردم هستند و از طرف مردم رأي دارند، اين‌ها يك فقيه را انتخاب مي‌كنند تا اعمال ولايت كند. اين فقيه علاوه بر «مشروعيّت» براي صدور حكم كه دارد، مثل ساير فقها، اكنون «مقبوليت» هم دارد. زيرا از سوي فقهايي كه مردم آن‌ها را قبول داشته‌اند تعيين شده است. پس خبرگان فقيه را «نصب» نمي‌كند، حتي به فقيه «مشروعيت» هم نمي‌دهد، بلكه فقط فقيهي كه مشروعيت در ولايت دارد را بر اساس اين‌كه در جامعه و ميان مردم مقبوليت داشته باشد انتخاب مي‌كند. در قانون اساسي هم آمده اگر يك فقيه آن‌قدر مقبوليت او واضح و روشن بود كه همه مردم تبعيت كرده باشند، خود به خود رهبر است، مثال آن هم امام خميني (ره) است كه بدون نياز به خبرگان ولي فقيه شد. اگر چنين وضعيتي نبود، اعلامي كه خبرگان مي‌كند، اين مقبوليت را نشان مي‌دهد. اما درباره سه خليفه اول، اين‌ها اصلاً فقيه نبودند، يعني اسلام‌شناس نبودند، دليل آن هم كثرت اخباري‌ست كه نشان مي‌دهد آن سه نفر از بسياري احكام اسلام بي‌اطلاع بودند. پس اصالتاً مشروعيت نداشتند براي ولايت. با اين توضيح، خبرگان قرار نيست مشروعيت بدهد كه نگران حجيّت آن باشيم. تنها قرار است بين افرادي كه ولايت شرعي دارند، فردي را انتخاب كند كه مردم بيشترين اقبال را به وي دارند. خبرگان طبق قانون اساسي نمي‌توانند فردي كه مشروعيت را از اول نداشته، يعني مجتهد و فقيه نبوده را معرفي كنند. درست است؟
مثلا اين را در ويكي پديا به نقل از هاشمي رفسنجاني نوشته بود:
"بعضي‌ها روي نظريه كشف تأكيد كرده و مي‌گفتند: نقش ما اين است كه آن چيزي را كه در واقع متعيّن است، كشف كنيم؛ ولي من فكر مي‌كنم ممكن است در هر زماني تعداد زيادي از فقها باشند كه صلاحيت داشته باشند، ولي نهايتاً بايد يكي از آن‌ها انتخاب شود… ممكن است در انتخاب اشتباه هم رخ بدهد؛ يعني اكثريت اعضاي مجلس خبرگان به يك فرد رأي بدهند، اما در عين حال فرد اصلحي هم در جامعه وجود داشته باشد. در چنين صورتي طرفداران نظريه كشف چه مي‌گويند، آن‌ها بايد بپذيرند فردي كه انتخاب شده ولي امر واقعي نيست"دوشنبه ۷ تير ۱۴۰۰ - ۱۱:۲۵ عصر
پاسخ: شخص آقاي هاشمي رفسنجاني كه اين مطلب را از ايشان نقل كرده‌ايد، نظرات اشتباهي هم داشته‌اند و هر چه كه گفته باشند دليلي بر صحّت آن نيست. اما اين بخش مطلب‌شان درست است كه «در هر زماني تعداد زيادي از فقها باشند كه صلاحيت داشته باشند» اين درست است. هر فقيهي ذاتاً ولي فقيه است. زيرا امام زمان (عج) به تمامي فقها ولايت اعطا كرده است، با توجه به روايات. اما اين‌كه اشتباه در انتخاب باشد، يعني فردي را انتخاب كنند كه مقبوليت كمتري داشته باشد در مقابل فقيهي كه بيشتر مقبوليت دارد. اين ضرري به مشروع بودن ولايت آن شخص نمي‌زند، بلكه فقط مشكلات اجتماعي پديد مي‌آورد. زيرا ممكن است مردم كمتر به احكام صادره از او اقبال نشان دهند. مانند اين‌كه اگر شهيد بهشتي بود و خبرگان آقاي خامنه‌اي را معرفي مي‌كرد، البته كه خود ما هم ناراحت مي‌شديم و با خود مي‌گفتيم بهشتي را كه بيشتر قبولش داريم براي ولايت بر مسلمين. ولي معناي آن اين نيست كه آقاي خامنه‌اي ولايت نداشته باشد. بلكه هر دو به دليل فقاهت داراي ولايت شرعي هستند و احكامشان معتبر است. ولي بهشتي قطعاً احكامش تأثير بيشتري بر جامعه مي‌گذاشت به دليل اقبال بيشتر به ايشان. منظور از انتخاب اشتباه اين مي‌تواند باشد. و گرنه خبرگان مگر چه حقي دارند خودشان تا بتوانند به يك فرد اعطا كنند؟ تا او ولي امر مسلمين شود؟ خبرگان كه نمي‌توانند مشروعيت بدهند. فقط از ميان افراد داراي مشروعيت براي ولايت، فردي را معرفي مي‌كنند كه به نظرشان بيشتر مورد توجه مردم است. البته همين كه خبرگان خودشان منتخب مردم هستند يعني خودشان اقبال عمومي دارند، پس فردي را هم كه انتخاب مي‌كنند به همين واسطه همان فردي خواهد بود كه مردم بيشتر قبولش دارند. مثل اين‌كه شما بخواهي وكيل انتخاب كني براي دادگاه خودت، دو نفر را مأمور مي‌كني تا يك وكيل برايت معرفي كنند. قطعاً آن‌ها از ميان كساني كه پروانه وكالت دارند يكي را انتخاب مي‌كنند كه از ابتدا هم صلاحيت وكالت داشته است. فقط شما چون خودت نمي‌دانستي كدام بهتر مي‌تواند از عهده كار برآيد به دو نفر مورد اعتمادت سپردي تا بهترين را اعلام كنند. و گرنه همه وكلا «واقعاً» وكيل هستند. همين.
ممنون از توضيحتون.
به خاطر اشتباهم در ابتداي پيامم از شما عذر مي خوام.


در مورد ولايت فقيه بحثتون برايم تازگي داشت.
خب اگر هر فقيهي ولايت بر امور مسلمين داشته باشد. مسلما فقيه تا در زمينه اي تخصص نداشته باشد كه نمي تواند حكمي صادر كند.
البته شما نوشتيد كه آن فقيه بايد اجتهاد تام داشته باشد.
زماني فقهايي بودند كه اجتهاد تام در همه ي علوم زمان خود داشتند. ولي الان ديگر شدني نيست.
در واقع در حال حاضر اگر فقيهي در زمينه اي اجتهاد داشت مي توان گفت كه تنها در آن زمينه ولايت بر امور مسلمين دارد و نه در زمينه هاي ديگر. اگر فقيهي در اقتصاد اجتهاد كرد، حق حكم كردن در اقتصاد دارد.
حال با اين توضيحي كه عرض كردم قضيه قدري متفاوت مي شود. چون ديگر هر فقيهي بر همه امور مسلمانان ولايت ندارد. درست است؟
مجلس خبرگان وظيفه دارد فقيهي كه در زمينه هاي علوم سياسي و مديريت واقعا اجتهاد كرده باشد را به عنوان ولي امر مسلمين انتخاب كند. اگر اشتباه كرد و فردي روي كار آمد كه اين صلاحيت را نداشت، چنين ولايتي مشروع نيست. چون در زمينه اي كه تخصص نداشته است حكمراني مي كند. درست متوجه شدم؟

چهارشنبه ۹ تير ۱۴۰۰ - ۶:۱۷ عصر
سلام عليكم
خدا فرزندانتون را زير سايه تون حفظ كند.

مورد سوم كه فرمودين:" اگر كاري كرده كه مخاطب هم خودش ديده و مي‌داند، غيبت نيست"
درسته كه مخاطب ديده و مي داند ولي ممكن است مومني كه پشت سرش عيبش را مي گوييم راضي به اين نباشد. آيا باز هم غيبت نيست؟
در واقع اين را در استفتائات رهبري ديدم كه گويا غيبت است:
https://farsi.khamenei.ir/treatise-content?id=310

البته شايد هم بنده اشتباه برداشت كردم..
شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ - ۳:۲۰ عصر
پاسخ: سلام. بله صحيح مي‌فرماييد. اين نكته اصلاح شد و براي بچه‌ها نيز إن‌شاءالله توضيح خواهم داد. ممنون از تذكر خوب و مفيدتان.
سلام عليكم
خدا خيرتان دهد از تربيت فرزندان اين چنيني.
ببخشيد سيد احمد چند سالشه؟
كاش مي شد اگر فرصت داشت و علاقه مند... اين سبك زندگي اش و تفريحات سالمي كه در خانواده مي كند را در آپارات توضيح مي داد و يا حتي با فيلم برداري ضبط مي كرد. اينگونه نه تنها در كلاسش بلكه در كشور چنين الگويي تبليغ مي شد. خيلي بيشتر از سخنراني هاي روانشناسان در آپارات تاثير خواهد داشت.
نگران سبكي از زندگي هستم كه دشمن از طريق بازي هاي مجازي و كارتون هاي غربي در بين بچه ها ترويج مي كند..
شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰ - ۵:۰۴ عصر
پاسخ: سلام. كلاس هشتم است و تقريباً 13 ساله. فرزندان من نه گوشي موبايل دارند و نه دسترسي به اينترنت. تبلتي كه هفت هشت سال پيش براي مطالعه خودم خريده بودم در اختيارشان است تا در مدرسه مجازي شركت كنند. روي تبلت هم مرورگر وب غيرفعال است و فقط نرم‌افزار شاد مي‌تواند به اينترنت متصل شود. برايشان توضيح داده‌ام كه اينترنت و فضاي مجازي خطرناك است؛ يك خطر آن اين‌كه وقت انسان را نابود مي‌كند، همين‌طور هرز مي‌برد به پوچي، خطر ديگر اين‌كه تا يك چيز خوب جستجو كني، چهارتا چيز مزخرف و ناپسند در كنارش نشان مي‌دهد. متقاعدشان كردم كه گوشي موبايل براي كار است، براي دسترسي. هر وقت شاغل شديد براي اين‌كه كارفرما به شما دسترسي داشته باشد گوشي موبايل مفيد مي‌شود، قبل آن مضرّ است. بنابراين نمي‌توانند در آپارات چيزي براي ارائه قرار دهند! د: ولي خب، شايد خودم ضبط كنم ازشان و به اشتراك بگذارم. پيشنهاد خوبي‌ست. ممنون.
سلام عليكم
خدا خيرتان دهد از شيوه ها و نكات تربيتي خوبي كه در وب سايت مي نويسيد.

سوالي داشتم. آيا در مورد ساختار مدرسه اي كه امام صادق در آن به 4000 شاگرد آموزش داده اند، چيزي در تاريخ و روايات آمده است؟ كه از آن به عنوان يك الگوي مدرسه ي اسلامي ايده بگيريم.
سه‌شنبه ۱ شهريور ۱۴۰۱ - ۵:۳۶ عصر
پاسخ: سلام. تحقيقي در اين موضوع نكرده‌ام و بي‌اطلاعم. تشكر از حسن نظر شما.
سلام عليكم
چقدر عالي....
ساعت خوابشون برايم جالبه!!. خيلي زود نيست؟! اون وقت كي بيدار مي شوند؟!
سه‌شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۱ - ۷:۵۴ عصر
پاسخ: سلام. كوچك كه بودند، خيلي كوچك، برنامه‌ريزي كردم كه بعد از 8 شب هيچ چراغي روشن نباشد. اين بود كه مي‌خوابيدند. صبح هم ساعت 7 بيدارشان مي‌كردم براي صبحانه، وقتي كه هنوز مدرسه هم نمي‌رفتند. وقتي مدرسه‌اي شدند 6 صبح بيدارشان مي‌كردم تا يكساعت قبل از رفتن مدرسه بيدار باشند و سر حال. همين باعث مي‌شد كه از 7 شب خسته و متمايل به خواب بودند. گاهي سريال‌ها و فيلم‌هايي را تبليغ مي‌كرد براي 11 شب، يا 10، مي‌گفتم نگران نباشيد، شما بخوابيد، من فردا از تلوبيون دانلود مي‌كنم و با هم مي‌بينيم. يا تكرارش را روز بعد. خيلي از سريال‌هاي تلويزيوني را در طول اين سال‌ها روز بعد ديديدم، هنگام تكرار. اين شده عادت. چند سال است كه ديگر كاري به زمان خوابشان ندارم. صبحانه را هم تقريباً يكسال يا شايد كمتر رها كرده‌ام، شده بر عهده خودشان. ساعت 6 و گاهي 5 بيدار مي‌شوند و كتري مي‌گذارند، هر كدام كه زودتر بيدار شود مي‌رود يك نان مي‌خرد، سفره را پهن، صبحانه خورده، ساعت 7 ديگر جمع شده است. قرارمان اين شده كه من هيچ دخالتي در صبحانه نداشته باشم! :) خواب و بيداري عادت است. اگر خوب تنظيم شود، ذهن را قوي و روح را آرام مي‌كند. بين سه تاشان، در طيّ سال‌هاي اخير سيدمرتضي معمولاً پيش از ديگران رختخواب خود را پهن مي‌كرد و مسواكش را مي‌زد. فوري هم صدايش درمي‌آيد كه چراغ‌ها را خاموش كنيد! حتي روزهاي جمعه يا تابستان كه مدرسه ندارند، گاهي ممكن است بيدار نشده باشند، خودم تلويزيون و چراغ‌ها را روشن مي‌كنم تا سروصدا شود و بيدار شوند. گفتم اگر دير بيدار شويد روحيه‌تان خراب مي‌شود. انسان سحرخيز باروحيه و شادتر است. ممنون
سلام عليكم
از رويكرد شما بسيار لذت بردم. اينكه به قرآن بايد نگاه جامع داشت. خداوند خيرتان دهد.يكشنبه ۱۵ مهر ۱۳۰۳ - ۸:۳۸ عصر
پاسخ: و عليكم السلام. سپاسگزارم. در پناه خدا.

صفحه اصليبازگشت به صفحه نخست سايت نوشته‌ها1252طرح‌ها، برنامه‌ها و نوشته‌ها مكان‌ها89براي چه جاهايي نوشتم زمان‌ها32همه سال‌هايي كه نوشتم جستجودستيابي به نوشته‌ها از طريق جستجو وبلاگبا استفاده از سامانه پارسي‌بلاگ نماها2چند فيلم كوتاه از فعاليت‌ها آواها10تعدادي فايل صوتي براي شنيدن سايت‌ها23معرفي سايت‌هاي طراحي شده نرم‌افزارها36سورس نرم‌افزارهاي خودم معرفي6معرفي طراح سايت و آثار و سوابق كاري او فونت‌هاي فارسي66تعدادي قلم فارسي كه معمولاً در نوشته‌هايم استفاده شده است بايگاني وبلاگ1424نسخه محلّي از نوشته‌هاي وبلاگ خاندان موشّحبا استفاده از سامانه شجره‌ساز خاندان حضرت زادبا استفاده از سامانه شجره‌ساز فروشگاهدسترسی به غرفه محصولات فرهنگی
با اسكن باركد صفحه را باز كنيد
پيام‌رسان ايميل ذخيره
®Movashah ©2018 - I.R.IRAN