نظردهنده: [ادامه پاسخ]

... لحظهاي غرور پيدا كنيم كه قبلمان آبي ناچيز و بعدمان جنازهاي گند است و در اين ميانه بيارزشي چه جاي توجه به نفس؟! اما رجزخواني ماجرايي ديگر دارد. مقابل دشمن تمامي عبّاد و زهّاد زمانه نيز زبان تيز پيدا ميكنند؛ به سابقه و نژاد و عظمت اجدادشان فخر ميفروشند. مقاتل كربلا را ببينيد پر از اين رجزهاست. اگر قرار است «كوثر» به دنيا معرفي شود، كثرت اولاد حضرت رسول مكرّم (ص)، پس اصرار بر بيان و اظهار «سيادت» نوعي رجز است و بعيد نيست اگر نيّت صادقانه در آن باشد، مستوجب ثواب. حقير نيز همواره اصرار داشته و دارم كه پيشوند «سيد» از نامم نيافتد و هر جا اشتباه شده حذف كردهاند، با اصرار بازگرداندهام، در قراردادي مثلاً يا ثبتنامي. اميد كه اين خالصانه باشد و نه براي هواي نفس. دعا كنيد چنين باشد. پس اظهار سيادت مادر هم كم از اظهار بر سيادت پدر شايد نداشته باشد. اما با ملاحظه شرع و عرف. ايمانتان مستدام و يقينتان پايدار. تشكر.
دوشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲:۰۷ صبح

...راهش اين است كه يا ديگر پول در جيب خود نگذاريد، يا يكبار با او برخورد شديد كنيد، يا ديگر با او همكار نباشيد و محل كار خود را تغيير دهيد. خلاصه، اساساً «عفو» تنها يك دليل عقلايي دارد و آن «اصلاح» است. اگر «اميد به اصلاح» نباشد، عفو عملي مذموم و قبيح است. اگر توصيه شده عذرپذيري، جاييست كه اميد به اصلاح هست، اما ترس از عدم اصلاح هم وجود دارد. در اين موارد خب توصيه ميشود كه عمل به ظنّ شود، طبيعتاً اميد به اصلاح در هنگام عذرخواهيهاي اوليه احتمال بيشتري دارد. اما وقتي قطع حاصل ميشود از عدم اصلاح، اميد به اصلاح اگر نباشد، عقلا عفو را حسن نميدانند، بلكه در شدّت قبح است. موفق باشيد برادر طلبهام.
چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۳۱ عصر

... اينكه اطرافيان هل ميدهند: چيزي نيست، آسان است، درست ميشود، اميد داشته باش، يه بچه بياري همه چيز حل است و چه و چه... سرانجامش چه خواهد بود؟ اين بدتر است يا گفتن حقايق و سختيها و نااميد كردن جوانان از اتكال به بنيانهاي سست فرهنگهاي باقيمانده از دوران قاجار، كه بد بر سنتهاي ازدواج اين جامعه سايه افكنده؟! و اينكه در نهايت، اميدشان به خدا باز گردد و بدانند تنها و تنها اگر پاشنه كفش آهني خود را محكم بالا بكشند و بند آن را فولادي ببندند، با ايمان به خدا و پيشبيني حوادث و كسب اطلاعات زياد و صبر زيادتر است كه ميتوانند در طريق ازدواج گام بردارند.
پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۱:۰۴ صبح

گفتم: برادر، پلو و خورش در قابلمه هست، در آشپزخانه، روي گاز، اينجا سلفسرويس است، براي خودت بريز و بخور! شايد ديگران بدشان بيايد كه پس تعارفات چه؟! سنتهاي مهماننوازي احمقانه ايراني چه؟! عرض ميكنم: وقتي مكرمتهاي اخلاقي باشد، نيازي به تظاهر نيست! وقتي ظرف نمك را سر سفره بگذاري و او ناراحت شود كه چرا نمكدان نيست، او ميهمان نيست، گرگي است كه آمده تا آبروي تو را بدرد! مهمترين مشغوليت زندگي ما مسلمانان همين آبرويهاي سفرهاي شده است. اينكه فرش خانهمان فلانطور باشد يا نباشد! اينها را كنار بگذاريد، باقي امور آسان ميشود. بچهها خانه را ريخت و پاش ميكنند، خب بكنند، چه اشكالي دارد؟! هر روز عصر قبل از بيسكوييت و شير يا چايي كه بهشان ميدهم، ميگويم اول خانه را تميز كنيد. دخترم 7 سال، سيداحمد 6 سال و سيدمرتضي 5 سال دارد. خودشان ميدوند و در سيمثانيه تمام منزل را تميز ميكنند. انگار برايشان نوعي بازي است. جاروبرقي را كه بر ميدارم، ميگويم: سيداحمد سيم! خودش سيم را در ميآورد و به برق ميزند. اصلاً خم نميشوم، زيرا سيدمرتضي جلويم ميدود و گوشههاي فرش را بالا ميزند. تمام كه ميشود ميگويم: سيدمرتضي سيم! ميدود و از برق ميكشد و با هزار مكافات سيم را داخل جاروبرقي جا ميزند (چون دگمهاش را كه فشار ميدهي هميشه نيممتري از سيم جمع نميشود و بايد به زور داخل كرد! :) ديگر چه؟! مگر منزل، يك خانه معمولي چقدر كار دارد؟ دستمال خيس دست بچه ميدهم، تلويزيون و وسايل را تميز ميكنند. اصلاً خودشان معمولاً پيشنهاد تميز كردن تلويزيون را ميدهند كه صفحهاش پر از خاك ميشود. وقتي از دستشان ناراحت شوم، مثلاً شب جايشان خيس شده باشد و يا كار بدي كرده باشند، ميگويم: از دست تو «ناراحت» شدم. اين كلمه آنقدر ناراحتشان ميكند كه عذرخواهي ميكنند و تقاضاي بخشش! غذايشان را كه نخورند سرشان داد نميزنم، به زور دهانشان نميكنم. فقط برايشان توضيح ميدهم كه اين غذا را الآن بايد بخوري و نميشود الآن مثلاً كلوچه يا فلان خوردني ديگر را مصرف كني، زيرا در آن صورت رشد نميكني و مثل من، تأكيد ميكنم، مثل من قوي نميشوي.
پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۰:۲۴ صبح
پاسخ: ... اجازه دادهام در ذهنشان همانقدر قوي كه تصور ميكنند بمانم و رفتار خود را اصلاح نمايم تا رفتارشان اصلاح شود. اگر بخواهند ته بشقابشان را كه ماست باقيمانده ليس بزنند، اجازه ميدهم، ولي ميگويم: جلوي ديگران هرگز اين كار را نكنيد. اجازه ميدهم از داخل ظرف ماست با قاشق ماست بخورند يا از پارچ آب با دهن بخورند. به هيچ مناسكي كه دليل موجهي نداشته باشد مجبورشان نميكنم. چيزي را كه نميتوانم دليل متقني برايش بياورم به آنها نيز تحميل نميكنم! همين! چرا مثلاً نبايد از پارچ آب خورد؟! ولي روابط اجتماعي را توضيح دادهام كه: اگر ميخواهيد در جامعه طرد نشويد، نبايد جلوي ديگران از پارچ آب بخوريد، زيرا بعضي مردم از اين كار بدشان ميآيد و ما بايد به باورهاي ديگران احترام بگذاريم، در همين حد. به همين دليل اصلاً گرفتار چالش با بچهها نيستم. احساس ميكنم مادرهاي ما بخش زيادي از عمرشان را به خاطر «حرف مردم» تباه كردند؛ فلاني چه خواهد گفت، فلان كسك چه! به درك! آنكه ايمان ندارد بگذار هر چه ميخواهد بگويد! كسي كه به خانهات بيايد و بعد برود به ديگران بگويد: فلان قسمت از سفره غذايشان پاره بود! اين حداقل ايمان هم ندارد، پس چرا بايد نگران نگاه و نظر و ديدگاه وي باشم؟! براي خوشايند يك «فاسق» خود را به زحمت بياندازم؟! بچههايم را آسيب روحي بزنم كه چرا سفره پاره است؟! سيده مريم عزيزم زحمت كشيد و دو جاي سفره غذا را با قيچي بريد! بعد فهميدم. تذكر دادم كه كارت درست نبوده. ولي نه داد زدم، نه كتك، نه دعوا. سيداحمد پيشبخاري يا همين چيز سفيد پلاستيكي روي اوپن را نشت و با زحمت زياد با ناخنگير تكهتكه كرد بعضي جاهايش را و قشنگ يك رديف از آن را كند، يك رديف از اين دالبرهاي آويزانش را. و البته من مشغول مطالعه بودم و متوجه نشدم. وقتي فهميدم گفتم: كار اشتباهي كردي و خانهمان را زشت كردي. ولي خون خودم را كثيف كردم؟! نه! چه ارزشي دارد آن تكه پلاستيك كه كنجكاوي فرزندم را سركوب نمايم؟! كلي مهارت به خرج داده تا دالبرها را از روي خط خودش، آنهم با ناخنگير ببرد! :) ديروز نوار كنار مبل را با دست كند. گفتم: كار بدي كردي. خودم نشستم و با چسب رازي چسباندم و ديد كه چقدر به زحمت افتادم. عذرخواهي كرد...

...درد وجود انسان را ميگيرد، فرا و فرا و فرا ميگيرد. سعي ميكنم فراموش كنم كه فلان مركز فلان چك طرح تكفا را آوردند و گفتند پشتنويسي كن كه فلان كنيم و بعد فلان كار ديگر كردند و بودجههاي تكفا را... خدا يا بر ما رحم كن و در عذاب ما تعجيل مفرما، مهلتي بده تا توبه نماييم. ياعلي
يكشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۹:۴۰ عصر
پاسخ: دو سال پيش فلان شخص محترم دعوت كرد و به مؤسسهشان رفتم، پس از چندي تعريف و تمجيد كه شما فلان و فلان و تنها كسي كه فلان در فلان، در نهايت گفت كه اگر بيايي اينجا هم فلان و فلان. تصوير بسيار درخشاني نشانم داد از آيندهاي پرقدرت و پررفاه و البته سراسر هم خدمت به اسلام. اما... اما... اميدوارم كه اشتباه كرده باشم، ولي از تمام حرفهايش بوي منيّت و خودخواهي و سلطهطلبي و دنياپرستي فوران ميكرد. حتي از طرز و شيوه نشستنش روي صندلي، پشت ميز، حتي از طريقه نگاه كردنش! درست مثل خودم آدمي زميني به نظر ميرسيد، كه براي بالاتر بودن تلاش ميكند، نه بهتر بودن. نتوانستم بوي خودپرستي را كه به مشامم ميرسيد تحمّل نمايم. دو سال قبلترش فلان رفيق شفيق گفت: بيا كه حاجي فلان الآن اينجا نشسته و ميخواهد تو را ببيند. رفتم خدمت ايشان. يك ربع بيشتر صحبتمان طول نكشيد. بسيجي و حزباللهي و خداجو و كاملاً انقلابي. اما اين طور گفت: «ما يه ساختمون جديد درست كرديم فلان جا با امكانات كامل و ميز و صندلي و فلان و فلان و جوري كه در شأن آدمهايي مثل شما باشد! شما بيا و فلان جا فلان باش». ديدم مرا عوضي گرفته است با بعضي ديگر. حالم بد شد از اين طريقه جذب. عرض كردم: بنده خادم اهداف شما هستم، هر كاري هست بفرماييد انجام ميدهم. ولي پشت ميز نميتوانم بنشينم. شما هر امري داشتيد خبر بدهيد هر كار در توانم باشم در خدمت هستم. ميبينيد بهترينهاي ما را به چه وضعيتي انداختهاند كه براي جذب اين ادبيات را بايد به كار بندند. اين مطلب را مشاهده فرماييد:
http://movashah.ir/o/Budjet.htm
آنكه با «مخلوق بودن عقل» آغاز نمايد، قطعاً به نتايجي متفاوت ميرسد و فلسفهاي ديگر بنيان مينهد. زيرا «عقل ذاتاً نسبت به مفروضات خود لابشرط نيست» يعني اينطور نيست كه بگوييم: «مقدمات عقلي ما هر چه كه ميخواهد باشد، شرايط پرورشي ما هر چه كه ميخواهد باشد، ايمان و باور ما هر چه كه ميخواهد باشد، سواد و تحصيلات و رشته درسي ما هر چه كه ميخواهد باشد، ما از آن حيث كه عاقليم مانند هم ميانديشيم و عقل محض همهجا مثل هم است!». مهم، پاسخ به اين سؤال است: «اختيار مقدم است يا تفكر؟!» اگر اختيار مقدم باشد، مراحل فكر را به نحوي ميچيند كه به نتيجهاي برسد متفاوت از نتيجهاي كه ديگري رسيده است. آنهايي كه عقل را مطلق انگاشتند، عقل را به مقام «خدايي» رساندند، و از مخلوق بودن و مركّب بودن، به اطلاق و بساطت. اين همان بلاي «عقلپرستي»ست. چنين عقلي كه ذاتاً «عصمت» داشته باشد، عقل بشري نيست! اگر انسان مخلوق است و مركّب، و مركّب، محدود به گستره تركيب خود و روابطش با ساير مخلوقات، عقل وي نيز بالتبع محدود است. مهم اين است كه «تفكّر» را يك رفتار بشري بدانيم يا خير. اگر فعل ِ انسان شد، تابع اختيار ميشود و اختيار فقط در هست و نيست و بود و نبود ِ تفكر نيست كه حاضر ميشود، بلكه در تمامي استنتاجات و سنجشها حضور خواهد يافت. اينگونه است كه فيلسوف «لابشرط» طوري تفلسف ميكند كه متفاوت درميآيد با فيلسوف «بشرط الله». اين بود كه هميشه راه عرفا از فلاسفه فاصله داشت. همان ملاصدراي عزيز نيز اسفار خود را چهار مرحلهاي نوشت به سبك عرفا كه يعني تلاش نمود پيشفرضهاي متألهانه خود را بر فلسفهاش حاكم نمايد. اما اين پندار كه از زمان فلاسفه يونان با فلسفه باقي مانده بود، يعني ضرورت شروع فلسفه از «من و عقلم»، وي را نيز رها نساخت و همان آغاز را براي حكمت متعاليه رقم زد. مهم اين نيست كه در نهايت اين فلسفه به چه رسيد، مهم اين است كه اگر از نقطه نادرستي آغاز كرده، آيا به آنچه رسيد ميتوان «اعتماد» نمود؟! حتي اگر بخشهايي از آن با باورهاي ديني ما همخوان باشد؟!
جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۴ صبح
درك نسبيّت انيشتين دقيقاً همينقدر سخت است. همين است كه مسأله دوقلوهاي زمان او قابل باور نيست. ولي واقعيست. يكي از دوقلوها واقعاً پير ميشود و ديگري جوان ميماند. نه اينكه فقط ريش او سفيد شود، بلكه واقعاً زمان او با زمان ديگري فرق ميكند. زيرا زمان نيز نسبي است. شما اگر نسبيت انيشتين را به خوبي ادراك كنيد، متوجه ميشويد كه دقيقاً نفي اصالت ذات است. اصلاً شيء ب به صورت اينديويژوال وجود ندارد. اصلاً يك وجود منحاذ و مستقلي نيست. اصلاً ب به تنهايي هيچ نيست. عدم محض است. بلكه يك ارتباطي شكل ميگيرد، يك نسبت. ما كه ذهنمان اصالت ذاتي شكل گرفته، تصور ميكنيم كه ابتدا دو طرف هستند، بعد نسبت بين آنها ايجاد ميشود. اما اينجا بالعكس است. اصلاً طرفيني در كار نيست. يك نسبت و يك ربط پيدا ميشود، پس از حدوث ربط، دو طرف تحقق مييابند. لذا در اثناي ربط بين ب و ج است كه ب واقعيت مييابد، همانطوري كه ج آن را درك مينمايد. حالا يك نسبت و ربط ديگر پيدا ميشود و دو طرف آن به تبع اين ربط، حادث ميگردد، كه ب و الف باشند. در اين وضعيت، ب واقعاً و حقيقتاً چگالتر است و جرم بيشتر دارد. زيرا از ربطي پديد آمده كه سر ديگرش الف است و اين ربط در ضمن سرعتي نزديك به سرعت نور حاصل شده. خيلي سخت است؟! بله، ولي هم نسبيت انيشتين مبتني بر فرع بودن «ذات» نسبت به «ربط» و «نسبت» است، يعني اصالت ربطيست و هم استاد حسيني (ره) اين تفسير را از واقعيت دارد. اينجاست كه وجود و ماهيت كه از توابع ذات خارجي و واقعي هستند از اصالت ميافتند و تابع «ربط» ميشوند...
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۲:۴۴ عصر
پاسخ: طبق نگرش فلسفي در نظام فاعليت (فلسفه ابداعي استاد حسيني ره)، پروردگار در حقيقت «ربط» خلق ميكند و اين ربطها هستند كه تعيّن در طرفين خود پيدا كرده و ما ذاتهايي را از آن ربط درك ميكنيم! حالا اينكه يك زمين 3*4 داشته باشيم، بر اساس مبناي نسبيّت، هميشه از رابطه فيثاغورث نميشود مساحت آن را پيدا كرد. زيرا رابطه فيثاغورث تنها در يك وضعيت عمل ميكند، وضعيتي كه مشاهدهگر و زمين مورد نظر نسبت به هم ساكن باشند! اصلاً علوم امروز، پس از نظريه نسبيت، متحوّل شدهاند. حتي اگر موافق انيشتين نباشيم و جمله «خدا تاس نمياندازد» او را نپذيريم، اگر بوري شويم و هايزنبرگي، اصل عدم قطعيت هم كار را بر ما دشوار مينمايد. طبق نظريات كوانتومي كه همان يك ذره ثباتي هم كه در ربط ميشد معتقد شد از دست ميرود. اينكه وقتي «اطلاع» از شيء حاصل ميكنيم، همين مشاهده تأثير ميگذارد در وضعيت شيء، و مانع كسب اطلاع دقيق ميشود، اين يعني چه؟! يعني طبق نظريه كوانتوم هم «وضعيت شيء» تابع «ربط شيئ با مشاهدهگر» است. اين يعني اساساً گذشت آن دوراني كه ما فكر ميكرديم كه «ما هستيم و يك شيئ، حالا برويم و آن را درك كنيم!» تمام شد. امروز چه بر اساس فيزيك نسبيت و چه بر اساس فيزيك كوانتوم، تمام اشياء جهان هستي، همه مخلوقات، معلّق هستند، تا درك شوند. به محض درك شدن توسط ما هست كه يك تعيّن مييابند، معيّن ميشوند يعني. حالا اگر كافر بودن يا مؤمن بودن، بخشي از اوصاف محوري در مشاهدهگر محسوب گردد، مثل متحرّك بودن يا ساكن بودن، مثل اندازه حركت شيء، اگر اين وصف را مهم بدانيم در فرد مشاهدهكنند، بر اساس نظريات فيزيكدانان معاصر، درك ما از شيء و قطعاً نحوه تصرّف ما در آن و ميزان تغييري كه از ارتباط با ما پيدا ميكند فرق خواهد كرد. چه بسا نظريه ريسمانها و خصوصاً نسخه ابرريسماني آن M ناظر به همين «ربط» باشد! موفق باشيد :)

زيرا استاد حسيني(ره) معتقد است انسان قادر نيست در «خود» تصرّف كند. در حقيقت هيچ موجودي از نظر فلسفي نميتواند متصرّف در خود باشد. لذا تغيير حالات انسان و كيفيات نفساني او به دست خودش نيست. او فقط تظاهر مينمايد. مثلاً اگر نفس وي بخيل است، او تظاهر ميكند به سخاوت، همانطور كه در روايات هم توصيه شده كه براي كسب فضائل اخلاقي، به آنها تظاهر كنيد. تظاهر يعني «خود را به چيزي زدن» و خود را مانند كسي نشان دادن كه آن حالات را دارد. اين ميشود «تكيّف»، يعني تظاهر به داشتن كيفيتي كه يك پيشنماز به آن نياز دارد تا بتواند منطقه مسكوني پيرامون مسجد را متحوّل نمايد و به رشد برساند. اگر تمامي شرايط پيراموني و اجتماعي مساعد باشد و طلبهاي معارض محاسبه گردند، پروردگار اراده نموده و فرصتي براي وي فراهم ميشود كه در منزلت افرادي كه آن حالات را در نفس خود دارند قرار بگيرد. اين تبديل وضعيت را اگر فرد بپذيرد، از باب مطاوعه، تبدّل رخ داده است. وي در آن منزلت اجتماعي قرار ميگيرد و پيشنماز محل ميشود. حالا اگر آن وعدهاي كه داشت را عمل كرد، يعني آنچه مدعي بود اگر پيشنماز شود ميكند را اگر كرد، يعني رفتاري را كه «واجد حالات» دارد از خود بروز داد، به مرحله سوم ميرسد؛ پروردگار در نفس وي تصرّف ميكند و وي را تغيير شكل ميدهد. حالات او تغيير ميكند و اگر مثلاً تا به حال تظاهر ميكرد به مال دنيا بيعلاقه است، حالا واقعاً هيچ ميلي به مال دنيا ندارد. اگر تظاهر ميكرد سخيست، حالا واقعاً از سخاوتمندي لذت ميبرد. اين وضعيت را استاد حسيني(ره) تمثّل مينامد. اين آدم مماثل آن آدمهايي ميشود كه در آن منزلت اجتماعي واقع هستند. اميدوارم برداشتم از فرمايش استاد صفايي(ره) و استاد حسيني(ره) صحيح بوده باشد و آنچه گفتم خلاف فرمايشات آن بزرگوران نبوده باشد. در هر صورت بنده نيز فعلاً در مرحله تظاهر به شاگردي اين دو استادم! :(
دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳ - ۷:۴۹ عصر
... روي هم رفته وقتهايي هم كه با هم هستيم و فرصت بازي باشد، ميبرمشان پارك و در خانه نيستيم. زيرا اين همه درس و مشق، به بازي در پارك بيشتر نياز دارد تا بازيهاي دور همي در خانه. اما درباره با تعداد زياد كارتها، ما هيچوقت نتوانستيم با همه كارتها بازي كنيم. هر بار يك دسته مثلاً بيستتايي يا سيتايي برميداريم (تصادفي) و با آن دسته بازي ميكنيم. اين خودش يك جور تنوّع است. بچهها در همان مدت تابستان، كلي از اسمها را ياد گرفتند، قوّت و ضعف گوشيهاي موبايل را فرا گرفتند و از همه بيشتر، مهارت دستشان در كنترل كارتها و رياضيشان در خواندن ارقام افزايش يافته است. البته ما يك مشكل ديگر هم داريم، كارتهاي ما سلفون رويش كشيده نشده، به همين دليل به راحتي روي هم سر نميخورند. اصطكاك زياد مقوا كار را كمي سخت كرده است. درباره با صحّت اطلاعات، البته كه خيلي مهم است. من اطلاعات را از سايت phonearena.com گرفتم كه ظاهراً ديتاي كامل و دقيقي دارد. به نظرم اگر براي بزرگسالان كاري انجام ميدهيد، نياز است كمي روي تبليغات آن هزينه نماييد و ليگهايي هم در ابتداي كار برگزار كنيد. مثلاً اعلام شود كه فلان زمان در فلان باشگاه ورزشي مسابقاتي برگزار شده و برنده جايزه ميگيرد. كافيست چند دوره مسابقات رسمي برگزار نماييد. اينطوري بزرگسالان بيشتر جذب ميگردند. تعجب نكنيد، در كشورهاي اروپايي كه بازيهاي كارتي و روي ميزي مشتري بيشتري دارند (يكبار گشتم و حدود پنجاه pdf دانلود كردم از بازيهاي روي ميزي بسيار جالب، اگر علاقهمند بوديد برايتان ايميل كنم) ليگها و مسابقات انجام ميشود. يك نكته ديگر، راهاندازي اين بازيها در قهوهخانهها و كافيشاپهاست كه جوانان بيكار به جاي سيگار كشيدن و چشمچراني، سرشان گرم بازيهاي بدون قمار شود. ...
چهارشنبه ۹ دي ۱۳۹۴ - ۱۰:۲۴ صبح
پاسخ: ... نياز به بازاريابي دارد. قهوهخانه را متقاعد سازيد كه براي شركت در بازي مثلاً دو هزار تومان از هر شركتكننده بگيرد و بعد به برنده هر مسابقه يك جايزه بدهد. شما جايزهها را تأمين ميكنيد، چيزهاي ارزانقيمت، ولي حسّ برتري برانگيزاننده براي جوانان! مثلاً يك عروسك آويزي از آينه خودرو كه علامت پيروزي در فلان مسابقه باشد. اينطوري قمار هم دركار نخواهد آمد. اينطور طرحها شروع قدرتمند ميخواهد، ولي بعد كار سادهتر شده و روي غلتك خواهد افتاد. براي تاريخ، من اخيراً يك دور تاريخ يعقوبي را مطالعه كردم، مطالب جالبي يافتم. مثلاً سن و مشخصات تمام انبياء مهم را دارد. اين خودش ميتواند يك دوره بازي كارتي را تأمين اطلاعاتي نمايد. وقتي يك منبع داشته باشيد، كار هم سادهتر است، همه مسئوليت اطلاعات به گردن احمد بن ابييعقوب ميافتد! كسي هم توقع ندارد براي توليد يك بازي ارزانقيمت، يك پژوهش مفصل انجام شود. همينكه نام انبياء سر زبانها ميافتد و مردم با اسامي آنها و ترتيبشان آشنا ميشوند، خودش كلّي كار فرهنگيست. موفق باشيد. (پ.ن. همين الآن كه پيام شما را خواندم، پسرها هم مشقشان تمام شده بود، رفتم و كارتها را آوردم و دادم بهشان، 40 تا را برداشتند و تقسيم كردند، خودشان برزده و مشغول شده، ربعساعتي ميشود كه با شوق و ذوق مشغول بازي دو نفره هستند، يكي دو بار هم تا به حال داد زده و دعوايشان شده! اين ميگويد «دماي باتري» را گفتم، ديگري ميگويد، «ضخامت» را گفتم. خيلي پرسر و صدا بازي ميكنند. امروز بعدازظهري هستند و همين الآن مشغول بازي، بايد از شما متشكر باشند كه با پيامتان فرصت كارتبازي برايشان فراهم نموديد! :) و گرنه باز هم بهشان تكليف ميدادم. تعدادي تكاليف اضافه از اينترنت پيدا كرده و پرينت گرفتهام، تا سرشان خلوت شود، ميدهم انجام دهند. مثلاً نقاشي و هوش و رياضي و اين قبيل چيزها) (پ.ن. الآن سيداحمد اعلام كرد كه برده است. در كمتر از 20 دقيقه بازي با 40 كارت تمام شد.)

... پاسخ به اين سؤال دشوار نيست، زيرا جايگاه ما در «انديشه» مشخص است. ما يا اينطور خود را توصيف ميكنيم: «ما هستيم و دنيا» يا اينطور: «ما هستيم و خدايي كه ما و دنيا را خلق كرده است». اين دو نگرش، دو شيوه متفاوت در «انديشيدن» پديد ميآورد و دو راهكار مختلف پيش روي ما مينهد. غربيها معمولاً پس از رنسانس، با نگرش نخست ميانديشند، ولي ما تلاشمان بر اين است كه بر نگرش دوم مصرّ باشيم. اگر ما باشيم و طبيعت، ما باشيم و انسانيت، ما باشيم و پديدههايي كه ميبينيم، قضاوت ما شايد چندان با غربيها تفاوت نكند. به همان نتايج ميرسيم يعني. اما با يك سؤال مهم مواجه هستيم: «آيا همه متغيّرها را ديديم و قضاوت كرديم؟» مگر ما موجودي هستيم كه «همهچيز» را ببينيم و «همهچيزدان» باشيم؟! خب، انسان غربي چون معتزلي شده، حتي اگر ديندار بوده، خدا را از معادله خارج كرده، او طبيعتاً عجيب نيست به اين نتيجه برسد: «همه چيز را نميدانم، ولي چاره چيست؟ به هر چه كه ميدانم بايد عمل كنم، ولو نادرستي آن بعداً معلوم شود!» اين گزاره، پايه علمي تمام نظريات تجربي امروز غرب است، خصوصاً در انسانشناسي و روانكاوي. اما انسان خداپرست فرق دارد. او معتقد است «خدا ما را رها نكرده» و هر چه ما نياز داريم براي رسيدن به سعادت، به ما داده است. چنين فردي نميگويد اگر كودك را از بعضي خواستههايش محروم كردي، عقدهاي ميشود و اديپي و الكترايي! بلكه خداوند را «محوّل الحول و الاحوال» ميداند، يعني خدا حالات انسان را تغيير ميدهد. اينجا عبادت راه چاره ميشود. انسان آمده است تا عبوديت كند و اگر اينطور شود، خدا او را متحوّل ميسازد و اين تحوّل در احوال و اميال و خواستههاي وي تأثير مينهد. انسان عوض ميشود. ...
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۵:۵۹ صبح
پاسخ: ... انسان تغيير ميكند. اين مطلب اول. اينكه بايد اساساً تمايلات «غيرمتعارف» را از تكوين «غيرمتعارف» تفكيك كرد. اولي ميتواند ناشي از تربيت و شرايطي باشد كه فرد در گذشته خود داشته و اين مطلبيست كه ما آن را به استناد متون ديني خود قابل تغيير ميدانيم. البته نه مثل روانشناسان پيش از زيگموندفرويد و آلفردكينزي، با برق وصل كردن و شكنجههاي روحي و جسمي، بلكه صرفاً با عبادت و توكّل به خدا و دعا كردن. اما درباره تكوين، خب ما انسانهايي داريم كه به جهت حملات اتمي آمريكا به ژاپن، يا همين دهههاي اخير به عراق، با بيماريهاي عجيب به دنيا آمدهاند و اندامهاي غيرمتعارفي داشتهاند؛ دست و پاي كم و زياد. اينها كه گناهي نكردهاند. تكليف خود را دارند و به حسب توان و قدرت خود هم رفتارشان محاسبه ميگردد. بهشت و جهنميبودنشان هم به حسب عمل به تكليفيست كه دارند. اما مطلب دوم؛ اينكه آيا بايد فرهنگسازي كرد؟! براي چند درصد؟! گاهي پديدهاي فراوان ميشود؛ اپيدمي يعني، بله، بايد توجه مردم را جلب نمود. اما حالا آمديم و يك در ده هزار يك اتفاقي افتاد. آيا بايد همان يك در ده هزار را بياوريم و با خودش صحبت كنيم، يا همه مردم را بياوريم و توجيه كنيم؟! به نظر نميرسد اين مسأله را ضرورت داشته باشد عمومي طرح كنيم. البته خوب است اگر يك فردي يافتيم، اطرافيان درجه يك و دو او را توجيه نماييم. يعني فرهنگسازي در پيرامون زندگي شخصي وي. اما زندگي اجتماعي را، به جاي اينكه تمام جامعه را درگير نماييم، آيا شايستهتر نيست كه وي را توجيه كنيم تا اين مسأله را به صورت راز نگهدارد و علني نسازد، تا جايي كه ميتواند البته. در هر صورت در هر مسألهاي مهم اين است كه صلاح فرد و جامعه را در نظر بگيريم و هيچ فردي آنقدر علم ندارد كه صلاح فرد و جامعه را در تمامي عوالم درك نمايد، جز خداوند حكيم. قبل از اين دنيا، عالمي ديگر بوده، در كنار اين دنيا هم عوالم ديگري وجود دارد، بعد از اين دنيا و نابودي آن نيز عالم ديگري وجود خواهد داشت. صلاح انسان در تمامي اين عوالم را فقط خداوند درك ميكند و لذا ما تصميم را به او واميگذاريم. ترنس به معناي «رواني» آن را «دين» نپذيرفته است ظاهراً. نميدانم آيا توانستهام مطلب شما را به درستي بفهمم؟! اميدوارم كه اينطور باشد. اگر نيست بفرماييد. تشكر.

اما وقتي به جامعه ميرسيم، مدلهاي متفاوتي با انسانشناسي وجود دارد. جامعه در معرض خطرات و آسيبهاي بيشتري از فرد است. نه تنها آسيبهاي فرهنگي كه آسيبهاي امنيتي و سياسي و اقتصادي هم هست. دشمن هم هست. جنگ نرم و تهاجم فرهنگي هم هست. اغراض و اهداف سلطهجويانه هم هست. حاكميت و دولت از اين رو نميتواند به سادگي تصميم بگيرد و نياز به شوراهاي بزرگ كارشناسي دارد. شما بيولوژيست هستيد. اين وظيفه شماست. بايد ساير بيولوژيستها و كارشناسان مربوطه را جمع كنيد. در گروههاي كارشناسي بايد تصميم گرفته شود. وزارت بهداشت كارشناساني دارند كه آنها هم بيولوژيست هستند. اگر نسخهاي در نهايت پيچيده شد قطعاً بايد به آن عمل كرد. اما اينكه مثلاً چون مني، در يك وبلاگ، شروع كنم به فضاسازي و فرهنگسازي، من پاسخي علمي ندارم كه حجّت و دليل باشد و بتوانم از كار خود دفاع كنم. اما در اين مدت ترنسها چه كنند؟! تا زماني كه شوراهاي كارشناسي تصميم دلخواه آنها را نگرفتهاند؟! كاري را كه يك انسان خداپرست ميكند. در محدوده جبر پيرامون، «با اختيار خود» عمل صالح انجام ميدهد...
دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۲:۵۶ عصر
پاسخ: ...انسان يك موجود مختار است و بايد «رفتار خود را بسازد» نه اينكه تحت تسلط جبر محيط رفتار نمايد. اسرائيل هر روز بمب بر سر مردم غزه ميريخت، 22 روز. هر روز بمبهاي خوشهاي و شيميايي. مردم غزه بايد چه كنند؟! آسيب روحي مردم غزه بيشتر است يا مني كه ترنس به دنيا آمدهام؟! البته كه هر آسيبي و دردي جاي خود را دارد و بايد به همه معلوليتها و نقصها و گرفتاريها و رنجها و فقرها و بيماريها و ظلمها و بيعدالتيها، متناسب با شدتشان و گستره تأثيرشان در جامعه پرداخت. دغدغه شما قابل تقدير است. اما هر كاري بايد از مسير خود به انجام برسد. اميدوارم در تشكيل گروههاي تخصصي بررسي اين موضوع موفق باشيد و خداوند وعده داده هر كه را در مسير تحقق دين و اعتلاي توحيد گام بردارد نصرت و ياري نمايد. اگر به خاطر رضايت خداوند براي رفع مشكل بندگان خداوند اقدام نماييد، آن دستهاي از بندگان كه نقص ترنس در خلقت خويش دارند، قطعاً امداد خداوند شامل حال شما خواهد بود و ما از خداي حكيم جز اين نديدهايم و توقع ديگري نداريم. ياعلي

تكليف چيست؟ از سال 1387 ارتباطم را با مسعود قطع كردم. اين فهرست را ببين:
http://works.movashah.ir/query/goto-works-zaman-page.htm به نظرت در تمام اين هشت سال بيكار بودهام؟ واقعاً به تكليف عمل نكردهام؟ شما بودي كه رفتي تمام آراء مطرح در عرصه فقه حكومتي را تجميع كردي؟
http://rastan.parsiblog.com/Posts/276 شما بودي كه 30 جلسه از بحثهاي مبادي اصول فقه آسدمنير را با دقت به نمودار كشيدي؟
http://rastan.parsiblog.com/Posts/341 برادر عزيزم، آقاي انجمشعاع، شما بودي كه تمام جلسات بحث فقه حكومتي آقاي ميرباقري را با دقت مطالعه كردي و به صورت نموداري درآوردي؟
http://rastan.parsiblog.com/Posts/283 خيلي خوب است كه تذكر داديد. همه ما نياز به تنبه و تذكر داريم. سپاسگزارم. اما لازم بود اين را بگويم تا مسائل را با هم قاطي نكنيم و فرقهاي به موضوع ننگريم. خانواده در كنار مبارزه و جهاد و حركت است و نه در مقابل آن. ياعلي
جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵ - ۸:۱۱ صبح
پاسخ: اگر انسان را از خانواده جدا كني، به بهانه مبارزه و جهاد و...، مسخ ميشود. ميشود مانند ربات و در هر چالش تئوريكي كه بياندازياش ميافتد. بيهويت ميشود و تبديل ميگردد به عامل سازمان! موجودي عملگر و بدون فكر. در اين دام كه «سازمان ميانديشد، تو فقط عمل كن!» و اين بزرگترين فريبي است كه اسلام اساساً آمده است تا با آن مبارزه كند. دين آمده تا دفائن عقول را استخراج كند. انسان بايد با عقل خود تكليف را بفهمد و به آن عمل نمايد. خدا رحمت كند عين صاد را كه به حق تذكر ميداد: «بهره انسان از عملش به اندازه بينش اوست». برو و حرفهاي اين بريدهها از سازمان مجاهدين خلق را بخوان.
http://rastan.parsiblog.com/Posts/96 درددلهاي اين خانم را بخوان.
http://movashah.ir/o/m.doc يك دوره مفصل درباره با اين سازمان تحقيق و مطالعه كردم. شگفتزده خواهي شد وقتي ببيني چقدر روشهاي آن مسعود با شيوههاي رفتاري اين مسعود تشابه دارد! من كه شدم. رفتار اين را ديده بودم، رفتار آن را هم با مطالعه دريافتم. بله برادرم. خيلي دردناك است. ولي فريب ابليس شاخ و دم ندارد. انسان را درونتهي و بيهويت مينمايد از طريق تشويقها و توبيخهاي سازمانيافته. وقتي مسعود به من گفت: «من 48 ساعت كار فكري كردم تا اينكه تصميم گرفتم روحالله رو بفرستم از خونه شما خواهرشو بياره». اين يك توبيخ سازمانيافته نيست؟! با بردن زن من از خانهام، مرا تنبيه سازماني نكردهاند؟! اينها شوخيست برادرم؟! خير، نيست. لطفاً درباره منافقين بيشتر مطالعه كن تا متدهايشان را دريابي. موفق باشي.

...بود. زن اول فرصت بيشتري يافته بود تا به مطالعه برسد و زن دوم كارهاي خانه را ميكرد، با ميل خودش. حتي ميرفت خريد و تمامي را برعهده گرفته بود. راضي هم بود. ولي طبقه بالاي ما كه برادرم زندگي ميكرد، زنبرادرم متوجه رفت و آمد يك زن ديگر شد. قضيه را فوري تلفني به خواهرم در تهران اطلاع داد و او نيز به سرعت به مادرم. چند روز بعد پدرم تلفني از تهران زنگ زد و هر چه از دهانش درآمد به من گفت: «تو قاتلي، رفتي زن دوم گرفتي تا زن اولتو بكشي، آدم نيستي و از اين حرفها». من مؤدبانه پاسخ دادم و گفتم خودتان تشريف بياوريد خواهيد ديد كه اينطور نيست. پدرم آمد قم و نهار مهمان ما بود. هر دو زن سفره را آماده كردند و با پدرم چهارنفري نهار را خورديم و وقتي رفتار خوب آنها با هم را ديد، با خوشحالي به تهران بازگشت. چند روز بعد مادرم تنها به قم آمد. من سر كار بودم. آمد خانه و با هر دو زن صحبت كرد. به زن اول گفت: «فكر كردي پسر من چرا زن دوم گرفته؟ چون تو عرضه شوهرداري نداشتي. حالا هم تو هستي كه باختي. چند وقت ديگه هم تو رو از خونه پرت ميكنه بيرون!» و با زن دوم هم جداگانه صحبت كرد و گفت: «تو فقط خدمتكاري. فكر كردي مردها زن دوم براي چي ميگيرن؟ زن اول ميشه رئيس و تو كنيز!». من كه آمدم خانه، به من هم چنين گفت: «اگر تو چنين غلطي رو ادامه بدي، پس فردا بابات هم هوس ميكنه از اين غلطا بكنه. بعد هم شوهر خواهرت.» نظر ايشان اين بود كه موفقيت من در ازدواج دوم مثل يك ويروس در خانواده پخش شده و همه را هوايي خواهد كرد. ايشان هم روز بعد رفت تهران. از همان روز بعد مشكلات شروع شد. زن اول مدام غر ميزد و روابطش را با زن دوم قطع كرد. من هم آنقدر درآمد نداشتم تا دو خانه مستقل داشته باشم. يك شب در اتاق بودم و يك شب هم در گوشه هال، پيش زن دوم. بعدها زن اول گفت كه شبهايي كه پيش او نبودم خيلي رنج برده و ناراحت شده از اينكه من پيش يك زن ديگر بوده است و مثلاً در دادگاه طلاق (سه سال بعد) ميگفت كه آن روزها از شنيدن صداي دوش حمام بسيار عصباني ميشده است! من هم وقتي ديدم اوضاع اينطور است، هر دو زن را صدا كردم و يك ضبط روشن كردم و گفتم ميخواهم حرفهاي آخر را بزنم. شرايط را برايشان توضيح دادم و گفتم ...
سهشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۳:۲۲ صبح
پاسخ: ...كه اصرار از طرف خانم اول بوده و به خانم دوم هم گفتم كه از اول هم قرار من با شما ده روز بوده است. ايشان اصرار كرد كه ده روز ديگر به من مهلت بدهيد تا نظر خانم اول را جلب كنم! من اصرار كردم و زن اول قبول كرد. ده روز ديگر نيز عقد را تمديد كرديم. ولي ده روز بعد خانه تبديل شد به يك محيط جنگ و دعوا و گاهي هم برهوتي از سكوتي مرگبار. وقتي تمام شد، زن دوم را به خانه پدرش بردم و مسأله را توضيح دادم. پدر ايشان تمام مهريه را خواست. با اصرار ايشان رفتيم دم حرم و نقره را قيمت كرديم (چون مهريه حضرت زهرا (س) به نقره محاسبه ميشود). بر اساس آن كل مهريه را پرداخت كردم و عقدنامه موقت را باطل كرديم. اما اينكه عرض كردم مشكلات بعدي، منظورم اين بود كه زن اول در سه سال بعدي كه در خانه من بود، همواره در توهم اين بود كه من حتماً يواشكي يك جايي يك زن متعه و موقت مخفي كرده و در اختيار دارم. اگر چه كمتر شايد به رو ميآورد، ولي در دادگاه طلاق مدام بر همين مطلب اصرار ميكرد عليه من. اگر چه واقع اين بود كه من ديگر زن دوم نگرفتم و متعه هم حتي. وقتي فرزند سوم به دنيا آمد، پدر زن اول كه از محل كارش اخراج شده بود (فرهنگستان علوم اسلامي قم) يك مؤسسه براي خودش راه انداخته بود مستقل به نام حسينيه انديشه. چون بودجه كافي نداشت از فرزندان خودش بار ميكشيد. به دخترش گفته بود تو بايد مسئول بخش خواهران مؤسسه باشي. دوباره آتش زن اول روشن شد كه آن موقع نبايد زن دوم ميگرفتي، حالا بايد بگيري تا من سه بچه را به او بسپارم و بروم براي پدرم كار كنم. من كه رفتار ايشان را در سه سال قبل ديده بودم و ميدانستم تحمل ندارد، مادر خودم را هم ميشناختم، قبول نكردم و توضيح دادم كه شرايط مساعد نيست و من هرگز در اين جامعهاي كه اينطور با تعدد ازدواج سر ستيز دارد، اقدامي انجام نميدهم كه آبرو و اعتبارم را زيرسؤال ببرد. ما به اعتماد مردم نياز داريم و بدون اعتماد قدم از قدم نميتوان برداشت. اگر «واجب» بود، انسان حتي با مخالفت مردم هم بايد انجام دهد، ولي در موضوعي كه واجب نيست، اولويت در همراهي با فرهنگ جامعه است. زن اول همان روزها ...

...براي بار پنجم در كنكور ثبت نام كرده، قلمچي هم اسم نوشته، به كوب ميخواند براي قبولي. وقتي ديد با نگهداري سه فرزند خردسال نميتواند، رفت خانه پدرش. بعد هم دادگاه رفت و شكايت. آنجا در دادگاه براي اينكه نظر قاضي دادسراي ويژه روحانيت را عليه من جلب كند، مدام اصرار داشت كه اين آقا زن دوم گرفته بود و به من فشار آورده بود. وقتي هم ميگفتم خود ايشان اصرار داشت و موافق بود، به قاضي گفت: «مرا تحت فشار گذاشته بود و براي اينكه زندگيام از دست نرود تظاهر ميكردم كه موافق هستم!» باور نميكردم كه در دادگاه ميتوانند بعضي اينقدر راحت دروغ بگويند. بله. مسأله اين است كه قاضي هم تحت تأثير اشكهاي ايشان قرار گرفت و پذيرفت من مقصر بودهام! با فرمايش شما موافق هستم كه سن دختران از ازدواج گذشته و اصلاً ازدواج در سالهاي اخير تبديل به رؤيا شده؛ هم براي دخترها و هم پسرها. اما تغيير فرهنگ جامعه از يك يا دو نفر كه اعتبار اجتماعي محدودي دارند آغاز نميشود. بايد در نظام فرهنگي جامعه تغييري صورت پذيرد. مسئوليني كه ساختارها در اختيارشان است، بايد برنامهريزي كنند و بعد از طريق رسانه فرهنگسازي نمايند. چند سال پيش را كه از خاطر نبرديم، يكي دو تا از روحانيون فعال در رسانه، درباره اين موضوع صحبت كردند و بلافاصله طرد شدند. امروز اداره جوامع مثل قرون و اعصار گذشته نيست. امروز رسانههاي ارتباط جمعي قدرتمندند، پس فرهنگ عمومي خيلي قويتر از گذشته، زورش به هر مخالفي ميرسد و به قول يك استادي: «اگر نميتواني هماهنگكننده باشي، نبايد هماهنگي جامعه را بر هم بزني». بايد طرح نوشت، جلسه گذاشت. گفتگو كرد. راه حل پيدا كرد. مسئولين فرهنگي را متقاعد ساخت و از يك زاويه صحيح براي اصلاح فرهنگ اقدام نمود. با ازدواج دوم يك يا دو نفر نه تنها اتفاقي نميافتد، بلكه بهانه به دست دشمن ...
سهشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۳:۲۳ صبح
پاسخ: ...ميدهد تا بيشتر به روحانيت توهين كند و مردم را از دين بترساند و از اسلام دور نمايد. به عنوان مثال: چند وقت پيش خانوادهاي كه دختري از سن ازدواج گذشته داشتند مشورت كردند. من عرض كردم يك روحاني را ميشناسم كه دفتر ازدواج دارد و براي دخترها و پسرهايي كه مراجعه ميكنند فرم پر كرده و خانوادههاي آنها را براي ازدواج به هم معرفي ميكند. خب براي آنها كه شاكي بودند خواستگاري براي دخترشان ندارند، اين خيلي گزينه خوبي به نظر ميرسيد. فكر ميكنيد چه برخوردي كردند؟ گفتند: «اصلاً، بعداً صد سال پسره سر دختر ما منّت ميذاره كه تو خواستگار نداشتي اومدي فلانجا ثبت نام كردي براي ازدواج!». همين مؤسسه تبيان يك بخش همسريابي تأسيس كرد، چند سال پيش، به نظر شما چقدر موفق بود؟! يعني شرايط فرهنگي به قدري دشوار است كه خانواده دختر ميپذيرند دخترشان مشكل پيدا كند، ولي حتي مسير همسريابي رسمي را هم طيّ نكنند، چه برسد به ازدواج دوم يا متعه. متأسفانه آسيب فرهنگي اينطور غلبه پيدا كرده. ممنون از دقت نظر شما. پاينده باشيد.

... وقتي ما ميدانيم كه مشاهدهكننده در فعل مشاهده تأثير دارد، انسان داخل در موضوع فيزيك ميگردد. موضوع فيزيك ميشود «طبيعتي كه انسان مشاهده ميكند و در آن تصرّف مينمايد». با اين دقّت، تمامي علوم، انساني هستند و همان نگرانيهايي كه در علوم انساني هست، در آنها هم وارد ميشود. يعني فرضيات متفاوت يك انسان ملحد و يك انسان موحّد تأثير مستقيم در برداشتهاي آنها از قوانين علمي مينهد. اما اگر به سراغ فرهنگستان علوم اسلامي قم برويم، البته كه استاد حسيني (ره) مدعي بودهاند روشي توليد كردهاند براي توليد علوم تجربي. روش ايشان شامل سه مرحله اصلي است: ارتقاء روش اجتهاد در حوزههاي علميه، ارتقاء روش تجربي در توليد معادلات علمي مبتني بر نتايج اجتهادي و در نهايت، توليد معادلات كه همان علم ميباشد. امروز وقتي انيشتين معتقد ميشود خدا تاس نمياندازد، عليّت و جبر درون آن ميشود اكسيوم و اصل غيرقابل تغيير براي دستيابي به معادله مثلاً نسبت جرم و انرژي. هايزنبرگ كه اساساً همه چيز را احتمالي ميكند و قطعيت را بر ميچيند، جبر كه ميرود يك دنياي جديد در فيزيك توليد ميشود كه همه چيزش متفاوت است...
شنبه ۲۵ دي ۱۳۹۵ - ۲:۱۰ عصر
پاسخ: ...حالا اگر يك فيزيكدان ديندار، اكسيوم جديدي از مباني ديني خود در دست داشت، تعريف جديدي از نور و موج و انرژي، خب معادلات متفاوتي حاصل خواهد شد. استاد حسيني (ره) بحثهايي در فيزيك داشتهاند البته، كه يكي از محورهاي آن جايگزيني دو گانه «ماده و انرژي» با «تشعشع، تموّج و تجسّد» است. همه چيز در ماده و انرژي خلاصه نميشود. چيزي وراي اين دو وجود دارد كه ابزارهاي خاص خود را نياز دارد تا ديده شود و تحليل گردد. يك روش جديد نيز براي توليد معادلات كاربردي ارائه نمودهاند كه در حقيقت راه دستيابي به علوم جديد است. زيرا علوم چيزي نيستند جز معادلات، چه علوم اصطلاحاً انساني و چه علوم اصطلاحاً تجربي. از نظر ايشان تمامي علوم شاخصهايي دارند كه آنها را هم «انساني» مينمايد و هم «تجربي». اصلاً اگر تجربه انسان را بگيري، سؤال اين است: آيا بدون تجربه به هيچ علمي دست مييابد؟ ظاهراً تقسيم علوم به انساني و تجربي چندان متقاعدكننده نباشد. موفق باشيد.

... حالا اگر مؤمنين علم فيزيك بنويسند... البته كه بعضي از اين گزارهها در آن مورد استفاده قرار خواهد گرفت، اما گستره وسيعي از موضوعاتي كه تا به حال بررسي و آزمون نشدهاند نيز داخل در مطالعات شده، طبقهبندي جديدي را براي علم فيزيك رقم خواهند زد. تا زماني كه نگاهمان افلاطوني و ارسطويي باشد و نتوانيم دركي از «سيستم» داشته باشيم، علم فيزيك را كنار هم قرار گرفتن تعدادي گزاره علمي تصور كنيم، و نتوانيم «نظام» داشتن علم را و هدفداري و غايتمداري آن را درك نماييم، قادر نيستيم قضاوت درستي از آنچه اتفاق افتاده داشته باشيم. فراموش نكنيم كه يك اتفاق اجتماعي و مذهبي در پايان قرون وسطي، دوره رنسانس و عصر نوزايي را در غرب پديد آورد و اين علوم پيچيده امروز، بر تغيير نگرشهايي نسبت به متافيزيك استوار شدند. آيا اگر رساله درباره آزادي جان استوارت ميل نبود و ثروت ملل آدام اسميت و نظريات فلسفي هيوم و امثال او، نطفه اين سبك و شيوه در توسعه علوم بسته ميشد؟! مؤمن غرضهايي متفاوت با كافر دارد، پس فرضيههاي متفاوتي و آزمونهاي متفاوتي و در نتيجه يك نظام علمي متفاوتي را پديد ميآورد. شما چيزي را كه بخواهي ببيني ميبيني، اگر نگاه نكني نميبيني. دو فرد با اغراض مختلف، نگاههاي مختلفي دارند، پس چيزهاي متفاوتي ميبينند، آن هم در دنيايي كه ناشمارا موضوع براي ديدن وجود دارد و عمر اندك انسان فرصت مشاهده تمام آنها را نميدهد. ميان حجيّت عقل و نقل نيز يك رفت و برگشت وجود دارد. تا زماني كه يك انسان عقل خود را حجّت نداند كه نميتواند به فهم خود از نقل اتكا كند. ميتواند؟! ...
يكشنبه ۲۶ دي ۱۳۹۵ - ۷:۲۲ صبح
پاسخ: ...و تا زماني كه نقل را برتر از عقل نپندارند كه نميتواند مؤمن به آن باشد و بر اساس وحي عمل كند. پس در يك سيكل عقل و نقل، پيوسته علم ما از اجمال به تفصيل گام بر ميدارد. ما با گام «عقل» آغاز ميكنيم، زيرا انسان چارهاي جز اين ندارد. عقل بالاجمال، يعني صرفاً آنچه عقل به روشني در مييابد، ميشود پله اول حركت. عقل با مقدار اندكي از فهم خود، ميتواند «معجزه» بودن «وحي» را درك كرده و به آن ايمان آورد. قطعاً ما با عقل به ايمان ميرسيم، اما نه با گزارههاي تفصيلي و احتمالي عقل كه معلوم نيست نسبت آنها با واقع چه ميزان باشد. فهم از نقل نيز مجدّداً عقل ما را رشد ميدهد. عقل انسان در يك دوره زماني عمر كوتاه وي، پيوسته در حال رشد از طريق تمسّك به نقل است. كارهايي كه دستور دارد انجام ميدهد و ارتقاء فهم حاصل ميشود. در يك دوره تاريخي نيز، عقل اجتماعي رشد مييابد و شما ميبينيد كه خيلي از فهمهايي كه امروز از دين به دست ميآيد، در اعصار گذشته اصلاً قابل تصوّر هم نبود. اين عقل رشد يافته قطعاً فهم دقيقتري از نقل خواهد داشت. پس عقل و نقل در كنش و واكنش نسبت به هم ارتقاء وضعيت پيدا ميكنند، تا زماني كه حضور معصوم ع وجه داشته باشد كه ظهور روي دهد. اين عقلي كه توسط نقل رشد يافته، حالا اگر سراغ تجربه برود، موضوعاتي را برميگزيند و به نحوي مطالعه و آزمون ميكند كه متناسب با ولايت ائمه ع است. پس علمي كه توليد كند، صرفاً يك علم عقلي نيست، بلكه علميست كه توسط عقلي كه ولايت شده و توسط نقل رشد يافته و كاستومايز شده توليد گشته. اگر چه كه نسبت به خود موضوعات تجربي، نصّ موجود نباشد. همانگونه كه علوم امروز غرب نيز صرفاً عقلي محض نيستند، بلكه توسط عقولي توليد شدهاند كه به شدّت دنبال هواي نفس و اميال دنيايي بشر بودهاند و از آن زاويه به انتخاب موضوع و فرضيه و آزمون پرداختهاند.

...ما اگر بتوانيم نظام كارخانهها را تبديل به نظام كارگاههاي خانگي و خانوادگي نماييم، اگر قدرت را با حذف ربا از جامعه، از «سرمايه» بگيريم و به «انسان» باز گردانيم، چه بسا بتوانيم خودروهاي سريعتر و دقيقتري بسازيم و قدرت خداوند بيشتر از آن است و كرم او، كه بخل نمايد و فناوري را مسخّر مسلمانان ننمايد. استاد حسيني (ره) معتقد بود كه بشر امروز حداكثر توانسته «تجسّد» ماده و «تموّج» آن را به تصرّف درآورد. اما مسلمانان به دليل اعتقاد به ماوراء ماده، در صورت دستيابي به علوم اسلامي، ميتوانند «تشعشع» را نيز مسخّر نمايند و كاركرد و كارآييهاي جديدي پديد آورند، در همين دنيايي كه در آن زندگي ميكنيم. البته اين فناوري ديگر سبب غفلت و دوري از پروردگار نخواهد بود. اگر خميردندان بهتر از چوب اراك دندان را تميز ميكند، ما خميردنداني خواهيم ساخت كه از هر دو بهتر باشد، بدون اينكه نياز باشد توليدكننده آن گرفتار ربا و ظلم به بشريّت گردد. موفق باشيد.
يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱:۰۲ عصر

...اما با پيدايش نظام كارخانهها، مصرف زياد شده و تلاش براي تأمين آن هم بيشتر. اين با فلسفه خلقت انسان در تعارض است. يك كارگاه خانگي اگر روزي ده لباس توليد كند براي تمام آن شهر كافيست. ولي كارخانه چون روزي ده هزار لباس توليد ميكند، براي مدگرايي هزينه ميكند تا بتواند مردم را بفريبد و وادار به خريد بيشتر لباس نمايد. اسلام ميخواهد انسان آزاد شود از يوغ چنين استثماري. موفق باشيد.
پنجشنبه ۲۲ تير ۱۳۹۶ - ۹:۴۱ صبح

...فاصله طبقاتي هم كه ناشي از اقتصاد ربويست برچيده ميگردد. وقتي پول پول نياورد و به عنوان كالا محسوب نگردد، فاصله درآمدي كاهش مييابد. نميشود كه يكي هزارهزار ميليارد داشته باشد و يكي به نان شب محتاج. بله، در گذشته خانها بودند كه با استثمار مردم و غصب اموالشان ثروتمند ميشدند، اما فرض ما اين است كه در عصر حاضر دولت با چنين غاصباني مبارزه ميكند و تنها روش استثمار، همان اسكناس است كه از طريق تورّم پيوسته درآمد دهكهاي پايين جامعه را ميدزدد و به جيب دهكهاي بالايي سرازير ميكند، زيرا آنها به جاي اسكناس، كالاهايي با ارزش پايدار نگهداري ميكنند كه در طول زمان كاهش نمييابند. ديگر اينكه درآمد يك كارگاه آنقدر نيست كه بتواند تبليغات خود را به حدّي وسيع انجام دهد تا سبك زندگي را تغيير دهد! اما درباره دستگاه پيشرفته توليد، دستگاهي كه فقط يك اپراتور و كارگر داشته باشد، خير، توليد را اينطور نميشود ديد. زيرا حتي اگر چنين دستگاهي وجود داشته باشد، اپراتور آن بايد تمام تنظيمات كار با اين دستگاه را ياد بگيرد، مهندسي آن را، وقتي خراب ميشود، وقتي مواد اوليه نقص دارد، كارشناسي مواد را بايد بداند، منابع خريد و تهيه مواد اوليه را، روابط عمومي جهت توزيع محصول را، روش برخورد با مشتريان را، نحوه باز و بسته كردن دستگاه را، خلاصه اين طور نيست كه دگمه را بزند و محصول توليد شود. الآن در يك كارخانه حتي اگر يك دستگاه تمام اتوماتيك هم داشته باشيم، صد نفر نيز داريم تا حوائج و نيازهاي اين دستگاه را تأمين نمايند. چون از تأمين مواد اوليه نصب و نگهداري دستگاه و توزيع محصول همه بر عهده كارخانه است. ضمن اينكه در واقعيت، تنها درصد بسيار اندكي از كالاها هستند كه قابليت چنين توليدي را دارند. فرض بفرماييد كارگاهي كه قرار است همين دستگاه فوق پيشرفته را توليد كند، آن كه ديگر يك دستگاه اتوماتيك ندارد. آنجا نياز به طراحي و تست و هزار عمل ديگر است. در كنار همه اين مباحث، اين نكته را فراموش نفرماييد كه وقتي ما از «كارگاه خانگي» صحبت ميكنيم، با يك يا چند خانواده مواجه هستيم. خانواده هميشه درگير مسائل اخلاقيست...
جمعه ۲۳ تير ۱۳۹۶ - ۱:۱۸ عصر
پاسخ: ...بسيار بيشتر از يك كارخانه. در كارخانه اگر كارگر دير آمد، سركارگر ميگويد: شرمنده برادرم، با اينكه خيلي دوستت دارم و اوقات خيلي خوشي با هم در اين چند سال داشتيم، ولي من اختياري ندارم و طبق ضوابط شما از فردا نبايد سر كار بيايي و اخراجي! اما در يك كارگاه خانگي، نسبتهايي بين افراد وجود دارد كه غيرقابل انكار است. اگر حميد سر كار نيامد، فردا عمويش به مادر حميد ميگويد كه پسرت سر به هوا شده، يه چيزي بگو تا آينده خودش را خراب نكند. يعني نسبت همكار بودن يك درجه پايينتر از نسبتهاي خانوادگيست و اين سبب ميشود محيط كار نتواند مروّج اخلاق فاسد سرمايهداري گردد كه همهچيز را قرباني سود بيشتر ميكند. اينجا شما ناگزير هستي با برادرت كنار بيايي، زيرا نميتواني او را اخراج كني. اساساً يكي از دلائل اينكه در تمدن مدرن اينقدر خانواده تضعيف شده، همين مطلب است، زيرا متوجه شدند روابط خانوادگي مانع سود بيشتر سرمايه است. افلاطون در كتاب جمهور خود پيشنهاد عجيبي دارد. ميگويد بايد نوزادان را به محض تولّد به يك پرورشگاه منتقل سازند و به نحوي قاطي كنند كه هيچ كس بچه خود را نشناسد، البته آن روز چون شير خشك نبود (!) ميگفت مادرها بيايند پرورشگاه و هر روز يك بچهاي را كه نميدانند كيست شير بدهند. او معتقد است به اين وسيله تمام نسبتهاي خوني و خانوادگي مضمحل شده و از بين ميرود و جامعه آرماني يا اتوپيا شكل ميگيرد! جامعه مدرن اين است، جامعهاي كه انسانها پشتوانه خانوادگي نداشته باشند تا در برابر اربابان ثروتمند بيدفاع باشند، تا با ميل خود بردگي كنند. اما كارگاه خانوادگي اساساً مبتني بر نسبتهاست. در پناه حق.

...از خود ميپرسيدم: اگر فرمول سرعت و شتاب و برخورد و تبديل ماده و انرژي همين است كه گفته شده، پس چرا ما در هنگام روشن كردن خودرو نام خدا را ذكر ميكنيم و مطمئن هستيم خطر تصادف را كاهش ميدهد؟! مگر ذكر نام خدا تغييري در نظريه احتمالات پديد ميآورد و معادلات فيزيك را بر هم ميزند؟! اگر فيزيك همين است، پس يا ما بسمالله گفتنمان لغو است و يا متغيّري هست كه از معادلات جا مانده و در فرمول قرار نگرفته. احتمالاً درون يكي از ثوابت فيزيك مخفي شده، در ميان خيل عظيمي از متغيّرهايي كه به دليل مغفول ماندن، شكل ثابت پلانك و گرانش و سرعت نور و مانند آن به خود گرفتهاند. گمان ميكردم اگر همه چيز بايد به معادله بدل گردد، چرا بايد چيزي به عنوان «ثابت» درون معادله جا خوش كند؟! اين معادلهها روزي كامل خواهند شد كه ثابتي در خود نداشته باشند، زيرا تصوّر ميكردم «ثابت» يعني «جهل»، جهل نسبت به بخشي از معادله و روابطي كه از آنها بياطلاع هستيم. در هر صورت، خوشحالم از اينكه دكتر گلشني دنبال چنين مطلبي هستند. يادم هست فيلمي از تدريس ايشان ميديدم، قريب به يكساعت، تمام مدت را مشغول اثبات معادله شرودينگر بود و كل تخته سياه را پر كرد! تعجب كردم از اين حافظه و اين دقت و اين اطلاعات. اميد كه به زودي اين كار بزرگ به دست ايشان و شاگردانشان به سرانجام برسد. تشكر از خبر خوبي كه بيان فرموديد. در پناه حق.
يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۹:۰۲ صبح

...از اين رو ايشان شناخت از ذات اشياء را ناممكن ميدانند، اما به كمك رياضيات، نشان ميدهند نسبتهايي كه بين ادراكات ما از واقع وجود دارند، متناسب با نسبتهايي هستند كه ميان اشياء خارجي حقيقتاً هست. بنابراين تنها راه قطعي ارتباط علمي و ادراكي ما با واقع، بهرهبرداري از همين نسبتهاست. از اين رو ايشان يك معرفتشناسي جديدي را پايهريزي كردهاند كه تحت عنوان «روش توليد تعاريف كاربردي» شناخته ميشود و كتاب آن نيز منتشر شده. اين شيوه بر اساس همين نسبتها كار ميكند. در اين روش، براي تعريف هر موضوع، بايد 81 نسبت را ميان اجزاي آن مشاهده كرد و سهم تأثير هر كدام را تعيين نمود، تا تعريف كامل شود. شخصاً بارها تلاش كردم تا بر اساس روش ايشان موضوعات مختلف را تعريف كنم، ولي روش ايشان در مرحله اوليه تنها يك فرضيه به ما ميدهد. اين فرضيه تا به آزمون گذشته نشود نميتواند تعريف موضوع محسوب گردد. در مرحله آزمون ما بايد با تغيير نسبتها، نشان دهيم كه همان نسبتهاي ذهني در خارج نيز تكرار ميگردند. مثلاً اگر نسبت وزن شكر را در آزمون دوم، دو برابر بيشتر از آزمون اول نماييم، بايد آزمايش كنيم آيا غلظت مرباي حاصله طبق فرضيه ما دو برابر ميگردد يا خير. با اين آزمونها سهم تأثير 81 جزء در كلّ مشخص ميگردد و ميتوانيم متوجه شويم كدام اجزاء را اشتباهاً در تعريف داخل كردهايم و كدام را در جاي نادرست قرار دادهايم. وقتي تعريف كامل شد، در حقيقت آنچه كه امروزه در فيزيك به نام معادله ميشناسيم به دست آمده است؛ يعني نسبت واقعي ميان متغيّرهاي مرتبط با هم، متغيّرهايي كه با هم يك كلّ واحد را ميسازند. بنده صرفاً تا مرحله فرضيه توانستهام در برخي موضوعاتي كه ميشناختهام پيش بروم، ولي امكان آزمون تا كنون نداشتهام. براي كسب اطلاع بيشتر در اين باره ميتوانيد نشاني
http://isaq.ir/vdcicqa32t1au.bct.html و يا
http://goo.gl/Vdqsv1 را ملاحظه فرماييد. موفق باشيد.
يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ - ۳:۰۷ عصر

... به گمان من «انرژي، جرم، ميدان» يك نسبت كامل را در خارج ايجاد كردهاند كه ميتواند پديد آمدن تمام نيروها را توجيه كند؛ گرانش و مغناطيس و هستهاي ضعيف و قوي. مثلاً شايد يك امتئوري باشد. اين ميشود نسبتهاي بيروني «جرم» كه موضوع تعريف ماست. بعد ميرويم داخل آن، تا نسبتهاي سهتايي اصلي داخلي آن را پيدا كنيم. اينجا چون فرض ما اين است كه «جرم» از تلاقي «انرژي» و «ميدان» حادث شده، پس در حقيقت درون جرم يك طيفي از اجزاء وجود دارد كه يكسوي آن به انرژي شبيهتر است و يك سوي آن به «ميدان». فرض كنيد اسپين يك الكترون؛ انگار كه يك انرژي در يك ميدان گير افتاده باشد. دقيقاً اينجاست كه جرم پديد آمده. بنابراين ما در حقيقت دنبال سه موضوع دروني ميگرديم كه ميتوانيم در ابتدا اين طور توصيفشان نماييم: «انرژي ِ جرم»، «ميدان ِ جرم» و «جرم ِ جرم». اولي سمت راست طيف، دومي سمت چپ و سومي وسط طيفي قرار دارد كه ما تمام آن را «جرم» ميناميم. حالا بايد بگرديم و در واقعيت موضوعي پيدا كنيم كه بتوانيم آن را انرژي ِ جرم توصيف كنيم. مثلا ً «پتانسيل» شايد بتواند نزديك به اين توصيف باشد. ميدان ِ جرم هم شايد بتوانم گفت معادل «چگالي»ست. زيرا هر چه جسم چگالتر، ميدان آن قويتر. فراموش نكنيد كه اينها گمانهها و حدسيات شخص من است و هنوز به مرحله آزمون نرسيدهايم. پس ما سه بُعد دروني «جرم» را حدس زدهايم. اكنون چون ميدانيم «جرم» يك طيف از موضوعات مرتبط با هم است كه اين سوي آن پتانسيل و آن سوي آن چگالي قرار دارد، ابتدا بايد دنبال 27 موضوعي بگرديم كه اولي آنها پتانسيل تقريباً خالص است و آن سوي آن چگالي تقريباً خالص. تا در مرحله بعد بتوانيم به 81 وصف برسيم...
سهشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ - ۱:۳۱ عصر
پاسخ: ... 81 اثري كه ميتوانيم از موضوع جرم درك نماييم. استاد حسيني براي سادهتر شدن اين كار، جداولي را طراحي كردهاند كه قرار دادن موضوعات در آنها، شناخت 27 موضوع و 81 وصف را آسانتر ميكند. من نيز خلاقيتي به كار بستم و سال 84 آن را وارد اكسل كردم و به صورت فرمولي در آوردم. به اين نحو كه وقتي ابعاد اصلي را در سلولها مينويسي، تمام تركيبات را در خانههاي مرتبط پر مينمايد و در انتها، صرفاً بايد موضوعات معادل را پيدا كنيم. حالا... ما چون نسبتها را پيدا كردهايم، متوجه ميشويم كه سهم تأثير هر كدام در تحقق موضوع «جرم» چقدر بايد باشد. مثلاً پتانسيل، بايد 64 برابر چگالي در تغييرات جرم تأثير داشته باشد. اكنون آزمون ميكنيم و جرمهاي مختلف را انرژي پتانسيل و مقدار چگاليشان را اندازهگيري مينماييم. اگر نسبت 64برابري وجود نداشت، ميفهميم كه اشتباهي صورت گرفته و به جاي مثلاً پتانسيل بايد موضوع ديگري بيابيم، زيرا فلسفه ما ميگويد: ضرورتاً جرم داراي موضوعي دروني هست كه 64 برابر ضعيفترين موضوع دروني آن در تغييرات آن سهم دارند. چرا؟! خب، اين ديگر سه چهار دور بحث فلسفي دارد كه استاد حسيني تلاش نموده در مباحث فلسفه كاربردي خود توضيح داده و اثبات نمايد. كه جزوات تفصيلي و كامل آن نيز موجود است. توانستم بحث را روشن كنم؟ نظر شما چيست؟ نسبت به كليّت اين روش؟

خيليها تلاش كردند، براي وحدت حوزه و دانشگاه. آقاي موسوي اردبيلي اصلاً به همين جهت دانشگاه مفيد را تأسيس كرد. آقاي مهدي كني هم دانشگاه امام صادق (ع). پندار آنها در آغاز انقلاب اين بود كه اگر افرادي داشته باشيم مسلط به هر دو روش علمي و هر دو نوع دانش، كار حل است. ديالوگ و گفتگو صورت ميگيرد و همكاري شكل. اما اشتباه را امروز ما ميفهميم. انسانيهايي دو پاره بيرون آمدند كه وقت تفقه واقعاً فقيه هستند و هنگام تعليم علوم سياسي، كاملاً متنسّك به روشهاي علمي غرب. گفتگوي بين حوزه و دانشگاه ابتدا بايد در سطح روشها صورت بپذيرد. كاري كه بسيار سخت و دشوار و طاقتفرساست. شناختشناسي آنچنان بيمهابا و پرسرعت تغيير ميكند، كرده است، تا بيايي خود را با نظريات فعلي وفق بدهي، رويكردي جديد به ميدان آمده. حوزويان ما بر روشهاي علمي دويست سال پيش اصرار ميورزند و همچنان وجود را اصيل دانسته و تلاش ميكنند تمام واقعيت جهان خارج را تلألؤي از وجود واحد توصيف كنند به روش تشكيك. روشي كه واقعيت را مركّب نداند و داراي اجزاء تصوّر نكند، چه دركي از تغيير در خارج ميتواند داشته باشد؟! روش علمي ما در حوزههاي علميه كاملاً مبتني بر فلسفه صدراييست و نه حتّي مشائي كه با اصيل ديدن ماهيت، حداقل واقعيت را تركيبي از ماده و صورت ميديد! من وقتي نهايه را ميخواندم شگفتزده ميشدم از اينكه چطور وجدانيترين بديهياتي كه هر انساني درك ميكند، در اين فلسفه نفي ميشود! تشكر.
پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۰ عصر

... حالا برويم سر سؤال شما؛ منظور از شعار «مرگ بر ضد ولايت فقيه» تمام علمايي كه به اين نظريه معتقد نيستند نيست. بلكه منظور مخالفين و مقابلهكنندگان با ولايت فقيه است كه البته هيچ فقيه عالمي چنين كاري نميكند. همانطور كه مرگ بر آمريكا مرگ بر تمام مردم اين كشور نيست و نه حتي تمام مسئولين اين كشور. منظور فقط آنهايي كه توطئه ميكنند بر عليه انسانيّت. در حقيقت شعار اساساً همينطور است. بيان احساس مردم است و متكّي به درك عامّه مردم از وضعيت جامعه. در نگاه مردم ضد ولايت فقيه كساني هستند كه قيام كرده يا ميكنند تا نظام اسلامي نباشد و برچيده شود. كساني كه عليه ولي فقيه حرف ميزنند و عمل ميكنند. حالا يك دانشمندي هم نظريه علمياش اين بود كه ولايت فقيه را نپذيرد، شما از مردم كوچه و خيابان هم كه بپرسيد، همان كساني كه اين شعار را ميدهند، بدون ترديد چنين فردي را در نظر ندارد، تا زماني كه براي تحقق نظريه خودش عمل خاصي انجام نداده باشد. سياست اسلامي را ما از كلام ائمه (ع) را ياد ميگيريم. آنها مدتها با حكومتهاي جائر مدارا كردند و با پرورش شاگردان، ديدگاهشان را به ما رساندهاند. مسلمانان بايد درون جامعه خود با يكديگر مدارا كنند، ولي با كفار غليظ و شديد باشند. وقتي مثلاً فلان رئيس جمهور كشور عليه فلان رئيس جمهور كشور صحبت ميكند، اين كار درست نيست. اين خلاف سيره اهل بيت (ع) است. مشكلات داخلي بايد با گفتگو حل شود. اگر هم نشد نبايد به دعوا بكشد. به ما توصيه شده حتي با اهل سنّت هم زندگي دوستانهاي داشته باشيم، حتي توصيه به ازدواج، تا آنچنان آميخته شويم كه دشمن به اختلاف ما طمع نكند. نميدانم پاسخ سؤالتان در اين مطالب كه عرض كردم بود يا خير. هر جا ابهام دارد بفرماييد، اگر بتوانم توضيح خواهم داد. در پناه خدا.
چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷ - ۷:۳۶ عصر

... ولي هر قدرتمندي قطعاً بايد پاسخگو باشد، به اندازه قدرتش البته. عقل من هرگز قبول نمي كند اگر خلق نشده بوديم بهتر بود. زيرا ميدانم كسي كه يك پورشه به من هديه بدهد، لطف بيشتري كرده است تا كسي كه يك پرايد. همينكه مرا خلق كرده، خيلي لطف بزرگي كرده و هميشه ممنون اين لطفش خواهم بود و شرمنده بزرگوارياش و شرمنده كوتاهيهاي خودم. اگر حسرت داريم از تنبلي خودمان است. خب بياييم نباشيم. تنبل نباشيم. به اندازه خودمان، به اندازه قدرتمان تلاش كنيم. نه بيشتر. بيشتر كه از ما نخواسته. در پناه خدا.
دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۴:۱۲ صبح

... ته دلت ميگويي: فلانفلانشده چه تعارفايي ميكنه، حالا چشم نداره منو ببينهها... مگه همين نبود پشت سرم فلان حرفو زده بود! اما اگر صاف بيايد جلو و بگويد: سلام، ديروز از اينكه نذاشتي از گوشيت زنگ بزنم ناراحت شدم. توقع ديگهاي ازت داشتم. شما هم جواب بدهي: ببخشيد، ولي نگران بودم نكنه بزني خرابش كني! خلاص. هر دو هم ميخندند و رفتار با يكديگر را ياد ميگيرند. خصوصياتشان را. دليل من اين است. آيا قانعكننده بود؟ من كودكانم را با آرامش دروني پرورش ميدهم. هدفم اين است. سپاسگزار لطف شما هستم. اين بنده خدا هم نميخواسته اسم بنويسد، از شما ياد گرفته نقطه بگذارد! همه مثل هميم، پشت نقطهها پنهان ميشويم. زيرا جرأت رويارويي با هم را نداريم. زيرا پيوسته تعارف داريم! تعارفاتي ابلهانه و برجا مانده از دوران سلاطين كه فقط فاصله ميان آدمها را بيشتر ميكند. نه؟! :))
يكشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸ - ۲:۴۵ عصر
پاسخ: من از سال 1376 كه كار با اينترنت را آغاز كردم، ايميل و تمام حسابهاي اينترنتيام به اسم رسمي خودم بود و حتي تصوير خودم. از همان اول. رفقا و همكاران اما نه، همه مستعار. من ميگفتم: دنياي مجازي نداريم، اين هم بخشي از واقعيت است. اگر من اينم، همهجا اينم. و البته ماندم. همانطور صادق و راحت و آرام. هنوز هم هستم. پانزده سال است اين وبلاگ را دارم، هميشه هم به اسم خودم بوده، حرفهايم را هم راحت زدهام. ميدانيد چرا؟ چون وقتي كودك بودم وقتي ميديدم مادرم چطور با فاميلها تعارف ميكند و در نبودنشان طور ديگري، منزجر ميشدم. يادم هست سالها پيش چند تن از همكلاسيهايم به من ميگفتند: رفتار تو شبيه به انگليسيهاست! باورتان ميشود؟! به خاطر صداقت زيادي كه داشتم اين را ميگفتند. من البته معتقد نيستم كه انگليسيها صداقت دارند. ولي من به عنوان يك مسلمان، هميشه حرفم را پيش روي طرف مقابلم مؤدبانه ميزنم. سال 1378 رفتم پيش مدير مدرسه معصوميه (ص)، بلوار امين، و 45 دقيقه درباره با اشتباهاتش در مديريت مدرسه صحبت كردم. خيلي دوستانه و صميمي. ولي خب ايشان طاقت نياورد و من را از مدرسه اخراج كرد! :))

... غرض اينكه «اسلام بدون روحانيت» اگر چه به نظر ميرسد اسلام زمان حضرت(ص) بوده است، ولي معلوم نيست امروز نسخه مطلوبي براي دينداري باشد و اصلاً بشود دين را حفظ كرد. غرض اينكه دكتر شريعتي شاعرانه سخن ميگفت و نادرست است كه ما آن را برهاني بخوانيم و درك كنيم. ما هم بايد بالهاي خود را بگشاييم و با امواج سخن او در اقيانوس بيكران عشق الهي شناور گرديم. فلاسفه ما فلسفي نگريستند و با دكتر مخالفت كردند. البته اين خطر هميشه هست كه برخي از جوانان نيز دچار اشتباه برداشت از فرمايشات دكتر شوند. اميدوارم اين مختصر كه نوشتم توانسته باشد مطلب را بيان كند. اگر نه بفرماييد مفصلتر عرض كنم.
يكشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۶:۱۵ عصر
پاسخ: شبيه همين اتفاق براي عين صاد هم افتاد، استاد علي صفائي حائري. ايشان نيز دنبالهرو روش دكتر شريعتي در نگارش كتاب بود. كتابهاي ايشان بسيار جذّاب است و جوانان را به سمت و سوي خود ميكشيد. خيلي از جوانان راه را با همين كتابها پيدا كردند. ولي ابتداي انقلاب، برخي از بزرگان حوزه احساس نگراني كردند از ادبيات ايشان. توضيح خواستند و ايشان را دعوت كردند تا پاسخ بدهد. به نظر نوعي محاكمه ميرسيد. دليل: زيرا ايشان شاعرانه مينوشت! همين. در شعر ما صناعاتي داريم مانند: ايهام. دكتر شريعتي و عين صاد انگار كلّي ميگردند تا واژهاي پيدا كنند ذو وجهين. عباراتي كه بيش از يك معنا داشته باشد. كلماتي كه خيالانگيز باشند. تا تأثيرشان بر مخاطب افزايش يابد. واقعاً هم افزايش مييابد، خيلي زياد. نظر شما چيست؟ پ.ن. اگر خاطرتان باشد چند سال پيش نيز شبكه 4 پيوسته سخنرانيهاي دكتر الهيقمشهاي را پخش ميكرد و آنجا نيز اين مشكل ديده شد. ايشان نيز مدام از «هارموني» و «موسيقي» و «وحدت وجود» سخن ميگفت، مثلاً درباره خلقت عالم: «اومد لب بوم قاليچه تكون داد، قاليچه گرد نداشت خودشو نشون داد، پس اينه كه خدا جهان رو خلق ميكنه!» يا: «وقتي از اين دنيا بريم، تو اون دنيا ديوارها كنار ميره، من تو ميشم، تو من، همه هم يكي ميشيم با ذات باري تعالي». يه همچو مضاميني را طرح ميفرمود كه سر و صداي زيادي هم كرد. كلّي هم شعرهاي زيبا ميخواند. ولي آيا ايشان واقعاً معناي واژگاني را كه ميفرمود اراده هم كرده بود؟ يا فقط براي ايجاد احساس معنوي آن را مرتّب ميساخت؟ به نظرم اگر از خود ايشان ميپرسيديم، دومين گزينه را برميگزيد! ممنون از شما.

... پس فقيه وظيفه دارد حكم را بيان كند و موضوعات شرعي را هم تعريف كند. اما تشخيص موضوعات عرفي يا تخصصي بر عهده فقيه نيست. يعني اينكه تشخيص اينكه مثلاً مسجد فلان مسجد جامع شهر هست يا نيست، تا داخل در موضوع حكم جواز اعتكاف شود، اين بر عهده عموم مردم است و نه فقيه، چون يك موضوع عرفي است. البته فقيه هم به عنوان جزئي از عرف نظري دارد، ولي اين نظر براي شخص اوست و براي مكلفين واجبآلاطاعه نيست. مثلاً: فقيه ميگويد حجاب سر براي زن واجب است. حالا آيا روسري يا شال يا مقنعه يا حتماً چادر؟ كداميك ميتواند حجاب سر باشد؟ فقيه حتماً نظر دارد. ولي اين نظر او با نظر ساير مكلفين تفاوتي نميكند و هر مكلف خودش بايد مصداق مناسب براي حجاب سر را تشخيص دهد، به نحوي كه حكم كلّي پوشش با آن ويژگيهايي كه فقيه گفته محقق گردد. اگر حل نشد بفرماييد تا با مثالهاي بيشتري توضيح عرض كنم.
جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۹:۳۹ عصر

بايد صبر كنيم تا امتحاناتمان تمام شود و اجازه پيدا كنيم دنيا را ترك كنيم. وقتي از جلسه امتحان خارج شويم، با ورود به برزخ، تمام جوابها را نشانمان ميدهند. اين فرموده پيامبر (ص) است: مردم خوابند، تا بميرند بيدار ميشوند! ما هستيم كه اولاً بايد خودمان با محدوديتها كنار بياييم و ثانياً به فرزندانمان ياد بدهيم كه اول تلاش كن دنيا را مطابق آنچه ميخواهي بكن، اگر نشد، خودت را متناسب با دنيا كن! اما از همه مهمتر اينكه ياد بگيرند هدفشان دنيا نيست، چيزي ماوراي آن است. در پناه خدا.
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸ - ۵:۵۱ صبح

...ميرفتم، اما فرزندان، آنها بايد زماني تجربه كنند كه در وجودشان طلبي براي آن حس كنند. ما حتي در زيارت هم رواياتي داريم شگفت. مثلاً فردي آمده و گفته اين تعداد رفتهام كربلا و زيارت، معصوم (ع) به ايشان مطلبي با اين مضمون فرموده: كاش يك بار ميرفتي، ولي با درك درست از زيارت. من بچهها را تقريباً در نوعي خلأ اطلاعاتي درباره مناسب ديني نگه داشتم. مثلاً ما هر سال محرم تاسوعا و عاشورا بيرون ميرويم. حرم ميرويم و بعد خيايان چهارمردان را تا انتها. مردم را ميبينيم و عزاداريهايشان. فقط يكبار بردمشان در يك مجلس روضه. خيلي كوچك بودند. ديگر تا زماني كه خودشان نخواستهاند نبردمشان. اين بايد برايشان مثل يك بيخبري بماند تا وقتي كه بزرگ شوند. آن روز وقتي خودشان تنها بروند، معنادار ميشود. احساساتبرانگيز. چيزي ميشود كه تجربه نكردهاند. چرا؟ چون دنياي امروز پر است از اطلاعات و تجارب. آنقدر وسيع كه ته ندارد. ما وقتي كه ذائقهمان شكل نگرفته اگر مثلاً نوشابه زمزم را تجربه كنيم، آنقدر برند نوشابه زياد است كه تا سالهاي سال ديگر نوبت زمزم نميشود. بگذاريم آن را وقتي تجربه كنيم كه توان تشخيص طعم و مزه آن را داريم. شايد به خاطر همين بمباران مذهبيست كه گاهي ميبينيم بعضي از كودكان رشد كرده در خانوادههاي مذهبي، لامذهب از كار در ميآيند. يكي از شكايتهايي كه زن سابق در دادگاه طرح كرد همين بود: «محيط خانه اين آقا اصلاً محيط طلبگي نيست. من مدام ميگويم در خانه نوار روضه روشن باشد، ايشان مخالفت ميكند!» در شرايطي هم كه از طرف پدرش نوشته بود براي بازگشت، اين مطلب را آورده بود:
http://rastan.parsiblog.com/Posts/37 اما سؤال بعد: مدرسه دولتي. از ابتدا تا حالا. اطرافياني بودند كه اصرار ميكردند ما هزينهاش را متقبل ميشويم كه بروند خصوصي. من اما عرض ميكردم مسأله هزينه نيست. مسأله اين است كه اطلاعاتي كه در مدرسه ياد ميگيريم معمولاً در بزرگسالي به كار ما نميآيد. آنچه از مدرسه ياد ميگيريم ...
يكشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ - ۷:۱۴ صبح
پاسخ: ...روابط اجتماعيست. آيا جامعه ما انتخابشده و محدود است كه ميخواهيم فرزندانمان را در يك محيط بسته و انتخابشده پرورش دهيم؟ بچهها قرار است وقتي بزرگ شدند با هر آدمي كه در اين كشور زندگي ميكند بتواند تعامل داشته باشد. اگر در مدرسهاي تربيت شود كه نمونهاي از همه آدمها در آن نيست، ناقص بار ميآيد. مدرسه دولتي يك نمونه تقريباً كامل از جامعه است. چون همين آدمها وقتي بزرگ شوند ميشوند همكار، همسربازي، هممحلهاي و ديگر همهاي بچه ما. يكبار حتي يكي تلفن كرد و گفت از آموزش و پرورش شماره ما را گرفته كه سيداحمد را بفرستيد در مدرسه ما كه يك مدرسه داريم ويژه سادات. من به شوخي عرض كردم: وقتي همه بچه سيدها را يك جا جمع كنيد، اونوقت اگر كسي دشمني با اهل بيت (ع) داشته باشه، يك بمب بگذاره، يهو نصف نسل سادات رو به فنا ميدهيد كه! ولي دليل اصليام اين بود: آيا وقتي فرزندم بزرگ شد، در جامعهاي زندگي خواهد كرد كه تمام اطرافيان او را سلاله سادات تشكيل ميدهند؟ قبول نكردم! ولي حواسم هست. مثلاً به سيداحمد چند وقت پيش گفتم: چند روز است كه به برادر و خواهرت زياد ميگويي: خفهشو! تو از وقتي متولد شدهاي تا امروز اين كلمه را در خانه نشنيدهاي. چون من هرگز به كار نبردم. در تلويزيون هم فيلمهايي نديديم كه اين كلمه را به كار ببرند. پس حتماً از مدرسه ياد گرفتهاي. آيا دوستاني امسال پيدا كردهاي كه زياد خفهشو ميگويند؟ گفت نه. گفتم دقت كن، در كلاس چه كساني هستند كه ميگويند خفهشو. مقداري فكر كرد و اسم چهار نفر را گفت. پرسيدم آيا با آنها وقت ميگذراني؟ زنگ تفريح؟ گفت نه خيلي. گفتم آيا آنها توانايي خاصي دارند يا ويژگي منحصر به فردي كه ممتازشان كرده باشد؟ بعد با مثالي توضيح دادم: وقتي مدرسه ميرفتم سيدعمار هم كلاسيام خيلي خط خوبي داشت ومن نداشتم. همين باعث شد كه شيفتهاش شوم. الگوگيري اين طور عمل ميكند. آن وقت بدون اينكه خودت بفهمي شبيه به او ميشوي. اعتراف كرد: آنها خيلي خوب فوتبال بازي ميكنند. گفتم شايد همين باشد. وقتي احساس كني فردي توانايي خاصي دارد كه تو نداري، بدون اينكه بفهمي از تمام رفتارهايش الگو ميگيري. روي تابلو يك قابلمه كشيدم و يك پارچ آب كه در آن ميريزد و مسأله را طرح...

...كردم اين طور: فرض كن دماي اين قابلمه 80 درجه است. دماي اين آب هم 10 درجه. آيا وقتي آب برخورد ميكند با ظرف، دماي ظرف كم ميشود؟ - بله، دماي آب چطور؟ - زياد ميشود. تا چقدر؟ بعد خودم ادامه دادم: اگر زمان كمي كنار هم باشند، مثلاً هر كدام ده درجه به ديگري نزديك ميشود. ظرف ميشود 70 و آب ميشود 20. اما اگر طولاني شود، به يك نقطه تعادل ميرسند، مثلاً 40. بعد ما ظرف و آبي خواهيم داشت كه همدما هستند! با كساني باش كه اگر شبيهشان شدي پشيمان نشوي! بچهها بارها خواستهاند كه مدرسه نروند. بارها و بارها. مثلاً مريم گفته بود اگر بخواهم خانهدار شوم چرا بايد مدرسه بروم؟ گفتم آيا ميخواهي تخصصي خياطي ياد بگيري؟ هنرستان؟ - بله. خب تا كلاس نهم را تمام نكني نميتواني هنرستان خياطي بروي. فكر كن يك كتابي در يك جايي هست كه صد كيلومتر فاصله دارد. آيا نبايد اين راه طولاني را بروي تا به آن كتاب برسي؟ حالا اينكه اشتباه است يا درست كه كتاب را بردهاند آنجا، اين ديگر مسأله الآن تو نيست. تو ناگزير هستي اين مسير را طي كني. يا سيداحمد مثلاً همين امسال اول سال گفت ديگر مدرسه نميروم. من ميخواهم بروم و يك رستوران تأسيس كنم. گفتم: آيا مطمئني كه بچه خودت هم مدرسه نخواهد رفت؟ - نه. خب، الآن كه تو مدرسه ميروي، آيا هر سؤال درسي كه ميپرسي من جواب ميدهم؟ - آره. آيا افتخار ميكني پدري داري كه جواب همه سؤالهاي تو را ميداند؟ - آره. خب اگر مدرسه نروي، بعد كه بچهدار شدي، به نظرت آيا بچهت به تو افتخار ميكنه؟ يا سعي ميكنه هيچكسي اون رو با تو نبينه! به مقداري از مدرسه رو مجبوري كه بري. هر چقدر هم كه خستهكننده...
يكشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ - ۷:۱۶ صبح
پاسخ: ...باشه، حداقل تا ديپلم رو چارهاي نداري. و گرنه توي جامعه پذيرفته نميشي و شايد حتي بهت زن هم ندهند! چند روز كه از مدرسه گذشت، غر زد كه من اين معلم رو نميخوام. خيلي داد ميزنه. گفتم: باشه، اگر واقعاً ميخواهي كلاست رو عوض كني من ميام و با مدير صحبت ميكنم. ولي، مطمئني وقتي رفتي سر كار، يك رئيس نخواهي داشت كه داد بزنه؟ يا وقتي رفتي سربازي يك فرمانده بد؟ حالا چيكار ميخواهي بكني؟ بعضي آدمها فرار ميكنند.مثل همين كاري كه تو الآن ميخواهي انجام بدي. ولي بعضيا «حل» ميكنند مسأله را. يعني راهي پيدا ميكنند تا با اين مسأله كنار بيايند. ميخواهي در همين كلاس بموني تا ياد بگيري با يك آدم داد زن و عصباني بايد چكار كرد؟ اگر امروز ياد نگيري فردا در اين جامعه كه هزارتا مثل اين معلم داره ميخواهي چيكار كني؟ خودش گفت ميمانم. الآن كه يك ماه گذشته، خيلي از مدرسه راضيست! هر روز با خنده و شادي خانه ميآيد. چون ميفهمد كه خودش توانسته حل كند! اين نشاطآور است. سيدمرتضي يك چالشي در مدرسه داشت. گفتم من ميتوانم بيايم و با معلمت صحبت كنم. ولي بعد تو خجالت نميكشي كه چرا خودت نتونستي باهاش حرف بزني؟ كدوم رو بيشتر دوست داري اين كه بابات بياد به معلمت بگه يا خودت مثلاً بگي كه صندليات را عوض كند در كلاس؟ خب اگر من آمدم، تا چند سالگي قرار است بيايم؟ فردا رفتي سر كار زنگ ميزني: بابا بيا با رئيسم صحبت كن؟ رفت و خودش صحبت كرد! من با بچهها زياد حرف ميزنم. نه هميشه، دقيقاً وقتي كه گير ميكنند. تا گيرشان را رد نكنم ولشان نميكنم. ببخشيد اگر طولاني شد. خوشحال ميشوم اگر انتقاد يا پيشنهادي نسبت به آنچه عرض كردم داريد، حتماً بنويسيد. سپاس.

... در تمام اين بحثها من فقط تايپ ميكردم و هيچ چيزي نگفتم و بچهها مستقيم با او مرتبط بودند. من به عنوان آخرين مطلب اين را خطاب به بچهها گفتم و براي او نوشتم: «بچهها اين زنه ديگه خسته شده. هميشه همينطور بوده. كلاً شيرازيها خيلي حال ندارند، ضعيف هستند و تنبل و زود خسته ميشوند. حافظشو هم ديگه از دست داده، يادش نمياد بچه يك ماه رو گذاشت روي ميز و رفت خوابيد و من با شيون بچه كه با صورت افتاده بود روي زمين از خواب پريدم و بچه رو بغل كردم و اون بيچاره تو خواب پرسيد: چي شده؟ منم گفتم: هيچي، شما بخواب، سيداحمد مُرد! اينقدر راه بردمش تو بغلم تا آروم شد! همه يادش رفته. ديگه پيشنهاد ميكنم جوابشو نديد. ولش كنيد اين بدبختو به حال خودش. باشه؟ موافقيد؟ - سيده مريم: باشه، ديگه جواب نميدم. سيداحمد: آره. سيدمرتضي: خودم قبلاً نوشته بودم كه ديگه جوابشو نميدم.جمعه 1398/1/2-10:59» البته بعد از آن هم چند بار پيامك ديگر زد كه ديگر نه من جواب دادم و نه بچهها جواب دادند. همه پيامكها را هم مستقيم به خود بچهها نشان ميدادم تا بخوانند. آخرين پيامكش روز عيد فطر بود: «سلام بچهاي گلم
عيدتون مبارك
اميدوارم جايزه اي كه امروز خدا بهتون ميده درك كنيد و شكرگزار نعمتش باشيد.
و كاش ميشد اين روز عيد ببينمتون». ديگر خبري نشد! آيا كنجكاوي رفع شد؟ سؤال ديگري هم باشد در خدمت هستم! :))
پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸ - ۵:۴۲ عصر

... ابزاري در اختيار ندارد تا ما را تحت فشار قرار دهد. ممنون از توجه شما. اميدوارم همه زندگيها محكم و استوار باشد و باقي بماند. تا حالا با بچهها چندين خواستگاري هم رفتهايم، آخرين بارش دو ماه پيش بود. هر بار هم پس از خارج شدن از بچهها نظر خواستم و اگر مخالفت كردم، دليلش را برايشان توضيح دادم. پس ميدانند قصد ازدواج هم دارم و اگر نميشود، فرد شايسته را نيافتهام. اينها به من و فرزندانم آرامش ميدهد. در پناه خدا باشيد و اگر سؤالي داشتيد «رويتان» بشود. اشكالي ندارد. من پاسخ ميدهم. زيرا به گمانم در اختيار ديگران گذاشتن تجربهها خودش يك خدمت است، براي اينكه ديگران به چاه نيافتند. ياعلي
جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۱:۱۵ عصر

...هزينهمون متناسب بشه. اگه يه جا بيشتر خرج كنيم، اونوقت يه جاي ديگه مجبوريم كمتر خرج كنيم. ما الآن هر روز سه ليوان شير ميخوريم، خب اگه اينو بخريم، بايد روزي يه ليوان شير بخوريم. به نظر شما اين درسته؟» براشون در طول اين سالها از كودكيشان آنقدر درباره اقتصاد صحبت كردهام كه ديگر حتي مفهوم وابستگي قيمت به عرضه و تقاضا را هم ميفهمند و وقتي مثلاً پياز ميشود 13 هزار تومان، خودشان ميدانند كه بايد نخريم تا تقاضا پايين بيايد و دوباره قيمت به 3 هزار تومان باز گردد. ما نزديك به دو سه ماه پياز نخريديم تا همين هفته پيش كه وقتي 3 و پانصد شد خريديم. بچههاي من هرگز اينطور با بيادبي و طلبكاري با من صحبت نكردند. چرا؟! به گمان من چون اينطور ياد گرفتهاند. كودكي كه ببيند مادرش از پدرش طلبكار است هميشه؛ «چرا اينو برام نخريدي، برات مهم نيستم؟!» يا پول را «من و تو» ميكند؛ «پولاتو گذاشتي بانك چكار كني؟ چرا خرج من و بچههات نميكني؟ چرا حق من و بچههاتو دادي به مامانت؟» كودك از همان بدو تولد در حال يادگيريست. كودكان من وقتي هنوز خواندن و نوشتن بلد نبودند مفاهيم پايه اقتصاد را ياد گرفتند. حالا اين كودك كه رفتار پدر و مادر را ديده، معلوم است طلبكار ميشود. چون خانواده «خانواده» نيست، بلكه چند «فرد» است كه در كنار هم زندگي ميكنند؛ همزيستي دارند. مرد پول در ميآورد و بايد به زن و فرزند بدهد. آنها هم حق دارند اين پول را بگيرند و خرج خود كنند. اينجا «ما» وجود ندارد و افراد عضو يك خانواده نيستند كه حس كنند اگر ليوان بشكند، ليوان خودشان شكسته است، بلكه هميشه اين ليوان پدر يا ليوان مادر است كه ميشكند! من حتي لپتاپ و گوشي موبايل خودم را هم طوري يادشان دادم كه حس «ما» دربارهاش داشته باشند. ولي چون نميخواستم به آن دست بزنند اينطور گفتم: «بچهها من اين لپتاپ رو خريدم كه باهاش كار كنم و درآمد خانوادهمونو تأمين كنم. اگر آسيب ببينه ديگه از كجا پول در بياريم تا نون بخريم؟» و گفتم: «وقتي من مردم اين لپتاپ و موبايل مال شما ميشه، حواستون باشه درست تقسيم كنيد. يا بفروشيد و پولشو قسمت كنيد، يا يكيتون برداره و سهم ديگران رو پولشو بهشون بده!» چون از وقتي كوچيك بودند خيلي نسبت به اينكه من مالك يك لپتاپ و موبايل شخصي هستم حساس شده بودند؛ اينكه ...
دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱:۳۶ عصر
پاسخ: ...من چيزي دارم كه آنها سهمي در آن ندارند و حق ندارد به آن دست بزنند با اين دو گزاره، مشكل اين دو وسيله را هم حل كردم. باقي زندگي ما مشترك است. مثلاً سيداحمد كامپيوتر را فرض كنيد روشن گذاشت، يا مثلاً روي صندلي كه نشسته بود آن را به عقب و جلو كج كرد روي دوپايه، هميشه اينرا گفتم: «سيداحمد، داري به اموال خانواده آسيب ميزني، الآن سيدمرتضي و مريم تو اينا حق دارند، داري حق اونا رو ضايع ميكني.» اينا رو كه ميگفتم صداي خود مريم و سيدمرتضي هم در ميآمد كه: «خرابش نكن، مال ما هم هستا!» خلاصه، آدمها در خانه تربيت ميشوند. فرزندي كه «طلبكار» است، از پشت كوه كه نيامده، در همين خانه بزرگ شده، بايد ديد كجاي كار را اشتباه كردهايم. اما راه حل، خيلي روشن است؛ بايد صحبت كرد، صادقانه. مشخص است كه به مرز لجبازي رسيده، كه خيلي نقطه بديست. حدس ميزنم آنقدر سركوفت خورده كه ديگر حاضر به گفتگو با پدر و مادر نيست. اينجا نياز به يك شخص محترم و آبرودار ولي خارج از خانواده است. پدربزرگي، مادربزرگي، يا حتي شايد روانشناسي. اگر فرزند در جريان وضعيت مالي خانواده نباشد، حس نميكند عضو خانواده است. ديدهام خانوادهاي كه پدر براي كاهش حس فقر در فرزند، به او ميگفت: «درسته ما ماشين شخصي نداريم، ولي تمام اتوبوسهاي شهر مال ِ ما هستند، تا به ما خدمت كنند!» نتيجه اين شده كه فرزند بسيار «خودشيفته» شد طوري كه حس ميكرد تمام مردم شهر براي خدمت به او و خانوادهاش خلق شدهاند. يا خانوادههايي كه پاسخ درست نميدهند و وقتي كودك چيزي ميخواهد پاسخ منفي ميدهند: «بسه ديگه، چيه همش اينو ميخوام اونو ميخوام! برات نميخرم» اينجا هم كودك فكر ميكند عزيز نيست و احترام ندارد و دوستش ندارند. و گرنه چرا برايم نميخرند! من نظرم اين است كه كودك بايد شرايط خانواده را بفهمد، مثلاً من ميگويم: «بچهها، من اينقدر از اين مؤسسه هر ماه ميگيرم، اينقدر هم يارانه داريم، روي هم ميشود فلان قدر. بايد هزينههامونو مراقب باشيم كه بتونيم زنده بمونيم ديگه! اگر پول داشتيم همه اينارو...

... كه دوست داشتيد ميخريديم، ولي خب حالا كه نداريم بايد چيزايي رو بخريم كه اولويت بيشتري دارن، باشه؟!» عرض بنده اين نيست كه پدر و مادر هر ماه گزارش دقيق و ريز تمام درآمدهاي خود را به فرزند بدهند. ولي به صورت كلي بايد كه او را در جريان دخل و خرج قرار دهند. حتي اگر نه براي قانع كردنش، حداقل براي آموزش كه فرزند ياد بگيرد در بزرگسالي چطور هزينه كند كه كم نياورد! نبايد اقتصاد خانواده را ياد بگيرد؟! موفق باشيد.
دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱:۳۷ عصر

به عنوان پينوشت يك مطلبي هم مستقل عرض ميكنم. خوب به اين جمله دقت بفرماييد: «گاهي رفتار خوب و بد آنطور كه ما تصور ميكنيم نيست» يعني چه؟! مثلاً يك زن لباس رنگ نامناسب در مهماني زنانه بپوشد، اين از نظر عرف آن مجلس يك رفتار زشت است. حتي گاهي اگر لباسش تكراري باشد و قبلاً پوشيده. اگر يك خانم لقمهاي كه دهانش ميگذارد بزرگتر از حد معمول باشد. اگر لباسش مرتب نباشد و به درستي ست نشده باشد. اما اين براي مردان چه بسا «عيب» محسوب شود، همين رفتارها. بايد فهم عرفي مردم را ديد. گاهي مردي كه زيادي مرتب و منظم باشد، زيادي ست شده باشد، بيشتر زنانه به نظر برسد تا مردانه. طرد شود رفتارش يعني. در بعضي محيطها مرد هر چه شلختهتر و نامنظمتر باشد بيشتر «مرد» ديده ميشود. اين را بايد به محيط زندگي ارجاع داد و از آن بازخورد گرفت. ما بعضي وقتها در تلاش براي تغيير چيزهايي هستيم كه بودنشان را از جامعه گرفتهاند و با ارزشهاي اجتماعي تطبيق يافتهاند. اما چون نميتوانيم اين انطباق را درك كنيم ميخواهيم طوري باشند كه ما ميخواهيم. مردها در جامعه ما هر چه بلندتر عطسه كنند يا بلندتر خروپف به نظر مردتر ميآيند. اما اين رفتارها از يك زن توقع نميرود. حالا اگر يك خانم انتطار داشته باشد مردش آرام عطسه كند همانقدر نامطبوع است كه يك مرد توقع بدارد زنش بلندترين صداي عطسه را در مهماني داشته باشد! آدمها به صورت طبيعي رفتارهاي متناسب با محيط را از كودكي فرا ميگيرند. ولي تفاوت زن و مرد بودن در محيط به قدري زياد است كه ما معمولاً نميفهميم رفتار طرف مقابل ما در قالب ارزشهاي اجتماعي ناپسند نيست! در اين باره هم اگر نظري داريد بفرماييد.
يكشنبه ۱ تير ۱۳۹۹ - ۵:۳۰ عصر

...وقتي صبر كرديم، به ما افتخار ميكند، به فرشتهها نشان ميدهد و ميفرمايد اين همانيست كه ميگفتم بهترين خلقت من است. انسانهاي نوع دوم به اين دنيا نيامدهاند كه به خواستههايشان برسند، آنها آمدهاند تا به خواستههايشان «نرسند». تورقي در قرآن بفرماييد و واژه «صبر» را جستجو كنيد، راحت به اين نكته ميرسيد. در اين سايت مثلاً: http://tanzil.net/#3:186 اينكه نميتوانيم جايي كه ميدانيم بايد سكوت كنيم، حرف نزنيم، اين از همان امتحانات است. جايگاه ما را در نظام آفرينش تعيين ميكند. يا جايي كه بايد حرف بزنيم، ولي از ترس سكوت ميكنيم. انسانها به مال و فرزند و همسر امتحان ميشوند. اين حكم صريح خداوند در قرآن است. ما ميتوانيم، خداوند اراده ما انسانها را قوي خلق كرده است. در قرآن ميفرمايد كه كيد شيطان ضعيف است. تمرين بايد كرد. اگر آنجا اشاره براي اين بود كه مخاطب ما متوجه اشتباهش بشود، حالا بايد براي خودمان نماد ايجاد كنيم، علامت و رمزي كه يادمان باشد رفتارمان را چطور مديريت كنيم. گاهي مثلاً جابهجا قرار دادن انگشتر در دست، يا نصب يك تابلو بر ديوار كه تا چشممان به آن بيافتد يادمان بياورد قصد داشتيم سكوت كنيم. چند بار كه تمرين كنيم و به رمز مراجعه، خداوند خوب است، مهربان است، كمك ميكند و هميشه يادمان مياندازد، درست وقتي كه فراموش ميكنيم وقت حرف زدن نيست. كودك را بايد تربيت كرد، تا شخصيت او اصلاح شود. اما بزرگ كه شد، زن يا شوهر ما كه شد، برادر يا خواهر ما، پدر يا مادر ما، اين ديگر به دست ما معلوم نيست قابل تربيت باشد. تذكر خوب است، نهي از منكر. اما وقتي نتيجه عكس بدهد، لجباز كند و ناراحت نمايد، رابطه خوب انسانها را خراب ميكند. من همه اينها را از بدتجربگي خود عرض ميكنم، نه اينكه مثلاً خيال كنم بهتر از ديگران بوده يا هستم، خداي نكرده عرايض حقير را اينطور حساب نفرماييد. در پناه خدا.
دوشنبه ۲ تير ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۵ عصر

...او ميگويد تا تحول و انقلاب سياسي اتفاق نيافتد اصلاً فرصت براي انقلاب فرهنگي فراهم نميشود. يعني چه؟ طراحي يك ساختار جديد براي اداره كشور خرج دارد. سازمان ميخواهد. نيروي انساني با انگيزه ميخواهد. عزم ملي ميخواهد. دولت بايد هزينه كند تا بشود. مجلس بايد قانون بگذارد. وقتي حكومت دست كفار است، منافقين است، كساني كه نميخواهند حكومت اسلامي باشد، چطور ميشود تحت چنين حكومتي اميدوار بود تا مدل حكومت اسلامي طراحي شود؟ استاد حسيني ره ميگويد نميشود. پس ابتدا انقلاب سياسي اتفاق ميافتد و شعارها و خواستها اسلامي ميشود. بعد نياز پديد ميآيد و انديشمندان در طول دههها تلاش ميتوانند يك الگوي جديد طراحي كنند. انقلاب فرانسه را هم مثال ميزد كه دويست سال پس از تحققش توانست الگوهاي اداره كشور بر اساس دموكراسي را طراحي كند. تا سالها كه مدام گيوتين بود و ديكتاتوري ناپلئون! پاسخ سه. متعلق به شيخ علي صفاييست. او فهم «حقيقت» را مقدم بر «طريقت» و «شريعت» ميداند. اصلاً بحث در اين نيست كه حالا حكم اسلام در چنين موقعيتي چه بوده است و امام خميني ره بايد به چه دستور اسلامي عمل ميكرده. بحث اصل بندگيست و اصل خلقت. ما هستيم و خدايي كه ما را خلق كرده و از ما خواسته بارها و بارها در كلام وحي، قرآن، كه قيام كنيم. ما را مكلف به نتيجه نكرده و اصل را بر قيام قرار داده كه مقابل ظلم بايستيم. همانگونه كه تمام انبياء ايستادند و ملاحظه فراعنه را نكردند. قرار هم نيست كه زنده بمانيم و روي زمين شاهد يك تمدن زيبا و لذتبخش باشيم. دنيا دار امتحان ماست و همه بايد اين دوره رنج را بگذرانيم. مهم اين است كه بفهميم دين يعني چه و حقيقت آن چيست. سپس شريعت و طريقت ميآيند و بر اساس آن حقيقتي كه از دين ميشناسيم راهنمايي ميكنند. آقاي نوري همداني نيز يك بحث مفصل درس خارج جهاد دارند كه فايلهاي صوتي آن روي اينترنت پيدا ميشود. آنجا رواياتي را كه حجتيهايها بر رد قيام امام ره ميآوردند را يكي يكي بحث كرده و توضيح ميدادند. در نهايت هم نه تنها جهاد دفاعي را بلكه جهاد ابتدايي را هم ميرسند به اينكه جايز است در زمان غيبت انجام شود. رواياتي كه ادعا ميشود...
شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ - ۹:۴۱ عصر
پاسخ: ...تا قبل از قيام امام زمان عج هر پرچمي كه بلند شود براي قيام باطل است. در همان دوره بحث هم اشاره ميكنند كه چقدر ائمه ع از قيام زيد حمايت كردهاند و براي او دعا نمودهاند. خيلي قيامهاي ديگر هم بوده مانند فخ كه مورد تأييد ائمه ع بوده است. اينكه قيام مختار و زيد را نادرست تلقي كنيم به دليل عدم اطلاع از تاريخ است. روايات هست و نظر ائمه ع هم مثبت بوده و بسيار تجليل كردهاند. يكي از همكلاسيهاي حوزهام، اوايل طلبگي، رفته بود و در دفتر يكي از همين حجتيهايهاي خيلي معروف در قم كار ميكرد. چرا هي تأكيد ميكنيم بر حجتيه؟ چون ريشه اين تفكر در اين گروه است كه مدارس علوي و نيكان و مانند آن را دارند و بسيار فرقهگونه و شبكهاي در ارتباط با هم تلاش ميكنند ديدگاه حلبي را ترويج كنند. خيليهايشان هم تحصيلكرده و البته ناآگاه هستند و از روي غفلت به اين انحراف دچار شدهاند. يك روز در خيابان بحثمان شد. گفتم اصلاً فكر كن كه يك شاه بد داشتيم، آن را بيرون كرديم. اين را كه قبول داري؟ حالا يك شاه ديگر جاي آن آورديم. اين شاه از آن شاه بهتر نيست؟ بعضي ميگويند اسم اسلام بد در ميرود. مگر شاه صفوي به اسم اسلام روي كار نيامد؟ مگر محمدرضا خود را نظركرده حضرت عباس نناميد؟ تمام شاهان ايران زمين از دوران هخامنشيان خود را خليفه خدا روي زمين ميدانستند. تاجي كه روي سر ميگذاشتند حلقهاي بود نشانه از طرف خداوند كه اعطايشان كرده. حالا امروز ما فرض كن شاه داريم. اين شاه بهتر است يا آن شاهي كه پنجاه سال قبل داشتيم و از استكبار جهاني وحشت داشت؟ دلايلي كه براي «عدم قيام» ميآورند خيلي ضعيف است. هر انسان عاقلي ميفهمد كه فراتر از دين و آئين، وظيفه انساني دارد مقابل ظلم ايستادگي كند. امروز هم اگر مسئولين به ظلمي كه مدتيست آغاز كردهاند پايان ندهند، همه ما ميايستيم و يكبار ديگر بيرونشان ميكنيم. قيام براي همه زمانها و همه مكانهاست. حتي اگر كشته شويم. تعارف هم با اين آقا و آن آقا نداريم و نبايد داشته باشيم. هر كس ظالم است به او فرصت ميدهيم تا دست بردارد. اگر نشد، تلاش ميكنيم حذفش كنيم. اين وظيفه انساني و سپس ديني و حتي اخلاقي ماست. ما بنده خدا هستيم و قبل از اينكه با هر انسان ديگري پيمان همكاري و...

...قرارداد اجتماعي ببنديم، به قرار خود با خداوند پايبنديم. اما مسأله امروز كه ميبينيم اقتصاد اينطور به قهقرا ميرود تقصير دانشمندان ماست. هم از حوزه و هم از دانشگاه. البته از حوزه بيشتر. اينكه مراجع ما و اساتيد حوزه ورود نميكنند به مسائل حكومت. البته مشكل اينكه آگاهي كافي براي طراحي ساختارها هم ندارند. بايد اميدوار باشيم نسل بعدي از اساتيد حوزه بتوانند نوآوري كنند و مانند منتسكيو كه امروز بر اساس مدل او قواي نظام تقسيم شده، يك معماري جديد براي حكومت پيدا كنند كه ظلم در آن نهادينه شده نباشد. نظر شما چيست؟
شنبه ۷ تير ۱۳۹۹ - ۹:۴۲ عصر
پاسخ: پينوشت: ائمه ما ع ميفرمودند اگر به تعداد صد نفر يا سيصد نفر يار داشتند قيام ميكردند، بعضي موارد حتي چهل نفر ذكر شده. هر كدام از ائمه ع اگر بودند و چند ميليون يار كه امام ره داشت را اگر داشتند قيام نميكردند؟ حاشا و كلا كه قطعاً قيام ميكردند. كافيست مروري بر روايات و احاديث مربوط به قيامهاي دوران ائمه ع بفرماييد. تقيه اگر ميفرمودند دقيقاٌ خودشان ذكر ميكردند كه به دليل نداشتن شيعه و پيرو است. ماجراي شيعه تنوري را يادتان هست كه. حالا آقاي خميني در دوره غيبت امام زمان عج اين همه يار دارد كه قيام كند براي بيرون كردن طاغوت، نكند؟! بعد از مرگ چه پاسخي دارد كه به ائمه ع بدهد؟ آيا بايد فكر كند كه مثلاٌ بعد از فرعون چه كسي سر كار خواهد آمد؟ مسأله اول بيرون كردن طاغوت است. اينكه بعد از طاغوت چه كسي بيايد وظيفه بعديهاست. امروز وظيفه ماست كه خمينيوار قيام كنيم تا عدالت ساختاري بر پا شود، اين ديگر چه ارتباطي با آن آقايي دارد كه چهل سال پيش تكليف خود را انجام داد و شاه و انگليس و آمريكا و اسرائيل و بهائيت را از اين كشور بيرون كرد. او به تكليف عمل كرده. ما به تكليف بايد عمل كنيم تا مشكل اقتصاد را حل كنيم. اين عمل به تكليف است كه به اين آقاي دروغگو و نادان رأي داديم و دولت را به او سپرديم؟ حالا بار اول اشتباه، بعد از چهار سال كه ديديدم اينقدر فاسد است چرا دوباره براي چهار سال انتخابش كرديم؟ آنهايي كه اينطور نادانانه رأي ميدهند نبايد پاسخگو باشند؟ آنهايي كه از او حمايت كردند؟ اقتصاد را دولت نادان نابود كرد و حالا انقلاب بايد پاسخگو باشد؟ انقلاب مال مستضعفين است و بايد آن را به پيش ببرند، تا جاييكه جايي براي اين چپاولگران داخلي نباشد. دشمن خارجي رفته و دشمن داخلي مانده كه بايد بيرون كنيم. اين دشمن نامش جهل است. جهالتي كه به انتخاب دولتمردان بيكفايت منجر ميشود. ياعلي

...شبكهاي از مساجد را پيرامون مراجع ساماندهي كرد كه مردم پايمردي كرده و استقامت مينمودند. اينها را امام راحل ره اعتقاد داشت. حالا با مرگ رضاخان فرصتي پديد آمده بود. همانطور كه با آمدن احمدشاه كشور ضعيف شده بود و فرصتي براي انگليس تا شاه را عوض كند، بعد از مرگ رضاقلدر هم كشور در ضعف بود. شاه جوان قدرت نداشت و بهترين موقع براي قيام بود. اگر بزرگان حوزه رضايت ميدادند آنوقت بايد تحول صورت ميگرد و ما امروز سي سال جلوتر بوديم. فراموش نكنيم داريم درباره يك فردي صحبت ميكنيم كه قيام كرده و موفق هم شده! دقت كنيد؛ دو مطلب اينجاست. نخست اينكه تكليف بايد براي او مشخص ميشده، نه ما. ما داريم از منظر او نگاه ميكنيم. او تشخيص داده كه نيروي كافي براي قيام در اختيار دارد. اين تشخيص را داده و نيروها را دعوت كرده است. اين اولاً. ثانياً پيروز هم شده، پس يعني درست تشخيص داده. او نيروي كافي براي پيروزي در قيام داشته است. مگر قيام چه نياز دارد؟ غير از نيروهاي كافي براي پيروزي؟ آقا نيروسازي براي حفظ نظام هم بايد قبل از پيروزي انجام ميشد؟ ميشود اصلاً؟! دشمن به شما اجازه اين كار را ميدهد؟ همينكه بتواني نيروي كافي براي تغيير رژيم را داشته باشي شگفتآور است. تروتسكي و لنين و چهگوارا و كاسترو و مائو را نگاه كنيد. اينها قبل از قيام چقدر شبكههاي مخفي تشكيل دادند و مبارزه مسلحانه كردند و در چادر و كوه و كمر زندگي كردند تا بتوانند يك حكومت را ساقط كرده كمونيسم را سر كار بياورند. امام ره كرد؟ اسلحه جمع كرد و نيرو در كوه برد آموزش داد؟ ما چون جزئيات انقلاب را نديديم و گاهي مطالعه كافي نداريم خيال ميكنيم انقلاب كار سادهايست كه حالا امروز صبر كنيم فردا كه امكانات بيشتر بود آغاز كنيم! فرصت را نميشود از دست داد. شوخي نيست واقعاً. امام ره يك ملّت را آورد سرخط و مرتب و منظم تبديل به يك لشكر مردمي كرد تا شاه را بيرون كنند. مسلمان هم فقط نبودند، شيعه هم فقط نبودند، امام توانست انگيزههاي انساني مردم را برانگيزد و از همه مذاهب و فرق آمدند پاي كار. چرا؟ چطور؟ اين اصلاً ساده نيست. فرصت هم همان انجمنهاي ايالتي و ولايتي بود و انقلاب سفيد شاه. ديرتر ديگر دير ميشد...
يكشنبه ۸ تير ۱۳۹۹ - ۹:۰۱ صبح
پاسخ: ...انقلاب فقط دست قيامكننده نيست كه بگويد حالا صبر كنيم ارهمان را تيز كنيم. زمان دست ما نيست كه. فرصتها مثل ابر ميگذرند. حادثهها مثل موجهايي ظهور ميكنند كه بايد سوار شد. برود ديگر نيست، تا سالها شايد نباشد. محمدرضا در دوره دوم شاهي خود خيلي قدرتمند شده بود. بعد از كودتا عليه مصدق و بعد از آن تروري كه شده بود خود را واقعاً مقتدر ميديد. اين شد كه اصلاحات ترومن را و آنچه آمريكا ديكته ميكرد سفت به انجام رساند. وقتي نفت گران شد و ديدارهاي دوستانهاي كه با كارتر داشت، شاه را به اوج اقتدار رساند. مدام سلاح ميخريد و در منطقه همه از ايران وحشت داشتند. اينها فرصتي بود تا شاه اشتباه كند. او هم اشتباه پدرش را تكرار كرد و مستقيم به فرهنگ و سنت ايراني حمله برد. حالا اين انقلاب سفيد فرصتي تكرارنشدني بود. حالا امام ره صبر كند ده سال بعد، بيست سال بعد، نه دو سال بعد، آيا علم غيب دارد؟ از آينده خبر دارد كه دوباره كي فرصت همگرايي مردم پديد ميآيد؟ حالا كه نارضايتي مردمي به اوج رسيده است، يك فرصت است. اين را فروبگذارد چه پاسخي خواهد داشت؟ گام اول در قيام گرفتن موضع دشمن است. بيرون كردن شاه. گام دوم البته ساختن ديوارها و سنگرها و ايجاد يك ساختمان جديد. قيام را گام به گام بايد انجام داد. هر حركتي تدريجيست. فراموش نكنيم كه امام خميني ره هم مانند ما انسان بود. يك انسان عادي. نه دليلي داريم كه علم غيب داشته و نه دليلي كه ارتباط با معصوم ع. او شرايط را بياد ميديد و به قضاوت ميرسيد. البته قضاوت كردن پس از پايان يك حادثه آسان است. اما در حين آن، خير. كار سادهاي نيست. نبايد فكر كنيم كه آن آقا يك تشكيلات داشته و كلي آدم زير دستش بودند كه بايد اينها را تربيت ميكرد و وقت ميگذاشت مثل مدير يك شركت و مقاله ميخواند... اصلاً انقلاب قابل تشبيه به يك شركت نيست. انقلاب در امنيت اتفاق نميافتد. هر روز ساواك كه به گزارش خودشان و اسناد، آموزشديده بهترينهاي موساد بوده دنبال انقلابيون ميگشت و ميگرفت و شكنجههاي موحش ميكرد و به قتل ميرساند... اصلاً قابل مقايسه نيست. يك ارتشي كه رئيس جمهور آمريكا آن را برترين در خاورميانه ميداند، اطلاع دارد البته كه چنين ميگويد، چون خودش سلاح داده و خودش آموزش داده...

...مقابله با اين ارتش ممكن است؟ ميدانيد اين ارتش آنقدر قدرتمند در منطقه بوده كه عمان براي مقابله با شورشيهاي كمونيست از ايران كمك ميخواهد و ايران نيرو اعزام ميكند و عمان را پاكسازي ميكند؟! در منطقه اينطور بوده. حالا قيام عليه اين ارتش مثل مديريت يك شركت بزرگ است؟ خيلي از كساني كه درباره انقلاب نقدهاي اينچنيني دارند حتي قادر نيستند رئيس ظالم شركت خود را عوض كنند. با همه ظالمهاي دنيا ميسازند تا مبادا گوشه قبايشان پاره شود. اتفاقي كه به دست سيدروحالله مصطفوي خميني افتاد عجب است. خيلي شگفتآور است. اين را حقير بعد از اينكه مدتها دنبال مطالعه تاريخ انقلاب بودم عرض ميكنم. يك آخوند بتواند ليبرالها را با خود متحد كند؟ اين ساده است؟ طرفداران مصدق كه خود چند گروه ميشدند، چطور امام توانست همه اينها را بياورد در قيام شريك كند؟ بعد هم وقتي همه اينها سهمخواهي كردند، چطور طوري رفتار كرد كه خودشان كاري كنند در جامعه بيآبرو شوند، با قتلها و جنايتها و بعد حذفشان كرد! اگر همه اينگروهها نميآمدند معلوم نبود بشود انقلاب كرد. كارشناسان بسيار زبدهاي در سيا پشت شاه بودند كه عليرغم ميل او گفتند بختيار سر كار بيايد. بختيار تير خلاص به انقلاب امام بود. بايد امام زمين ميخورد. بختيار دشمن شاه بود. آمريكا دشمن شاه را آورد تا انقلاب را سركوب كند. اگر سحابي و سنجابي و بازرگان و جمع بزرگي از اين ليبرالدموكراتها كنار امام نبودند چه ميشد؟ جامعه انقلابي دو پاره ميشد و زمين ميخورد. اما يا بايد اقرار كنيم كه امام ره باهوشتر از مأمورين سيا بود، يا بپذيريم كه «إن تنصرالله ينصركم» درست است. خميني ره با توكل بر خدا قيام كرد و خداوند وعده داده كه اگر كسي براي دين خدا قيام كند او را ياري ميكند. پس اين حوادث را خداوند طوري مديريت كرده كه به نفع اسلام باشد. همه اينها هم به نيت امام ره باز ميگردد كه از روي هواي نفس رفتار نكرد. امام مثل ما يك انسان عادي بود، اما چون باتقواتر از ما بود، نزد خدا گراميتر بود. هدف در يك قيام صفر و يك است. خوب و خوبتر ندارد. انقلاب يعني بيرون كردن طاغوت. اين مشكك نيست. بود و نبود است. اگر طاغوت را بيرون كردي تمام است. اگر نكردي شكست...
يكشنبه ۸ تير ۱۳۹۹ - ۹:۰۲ صبح
پاسخ: ...بحث اين نيست كه چطور بهتر بيرون كنيم تا بعد از رفتن طاغوت وضع بهتري داشته باشيم. قصد بنده از اين همه توضيح اين بود كه عرض كنم و نشان دهم كه در بحبوحه انقلاب و قيام اصلاً معلوم نيست كه بعد از آن خواهيم بود يا نخواهيم بود، پيروز خواهيم شد يا شكست خواهيم خورد. حركت روي لبه تيغ است. آنجا اصل بحث، بود و نبود طاغوت است. بلكه پس از پيروزي است كه ميشود نشست و براي تشكيل يك جامعه تيز و برنده مثل اره فكر كرد و شركتهاي بزرگ را طراحي نمود! در پناه خدا.

... فقه ما هنوز به اين مرحله از تكامل نرسيده است كه يك موضوع مركب را بتواند با لحاظ تركّب آن به حكم برساند. بلكه موضوع را تجزيه ميكند به اجزايي كه قابل درج در 52 باب فقهي باشند. سپس حكم هر كدام از اين 52 باب فقهي را به آن جزء سرايت ميدهد و در نهايت به حكم ِ تكتك اجزاي موضوع ميرسد. اما اينكه اين اجزا در كنار هم يك كل و يك موضوع مركّب تشكيل دادهاند، اين را قادر به تحليل و ملاحظه نيست. ممنون از توجه شما.
جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹ - ۶:۴۰ عصر

...دختر
بدهيم! به بنده زن ندادند به همين دليل! ايشان هنوز هم از اساتيد درجه يك
حوزه علميه هستند و شايد سالها بعد در نقش يك مرجع تقليد ظاهر شوند. عرض
بنده اين نيست كه خداي نكرده فرد صالحي نباشند، عرضم اين است كه ديدگاه
رايج در حوزه به دليل نوع نگاه «انتزاعي» كه منطق صوري داعيهدار و مروّج
آن است قادر به تحليل آثار واقعي احكام شرعي در جامعه نيست. هر موضوع را مستقل از
موضوعات ديگر ملاحظه ميكند و براي هر پديدهاي تنها يك سبب ميبيند.
تركيب پديدهها را نميتواند سبب براي پديدهاي ببيند كه هيچكدام از اجزا
به تنهايي سبب آن نبوده باشند. زيرا اساساً جامعه را «اعتباري» ميداند. مثال معروف آن «لشكر» است كه در منطق بحث ميشود كه «واقعي» نيست و آنچه واقعيست تكتك افراد حاضر در لشكر هستند. نوعاً در مباحث فقهي مطالعه بفرماييد
ميبينيد كه چطور «تجزيه و انتزاع» زمام كار را به دست دارد. تا وقتي «جمع» اعتباري باشد، نميتواند سببيّت داشته باشد. در حاليكه امروزه تمام پديدههاي اقتصادي به صورت مركّب طراحي ميشوند و آثار بر تركيب مترتّب است و نه بر تكتك اجزاي مركّب.
شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹ - ۸:۰۶ صبح
پاسخ: بنده كتابچه كوچكي از مرحوم آيةالله حائري شيرازي ديدم كه در ماهيت پول بحث كرده بودند كه پس از مطالعه توجهم را جلب نكرد و به نظرم آنچه كه بايد باشد نبود. مورد ديگري را به خاطر ندارم كه اقتصاد را علمي و مكتبي مشابه شهيد صدر بحث كرده باشد.

...راستي اين را هم گفت كه چون فقط آشپزي چيني بلد است، بايد انواع خاصي از سبزيجات را تهيه كنيم كه وقتي من بررسي كردم، فقط در منطقه يك و دو تهران ميشود آنها را پيدا كرد و در قم اصلاً يافت نميشوند! :)) پس اين ارتباط نيز پايان يافت. همين اخيراً نيز يكي از طلبهها دعوت كرد و با بچهها رفتيم منزلشان تا با خواهرخانم ايشان آشنا شويم. فرصتي را هم ايجاد كرد تا مستقيماً با شخص مورد نظر صحبت كنم. ايشان هم قصد داشت از شهر خودشان به قم بيايد و هدف اصلياش تحصيل علوم ديني بود و بنده عرض كردم با هدف من كه نگهداري از فرزندان است سازگار نيست. من اگر ميخواستم خودم بچهها را نگه دارم تا يك فرد ديگر درس بخواند كه زن نميگرفتم. همين الآن مشغول اين كار هستم. چرا بار خود را سنگينتر كنم؟!
پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ - ۳:۴۰ صبح
پاسخ: فرموديد فرد شاغل. بله. دو مورد يادم هست كه شاغل بودند، ولي هر دو اصرار داشتند كه پس از ازدواج حاضر هستند شغل خود را كنار بگذارند. ولي شرط اصلي من را نپذيرفتند، اينكه ازدواج رسمي و دائم بعد از آشنايي نزديك با فرزندان باشد و پس از مدتي كه در خانه ما زندگي كردند. دختر كه هيچ، خب خانوادهها اجازه نميدهند قطعاً، ولي هيچ زن بيوه يا مطلقهاي هم تا به حال نپذيرفته كه يك يا دو ماه در خانه ما زندگي كند و سبك و سياق زندگي ما را ببيند، بچهها هم اخلاق و رفتار او را تجربه كنند، بعد اگر همه با هم همديگر را پسنديديم، برويم محضر و سند ثبت كنيم. انگار يك تابو است و هيچ فردي با اين شرط كنار نميآيد. گويا يك رفتار مجرمانه و غيرقابل قبول است. در حالي كه متوجه نيستند هزينه آبرويي طلاق خيلي بيشتر است. اگر سند محضري بنويسيم و عقد رسمي كنيم و برحسب عرف يك جشن مختصر هم بگيريم، بعد از يكي دو ماه اگر فرزندان با ايشان نساختند يا ايشان با اخلاق بچهها، خب من كه نميخواهم زندگي پرتنشي داشته باشم، كار به جدايي اگر برسد، هم هزينه مالي و هم هزينه بيآبرويي آن كه خيلي بيشتر است. اين را نميپذيرند! چه ميشود كرد؟!

... پول كه ارز ديجيتال هم نوعي از آن قرار است محسوب شود، به خودي خود و بذاته نبايد ارزش داشته باشد، بلكه ارزش تبادلي دارد، مثل طلا و نقره، مثل اسكناس. پس در يك جامعه سالم هميشه مقدار آن بايد با مقداري از توليد واقعي نيازمنديهاي مردم مساوي باشد؛ مانند: گندم، گوشت، شير، مرغ، ميز، صندلي و مانند آنها. حالا شما پاسخ بفرماييد كه ارز ديجيتال در مقابل كدام كالاي واقعي به جامعه تزريق ميشود؟ فردي كه صاحب بيتكوين ميشود چه كالايي توليد كرده كه صلاحيت دريافت آن را داشته؟ اكل مال بباطل نميشود؟ كتاب ثروت ملل آدام اسميت را كه پدر اقتصاد امروز دنياست را كه بخوانيد متوجه ميشويد فعاليتهاي غيرمولّد نميتوانند يك كشور را ثروتمند كنند. توليد بيتكوين يك فعاليت مولّد نيست، پس براي جامعه بشري مفيد نيست، تنها نوع ديگري از همان دزديست كه بانكها در آن تخصص دارند، از طريق «ربا».
شنبه ۲۶ تير ۱۴۰۰ - ۱:۵۹ صبح