7   مقدمه

اين چشم‌انداز بر چند فرضيه اساسي استوار است. اولين مفروضه اين است كه قدرت خوب است و يكي از تجليات روحي خدايي در انسان براي آفرينش است.

دومين فرضيه اين چشم‌انداز، مربوط به نهاد ويژه ملت - دولت است. ملت - دولت نهادي است براي قدرتمند نمودن انسان در جهت تحقق اراده او. به اين معنا، انسان تنها موجودي است كه از طرف ذات اقدس، به خلافت خويش برگزيده شده است. تحقق خلافت خدا، بدون قدرت و با بسيج توده‌هاي مستضعف، يا نيروهاي صرفاً فضيلت‌خواه و نابهنگام سنتي، و بدون كسب توان لازم، ممكن نيست. مفهوم ملت - دولت معرف نهادي است كه به وسيله ملت تأسيس مي‌شود، تا از منظر محافظه‌كاران امنيت او را تأمين كند، و از ديد اصلاح‌طلبان به او قدرت بخشد. كارگزاران اين نهاد، افراد قدرت‌ساز هستند. داروينسيم با تك‌بعدي در جريان تحولات، به «شايسته سالاري» در دولت راي مي‌انجامد، و در نتيجه، هم دولت را جايگزين نهاد دين مي‌كند، و هم در عمل به حذف نيروهاي نابهنگام سنتي و ناتوان مستضعف دست مي‌زند. در حالي كه از منظر يك مسلمان و يا هر انسان آزاده و عدالت‌خواه، شايسته‌گرايي معيار قرار مي‌گيرد نه شايسته سالاري. در نتيجه گرچه ملت، معرف جمعيت با قدرت است (بر خلاف ميهن كه بعد فرهنگي دارد و يا وطن كه بعد جغرافيايي دارد)، اما اين انسان شايسته كه در قامت ملت، دولت را آفريده، قدرت را با فضايل و معنويت ديني مي‌آميزد، و از آن رو احكامش داوطلبانه با احكام فضيلتي و معنوي دين در تعارض نيست. همچنين نيروي سنتي را به محافظه‌كار و نو‌محافظه‌كار تبديل مي‌كند. محافظه‌كار به امنيت، و نو‌محافظه‌كار به سنتهاي معنابخش ملي توجه دارد:

يكي وجود فيزيكي - بيولوژيكي او را، و ديگري وجود فرهنگي او را حفظ مي‌كند. به علاوه، دولت را به عنوان ابزاري درمي‌آورد كه مستضعفين را ابتدا به درجه امانت تخصصي در رشته‌اي خاص برساند، و سپس امام آن رشته تخصصي قرار دهد. در صورتي كه اگر قدرت، تمهيداتي در اختيار بخش سنتي قرار دهد، آنان با به‌كارگيري نابه‌جاي قدرت، آن را در خدمت ارزشها و منافع نابهنگام خود به كار مي‌گيرند. با سلطه گروههاي سنتي، فاشيسم ايجاد مي‌گردد. فاشيسم پديده‌اي نابهنگام است و از اين لحاظ، قدرت را ضايع مي‌كند. همچنين اگر قدرت در اختيار اعمال ارزشها و منافع بخش ناتوان و مستضعف قرار گيرد، زمينه‌ساز بروز توتاليتريسم چپ، جهت تأمين تن‌آسودگي قشرهاي ناتوان، و نابودي افراد قدرت‌ساز مي‌شود. در صورتي كه نهاد دولت به درستي مورد استفاده قرار گيرد، همه بخشهاي جامعه به ملت تبديل مي‌شوند، و دولت به درستي در خدمت تحقق اراده ملت - و به كنترل ملت - درمي‌آيد:

سنتي، به طريقي قدرت مي‌گيرد و تبديل به ملت مي‌شود و مستضعف، به طريقي ديگر و عرصه دولت عرصه بازي قدرتمندان به نفع جمع ملت مي‌شود. دو مفهوم دموكراسي و ناسيونالسيم عرصه بازي ملي - يعني نهاد قدرت. در حالي كه امت پايگاه رفيع تحقق حاكميت خدايي است، از ديد مسلمان، دولت پايگاه رفيع تحقق حاكميت و اراده انساني، البته به مشيت الهي است. بنابر اين، بدون آن كه به اصول اعتقادات متدين لطمه‌اي وارد شود، قدرت انسان اعمال مي‌شود.

سومين مفروضه اين پژوهش، تاريخي است. متأسفانه، به لحاظ بي‌توجهي رژيم گذشته، شايسته‌سالاري فني - بوروكراتيك - اقتصادي، موجب عكس‌العملي معكوس در جمهوري اسلامي ايران شد. البته جو ايدئولوژيك چپ و سياسي جنگ سرد هم به آن دامن زد.

به اين لحاظ، جمهوري اسلامي ايران، عرصه بازي قدرت طبقات قدرت‌ستيز سنتي و مستضعف شد و در منزلت قدرتي كوچك درآمد و به طور فزاينده‌اي دچار آسيب‌پذيري داخلي و تهديدات خارجي شد.

چهارمين مفروضه اين پژوهش، فلسفي - شناختي - روشي است. اين مفروضه منادي اين ذهنيت فلسفي است كه بين «مطلوبيت آرماني» با «واقعيت ممكن» نوعي سازگاري تلفيقي لازم است. از لحاظ شناختي، ديد توحيدي «لزوم اجتماع نقيضين» با ديد منطقي كوانتائي، زمينه‌ساز اين تلفيق مي‌شود. در نتيجه «ممكن‌پذير آرماني» همراه با «آرمانهاي امكانپذير» شده و رهنماي دو نگرش عرفي و ديني جامعه مي‌شود. در مسائل ديني، بنا به توان انسان، ارزشهاي اخلاقي و ديني اعمال مي‌شود، و در مسائل عرفي، بايد «واقعيت ممكن» داوطلبانه، همسو با ارزشهاي آرماني باشد. در نتيجه، گرچه سياست، اصالتاً معطوف به قدرت و در جهت تأمين نياز عرفي جامعه است، اما با ارزشهاي اخلاقي مي‌آميزد. بنابر اين، ارزش مطلوب در دولت، «ممكن آرماني است»، اما به آرمانهاي ممكن نيز عنايت مي‌شود.

چهارمين مفروضه اين پژوهش، هشدار دهنده - و نه نا اميد كننده - است. چنان كه سير تحولات تك‌بعدي گذشته ادامه يابد و به نام ارزش، واقعيت، و يا به نام واقعيت، ارزشها لطمه‌دار شوند، ايران آينده يا از لحاظ اخلاقي به انحطاط كشيده مي‌شود، يا براي هميشه به حاشيه تاريخ رانده مي‌شود. متأسفانه، ايران امروز فرصت قدرت بزرگ شدن را براي حداقل قرن 21 از دست داده است. اما مي‌توان با تلاش و ممارست آگاهانه و پي‌گير، اميد داشت كه ايران بتواند در بيست سال آينده به منزلت مديريت هژمونيك قدرت منطقه‌اي درآيد.

به اقتضاي مفروضات فوق، و جايگاه نامناسب ايران در ساختار توزيع قدرت جهاني، و با اميدواري به استعداد بالقوه كشور، با عنايت به مقدورات ملي و محذورات بين‌المللي موجود، پيش‌بيني مي‌شود كه با مديريت صحيح منابع انساني، مادي و فكري، ايران بتواند در طي بيست سال به منزلت هژمونيك منطقه‌اي، در زمينه قدرت غير نظامي دست يابد. سابقه تاريخي امپراتوري ايران و جهت‌گيري‌هاي نظامي رهبران گذشته و حال ايران، همراه با تحولات بين‌المللي، فضايي را به وجود آورده است، كه مزيت نسبي ايران در زمينه‌هاي قدرت غير تحريك‌آميز، مناسب تشخيص داده مي‌شود. در طرح حاضر، به نظر مي‌رسد استراتژي بيست ساله، بايد مبتني بر چهار گام پنج‌ساله به شرح زير باشد.

5 سال اول: استراتژي عبور از بحران داخلي و خروج از بحران بين‌المللي: بازيگر هنجارپذير

5 سال دوم: استراتژي نهادينه كردن قابليتهاي ظرفيت‌سازي فزاينده قدرت: تثبيت قدرت ملي

5 سال سوم: استراتژي نهادينه شدن ادغام تعامل‌گرايانه كشور در ساختار قدرت جهاني: قدرت منطقه‌اي شدن

5 سال چهارم: استراتژي مديريت شبكه‌سازي قدرت منطقه: قدرت هژمونيك منطقه‌اي همساز با ساختار توزيع قدرت جهاني

تصوير چهار برنام ه فوق به شرح زير است:

نمودار شماره 1- استراتژي بيست ساله، مبتني بر چهار گام پنج‌ساله

براي بيان و شرح مطلب، نوشته حاضر به دو گفتار اجمالي و تفصيلي تقسيم مي‌شود.